۳۹
۱۸:۳۸
4_5866374316391666024.mp3
۰۲:۵۹-۷.۰۳ مگابایت
#بیکلام#شبانگاهی#تنهایی
تنهایی...!!!


گاهی شب، فقط سهم آدم از دنیا، سکوت است و چند خاطره که آرام از ذهن میگذرند. تنهایی همیشه تلخ نیست گاهی فرصتی است برای شنیدن صدای دل و سپردن غصهها به خدا ...خدایی که همین نزدیکی ست... در جوار یک ملجأ یک معبد ، یک گل سرخ و دل و دیدگان بارانی یک زائر خسته دل...
امشب، دلتان را از اندوه سبک کنید و به فردایی روشن امید ببندید.
شبتان آرام و پر از نور. شب بخیر...
🤍
@Gahneveshthaa


تنهایی...!!!
گاهی شب، فقط سهم آدم از دنیا، سکوت است و چند خاطره که آرام از ذهن میگذرند. تنهایی همیشه تلخ نیست گاهی فرصتی است برای شنیدن صدای دل و سپردن غصهها به خدا ...خدایی که همین نزدیکی ست... در جوار یک ملجأ یک معبد ، یک گل سرخ و دل و دیدگان بارانی یک زائر خسته دل...
امشب، دلتان را از اندوه سبک کنید و به فردایی روشن امید ببندید.
شبتان آرام و پر از نور. شب بخیر...
@Gahneveshthaa
۶۳
۱۸:۵۶
صبح یعنی یک فرصت تازه...
یعنی هنوز میشودمهربانتر بود،بخشید،دوست داشتو از نو شروع کرد.
خدایا امروزمان راپر از اتفاقهای خوب قرار بده 🤍
sobhetziba@Gahneveshthaa
۴۱
۲:۱۳
۴۱
۲:۱۳
۴۱
۲:۱۳
#کتاب #خلاصه #انگیزشی #موفقیت #لذت✿⃟
cafeketab71
۱۶
۸:۰۱
دزیره کلاری، دختری اهل مارسی در جنوب فرانسه است. پدرش تاجر ثروتمند پارچه است. دزیره دختری مهربان، سادهدل و رویاپرداز است که در زمان آغاز انقلاب کبیر فرانسه نوجوان است. پس از مرگ ناگهانی پدرش، خانواده با مشکلات مالی مواجه میشوند. در این دوره پرتلاطم، خواهر دزیره یعنی ژولی کلاری با ژوزف بناپارت، برادر ناپلئون ازدواج میکند. این رابطه باعث میشود دزیره با ناپلئون بناپارت افسر جوان و بلندپرواز کورسی، آشنا شود.
میان دزیره و ناپلئون عشقی پرشور شکل میگیرد. ناپلئون از جاهطلبیهای سیاسیاش سخن میگوید و دزیره با چشمان بسته و دلی سرشار از احساس، به او دل میبندد. او نامزدیشان را در دفتر خاطراتش ثبت میکند. اما ناپلئون، برای پیشبرد جاهطلبیهای خود، دزیره را ترک میکند و با ژوزفین بیوهی اشرافزادهای که نفوذ سیاسی دارد، ازدواج میکند. این خیانت عشقی ضربهای سنگین به دزیره وارد میکند، اما او با شجاعت و وقار آن را تحمل میکند.
با وجود دلشکستگی، دزیره تلاش میکند به زندگی ادامه دهد. او به پاریس میرود و در آنجا با یکی از ژنرالهای ناپلئون، به نام ژان-باتیست برنادوت، آشنا میشود. برنادوت مردی محترم، مهربان و آرام است. او مجذوب شخصیت صادقانه دزیره میشود و از او خواستگاری میکند. دزیره که هنوز زخمی از عشق ناپلئون است، ابتدا مردد است، اما در نهایت با برنادوت ازدواج میکند. آنها صاحب پسری به نام اسکار میشوند.
ناپلئون به اوج قدرت میرسد. او امپراتور فرانسه میشود و بسیاری از دوستان و نزدیکانش را در مقامهای عالی قرار میدهد. برنادوت نیز از ژنرالهای بزرگ اوست. اما با گذشت زمان، ناپلئون دچار غرور، خودکامگی و جنگطلبی میشود و روابطش با اطرافیان متشنج میگردد.
