لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل قنـ🍭ــد و پــــند(داستان)ق
۱۸.۷ هزار عضو

قنـ🍭ــد و پــــند(داستان)

داستان های زیباundefined و متفاوت undefined

تبادل نداریمundefined
تبلیغات گسترده undefined
@labbayk_ya_mahdi93
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۷ اسفند ۱۴۰۴
undefinedundefinedundefined﷽undefinedundefinedundefined

undefinedداستانی از یک آیهundefined

undefined میگن «فُضَیل بن عَیاض» که از راهزنان معروف بوده، به خونه مردم هم رحم نمیکرده، و برای دزدی از دیوارِ مردم بالا می‌رفته.

یه شب روی دیوارِ خونه‌ای که برای دزدی از اون بالا رفته بوده، می‌شنوه که صاحب خونه داره قرآن میخونه و اتفاقاً این آیه رو میخونه:undefined

undefined أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللهِ؟! (حدید/۱۶)

undefined ﺁﻳﺎ ﻭﻗﺖ ﺁﻥ ﻧﺮﺳﻴﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺩﻟﻬﺎﻯ ﻣﺆﻣﻨﺎﻥ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺫﻛﺮ ﺧﺪﺍ ﻭ ﺁﻧﭽﻪ ﺍﺯ ﺣﻖ ﻧﺎﺯﻝ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ، #خاشع ﮔﺮﺩﺩ؟!


undefinedundefined فُضَیل همونجا روی دیوار، تحتِ تاثیرِ این آیه قرار می‌گیره...

هی با خودش میگه:
undefined آیا وقتش نشده که این دل #خاشع بشه؟!
undefined آیا وقتش نشده که این دل یادِ #خدا بکنه؟!

بدنش می‌لرزه و با خودش میگه:
undefined چرا الان وقتشه...

همونجا یه #توبه واقعی میکنه،undefined از کارهای زشتش دست میکشه، و از شاگردانِ امامِ صادق (ع) میشه.

undefined سفینه‌البحار، ج۲، ص۳۶۹.


برای تکون خوردنِ دلِ ما، و یه #توبه جانانه، همین یه آیه کافیه.undefined

واقعاً با خودمون فکر کنیم:
undefined کی نوبت ما میشه؟؟!!undefined
undefined کی وقتش میشه؟؟!!undefined
undefined آیا وقتش نشده که یه #توبه مردونه بکنیم؟؟!!
undefined شاید فردا دیر باشه.

گفتم که پیر میشوم و توبه میکنم
هفتاد هم گذشت و، وعده هشتاد میکنم

undefinedبرای دیگران هم ارسال کنید

قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefined⃟undefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined
undefined۱۸

۲۲.۶K

۱۵:۱۸

۲۵ اسفند ۱۴۰۴
بازارسال شده از امام حــــســــــ😇ـــــنۍ ام
thumbnail


undefined عرض سلام، احترام و قبولی طاعات و عبادات خدمت همه بزرگواران، طبق اعلام قبلی قصد داشتیم برای میلاد #امام‌حسن جانمون بسته های معیشتی بین نیازمندان توزیع کنیم، که با شرایط بوجود اومده در کشور و همچنین کمبود هزینه، موفق به این کار نشدیم ، تا الان فقط چندنفر واریز کردن که از لطف و محبتشون نهایت قدردانی رو داریم undefined
از بقیه بزرگواران خواهشمندیم در حد توان مبلغی رو واریز کنن که توی این روزای پایانی ماه رمضان بتونیم چندتا خانواده نیازمند رو خوشحال کنیم . یه یاعلی بگید... ( اگر هزینه لازم جمع بشه بسته معیشتی و اگر خیر هزینه جمع شده رو بصورت عذای نذری درست میکنیم و به دست نیازمندان میرسونیم) به امید رضایت حق و پیروزی ایران عزیزمون undefinedundefinedundefinedundefined

#شماره کارت جهت واریز:
۶۰۳۷۹۹۸۲۱۷۰۵۰۳۳۴ به نام کریمی
لطفا فیش واریزی رو به این آیدی بفرستین undefined
‎@hobolhosein314

#همدلی #ماه_رمضان
#انتقام_سخت
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل

۶۱

۱۱:۵۴

۲ فروردین
undefinedundefinedundefined﷽undefinedundefinedundefined
#داستان_آموزنده

undefinedنسوختن انگشت در ديگ حريره

اءنس بن مالك حكايت كند:
روزى حجّاج بن يوسف ثقفى مرا نزد خويش احضار كرد و درباره جريان به هم زدن و مخلوط كردن غذاى داخل ديگ به وسيله دست ، كه توسّط حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه عليها انجام گرفته بود، سؤ ال كرد.
گفتم : روزى عايشه به حضور فاطمه زهراء عليها السلام وارد شد و ديد كه آن حضرت مشغول پختن حريره براى دو فرزندش حسن و حسين عليهما السلام مى باشد.

