خب برنده پایتخت
۲۸۵
۶:۴۹
یک نفر را ۶لکی مالک میکنم
۲۸۸
۶:۴۹
الکی نه ۷لکی
۲۹۰
۶:۵۰
کیا لایک میکنن این پیغام را لایک کنن
۲۹۱
۷:۰۳
بازارسال شده از 🌺 پاکت هدیه 🌺
#لاف_عاشقی
حدود دویست، سیصد سال پیش جمعی از صلحا از آدم های خوب و مقدس در نجف اشرف مجتمع بودند. روزی با خودشان نشستند و گفتند: چرا امام نمی آیند؟ در صورتی که ما بیش از 313 نفر که او لازم دارد، هستیم. به این فکر افتادند که سر تاخیر در ظهور را به دست آوردند. تصمیمشان بر این شد که از بین خودشان یک نفر را که به تایید همه، خوب ترینشان هست، انتخاب کنند و او را بفرستند در مسجد کوفه یا سهله تا اعتکاف کند و از خود امام بخواهد که سر تاخیر در ظهور را بیان بفرمایند.
جمعیت خودشان را به دو قسمت تقسیم کردند و قسمت بهتر را باز به دو قسمت و همچنین تا آن فرد آخر را که از همه بهتر و مقدس تر و زاهدتر بود انتخاب کردند که او به مسجد سهله یا مسجد کوفه برود. او هم رفت و بعد از دو سه روزی برگشت. پرسیدند چطور شد؟ گفت: راست مطلب اینکه من وقتی از نجف بیرون رفتم و رو به مسجد سهله راه افتادم با کمال تعجب دیدم شهری بسیار آباد و خرم در مقابل من ظاهر شد. جلو رفتم. پرسیدم: اینجا کجاست؟ گفتند: این شهر صاحب الزمان است و امام ظهور کرده است. بسیار خوشحال شدم و شتابان به در خانه امام رفتم. کسی آمد و گفتم: به امام بگو فلانی آمده و اذن ملاقات می خواهد.
او رفت و برگشت و گفت: آقا می فرمایند: شما فعلا خسته ای، از راه رسیده ای. برو فلان خانه (نشانی دادند) آنجا مرد بزرگی هست. ما دختر او را برای شما تزویج کردیم. آنجا باش و هر وقت احضار کردیم، بیا. من خوشحال شدم. به آن آدرس رفتم و خانه را پیدا کردم. از من خیلی پذیرایی کردند و آن دختر را به اتاق من آوردند، هنوز ننشسته بودم که در اتاق را زدند. گفتم: کیست؟ گفت: مامور از طرف امام. می فرمایند: بیا! می خواهیم قیام کنیم و شما را به جایی بفرستیم. گفتم: به امام بگو امشب را صبرکنید. گفت: فرموده اند: همین الان بیا. گفتم: بگو من امشب نمی آیم. تا این را گفتم. دیدم هیچ خبری نیست. نه شهری هست، نه خانه ای هست و نه عروسی. من هستم و صحرای نجف.
پاکت هدیه
حدود دویست، سیصد سال پیش جمعی از صلحا از آدم های خوب و مقدس در نجف اشرف مجتمع بودند. روزی با خودشان نشستند و گفتند: چرا امام نمی آیند؟ در صورتی که ما بیش از 313 نفر که او لازم دارد، هستیم. به این فکر افتادند که سر تاخیر در ظهور را به دست آوردند. تصمیمشان بر این شد که از بین خودشان یک نفر را که به تایید همه، خوب ترینشان هست، انتخاب کنند و او را بفرستند در مسجد کوفه یا سهله تا اعتکاف کند و از خود امام بخواهد که سر تاخیر در ظهور را بیان بفرمایند.
جمعیت خودشان را به دو قسمت تقسیم کردند و قسمت بهتر را باز به دو قسمت و همچنین تا آن فرد آخر را که از همه بهتر و مقدس تر و زاهدتر بود انتخاب کردند که او به مسجد سهله یا مسجد کوفه برود. او هم رفت و بعد از دو سه روزی برگشت. پرسیدند چطور شد؟ گفت: راست مطلب اینکه من وقتی از نجف بیرون رفتم و رو به مسجد سهله راه افتادم با کمال تعجب دیدم شهری بسیار آباد و خرم در مقابل من ظاهر شد. جلو رفتم. پرسیدم: اینجا کجاست؟ گفتند: این شهر صاحب الزمان است و امام ظهور کرده است. بسیار خوشحال شدم و شتابان به در خانه امام رفتم. کسی آمد و گفتم: به امام بگو فلانی آمده و اذن ملاقات می خواهد.
