قضاوت ممنوع
حوالی میدان خراسان تنها توی ماشین نشسته بودم و کنارم دو دست میز و صندلی پلاستیکی قرمز قرار داشت. دور هر دو میز آدمهایی نشسته بودند و مشغول گاز زدن ساندویچ فلافلشان بودند.میز سمت راست، یک دختر موفرفری بود و کنارش پسری نشسته بود. از استایل و برخوردشان با هم مشخص بود زن و شوهر نیستند.میز کناری اما زن و شوهری بودند با یک بچه زیر سه سال. خانم تیشرت لانگ مشکی پوشیده بود با شلوار لی بگ. شال هم داشت و هم نداشت.خیلی زود ساندویچ آدمهای میز سمت راست تمام شد و بلند شدند که بروند.دختر موفرفری یک لباس مشکی جذب تنش بود؛ چیزی بین تیشرت و تاپ. وقتی بلند شد، لباس رفت بالا و تازه فهمیدم نیمتنه است. نمیدانم چرا، ولی منتظر بودم معذب شود و با دستش لباسش را کمی پایین بکشد.اما در کمال تعجب، شلوار اسلشاش را تا جای ممکن پایین کشید. آنقدر پایین که اگر یک شکم زاییده بود، احتمالاً خط زایمانش هم از آن فاصله به چشم میآمد.سوار ترک موتور شد و اگر کولهای که پشتش انداخت، نبود، احتمالاً از پشت هم تصویر مناسبی به چشم نمیآمد. وقتی رفتند، صدای خانم میز سمت چپ بلند شد. مکالمه او با شوهرش آنقدر بلند بود که به وضوح به گوش من میرسید. دختره رو دیدی؟
+نه، کدوم؟
همینی که بغلمون نشسته بود.+من جز غذام چیزی نمیبینم، اینقدر گشنمه. کسی نیست جلوی اینا رو بگیره؟ شانس آوردیم دریا نداریم تو شهر، وگرنه لخت راه میرفتن تو خیابون.
+اسم ... رو هم گذاشتن آزادی. ببین چقدر فساد بیشتر بشه و ازدواج کمتر.
خدا لعنتش کنه، غذام کوفتم شد. پاشو بریم.ساندویچ زن نصفه ماند. با یک دست شال مشکی توریاش را روی سر کشید.بلند شد و پشت سرش شوهر و بچهاش راه افتادند و رفتند.و من ماندم و دو میز قرمز. یک دنیا سوال بی جواب و تعجب.
#روزنوشت از روزهای مردادی که گذشت#حجاب #آزادی #قضاوت
حوالی میدان خراسان تنها توی ماشین نشسته بودم و کنارم دو دست میز و صندلی پلاستیکی قرمز قرار داشت. دور هر دو میز آدمهایی نشسته بودند و مشغول گاز زدن ساندویچ فلافلشان بودند.میز سمت راست، یک دختر موفرفری بود و کنارش پسری نشسته بود. از استایل و برخوردشان با هم مشخص بود زن و شوهر نیستند.میز کناری اما زن و شوهری بودند با یک بچه زیر سه سال. خانم تیشرت لانگ مشکی پوشیده بود با شلوار لی بگ. شال هم داشت و هم نداشت.خیلی زود ساندویچ آدمهای میز سمت راست تمام شد و بلند شدند که بروند.دختر موفرفری یک لباس مشکی جذب تنش بود؛ چیزی بین تیشرت و تاپ. وقتی بلند شد، لباس رفت بالا و تازه فهمیدم نیمتنه است. نمیدانم چرا، ولی منتظر بودم معذب شود و با دستش لباسش را کمی پایین بکشد.اما در کمال تعجب، شلوار اسلشاش را تا جای ممکن پایین کشید. آنقدر پایین که اگر یک شکم زاییده بود، احتمالاً خط زایمانش هم از آن فاصله به چشم میآمد.سوار ترک موتور شد و اگر کولهای که پشتش انداخت، نبود، احتمالاً از پشت هم تصویر مناسبی به چشم نمیآمد. وقتی رفتند، صدای خانم میز سمت چپ بلند شد. مکالمه او با شوهرش آنقدر بلند بود که به وضوح به گوش من میرسید. دختره رو دیدی؟
+نه، کدوم؟
همینی که بغلمون نشسته بود.+من جز غذام چیزی نمیبینم، اینقدر گشنمه. کسی نیست جلوی اینا رو بگیره؟ شانس آوردیم دریا نداریم تو شهر، وگرنه لخت راه میرفتن تو خیابون.