و مقدارى آرد و شير و روغن داخل ديگ ريخته بود و آن را روى اجاقى كه آتش زير آن شعله ور بود قرار داده ؛ و با انگشت خود، حريره داخل ديگ را در حالى كه مى جوشيد و غُل غُل مى كرد، به هم مى زد و مخلوط مى نمود.
عايشه با ديدن چنين صحنه اى بُهت زده گشت و با حيرت و تعجّب ، از منزل دختر پيامبر خدا صلّلى اللّه عليه و آله خارج شده و به سوى منزل پدرش ، ابوبكر حركت كرد.
و چون به منزل پدرش وارد شد، گفت : اى پدر! هم اكنون جريان عجيبى را از فاطمه زهراء مشاهده كردم ، كه مرا به حيرت و تعجّب واداشته است .
او را ديدم در حالى كه ديگ حريره ، روى اجاق آتش مى جوشيد، با انگشت خويش آن ها را به هم مى زد و مخلوط مى نمود.

ابوبكر گفت : اى دخترم ! اين موضوع را مخفى و كتمان دار، مبادا كسى متوجّه شود، كه اين امر بسيار مهمّ و عظيم است .
ولى همين كه پيامبر اسلام صلّلى اللّه عليه و آله از اين جريان آگاه شد، بالاى منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى ، فرمود:
مردم از ديدن صحنه جريان ديگ و آتش تعجّب مى كنند و آن را جريانى عظيم و غير قابل قبول مى پندارند.

و سپس افزود: سوگند به آن كسى كه مرا به رسالت مبعوث كرده و به نبوّت خويش بر انگيخته است ، بايد بدانيد كه خداوند متعال آتش و حرارت آن را بر جسد فاطمه و بر خون و مو و تمام اجزاء بدنش حرام گردانيده است .
همانا فاطمه و شيعيانش (پيروان واقعى در عمل و گفتار) از حرارت آتش در اءمان خواهند بود، و بلكه آتش و خورشيد و ماه و ستارگان و كوه ها، همه و همه در طاعت فاطمه و نسل او يعنى ؛ اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام مى باشند.
و همچنين جنّيان در ركاب آخرين فرزندش ، امام زمان عليه السلام با مخالفان و ظالمان مى جنگند.

و در آن هنگام ، زمين تمام بركات و گنجينه ها و مخازنش را تسليم مهدى موعود عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف خواهد نمود.

پس واى به حال كسى كه در فضائل ومناقب بى شمار فاطمه شكّ كند، خداوند لعنت كند آن كسانى را كه به هر عنوانى ، كينه و دشمنى شوهرش ، علىّ بن ابى طالب را در دل دارند و امامت او و ديگر فرزندانش را نپذيرند و انكار كنند.

ودر پايان افزود: بدانيد و آگاه باشيد كه فاطمه عليها السلام در صحراى محشر بيش از ديگران شفاعت مى نمايد و شفاعتش پذيرفته و مقبول درگاه خداوند متعال قرار خواهد گرفت .

undefinedالثّاقب فى المناقب : ص 293، ح 250.

.

.

undefinedاز انچه بر دیگران گذشت‌‌، درست زیستن را بیاموزیم'

قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefined⃟undefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined
undefined۵۰
undefined۲
undefined۱

۲۰.۳K

۱۶:۲۹

undefinedundefinedundefined﷽undefinedundefinedundefined
undefinedداستان آموزندهundefined.
امام سجاد علیه السلام مى‌فرماید:

مردى با خانواده خود سوار كشتى شد، و در دریا به حركت آمد، كشتى شكست، و از سرنشینان آن جز همسر آن مرد كسى نجات نیافت. زن بر تخته پاره‌اى قرار گرفت، و موج دریا وى را به یكى از جزیره‌هاى میان آب برد. در آن جزیره مرد راهزنى زندگى مى‌كرد كه هر عمل حرامى را مرتكب شده بود، و به هر فعل قبیحى دامن آلوده داشت، ناگهان آن زن را بالاى سر خود دیده به او گفت: آدمى زادى یا پرى؟ زن گفت: آدمم، دیگر سخنى نگفت، برخاست و قصد كرد ...که عمل حرامی را با زن انجام دهد. زن به خود لرزید، راهزن سبب را پرسید، با دست اشاره كرد از خدا مى‌ترسم، راهزن گفت: تاكنون چنین عملى مرتكب شده‌اى، زن پاسخ داد به عزّتش سوگند نه. مرد راهزن گفت: با این كه تو مرتكب چنین خلافى نشده‌اى از خدا مى‌ترسى در حالى كه من این كار را به زور به تو تحمیل مى‌كنم، به خدا قسم من براى ترس از حقّ سزاوارتر از توام !

