امروز در مدرسه، دو مهمان عزیز داشتیم.
وقتی با لبخند و یک جعبه شیرینی وارد شدند، برایم باورکردنی نبود...
خدایا، این دخترِ بالنده و شاد، با چشمان براق، همان آرنیکاست؟
خوب یادم هست، روزی را که آرنیکا با پدرش به مدرسه ما آمد.
در دفتر از آنها پذیرایی کردیم و ماجرایشان را شنیدیم.
چند ماه قبل، مادر آرنیکا بهعلت بیماری از دنیا رفته بود.
سنگینیِ سوگ، شوق و شادی را از او ربوده بود
و هالهای خاکستری از غم، بر چشمان معصومش سایه انداخته بود.پدر با انرژی پایین وصدایی آرام احوال دخترش را ترسیم کرد.
او نگرانِ دختری بود که بدون مادر، در آستانه بلوغ، روزهای تلخی را میگذراند.
به من گفت:
آرنیکا از نظر درسی مشکلی ندارد،
اما از نظر روحی آسیب دیده است...
دوست ندارد کسی روی فقدان مادرش دست بگذارد.
و این، دقیقاً همان نقطهای بود که باید بهجای عجله برای «حل مسئله»،
کمی مکث میکردیم.
در تجربههای اینچنینی، همیشه قرار نیست کودک را وادار کنیم حرف بزند،
یا خیلی زود به «حالت عادی» برگردد.
گاهی مهمترین کار این است که برای او
یک فضای امن بسازیم؛
فضایی برای شنیده شدن، قضاوت نشدن، و همراهی شدن. 🤍
در این مسیر، همراهی مشاور و کوچ مدرسه کمک کرد تا آرنیکا آرامآرام،
نه با فشار،
بلکه با پذیرش،
از دلِ سوگ عبور کند.فضای منزل بدون مادر،جمع دوستان ومدرسه را بپذیرد وگامهای محکمی به سوی فردا بردارد.
امروز، بعد از ورود، جعبه شیرینی را روی میز گذاشت
و با شوق در آغوشم جای گرفت. 🤍لحظه بسیار شیرینی بود.
پدرش با زبان خودش،لبخندی عمیق اما با آرامشی محسوس تشکر کرد و گفت:
«امسال خیلی به شما زحمت دادیم...»دیگر نشانی از آن نگرانیها نبود.
و من آرام در گوش آرنیکا گفتم:
چقدر خوب از این مرحله گذر کردی.
مطمئنم سالهای پیش رو، با رشد و پیشرفت مثال زدنی همراه خواهد بود.»
این دیدار، برای من فقط یک لحظه احساسی نبود؛
یک یادآوری عمیق بود:
گاهی مدرسه، جایی است برای ترمیم،
برای دیده شدن،
و برای بازگشتن دوباره به زندگی.
سوال امروز:
شما اگر جای ما بودید، برای همراهی با کودکی که سوگ را تجربه کرده، چه میکردید؟
رهیار مدرسه | مکثی کوتاه… انتخابی آگاهانه*
#رهیار_مدرسه #فرصت_دیدار_۳#کوچینگ_در_مدرسه
https://ble.ir/FR405
۴۱۸
۴:۵۲
رهیارانه_۳
۴ مکث مدبرانه
گاهی در ارتباط با دیگران آنچه بیش از هر چیز به رابطه آسیب میزند، بیتوجهی نیست؛ *عجله است.
عجله برای جواب دادن،
عجله برای آرام کردن،
عجله برای نصیحت کردن،
و عجله برای حل مسئله.
در حالی که بعضی لحظهها،
طرف مقابل پیش از هر راهحلی
به چیزی سادهتر و عمیقتر نیاز دارد:
مکث.
مکثی کوتاه
برای اینکه فقط رفتار را نبینیم،
بلکه حال او را هم ببینیم.
