لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل قنـ🍭ــد و پــــند(داستان)ق
۱۸.۴ هزار عضو

قنـ🍭ــد و پــــند(داستان)

داستان های زیباundefined و متفاوت undefined

تبادل نداریمundefined
تبلیغات گسترده undefined
@labbayk_ya_mahdi93
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۸ مرداد
undefinedundefinedundefined﷽undefinedundefinedundefined

•┈┈•❀undefinedundefinedundefinedundefinedundefined❀•┈┈•


undefinedحکایت بسیار زیبا و خواندنی

ملانصر الدین سندی داشت که باید قاضی شهر آن را تایید می کرد اما از بخت بد او قاضی هیچ کاری را بدون رشوه انجام نمی داد .

ملا هم آه در بساط نداشت که با قاضی شریک شود و کار تایید سند را به انجام برساند این بود که کوزه ای برداشت و آن را پر از خاک کرد و روی آن عسل ریخت بعد کوزه ی عسل و سند را برداشت و نزد قاضی رفت کوزه را پیشکش کرد و درخواستش را گفت

قاضی همین که در پوش کوزه را برداشت و عسل را دید بی فوت وقت سند را تایید کرد و هر دو شاد و خندان از هم خداحافطی کردند .

چند روز گذشت قاضی به حیله ی ملانصرالدین پی برد یکی از نزدیکان خود را به خانه ی ملا فرستاد و پیغام داد که در سند اشتباهی شده
ملا به فرستاده قاضی جواب داد از طرف من سلامی گرم به قاضی برسان و بگو اشتباه در سند نیست در کوزه‌ی عسل است !



#داستانهای_آموزنده

༒•undefined
قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefined⃟undefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined
undefined۸
undefined۷

۸۶۸

۲۲:۴۰

undefinedundefinedundefined﷽undefinedundefinedundefined

#داستانهای_آموزنده
تلنگر

تعدادی حشره کوچک در یک برکه، زیر آب زندگی می کردند...

آنها تمام مدت میترسیدند از آب بیرون بروند و بمیرند؛ یک روز یکی از آنها بر اساس ندای درونی از ساقه یک علف شروع به بالا رفتن کرد، همه فریاد می زدند که مرگ تنها چیزی است که عاید او میشود، چون هر حشره ای که بیرون رفته بود برنگشته بود...!

وقتی حشره به سطح آب رسید نور آفتاب تن خسته او را نوازش داد و او که از فرط خستگی دیگر رمقی نداشت روی برگ آن گیاه خوابید.

وقتی از خواب بیدار شد به یک سنجاقک تبدیل شده بود؛ حس پرواز پاداش بالا آمدنش بود.

سنجاقک بر فراز برکه شروع به پرواز کرد و پرواز چنان لذتی به او داد که با زندگی محصور در آب قابل مقایسه نبود؛ تصمیم داشت برگردد و به دوستانش هم بگوید که بالای آن ساقه ها کسی نمی میرد ولی نمی توانست وارد آب شود چون به موجود دیگری تبدیل شده بود...!!

«شاید بیرون رفتن از شرایط فعلی ترسناک باشد، اما مطمئن باشید خارج از پیله تنهایی، غم و ترس، تلاش برای رفتن به سوی کمال عالی است!»

undefined<img style=" />undefinedاريک_امانوئل_اشمیت


قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefined⃟undefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined
undefined۱۷
undefined۱

۱.۲K

۲۲:۵۱

۱۹ مرداد
undefinedundefinedundefined﷽undefinedundefinedundefined

#داستانهای_آموزنده
undefinedحکایت undefined

ازعزراییل پرسیدند:

تابحال گریه نکردی زمانیکه جان بنی آدمی را میگرفتی؟

عزرائیل جواب داد:
یک بارخندیدم،
یک بارگریه کردم
ویک بارترسیدم.

."خنده ام" زمانی بودکه به من فرمان داده شد جان مردی رابگیرم،اورادرکنارکفاشی یافتم که به کفاش میگفت:کفشم را طوری بدوز که یک سال دوام بیاورد! به حالش خندیدم وجانش راگرفتم..