+اسم ... رو هم گذاشتن آزادی. ببین چقدر فساد بیشتر بشه و ازدواج کمتر.
خدا لعنتش کنه، غذام کوفتم شد. پاشو بریم.ساندویچ زن نصفه ماند. با یک دست شال مشکی توریاش را روی سر کشید.بلند شد و پشت سرش شوهر و بچهاش راه افتادند و رفتند.و من ماندم و دو میز قرمز. یک دنیا سوال بی جواب و تعجب.
#روزنوشت از روزهای مردادی که گذشت#حجاب #آزادی #قضاوت
۱.۴K
۱۲:۳۹
این متن بهت نشون میده کنارمون آدمای خوب زیادی زندگی میکنن
کف مغازه با سرامیکهای سفید پوشیده شده بود. اجناس با فاصله و منظم، در ردیفهای مساوی کنار هم چیده شده بودند. همهچیز به چشمم گران میآمد.رسیدم به قفسهی مافینها. کلاً چهار مافین در قفسه بود. قیمتها را در مغازههای دیگر دیده بودم، بعضیهایشان تا یک میلیون و دویست هزار تومان هم قیمت زده بودند. احتمالاً با خودشان میگفتند: «کی به کیه. نخواد، نمیخره.»مافین را برداشتم. رویش یک کاغذ سفید چسبانده بودند و با ماژیک آبی، درشت نوشته بودند: ۲۵۰ هزار تومان.چند بار پلک زدم.عجب قیمتی!مافین را برداشتم و سریع به طرف پیشخوان رفتم.مغازهدار مرد جوان و لاغراندامی بود. به سن و سالش نمیخورد متأهل باشد، اما حلقهی سنگینی در دستش خودنمایی میکرد. دور سرش را تراشیده بود و کپهی موی وسط سرش را حالت داده بود. قطرات عرق روی پوست تیرهاش نشسته بود.مشغول چانه زدن با مردی همسنوسال خودش بود؛ سر یک جفت دمپایی. دمپایی خوب و باکیفیتی که رویش نوشته بود: ۴۰۰ هزار تومان. مرد خریدار تقاضای تخفیف داشت. مغازهدار رو به خریدار گفت:«به خدا دلم نمیاد قیمتها رو بالا ببرم. مغازههای اطراف اومدن باهام دعوا کردن. میگن کار و کاسبی ما رو هم داری خراب میکنی. فشار بهم آوردن که باید قیمتامو تا شنبه حداقل ده درصد ببرم روش. من الان با این دلار روی این دمپایی سودی نمیکنم.»زنی با چادر قجری، دست خالی، از انتهای مغازه به سمت پیشخوان آمد. کنار من ایستاد و گفت:«خدا خیرت بده. من اومدم فقط یه گشتی بزنم توی مغازه. ولی وقتی همهی اجناست رو دیدم که داری با قیمت قبلی میفروشی، توی این دورهای که هیچکس رحم نمیکنه و هیچکس هم نظارتی نداره، خیلی کیف کردم.»بعد رفت و همینطور که راه میرفت، چند جنس را همینطور رندم و بدون نگاه به قیمت برداشت و جلوی فروشنده گذاشت.گفت:«برای قدردانی ازتون اینا رو هم میخرم. لازم ندارم، ولی دلم خواست به سبک خودم تشویق کنم.»مردی که به قصد خرید دمپایی آمده بود، کارت را با اشتیاق طرف فروشنده گرفت و گفت:«تخفیف رو فراموش کن. پنجاه تومن بیشتر بکش.»