مکثی کوتاه
برای اینکه فقط صدای کلمات را نشنویم،
بلکه معنای پنهان حرفها را هم بشنویم.
مکثی کوتاه
برای اینکه به جای واکنشهای فوری،
پاسخی آگاهانهتر انتخاب کنیم.
در مسیر همراهی ورهیاری
چهار مکث مدبرانه میتواند کیفیت گفتوگو را تغییر دهد:
۱️⃣ مکث برای دیدن
۲️⃣ مکث برای شنیدن
۳️⃣ مکث برای پرسیدن
۴️⃣ مکث برای انتخاب
شاید بسیاری از گرههای رابطه
نه با دانستن بیشتر،
بلکه با همین چند ثانیه درنگ
آرامتر و انسانیتر باز شوند. 🤍
سوال امروز:دنیای بعداز مکث چه ویژگیهایی دارد؟
رهیار مدرسه | مکثی کوتاه… انتخابی آگاهانه*
#رهیار_مدرسه #چهار_مکث_مدبرانه #ارتباط_آگاهانه #کوچینگ_گوش_دادن
https://ble.ir/FR405
گاهی در ارتباط با دیگران آنچه بیش از هر چیز به رابطه آسیب میزند، بیتوجهی نیست؛ *عجله است.
عجله برای جواب دادن،
عجله برای آرام کردن،
عجله برای نصیحت کردن،
و عجله برای حل مسئله.
در حالی که بعضی لحظهها،
طرف مقابل پیش از هر راهحلی
به چیزی سادهتر و عمیقتر نیاز دارد:
مکثی کوتاه
برای اینکه فقط رفتار را نبینیم،
بلکه حال او را هم ببینیم.
مکثی کوتاه
برای اینکه فقط صدای کلمات را نشنویم،
بلکه معنای پنهان حرفها را هم بشنویم.
مکثی کوتاه
برای اینکه به جای واکنشهای فوری،
پاسخی آگاهانهتر انتخاب کنیم.
چهار مکث مدبرانه میتواند کیفیت گفتوگو را تغییر دهد:
۱️⃣ مکث برای دیدن
۲️⃣ مکث برای شنیدن
۳️⃣ مکث برای پرسیدن
۴️⃣ مکث برای انتخاب
شاید بسیاری از گرههای رابطه
نه با دانستن بیشتر،
بلکه با همین چند ثانیه درنگ
آرامتر و انسانیتر باز شوند. 🤍
رهیار مدرسه | مکثی کوتاه… انتخابی آگاهانه*
#رهیار_مدرسه #چهار_مکث_مدبرانه #ارتباط_آگاهانه #کوچینگ_گوش_دادن
https://ble.ir/FR405
۱۶۶
۳:۵۶
*یک پرسش، یک اقدام، یک نتیجه
من در ۱۷ سالگی معلم شدم...
با اجازه وارد دفتر خانم مدیر شدم.
میز مدیر انتهای دفتری بود که دو پنجره بزرگ رو به حیاط داشت.
برگهها را، که از دفترچه ثبتنام قیچی کرده بودم، به دستشان دادم.
خانم قاسمی، مدیر بینظیر دانشسرای ما، مکثی کردند و گفتند:
«اگر نیامده بودی دانشسرا، الان میتوانستی پزشکی شرکت کنی.»
این جمله را کسی میگفت که من چهار سال، عاشقانه زیر بالوپرش رشد کرده بودم؛ زنی که برای من فقط مدیر نبود، ترکیبی بود از اقتدار، تعهد، مهر و فهم. 🤍
همان یک جمله کافی بود تا مرا به چهار سال قبل ببرد… به سال اولی که در رشته تجربی ثبتنام کرده بودم.
با آنکه در راهنمایی شاگرد ضعیفی نبودم، اما از همان ابتدا، دلم با ریاضیات جدید، جبر و مثلثات همراه نمیشد. جانم با آن درسها گرم نمیشدو روحم در آن کلاسها نفس نمیکشید.