"گریه ام"زمانی بود که به من دستور داده شدجان زنی رابگیرم،او را دربیابانی گرم وبی درخت وآب یافتم که درحال زایمان بود..منتظرماندم تا نوزادش به دنیا آمد سپس جانش را گرفتم..دلم به حال آن نوزاد بی سرپناه درآن بیابان گرم سوخت وگریه کردم..

"ترسم"زمانی بودکه خداوندبه من امرکردجان فقیهی را بگیرم نوری ازاتاقش می آمد هرچه نزدیکتر میشدم نور بیشترمی شد وزمانی که جانش را می گرفتم ازدرخشش چهره اش وحشت زده شدم..دراین هنگام خداوند فرمود:

میدانی آن عالم نورانی کیست؟..

او همان نوزادی ست که جان مادرش راگرفتی.
من مسئولیت حمایتش را عهده دار بودم هرگز گمان مکن که باوجودمن،موجودی درجهان بی سرپناه خواهد بود...


༒•undefined
قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefined⃟undefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined
undefined۱۳

۷۶۲

۱۹:۴۹

بازارسال شده از پــــروفایـݪ مذهبـــ 20 ـــۍ
undefinedبه عشق #امام حسن علیه السلام نام مبارک ایشان را لمس کنیدundefined🥰
⠀⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⣴⣶⣤
⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠈⢉⣽⡿⠋
⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀ ⠀⢀⣤⣴⣾⠟⠉⢀⡄
⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⣶⣶⣾⣿⣿⡿⠛⠉⠀⠀⠀⣼⡇
⠀⢀⡦⠀⢠⣶⡄⠀⠀⣿⠏⠁ ⠀⠀⠀⠀ ⠀⣿⠁
⠀⣾⠁⠀⢿⣿⠇⠀⢠⡿⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀ ⣿⠀⣠
⢸⣿⠀⠀⠀⠀⠀⣠⣾⠃⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀ ⣿⣿⡏
⢸⣿⣷⣶⣶⣶⣿⡿⠃⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠙⠋
⠀⠙⠿⠿⠿⠛⠉⠀⠀
⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀ ⠀⠀⠀⣀
⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀ ⠀⠀⠀ ⣿⣿⣿⠇

undefinedمن اولین کسی بودم این سورپرایز و برات اوردمundefinedundefined
با هر هزار عضو جدید یک #پاکت_هدیه در انتظارتهundefinedundefined

۱

۲۰:۱۱

۲۰ مرداد

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

undefinedundefinedundefined﷽undefinedundefinedundefined

#داستانهای_آموزنده
undefinedحکایت undefined

روزی هارون به بهلول گفت ؛ای بهلول دانا میتوانی از قیامت و سوال و جواب ان دنیا مرا با خبر کنی؟
بهلول گفت اری و به هارون گفت که به خادمین خود بگو تا در همین محل آتش نمایند و تابه بر آن نهند تا سرخ و خوب
داغ شود هارون امر نمود تا آتشی افروختند و تابه بر آن آتش گذاردند تا داغ شد . آنگاه بهلول گفت :
ای هارون من با پای برهنه بر این تابه می ایستم و خود را معرفی می نمایم و آنچه خورده ام و هرچه
پوشیده ام ذکر می نمایم و سپس تو هم باید پای خو د را مانند من برهنه نمایی و خود را معرفی کنی و
آنچه خورده ای و پوشیده ای ذکر نمایی . هارون قبول نمود .
آنگاه بهلول روی تابه داغ ایستاد و فوری گفت : بهلول و خرقه و نان جو و سرکه و فوری پایین آمد که
ابداً پایش نسوخت و چون نوبت به هارون رسید به محض اینکه خواس ت خود را معرفی نماید تاج و تخت و زمین و...نتوانست همه اموالش را معرفی کندو
پایش بسوخت و به پایین افتاد .سپس بهلول گفت :
ای هارون سوال و جواب قیامت نیز به همین صورت است . آنها که درویش بوده ند و از تجملات دنیایی
بهره ندارند آسوده بگذرند و آنها که پایبند تجملات دنیا باشند به مشکلات گرفتار آیند