او رفت و برگشت و گفت: آقا می فرمایند: شما فعلا خسته ای، از راه رسیده ای. برو فلان خانه (نشانی دادند) آنجا مرد بزرگی هست. ما دختر او را برای شما تزویج کردیم. آنجا باش و هر وقت احضار کردیم، بیا. من خوشحال شدم. به آن آدرس رفتم و خانه را پیدا کردم. از من خیلی پذیرایی کردند و آن دختر را به اتاق من آوردند، هنوز ننشسته بودم که در اتاق را زدند. گفتم: کیست؟ گفت: مامور از طرف امام. می فرمایند: بیا! می خواهیم قیام کنیم و شما را به جایی بفرستیم. گفتم: به امام بگو امشب را صبرکنید. گفت: فرموده اند: همین الان بیا. گفتم: بگو من امشب نمی آیم. تا این را گفتم. دیدم هیچ خبری نیست. نه شهری هست، نه خانه ای هست و نه عروسی. من هستم و صحرای نجف.
پاکت هدیه
۱
۱۴:۵۷
ولادت حضرت علی مبارک باد
🥳
۲۹۱
۱۷:۱۸
بازارسال شده از پـَـــت و مــَــت
#شعر_کودکhttps://ble.ir/ghese_lalaii
نی نی کوچولو
رفته تو حیاط
بازی کنه تا
بابایی بیاد
مامانش میگه
نی نی بیا تو
شونه بزنم
واست موهاتو
اما این نی نی
بهونه گیره
تا باباش نیاد
خونه نمیره
مامان نی نی
رفته تو خونه
غذا بپزه
تو آشپز خونه
نی نی بهونه
مامان تو خونه
کلید و رو در
زود می چرخونه
بابایی میاد
نی نی میشه شاد
آن آن میکنه
چون بغل می خواد
نی نی کوچولو
رفته تو حیاط
بازی کنه تا
بابایی بیاد
مامانش میگه
نی نی بیا تو
شونه بزنم
واست موهاتو
اما این نی نی
بهونه گیره
تا باباش نیاد
خونه نمیره
مامان نی نی
رفته تو خونه
غذا بپزه
تو آشپز خونه
نی نی بهونه
مامان تو خونه
کلید و رو در
زود می چرخونه
بابایی میاد
نی نی میشه شاد
آن آن میکنه
چون بغل می خواد
۱
۱۵:۵۰
بازارسال شده از *لینکدونی+جک های خنده دار*
من حداقل 17 حقیقت رو راجع به شما میدونم...
1. الان بیداری
2. گوشیت روشنه
3. یه انسان هستی
4. داری pm منو میخونی
5. تو نمیتونی وقتی زبونت بیرونه بگی ژ
7. الان داری امتحان میکنی
8. الان خندت گرفت
9. اصلا ندیدی که عدد 6 رو جا انداختم
10. الان برگشتی چک کنی ببینی جا انداختم یا نه
11. الان باز خندیدی
12. نمیدونی که من یه عدد رو هم چندبار نوشتم
13. الان چک کردی ببینی کدومه
14. پیداش نکردی داری میخندی
15 . وای داری عصبی میشی
16 .میخوای لفت بدی
17 .نه بابا! تو با جنبه ای



اینو بفرستین تو یه گروه دیگه اونا هم بخندن


1. الان بیداری
2. گوشیت روشنه
3. یه انسان هستی
4. داری pm منو میخونی
5. تو نمیتونی وقتی زبونت بیرونه بگی ژ
7. الان داری امتحان میکنی
8. الان خندت گرفت
9. اصلا ندیدی که عدد 6 رو جا انداختم
10. الان برگشتی چک کنی ببینی جا انداختم یا نه
11. الان باز خندیدی
12. نمیدونی که من یه عدد رو هم چندبار نوشتم
13. الان چک کردی ببینی کدومه
14. پیداش نکردی داری میخندی
15 . وای داری عصبی میشی
16 .میخوای لفت بدی
17 .نه بابا! تو با جنبه ای
اینو بفرستین تو یه گروه دیگه اونا هم بخندن
۵
۱۵:۵۳
دنیای خلاق 😘😘🥰
نام : نازنین فاطمه خانودگی : جعفری موضوع : نقاشی دختر
خیلی قشنگه
۲۴۷
۱۹:۵۲
دنیای خلاق 😘😘🥰
تصویر
این برای کنا ر دفتر عالیه
۲۴۷
۱۹:۵۲