نه فقط بهخاطر خود درسها،
بلکه گاهی بهخاطر حالوهوای کلاسها و معلمهایی که لبخند را هم دریغ میکردند.
معلم شیمی خوبمان بسیار انگیزشی کار میکرد،
اما دبیر هندسه و مثلثاتمان،
هر دو ماه شاید ۱۲۰ ثانیه اجازه خنده میداد!جیره بنده لبخند داشتیم.
معلم جبرمان سختگیر و جدی بود.
معلم فیزیکمان هم در یک تصادف به رحمت خدا رفت و معلم جدیدی آمد.
خلاصه سال تمام شد
و من، در تابستان، با کولهباری از خستگی،
در امتحان دروس تخصصی شرکت کردم و وبه رشته فرهنگ وادب تغییر رشته دادم.
من عاشق ادبیات بودم… عاشق واژه، معنا و آن دنیای لطیفی که در کلمات نفس میکشید.
سال دوم خیلی پرهیاهو بود.مریم اسدی رقیب علمی من بود.من در۲/۲ کلاس شاگرداول شدم واودر کلاس۲/۱.
اردیبهشت سال دوم، یک روز که برای نماز به نمازخانه میرفتیم، خانم قاسمی در حیاط صدایم زدند و گفتند:
«به نظرت میتونی یه بار دیگه تغییر رشته بدی؟»
بند دلم پاره شد. گفتم: «برای چی؟»
گفتند: «طرح دانشسراهای دوساله تازه آمده و خوبه که تو شرکت کنی. فقط ایرادش اینه که از بچههای ریاضی و تجربی ثبتنام میکنند.»
اول مقاومت کردم، اما ایشان با لبخندی گفتند:
«مدیر دانشسرا… ایشان هستند.»
و همین، همهچیز را عوض کرد.
انگار پنجرهای تازه پیش رویم باز شد. با انگیزهای دوچندان شروع به خواندن کردم. هندسه و مثلثات را در اداره امتحان دادم و ریاضی و شیمی را در یک دبیرستان دیگر.خلاصه نگذاشتند در مدرسه خودمان امتحان بدهم ولی بازهم نتیجه عالی بود.
در پایه دوم، در دو رشته قبول شدم: هم فرهنگ و ادب و هم تجربی.
و بعد،آزمون و قبولی در آزمون دانشسراها با رتبهای عالی.
اینگونه بود که وارد دنیای معلمی شدم و در نهایت، بهجای دیپلم تجربی، دیپلم کامل دانشسرای تربیت معلم گرفتم.
درست است… من از ۱۷سالگی رسماً معلم شدم.
راستی خانم مبکی هم با ما به دانشسرا آمدومریم اسدی هم در رشته الهیات تهران قبول شد.
سالها بعد، وقتی به آن مسیر نگاه میکنم، بیش از آنکه به تغییر رشتهها فکر کنم، به «مکثها» فکر میکنم.
به لحظههایی که اگر کسی کمی عمیقتر نمیدید، اگر کسی سؤال درست را در زمان درست نمیپرسید، شاید مسیر زندگی من طور دیگری نوشته میشد.
امروز باور دارم که هنر واقعی در تربیت نه هلدادن است و نه تصمیمگرفتن بهجای دیگری؛ بلکه مکث کردن، دیدن، پرسیدن و روشنکردنِ راه انتخاب است. 🤍
---
به عقب برگردید؛ به سالهای نوجوانی یا روزهای سختِ انتخاب.
(نام آن فرد یا آن جمله طلایی را برایم در بخش نظرات یادگار بگذارید.)
#رهیار_مدرسه#روایت_یک_نام_۶#یک_سوال_اقدام_نتیجه
https://ble.ir/FR405
۱۳۵
۳:۵۳
چند وقت پیش در یکی از کلاسها شاهد رفتار خوب یکی از همکاران بودم .