༒•undefined
قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefined⃟undefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined
undefined۱۵

۶۶۶

۸:۰۰

undefinedundefinedundefined﷽undefinedundefinedundefined

#داستانهای_آموزنده
undefinedحکایت undefined

حکایت برزگر و مار از کتاب مرزبان نامه

کشاورزی در دامنۀ کوهی، زمینی داشت که در آن ماری لانه داشت و روزگار به سر می‌برد. کشاورز که از دو رنگی‌های اطرافیانش به ستوه آمده و ناراحت بود، تصمیم گرفت با مار دوستی کند. از او که دلیل این کارش را پرسیدند گفت: «مردم اطراف من مانند مارماهی هستند که وقتی از او می‌پرسی تو ماری یا ماهی، پاسخ می‌دهد هر کجا که نفعم باشد مارم و هر کجا که نفعم ایجاب کند، ماهی‌ام! از این دورنگی‌ها خسته‌ام. مطمئنم که مار دو رنگی ندارد و اگر روزی از او بپرسم که تو چه هستی، با قاطعیت خواهد گفت، مار!
با همین تفکر، با مار دوست و همنشین شد. هر روز که به سرکشی و کار روی زمین می‌پرداخت، به مار هم سر می‌زد و برایش غذا می‌آورد و مار با گستاخی فراوان، جلوی او چنبره می‌زد و از غذاهایی که کشاورز به او می‌داد، تناول می‌کرد.
این جریان ماه‌ها ادامه یافت تا زمستان از راه رسید. برزگر به زمینش رفت تا به مار هم سری بزند. مار را دید که به حالت نزار، از فرط سرمای هوا بر هم پیچیده و ضعیف و سست و بیحال روی زمین افتاده است. کشاورز به خاطر سابقۀ آشنایی و دوستی‌ که با مار داشت، دلش به حال او سوخت، او را برداشت، در توبره‌ای گذاشت و توبره را جلوی دهان الاغش آویزان کرد تا با بازدم الاغ، بدن مار گرم شود و حالش بهتر گردد. سپس الاغش را به درختی بست و برای جمع‌کردن چوب، اندکی از آنجا دور شد.
مار که با گرمای نفس الاغ گرم شده و حالش جا آمده بود، به نفس پلید و شرّ خود بازگشت و لب و دهان الاغ را نیش زد، طوری که الاغ بیچاره بعد از چند دقیقه جان داد. سپس از توبره خارج شد و به سوراخ خود خزید.
کشاورز وقتی با پشته‌ای از هیزم بازگشت، با حیرت به الاغ بیچاره‌اش چشم دوخت و این سخن از پدرش به یادش آمد که:
«هر کسی با بدها آشنایی کند، اگر هم خود آخر خوبی باشد، باز بدی نصیب وی خواهد شد، چرا که هر نفس پلیدی تا بدی و پلادت نکند، از دنیا نخواهد رفت، هرچند که به وی خوبی‌ها کرده باشند.

من ندیدم سلامتی از خـان
گر تو دیدی، سلام من برسان.

༒•undefined
قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefined⃟undefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined
undefined۶
undefined۵

۶۰۵

۸:۰۰

undefinedundefinedundefined﷽undefinedundefinedundefined

•┈┈•❀undefinedundefinedundefinedundefinedundefined❀•┈┈•

undefinedدر زندگی مردم شَر ننداز

_دختری برای خودش دارد درسش را میخواند سر کار میرود، عمه ی بتول خانم او را در مهمانی میبیند میگوید شوهر نکردی؟ می ترشیا
حرفش را میزند و میرود هارهار با بقیه میخندد. ولی روح و روان دختر را به هم میریزد

_زنی بچه‌ای را به دنیا آورد ، زن دیگری گفت : به مناسبت تولد بچه‌تون شوهرت برات چی خرید ؟ هیچی ! مگه میشه ؟! یعنی تو براش هیچ
ارزشی نداری ؟!
بمب را انداخت و رفت ، ظهر که شوهر به خانه آمد ، دید که زنش عصبانی است و .... کار به دعوا کشید و تمام.