عابد به جوان راهزن گفت: به خاطر ترسى كه از خدا به دل راه دادى تمام گناهانت بخشیده شد، باید بنگرى كه در آینده نسبت به خداوند چگونه خواهى بود.
راهزن پس از این جرقّه بیدار كننده برخاست و در حالى كه همّتى به جز توبه نداشت به نزد خاندان خود روان شد، در راه به عابدی برخورد و به عنوان رفیق راه با او همراه گشت، آفتاب هر دوى آنان را آزار داد، عابد به راهزن جوان گفت: دعا كن تا خدا به وسیله ابرى بر ما سایه افكند، وگرنه آفتاب هر دوى ما را از پاى خواهد انداخت!

جوان گفت: من در پیشگاه خدا براى خود حسنه‌اى نمى‌بینم، تا جرات كرده از حضرتش طلب عنایت كنیم. عابد گفت پس من دعا مى‌كنم تو آمین بگو. جوان پذیرفت، عابد دعا كرد، جوان آمین گفت، ابرى بر آنان سایه انداخت، در سایه آن بسیارى از راه را رفتند، تا به جایى رسیدند كه باید از هم جدا مى‌شدند، بناگاه ابر بالاى سر جوان به حركت آمد، عابد گفت: تو از من بهترى، زیرا دعا به خاطر تو به اجابت رسید، داستانت را به من بگو، جوان برخورد خود را با آن زن تعریف کرد، عابد به او گفت: به خاطر ترسى كه از خدا به دل راه دادى تمام گناهانت بخشیده شد، باید بنگرى كه در آینده نسبت به خداوند چگونه خواهى بود.
قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefined⃟undefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined
undefined۱۲۰
undefined۸
undefined۶
undefined۵
undefined۳
undefined۳

۲۲K

۱۶:۳۰

۳۱ خرداد
undefinedundefinedundefined﷽undefinedundefinedundefined

undefined#داستان ضرب المثل
undefinedکلک کسی را کندن !

کلک آتشدان کلی و سفالین است که آهنگران از آن برای سرخ کردن فلزات استفاده می کردند تا بتوانند آهن و فلز گداخته را در روی سندان و زیر چکش به هر شکلی که بخواهند در بیاورند .

کلک مزبوربه شکل تقریبی گلدانهای معمولی ساخته می شد و در زیر آن سوراخی داشت که لوله دمیدن را از زیر زمین به آن متصل می کردند . آن گاه در داخل مقداری آتش و بر روی آن زغال سنگ یا زغال چوب می ریختند و با تلمبه مخصوصی از زیر کلک به آن می دمیدند تا زغالها کاملاً سرخ شود . 

سپس آهن مورد نظر را در درون آتش می گذاشتند و باز هم به شدت می دمیدند تا آهن نیز گداخته شده به شکل آتش درآید و از آن تیشه و داس و تبر و بیل و کلنگ و انبر و... بسازند .
شبها که هوا تاریک می شود وسکنه دهات و روستاها در خانه های خویش خوابیده اند در دل شب به همان روستاها و روستاهای مجاور می روند و دستبرد می زنند . مردان جوگی هم برخی اسب و گاو می دزدند و شبانه به وسیله ایادی خویش حیوانات مسروقه را به نقاط دور دست می فرستند و به قیمت نازل می فروشند . 

همین مسائل موجب می شود که بعضی مواقع بین روستاییان و جوگی ها اختلاف بروز می کند و گهگاه به منازعه و زد و خورد منتهی می شود . در این موقع کشاورزان قبل از هر کاری جلوی چادر جوگی می روند و کلکش را میکنند و به دور می اندازند . وقتی کلک کنده شد جوگی مجبور می شود اثاث و زندگی را جمع وبه جای دیگر کوچ کند . 

"کلک را کندن"  یعنی دفع و رفع مزاحمت کردن است که در ادوار گذشته به علت بی نظمی و نابسامانی کشور و عدم وجود امنیت بیشتر مورد استعمال داشت و به همین جهت در اصطلاحات عامیانه به صورت ضرب المثل درآمده است .