دانشآموزی پاسخ سؤال معلم را با اطمینان گفت؛
اما جواب، درست نبود.همه تعجب کردیم.هم داوطلب یود وهم اشتباه گفت.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد یکی از بچهها خندید.
صورتش سرخ شد و سریع گفت:
«اشتباه کردم…»
در همان لحظه،
معلم میتوانست فوراً پاسخ درست را اعلام کند و از کنار ماجرا عبور کند.
اما با کمی صبر پرسید:
«به نظرت کجای فکرت در اینجواب نیاز به اصلاح دارد؟»
همین پرسش ساده،
فضا را عوض کرد.
دانشآموز بهجای فرو رفتن در حس شرمندگی،
شروع کردبه دوباره فکر کردن، پردازش مجدد ونتیجه جدید،یعنی جواب درست!
اشتباهش تبدیل شد به یک فرصت یادگیری.
کودک وقتی اشتباه میکند،
بیش از آنکه به سرزنش نیاز داشته باشد،
به فرصت بازنگری نیاز دارد.
گاهی واکنش عجولانهی ما،
از خودِ اشتباه، ماندگارتر میشود.
در خانه هم همینگونه است.
اگر کودک را فقط با نتیجه اشتباهش روبهرو کنیم،
ممکن است یاد بگیرد که «اشتباه کردن خطرناک است».
اما اگر کمی مکث کنیم
و کمکش کنیم فکرش را دوباره ببیند،
اشتباه تبدیل میشود به بخشی از مسیر رشد.
شاید یکی از مهمترین مهارتهای ما،
نه پیدا کردن اشتباه کودک،
بلکه چگونگی پاسخ دادن به آن* باشد.
سوال : وقتی فرزندتان اشتباه میکند، اولین واکنشتان معمولاً چیست؟ اصلاح فوری؟ سکوت؟ یک پرسش دوباره و به جا؟
#رهیار_مدرسه #ایستگاه_هم_مسیرها_۴#وقتی_کودک_اشتباه_می_کند
رهیار مدرسه | مکثی کوتاه… انتخابی آگاهانه
https://ble.ir/FR405
۱۲۹
۶:۴۰
🫶دوستی فقط برای من؟
چند هفته پیش معاون مدرسه از دختری برایم گفت که این روزها زیاد گریه میکند. گفت شاید خوب باشد فرصتی پیدا کنم و با او صحبت کنم.بالاخره یک روز در زنگ تفریح او را به اتاقم دعوت کردم.رها وقتی وارد شد آثار گریه در صورتش پیدا بود. وقتی از حالش پرسیدم، با یک لبخند کوتاه گفت: «خوبم خانوم.»اما همان چند دقیقهی اول معلوم بود حالش آنقدرها هم خوب نیست.میان مکثها و جملههای کوتاه، کمکم توضیح داد که از رفتار دوست صمیمیاش ناراحت است. میگفت رونیکا این روزها با چند نفر دیگر هم بیشتر بازی میکند.چند روز بعد، در زنگ تفریح دیگری، هر دو نفر را با هم به اتاقم دعوت کردم. رها و رونیکا کنار هم نشستند. برای اینکه فضا کمی راحتتر باشد، با چای و بیسکویت از آنها پذیرایی کردم.رها شروع کرد به گفتن آنچه در ذهنش جمع شده بود. هنگام حرف زدن چند بار صدایش لرزید و اشک در چشمهایش جمع شد.دستمال کاغذی را در دستانش لوله میکرد وآرام اشکی که بر گونه میچکید را پاک میکرد.میگفت: «وقتی میبینم رونیکا با بقیه بازی میکند، فکر میکنم دیگر دوستم ندارد.»رونیکا آرام و با مکث توضیح میداد که قصد کنار گذاشتن او را نداشته و فقط گاهی با بچههای دیگر هم بازی میکند.