مردم سوئد که پادشاهی وارثی ندارد، به دنبال ولیعهدی قوی و مدبر میگردند. برنادوت که در میان سربازان سوئدی محبوب است، توسط مجلس آن کشور به عنوان ولیعهد سوئد انتخاب میشود.
دزیره که زنی فرانسوی و سادهدل است، از زندگی سلطنتی گریزان است و با رسم و آداب درباری سوئدی سازگار نیست. او مدتها در پاریس میماند و از سفر به سوئد امتناع میکند. برنادوت به تنهایی به سوئد میرود و با نام کارل چهاردهم یوهان، ولیعهد و سپس پادشاه میشود.
با گذشت زمان، دزیره بالاخره راضی میشود به سوئد برود و عنوان ملکه دزیره را بپذیرد. اما او همچنان با سردی دربار، زبان بیگانه و غریبگی فرهنگی مشکل دارد. دزیره از تنهایی رنج میبرد، اما به خاطر شوهر و پسرش، نقش خود را میپذیرد و در کنار خانواده سلطنتی باقی میماند.
در پایان، سرنوشت ناپلئون به افول میگراید. او پس از لشکرکشیهای پیدرپی و شکست در نبرد واترلو از سپاه برنادوت ، تبعید میشود. دزیره که زمانی عاشق او بود، با غمی عمیق اما آرام، سقوط او را میپذیرد.
برخلاف ناپلئون بناپارت ، همسر دزیره، برنادوت، با تدبیر و آرامش توانست حکومتی پایدار در سوئد بنا کند. او مورد احترام مردم شد و سلطنتی مبتنی بر عقل و میانهروی را رهبری کرد. دزیره نیز اگرچه از دربار بیزار بود، اما در دل مردم سوئد جا باز کرد.
دزیره دختری گمنام به ملکهای باوقار تبدیل شد.
#کتاب #خلاصه #انگیزشی #موفقیت #لذت✿⃟
۱۸
۸:۰۲
آدینه نویسی...!!! 


آدینه نویسی که روزگاری سرشار از حسوحالهای خوب بود، این روزها مرارتبار شده است؛ مثل بسیاری از روزهای دیگر زندگیمان.
در میانهی جنگ و خون، چگونه میتوان از حالِ خوب نوشت؟
از دختری که دیشب زنده بود و اکنون دیگر نیست؛ از پسری که هزار آرزو داشت تا گیسوان محبوبش را ببافد و امروز، در همین ساعت، در خاک خفته است. آنان که دیشب خندیده بودند و شبها و ماههای پیش، با هزاران آرزو زندگی میکردند، حالا سهمشان این همه گورِ بینشان شده است... 🤏
ماندهایم از چه کسی سؤال کنیم؟ از خداوند؟! تا روز قیامت فرصتی برای پرسش نداریم و همهچیز یکطرفه است؛ تا روزی که بمیریم، شاید آنگاه بتوانیم در دیدار با او، سؤالهایمان را بپرسیم.
چرا انسان باید این همه جنگ داشته باشد؟ مگر عشق و زندگی چه کم دارد که جنگ، اینگونه به عرصهی زندگیها هجوم آورده است؟ مگر انسان چند سال عمر میکند؟ مگر این رودها، رودخانهها و ساحلها، مأمن زندگی انسانها نبودند؟
که امروز حسرت بخوریم و بگوییم: خوشا به حال پرندهها... فارغ از همهچیز، لابهلای شاخههای درختان تابستان، به عشقبازی و ساختن لانههایشان مشغولاند. خوشا به حالشان که جنگ ندارند؛ همان عمر کوتاهشان را در کنار جفت و آنکه دوستش دارند، زندگی میکنند و تمام...
دیگر نمیشود از کلاه سربازان و عاشقانهنویسیهایشان برای محبوبِ دوردستشان نوشت. دیگر هیچ ساحلی آرام نیست؛ از جنوبِ عزیز و به خون کشیده تا شمالِ بیآینده، از مغربِ دورافتاده از حیات تا مشرق با آغوشِ تنگِ گور... 🤏
دلگیر هستیم... و گمان میکنم این روزها، کمتر کسی حالِ خوبی داشته باشد.