#روزنوشت از روزهای گرم شهریور ۴۰۵
کف مغازه با سرامیکهای سفید پوشیده شده بود. اجناس با فاصله و منظم، در ردیفهای مساوی کنار هم چیده شده بودند. همهچیز به چشمم گران میآمد.رسیدم به قفسهی مافینها. کلاً چهار مافین در قفسه بود. قیمتها را در مغازههای دیگر دیده بودم، بعضیهایشان تا یک میلیون و دویست هزار تومان هم قیمت زده بودند. احتمالاً با خودشان میگفتند: «کی به کیه. نخواد، نمیخره.»مافین را برداشتم. رویش یک کاغذ سفید چسبانده بودند و با ماژیک آبی، درشت نوشته بودند: ۲۵۰ هزار تومان.چند بار پلک زدم.عجب قیمتی!مافین را برداشتم و سریع به طرف پیشخوان رفتم.مغازهدار مرد جوان و لاغراندامی بود. به سن و سالش نمیخورد متأهل باشد، اما حلقهی سنگینی در دستش خودنمایی میکرد. دور سرش را تراشیده بود و کپهی موی وسط سرش را حالت داده بود. قطرات عرق روی پوست تیرهاش نشسته بود.مشغول چانه زدن با مردی همسنوسال خودش بود؛ سر یک جفت دمپایی. دمپایی خوب و باکیفیتی که رویش نوشته بود: ۴۰۰ هزار تومان. مرد خریدار تقاضای تخفیف داشت. مغازهدار رو به خریدار گفت:«به خدا دلم نمیاد قیمتها رو بالا ببرم. مغازههای اطراف اومدن باهام دعوا کردن. میگن کار و کاسبی ما رو هم داری خراب میکنی. فشار بهم آوردن که باید قیمتامو تا شنبه حداقل ده درصد ببرم روش. من الان با این دلار روی این دمپایی سودی نمیکنم.»زنی با چادر قجری، دست خالی، از انتهای مغازه به سمت پیشخوان آمد. کنار من ایستاد و گفت:«خدا خیرت بده. من اومدم فقط یه گشتی بزنم توی مغازه. ولی وقتی همهی اجناست رو دیدم که داری با قیمت قبلی میفروشی، توی این دورهای که هیچکس رحم نمیکنه و هیچکس هم نظارتی نداره، خیلی کیف کردم.»بعد رفت و همینطور که راه میرفت، چند جنس را همینطور رندم و بدون نگاه به قیمت برداشت و جلوی فروشنده گذاشت.گفت:«برای قدردانی ازتون اینا رو هم میخرم. لازم ندارم، ولی دلم خواست به سبک خودم تشویق کنم.»مردی که به قصد خرید دمپایی آمده بود، کارت را با اشتیاق طرف فروشنده گرفت و گفت:«تخفیف رو فراموش کن. پنجاه تومن بیشتر بکش.»
#روزنوشت از روزهای گرم شهریور ۴۰۵
۲۶۶
۱۶:۵۸
_میگم مامان دیدی بالاخره تو کوچه ما هم عروسی اومد؟ +اره اخه این عروسی چی داره که شما بچه ها اینقدر براش ذوق دارید؟ _مامان کاش برام کت شلوار خریده بودی.+کت شلوار و گذاشتم وقتی داماد شدی مادر زنت برات بخره. _چند شب دیگه بخوابم و بیدار شم داماد میشم؟
پی نوشت۱: تا صبح قیامت بر عمو ترامپ و طرفداراش لعنت. پینوشت۲: من اومدم اینجا مثبت بنویسم و حالی رو خوب کنم اما گویا نشدنیه.
پی نوشت۱: تا صبح قیامت بر عمو ترامپ و طرفداراش لعنت. پینوشت۲: من اومدم اینجا مثبت بنویسم و حالی رو خوب کنم اما گویا نشدنیه.
۶۴۴
۲۱:۴۱
من از بعد داستان هلهله برای هیچ، هرجای زیارتی و معنوی میرم تک تکتون رو دعا میکنم. چون اگر حمایتها و تشویقها و واکنشهای شما نبود، من نوشتن رو ادامه نمیدادم. این تنها کاری هست که برای جبران محبت و رفتار پر مهر شما میتونم انجام بدم.