در میان گفتوگو چند سؤال ساده مطرح کردم:
ابتدا رها سریع پاسخ میداد و هنوز ناراحت به نظر میرسید. اما وقتی حرفهای رونیکا را شنید، آرامتر شد. کمکم به جای اعتراض، بیشتر گوش میدا وکمتر اشک میریخت.در پایان گفتوگو هنوز دلخوریاش کاملاً از بین نرفته بود، اما نگاهش دیگر مثل ابتدای جلسه پر از اضطراب نبود.
چند روز بعد که دوباره او را در حیاط مدرسه دیدم، متوجه شدم گاهی هنوز حساس میشود،اما دیگر آن گریههای شدید تکرار نمیشود.
#رهیار_مدرسه #فرصت_دیدار_۴#کوچینگ_در_مدرسه
https://ble.ir/FR405
۱۲۵
۵:۵۳
امروز یک سؤال کوتاه از خودت بپرس:
آخرین باری که واقعاً به حالِ دلت گوش دادی، کی بود؟
ما معمولاً آنقدر درگیر کارها، مسئولیتها و فکرهای روزمره میشویم که از سادهترین گفتوگو جا میمانیم؛ گفتوگو با خودمان.
گاهی کافی است چند لحظه مکث کنیم و آرام از خود بپرسیم:
«الان واقعاً چه احساسی دارم؟»
همین سؤال ساده گاهی درِ فهم تازهای را باز میکند.
شاید امروز بهترین کاری که برای خودت انجام میدهی همین چند دقیقه گوش دادن باشد.
#رهیار_مدرسه#رهیارانه#مکث_برای_خود
https://ble.ir/FR405
۱۴۶
۱۴:۴۱
روایت یک نام_۷
کوچکترین معلم_صغرای رویان
آنهمه شوقِ معلمی، در اولین روز کلاس، در مقابل ۴۲ جفت چشمِ بچههای پایه پنجم دبستان «حجاب» در صدای لرزانم گم شد.از همان زنگ اول ترسی عمیق برجانم نشست.انگار تمام دانسته ها وتجربیاتم ،آنهمه کارورزی در دانشسرا جا مانده بود.معلمی ۱۷ ساله، در برابر دانشآموزان ۱۱ ساله… واقعاً چه چیزی برای گفتن داشت؟شاید اگر رها میشدیم، همبازیهای خوبی برای هم بودیم؛ اما حالا در قالب یک «معلم»، انتظار چیز دیگری بود.برایم جالب است که هنوز هم نمیدانم چرا در آن روزها درست مثل شاگردانم لباس میپوشیدم؛ مانتو شلوار سورمه ای با مقنعه مشکی کلوش وچونه دار.طوری که گاهی تشخیص اینکه کدام معلم است و کدام شاگرد چندان آسان نبود!دو ماه بعد، مدیر مدرسه با لبخند گفت: «لااقل یک کفش با پاشنهی سه سانتی بپوش تا کمی فرق کنی!»تدریس ریاضی برایم سخت بود، اما مصمم بودم با وسایل کمکآموزشی، روشهای تازه و گچهای رنگی درس بدهم.روی دانشسرایی بودنمان تعصب داشتیم وجالبتر آنکه بقیه همکاران را در سال ۶۹ سنتی میدانستیم.مااولین خروجی دانشسراهای دوساله بودیم وریاضی جدید خوانده بودیم.ان سال من کوچکترین معلم مدرسه بودم.هم از نظر سن وسال و هم جثه
هیچ وقت یادم نمیرود روزی راکه نسرین بعد از ماهها زبان گشود وبرای اولین بار درس جواب داد.آنهم درس تاریخ ومن از ذوق دست در جیبم کرد وبه او آدامس خروس جایزه دادم.چقدر شیرین بود آن لحظه که بعداز مدتها یکی از ۴۲ نفر درس خواندن را شروع کرده بود. با تمام وجود میدیدم کهحکمتپناه کوچکی تازه پا به عرصه گذاشته است.