کاش در سیارهای دیگر، حیاتی پیدا شود؛ تا در سفینهای، همهی عاشقانِ زندگی، همراه محبوبهایشان، به آنجا سفر کنند و زمین را به همین جنگطلبان بسپارند و آسوده شویم.
چقدر در «ایکاش»ها و تلاشها ناکام ماندهایم...
ادینهای بیعشق... بیمحبوب... با آرزوهای به گلنشسته... و چشمههایی که دیگر هیچ کوزهای بر دوششان نیست.
ادینه را دوست داشتیم... به خاطر عشقهایش... به خاطر رسیدنهایش... به خاطر شادیها و شادکامیهایش...
کاش یک نفر، ما را به جهانی که دوستش داریم ببرد و نجاتمان دهد...
آدینه...!!
دوم امرداد ۱۴۰۵
🤏 امیر نجفی
آدینه؛ ناکامیها و آرزوهااا...
گاهنوشت ۲۸۸
@Gahneveshthaa


آدینه نویسی که روزگاری سرشار از حسوحالهای خوب بود، این روزها مرارتبار شده است؛ مثل بسیاری از روزهای دیگر زندگیمان.
در میانهی جنگ و خون، چگونه میتوان از حالِ خوب نوشت؟
از دختری که دیشب زنده بود و اکنون دیگر نیست؛ از پسری که هزار آرزو داشت تا گیسوان محبوبش را ببافد و امروز، در همین ساعت، در خاک خفته است. آنان که دیشب خندیده بودند و شبها و ماههای پیش، با هزاران آرزو زندگی میکردند، حالا سهمشان این همه گورِ بینشان شده است... 🤏
ماندهایم از چه کسی سؤال کنیم؟ از خداوند؟! تا روز قیامت فرصتی برای پرسش نداریم و همهچیز یکطرفه است؛ تا روزی که بمیریم، شاید آنگاه بتوانیم در دیدار با او، سؤالهایمان را بپرسیم.
چرا انسان باید این همه جنگ داشته باشد؟ مگر عشق و زندگی چه کم دارد که جنگ، اینگونه به عرصهی زندگیها هجوم آورده است؟ مگر انسان چند سال عمر میکند؟ مگر این رودها، رودخانهها و ساحلها، مأمن زندگی انسانها نبودند؟
که امروز حسرت بخوریم و بگوییم: خوشا به حال پرندهها... فارغ از همهچیز، لابهلای شاخههای درختان تابستان، به عشقبازی و ساختن لانههایشان مشغولاند. خوشا به حالشان که جنگ ندارند؛ همان عمر کوتاهشان را در کنار جفت و آنکه دوستش دارند، زندگی میکنند و تمام...
دیگر نمیشود از کلاه سربازان و عاشقانهنویسیهایشان برای محبوبِ دوردستشان نوشت. دیگر هیچ ساحلی آرام نیست؛ از جنوبِ عزیز و به خون کشیده تا شمالِ بیآینده، از مغربِ دورافتاده از حیات تا مشرق با آغوشِ تنگِ گور... 🤏
دلگیر هستیم... و گمان میکنم این روزها، کمتر کسی حالِ خوبی داشته باشد.
کاش در سیارهای دیگر، حیاتی پیدا شود؛ تا در سفینهای، همهی عاشقانِ زندگی، همراه محبوبهایشان، به آنجا سفر کنند و زمین را به همین جنگطلبان بسپارند و آسوده شویم.
چقدر در «ایکاش»ها و تلاشها ناکام ماندهایم...
ادینهای بیعشق... بیمحبوب... با آرزوهای به گلنشسته... و چشمههایی که دیگر هیچ کوزهای بر دوششان نیست.
ادینه را دوست داشتیم... به خاطر عشقهایش... به خاطر رسیدنهایش... به خاطر شادیها و شادکامیهایش...
کاش یک نفر، ما را به جهانی که دوستش داریم ببرد و نجاتمان دهد...
آدینه...!!
دوم امرداد ۱۴۰۵
🤏 امیر نجفی
آدینه؛ ناکامیها و آرزوهااا...
@Gahneveshthaa
۵
۹:۵۰