#داستانهای_آموزنده


قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefined⃟undefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined
undefined۶

۱.۲K

۸:۱۹

undefinedundefinedundefined﷽undefinedundefinedundefined


undefinedتلنگر


از رجبعلی خیاط ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ :
ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺁﺭﺍمی؟

گفت: ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻭ ﺗﺠﺮﺑﻪ، ﺯﻧﺪگی ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﭘﻨﺞ ﺍﺻﻞ ﺑﻨﺎ ﮐﺮﺩﻡ:

-دانستم ﺭﺯﻕ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ نميخورد؛
ﭘﺲ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪﻡ!
-دانستم ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﺮﺍ ميبيند؛
ﭘﺲ ﺣﯿﺎ ﮐﺮﺩﻡ!
-دانستم ﮐﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ نميدهد، ﭘﺲ ﺗﻼﺵ ﮐﺮﺩﻡ!
-دانستم ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﮐﺎﺭﻡ ﻣﺮﮒ ﺍﺳﺖ،
ﭘﺲ ﻣﻬﯿﺎ ﺷﺪﻡ!
-دانستم ﮐﻪ نیکی ﻭ ﺑﺪﯼ ﮔﻢ نميشود
ﻭ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﺯ ميگردد ،
ﭘﺲ ﺑﺮ ﺧﻮبی ﺍﻓﺰﻭﺩﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺑﺪﯼ ﮐﻢ ﮐﺮﺩﻡ!

+ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ 5 اصل ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ
ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ميكنم.

#داستانهای_آموزنده


قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefined⃟undefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined
undefined۱۳
undefined۵
undefined۱

۱.۱K

۸:۲۰

undefinedundefinedundefined﷽undefinedundefinedundefined

#داستانهای_آموزنده
undefined#داستان_کوتاه_آموزنده

روزی پسری از خانواده نسبتا مرفه، متوجه شد مادرش از همسایه فقیر خود نمک خواست متعجب به مادرش گفت که دیروز کیسه ای بزرگ نمک برایت خریدم، برای چه از همسایه نمک طلب می کنی؟

مادر گفت: پسرم، همسایه فقیر ما، همیشه از ما چیزهایی طلب میکند،  دوست داشتم از آنها چیز ساده ای بخواهم که تهیه آن برای آنها سخت نباشد، درحالی که هیچ نیازی به آن ندارم، ولی دوست داشتم وانمود کنم که من نیز به آنها محتاجم، تا هر وقت چیزی از ما خواستند، طلبش برای آنها آسان باشد، و شرمنده نشوند...

"فرهنگی که باید با آب طلا نوشت`


قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefined⃟undefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined
undefined۱۹
undefined۱

۱.۵K

۸:۲۲

۲ تیر
undefinedundefinedundefined﷽undefinedundefinedundefined


#داستانهای_آموزنده
undefined🩶undefined️

پسر كوتاه قد و بدقيافه

(سعدى ) گويد: پادشاهى چند پسر داشت ، يكى از آنها كوتاه قد و لاغر اندام و بدقيافه بود، و ديگران همه قد بلند و زيبا روى بودند.

شاه به او به نظر نفرت و خواركننده مى نگريست ، و با چنان نگاهش او را تحقير مى كرد. آن پسر از روى هوش و بصيرت فهميد كه چرا پدرش با نظر تحقيرآميز به او مى نگرد، رو به پدر كرد و گفت : اى پدر! كوتاه خردمند بهتر از نادان بلند قد است ، چنان نيست كه هركس قامت بلندتر داشته باشد ارزش او بيشتر است ، چنانكه گوسفند پاكيزه است ، ولى فيل همانند مردار بو گرفته مى باشد.
شاه از سخن پسرش خنديد و بزرگان دولت سخن او را پسنديدند، ولى برادران او، رنجيده خاطر شدند.

اتفاقا در آن ايام سپاهى از دشمن براى جنگ با سپاه شاه فرا رسيد. نخستين كسى كه از سپاه شاه ، قهرمانانه به قلب لشگر دشمن زد، همين پسر كوتاه قد و بدقيافه بود.
با شجاعتى عالى ، چند نفر از سران دشمن را بر خاك هلاكت افكند، و سپس نزد پدر آمد و پس از احترام گفت : اسب لاغر روز ميدان به كار آيد.
باز به درگيرى رفت با اينكه گروهى پا به فرار گذاشتند، با نعره گفت : اى مردان بكوشيد والا جامه زنان بپوشيد.