بادودست روی تخته مینوشتم.
پنج خط مشق… اما به خط نستعلیق.
کتاب درسی، بهترین مرجع علمی ما بود.
دیکتههای مصور میگفتیم.
گروه سرود داشتیم… با شعری که خودم سروده بودم.گلهای نرگس شادان وخنداننسرین وسنبل هم پای کوبانآمددوباره فصل زمستاندر ماه بهمن آمدبهاران
خدای من… شکرت!
آن سال مدرسهی ما یک قبولی تیزهوشان داشت و آن هم شاگرد من بود؛ مهشید علیخانی، دختر باهوش و درسخوان کلاس من بود
باید اعتراف کنم من هم در کلاس از او چیزهای زیادی یاد میگرفتم.
این گلدان زیبا هدیهی روز معلم او به من است؛ و من بعدها چند شاخه گل به آن اضافه کردم.

حالا که به آن سالها فکر میکنم، گاهی از خودم میپرسم:
آن معلم ۱۷ ساله امروز در من چه تغییری کرده است؟ آیا هنوز هم گاهی همان صدای لرزان را در خودم حس میکنم؟ اگر قرار باشد دوباره از اول شروع کنم، چه چیزی را با خودم میبرم… و چه چیزی را جا میگذارم؟
رهیار مدرسه | مکثی کوتاه… انتخابی آگاهانه
#رهیار_مدرسه#روایت_یک_نام_۷#کوچکترین_معلم#کوچینگ_در_مدرسه
https://ble.ir/FR405
خیلی دوست دارم خاطره ای از اولین سال معلمی ات بشنوم...لطفا برایم بنویس


آنهمه شوقِ معلمی، در اولین روز کلاس، در مقابل ۴۲ جفت چشمِ بچههای پایه پنجم دبستان «حجاب» در صدای لرزانم گم شد.از همان زنگ اول ترسی عمیق برجانم نشست.انگار تمام دانسته ها وتجربیاتم ،آنهمه کارورزی در دانشسرا جا مانده بود.معلمی ۱۷ ساله، در برابر دانشآموزان ۱۱ ساله… واقعاً چه چیزی برای گفتن داشت؟شاید اگر رها میشدیم، همبازیهای خوبی برای هم بودیم؛ اما حالا در قالب یک «معلم»، انتظار چیز دیگری بود.برایم جالب است که هنوز هم نمیدانم چرا در آن روزها درست مثل شاگردانم لباس میپوشیدم؛ مانتو شلوار سورمه ای با مقنعه مشکی کلوش وچونه دار.طوری که گاهی تشخیص اینکه کدام معلم است و کدام شاگرد چندان آسان نبود!دو ماه بعد، مدیر مدرسه با لبخند گفت: «لااقل یک کفش با پاشنهی سه سانتی بپوش تا کمی فرق کنی!»تدریس ریاضی برایم سخت بود، اما مصمم بودم با وسایل کمکآموزشی، روشهای تازه و گچهای رنگی درس بدهم.روی دانشسرایی بودنمان تعصب داشتیم وجالبتر آنکه بقیه همکاران را در سال ۶۹ سنتی میدانستیم.مااولین خروجی دانشسراهای دوساله بودیم وریاضی جدید خوانده بودیم.ان سال من کوچکترین معلم مدرسه بودم.هم از نظر سن وسال و هم جثه
خدای من… شکرت!
آن سال مدرسهی ما یک قبولی تیزهوشان داشت و آن هم شاگرد من بود؛ مهشید علیخانی، دختر باهوش و درسخوان کلاس من بود
این گلدان زیبا هدیهی روز معلم او به من است؛ و من بعدها چند شاخه گل به آن اضافه کردم.