۱۶۷
۱۳:۱۵
ماه محرم و صفر، بچهها حسابی عزاداری کرده بودند.دلم میخواست همانقدر که عزا را پررنگ کردیم و برایش اهمیت قائل شدیم، به جشنهای مذهبی هم اهمیت بدهیم.چه جشنی بهتر از جشن قرآن؟ 
این بچهها یک سال و نیم است که شدهاند عضوی از وجود من و تا سورهی فیل را حفظ کردهاند و برای ادامهی این مسیر، به تشویق نیاز داشتند؛ تشویقی از جنس جایزه، شادی و خاطرهی خوب. با خودم فکر میکردم؛ اگر از سالهای بعد از ۱۳۸۰، مادرها برای دین و کلامالله جور دیگری ارزش قائل میشدند و برایش وقت میگذاشتند، آیا امروز اینهمه فاصله گرفتن از دین را در جامعه میدیدیم؟حفظ هر سورهی قرآن برای یک کودک، میتواند یک تولد دوباره باشد.ما برای بچهها سالی یکبار تولد میگیریم، کلی هزینه میکنیم، کیک سفارش میدهیم، تزئین میکنیم و هدیه میخریم.اما چرا یکبار حاضر نیستیم همین هزینه و انرژی را برای جشن قرآن بگذاریم؟جشن دندونی، جشن تعیین جنسیت، جشن تولد، جشن از پوشک گرفتن، جشن ورود به مدرسه و هزار جشن دیگر را مد کردهایم؛اما چرا جشن قرآن نه؟
بعد میپرسیم:چرا بچههایمان با قرآن انس ندارند؟چرا علاقهای به حفظ قرآن نشان نمیدهند؟چرا از نماز و دین فاصله گرفتهاند؟خب...ما برای ساختن یک خاطرهی شیرین از قرآن در ذهنشان چه کردهایم؟تعارف که نداریم.اگر قرار است قرآن بخشی از زندگی بچههایمان باشد، باید از کودکی کاری کنیم که نام قرآن برایشان با شادی، محبت، جایزه، آغوش، تشویق و خاطرههای خوب گره بخورد.آن وقت هیچ بیگانهی کافری نمیتواند انس میان آنها و قرآن را قطع کند.قرآن فقط حفظ کردن چند سوره نیست.قرآن میتواند به بچه یاد بدهد چگونه به دیگران و والدین احترام بگذارد،چگونه انسان خوبی باشد،چگونه همسر خوبی باشد،چگونه به همسایه و دوستانش کمک کند،چگونه حسادت نکند،چگونه دروغ نگوید و درست زندگی کند.
همین جشنهای کوچک، همین جایزههای ساده و همین شادیهای کودکانه، تبدیل میشوند به خاطرهای که یک عمر در دلشان میماند.
بیایید برای قرآن هم جشن بگیریم.برای هر سورهای که یک کودک حفظ میکند، دست بزنیم، لبخند بزنیم و افتخار کنیم.

بعد میپرسیم:چرا بچههایمان با قرآن انس ندارند؟چرا علاقهای به حفظ قرآن نشان نمیدهند؟چرا از نماز و دین فاصله گرفتهاند؟خب...ما برای ساختن یک خاطرهی شیرین از قرآن در ذهنشان چه کردهایم؟تعارف که نداریم.اگر قرار است قرآن بخشی از زندگی بچههایمان باشد، باید از کودکی کاری کنیم که نام قرآن برایشان با شادی، محبت، جایزه، آغوش، تشویق و خاطرههای خوب گره بخورد.آن وقت هیچ بیگانهی کافری نمیتواند انس میان آنها و قرآن را قطع کند.قرآن فقط حفظ کردن چند سوره نیست.قرآن میتواند به بچه یاد بدهد چگونه به دیگران و والدین احترام بگذارد،چگونه انسان خوبی باشد،چگونه همسر خوبی باشد،چگونه به همسایه و دوستانش کمک کند،چگونه حسادت نکند،چگونه دروغ نگوید و درست زندگی کند.
همین جشنهای کوچک، همین جایزههای ساده و همین شادیهای کودکانه، تبدیل میشوند به خاطرهای که یک عمر در دلشان میماند.
بیایید برای قرآن هم جشن بگیریم.برای هر سورهای که یک کودک حفظ میکند، دست بزنیم، لبخند بزنیم و افتخار کنیم.
۱.۱K
۱۶:۲۵
چقدر گفتم جمع نبندیم هر قشری خوب و بد داره. هی بگین بازیگرا وطن فروشن. ازش پرسیدم چرا میآید؟ گفت شما چرا میای؟گفتم من میام چون کشورمو دوست دارم. چون از جنگ بیزارم. چون نمیخوام تاریخ تکرار بشه و اجنبی به خودش اجازه بده به ایرونی جماعت توهین کنه. چون نمیخوام دوباره جوونای کشورم سر قدرت طلبی بیگانه و زیاده خواهیش و بی عرضگی برخی از مسئولین دوباره مثل دی ماه پر پر بشن. میام که مو از سر مردم کشورم کم نشه. خندید گفت، منم همینطور منم برای همین اومدم. چون ایران و دوست دارم.