_جوانی از رفیقش پرسید : کجا کار می‌کنی ؟ پیش فلانی ، ماهانه چند می‌گیری ؟ 500هزار ، همه‌ش همین ؟ 500هزار ؟ چطوری زنده‌ای تو ؟ صاحب کار قدر تو رو نمی دونه ، خیلی کمه !!!
یواش یواش از شغلش دلسرد شد و درخواست حقوق بیشتر کرد ، صاحب کار هم قبول نکرد و اخراجش کرد ، قبلا شغل داشت ، اما حالا بیکار است.


_پدری در نهایت خوشبختیست . یکی می‌رسد و می‌گوید : پسرت چرا بهت سر نمی‌زند ؟ یعنی آنقدر مشغوله که وقت نمیکنه ؟! و با این حرف ، صفای قلب پدر را تیره و تارمی‌کند


این است ، سخن گفتن به زبان شیطان.
در طول روز خیلی سؤال ها را ممکن است از همدیگر بپرسیم :
چرا نخریدی ؟
چرا نداری ؟
یه النگو نداری بندازی دستت؟
چطور این زندگی را تحمل می‌کنی ؟ یا فلانی را ؟چطور اجازه می دهی ؟
ممکن است هدفمان صرفا کسب اطلاع باشد ، یا از روی کنجکاوی یا
فضولی و .... اما نمی‌دانیم چه آتشی به جان شنونده می‌اندازیم !

#داستانهای_آموزنده

༒•undefined
قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefined⃟undefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined
undefined۱۳

۱.۱K

۸:۰۱

۲۱ مرداد
undefinedundefinedundefined﷽undefinedundefinedundefined

#داستانهای_آموزنده
undefinedحکایت undefined

گویند در عصر سلیمان نبی پرنده اى براى نوشیدن آب به سمت بركه اى پرواز كرد ،
اما چند كودک را بر سر بركه دید

پس آنقدر انتظار كشید تا كودكان از آن بركه متفرق شدند ، همین كه قصد فرود بسوى بركه را كرد ، اینبار مردى را با محاسن بلند و آراسته دید كه براى نوشیدن آب به آن بركه مراجعه نمود .

پرنده با خود اندیشید كه این مردى با وقار و نیكوست و از سوى او آزارى به من مُتصور نیست!
پس نزدیک شد ، ولی آن مرد سنگى به سویش پرتاب كرد و چشم پرنده معیوب و نابینا شد!

شكایت نزد سلیمان برد ، پیامبر آن مرد را احضار کرد ، محاكمه و به قصاص محكوم نمود و دستور به كور كردن چشم داد!

آن پرنده به حكم صادره اعتراض كرد و گفت : چشم این مرد هیچ آزارى به من نرساند!
بلكه ریش او بود كه مرا فریب داد ...

و گمان بردم كه از سوى او ایمنم
پس به عدالت نزدیكتر است اگر محاسنش را بتراشید ، تا دیگران مثل من فریب ریش او را نخورند.


༒•undefined
قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefined⃟undefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined
undefined۹
undefined۵

۵۹۵

۲۰:۱۱

بازارسال شده از خوشمــ🍕ــزه لنــ🍭ـد🍓
thumbnail
undefined إِنّا لِلّهِ وَإِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ

undefined با نهایت تاسف و تاثر، باخبر شدیم پدر گرامی ادمین کانال، دار فانی را وداع گفته‌اند.

از همراهان عزیز تقاضا می‌کنیم هر کدام که برایشان مقدور است، نماز شب اول قبر را به نیت شادی روح آن مرحوم اقامه فرمایند ( رضا حمیدی فرزند عیسی) و با قرائت فاتحه و صلوات، روح ایشان را یاد کنند. undefinedundefined

خداوند روح آن مرحوم را غریق رحمت و مغفرت خویش فرماید.

undefinedundefinedundefinedundefined

۱۰

۲۱:۱۰