همين نعره ، سواران را قوت داد و بالاخره بر دشمن غلبه كردند و پيروز شدند. شاه سر و چشمان پسر را بوسيد و او را وليعهد خود كرد و با احترام خاصى با او مى نگريست برادران نسبت به او حسد ورزيدند، و زهر در غذايش ريختند تا به او بخورانند و او را بكشند. خواهر او از پشت دريچه ، زهر ريختن آنها را ديد، دريچه را محكم بر هم زد؛ برادر با هوشيارى فهميد و بى درنگ دست از غذا كشيد و گفت : محال است كه هنرمندان بميرند و بى هنران زنده بمانند و جاى آنها را بگيرند.
پدر از ماجرا باخبر شد و پسران را تنبيه كرد و هر كدام را به گوشه اى از كشورش فرستاد.


منبعundefined:حكايتهاى گلستان ص 43
‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎

قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefined⃟undefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined
undefined۵

۵۶۷

۲۱:۴۸

undefinedundefinedundefined﷽undefinedundefinedundefined.




#داستانهای_آموزنده
undefinedundefinedundefined

خاموشی

ابوعلی سینا در سفر بود. در هنگام عبور از شهری،جلوی قهوه خانه ای اسبش را بر درختی بست و مقداری کاه و یونجه جلوی اسبش ریخت و خودش هم بر روی تخت جلوی قهوه خانه نشست تا غذایی بخورد. خر سواری هم به آنجا رسید،از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خودش هم آمد در کنار ابوعلی سینا نشست.
شیخ گفت: خر را پهلوی اسب من نبند، چرا که خر تو از کاه و یونجه او میخورد و اسب هم به خرت لگد میزند و پایش را میشکند.
خر سوار آن سخن نشنیده گرفت به روی خودش نیاورد و مشغول خوردن شد. ناگاه اسب لگدی زد و پای خر را لنگ کرد.
خر سوار گفت: اسب تو خر مرا لنگ کرد و باید خسارت دهی.
شیخ ساکت شد و خود را به لال بودن زد و جواب نداد.
صاحب خر، ابوعلی سینا را نزد قاضی برد و شکایت کرد.
قاضی سوال کرد که چه شده؟ اما ابوعلی سینا که خود را به لال بودن زده بود ،هیچ چیز نگفت.
قاضی به صاحب خر گفت: این مرد لال است ؟
روستایی گفت: این لال نیست بلکه خود را به لال بودن زده تا اینکه تاوان خر مرا ندهد، قبل از این اتفاق با من حرف میزد.

قاضی پرسید: با تو سخن گفت؟چه گفت؟
صاحب خر گفت: او به من گفت خر را پهلوی اسب من نبند که لگد میزند و پای خرت را میشکند. قاضی خندید و بر دانش ابو علی سینا آفرین گفت.

قاضی به ابوعلی سینا گفت حکمت حرف نزدنت پس چنین بود؟!
ابوعلی سینا جوابی داد که از آن به بعد در زبان پارسی به مثل تبدیل شد:

"جواب ابلهان خاموشی ست"

منبع undefined: امثال و حکم؛ علی اکبر دهخدا
  

قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefined⃟undefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined
undefined۷
undefined۱

۴۶۱

۲۱:۵۱

undefinedundefinedundefined﷽undefinedundefinedundefined


#داستانهای_آموزنده
undefined🩵undefined


صاحبدلی روزی به پسرش گفت:

برویم زیر درخت صنوبری بنشینیم.
پسر در کنار پدر راهی شد.
پدر دست در جیب کرد و مقداری سکه طلا از جیب خود بیرون آورد و بر زمین نهاد.
گفت: پسرم می خواهی نصیحتی به تو دهم که عمری تو را کار آید یا این سکه ها را بدهم که رفع مشکلی اساسی از زندگی خود بکنی؟
پسر فکری کرد و گفت:
پدرم بر من پند را بیاموز، سکه ها را نمی خواهم، سکه برای رفع یک مشکل است ولی پند برای رفع مشکلاتی برای تمام عمر.
پدرش گفت: سکه ها را بردار...
پسر پرسید: پندی ندادی؟!
پدر گفت:
وقتی تو طالب پندی و سکه را گذاشتی و پند را بر داشتی، یعنی می دانی سکه ها را کجا هزینه کنی.!
و این؛
بزرگترین پند من برای تو بود.
پسرم بدان خدا نیز چنین است...
اگر مال دنیا را رها کنی و دنبال پند و حکمت باشی، دنیا خودش به تو رو می کند.
ولی اگر دنیا را بگیری یقین کن،
علم و حکمت از تو گریزان خواهد شد.




قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefined⃟undefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined
undefined۷

۵۷۹

۲۱:۵۴