حالا که به آن سالها فکر میکنم، گاهی از خودم میپرسم:
آن معلم ۱۷ ساله امروز در من چه تغییری کرده است؟ آیا هنوز هم گاهی همان صدای لرزان را در خودم حس میکنم؟ اگر قرار باشد دوباره از اول شروع کنم، چه چیزی را با خودم میبرم… و چه چیزی را جا میگذارم؟
رهیار مدرسه | مکثی کوتاه… انتخابی آگاهانه
#رهیار_مدرسه#روایت_یک_نام_۷#کوچکترین_معلم#کوچینگ_در_مدرسه
https://ble.ir/FR405
خیلی دوست دارم خاطره ای از اولین سال معلمی ات بشنوم...لطفا برایم بنویس
۱۱۲
۶:۵۲
در دنیای کوچینگ، ما باور داریم که شناسایی ارزشهای فردی، اولین قدم برای رسیدن به آرامشِ درونی است. اما آزمونِ واقعیِ این ارزشها، نه در روزهای آفتابی، که در میانِ طوفانهاست. حقیقت این است که «هزینهی وفاداری به ارزشها، هر چقدر هم سنگین باشد، به بهایِ نجاتِ اصالتِ ما میارزد.»وقتی ما بر اساس ارزشهای اصیلمان زندگی نمیکنیم، دچار یک «فرسودگیِ پنهان» میشویم؛ چون مدام مجبوریم برخلافِ جهتِ قلبمان حرکت کنیم. پایبندی به ارزشها، همیشه به معنی فریاد زدن نیست؛ گاهی به سادگیِ یک «انتخابِ آگاهانه» در دوراهیِ میانِ راحتترین راه و درستترین راه است. این همان لحظهای است که انسان، «معنا» را بر «منفعت» پیروز میکند.شاید در مسیرِ وفاداری به باورهایمان، چیزی را از دست بدهیم یا کمی تنها بمانیم، اما لبخندِ رضایتی که در خلوت به خودمان میزنیم، همان نوری است که در تاریکترین لحظات، مسیرِ «انسانیت» را برایمان روشن نگه می دارد.
#رهیار_مدرسه #ایستگاه_هم_مسیرها_۵#ارزشها_انتخاب_عاشورا
رهیار مدرسه | مکثی کوتاه… انتخابی آگاهانه
https://ble.ir/FR405
۸۷
۸:۲۴
#فرصت دیدار_۵
پناه
#رهیار_مدرسه #فرصت_دیدار_۵#قاب_قرار#کوچینگ_عاشورا_یی
رهیار مدرسه | مکثی کوتاه… انتخابی آگاهانه
https://ble.ir/FR405
#رهیار_مدرسه #فرصت_دیدار_۵#قاب_قرار#کوچینگ_عاشورا_یی
رهیار مدرسه | مکثی کوتاه… انتخابی آگاهانه
https://ble.ir/FR405
۱۰۰
۱۶:۲۷
چه میبینی؟
دیوار،
فاصله را حفظ میکند.توقف می آورد.
آینه،
تورا به فهم می رساند.بی قضاوت.بی واسطه...هرانچه هست
آینه
دعوتیست به آگاهی.
نه میگوید چه باش،
نه میگوید چه نباش،
دیوار،
آدم را به واکنش وامیدارد.
آینه
بهجای عجله برای اصلاحِ دیگری،
حضور را
چنان امن و روشن می کند
که توبتوانی
خودت را کشف کنی
شاید،رشد از همانجا شروع میشود
که کسی ما را قضاوت نمیکند،
فقط کمک میکند
خودمان را ببینیم.
شاید قرار نیست همیشه برای هم
پاسخ باشیم؛
کافیست
گاهی آینه باشیم:
شفاف،
بیقضاوت،
و مهربان در بازتاب.
ما در زندگیِ آدمها
دیوار میشویم
یا آینه؟*
#رهیار_مدرسه#رهیارانه_۵#نگاه_آینه_دیوار
رهیار مدرسه | مکثی کوتاه… انتخابی آگاهانه
https://ble.ir/FR405
۱۰۲
۴:۰۸