@ganjine_nevesht
@ganjine_nevesht
۱۴۳
۲۲:۱۱
مرد شکلاتی
هر شب رأس ساعت ۹ با پلاستیک سفیدرنگی پر از شکلات وسط میدان حاضر میشود. یک روز کاکائویی میآورد، یک روز ژلهای و گاهی هم آبنباتی. دست میکند توی پلاستیک و دانهدانه شکلاتها را جلوی صورتمان میگیرد. تا آخرین لحظه هم میماند. پلاستیک که بادش میخوابد، مچالهاش میکند و در جیب میگذارد و میرود.
حجم زیادی از موهایش سفید شده. لبخندش را روی صورتم میپاشد. با وجود لثهی خالی از دندان، زیباست. پیراهن اتوکشیدهی سورمهایرنگی پوشیده. با دستهای چروک و لرزان شکلات را مقابلم میگیرد.
من هم پاسخ لبخندش را میدهم و فرصت را غنیمت میشمارم برای پرسیدن سؤالهایم.
حاجی، خسته نمیشی هر شب شکلات میاری؟ اصلاً چرا میاری؟
شکلات دیگری از کیسه درمیآورد و به سمت کودک زیر یک سالی که در آغوش پدرش است، میگیرد. کودک لبخند میزند. پستانک از دهانش میافتد و به بند خودش آویزان میماند. با دستهای کوچکش شکلات را میقاپد.
_ دیدی؟ لبخند بچه رو دیدی؟ منو بیشتر از فامیلاش دیده. هر شب میاد و ازم شکلات میگیره و حتی اگه بهش شکلات هم ندم، با دیدن من میخنده. من برای دیدن خندهی این بچهها میام.
نگاهی به اطراف میکند و با انگشت اشاره مردم را نشانم میدهد و میگوید:
«به نظر من اینا بهترین مردمان عالمند. لایقترین. به اینا خدمت نکنم، به کی خدمت کنم؟»
حاجی، هر شب چقدر شکلات میگیری؟ پولشو از کجا میاری؟
منمن کرد. انگار نمیخواست جوابی بدهد و نمیخواست دست خالی هم من را راهی کند. چند ثانیه سکوت کرد و خیره ماند به کفشهای مشکی واکسزدهاش.
بالاخره سکوت را شکست و گفت:
«راستش اوایل که این کار رو شروع کردم، روزی هفتصد تومن شکلات میخریدم. یه مدت که گذشت، دیدم از پس خریدن شکلاتها برنمیام و زندگی خودم لنگ میمونه. آخرین موجودیم رو دادم شکلات گرفتم و رو به آسمون گفتم: خدایا، اگه کارم درسته، یه نشونه سر راهم بذار. خدایا شرمنده، ولی من از فردا شاید نتونم دیگه شکلات بگیرم و خنده رو لب این بچهها بشونم.»
گوشم را کمی نزدیکتر بردم تا صدای پیرمرد را که داشت میان صدای مجری میدان خراسان محو میشد، دقیقتر بشنوم.
ادامه داد:
«فردای همون روز تلفنم زنگ خورد. تماس از طرف یه دوستی بود که دوازده سال ازش بیخبر بودم و تمام این سالها خارج از ایران زندگی میکرد. دوازده سال قبل پولی از من قرض گرفته بود و من هم بعد از رفتنش دیگه سراغ پول رو نگرفتم. زنگ زد و شماره کارت و شبام رو گرفت و کل مبلغ رو به نرخ روز حساب کرد و برام واریز کرد. پول شکلات روزهای بعد اینطوری جور شد.»
پسرم مدام دورم میچرخید و با پرچم توی دستش بازی میکرد. گاهی هم نوک پلاستیکی پرچم را به سمت پیرمرد میگرفت و با او بازی میکرد.
پرسیدم:
میشه یه عکس ازتون بگیرم؟
ابروهایش را به نشانهی «نه» بالا انداخت. همانطور که چشمهایش را به زمین دوخته بود، گفت:
«حالا که عکس نمیگیری، اینم بگم. چند سالی من به یه بندهخدایی بیمزد و منت خدمت میکردم. تنها بود. چند روز پیش رفتم بهش سر بزنم. یه پلاک طلا گذاشت کف دستم. گفت این برای توعه.»
چشمهایم روی صورتش مانده بود.
پای رفتن نداشتم. رد نگاهش را گرفتم. هنوز قفل بود روی آسفالت مشکی کف خیابان.
دختر بچهای از کنارمان رد شد و دستش را به نشانهی خداحافظی برای پیرمرد تکان داد.
پیرمرد دست چروکیدهاش را فرو کرد داخل پلاستیک سفید. حالا وزن پلاستیک کمتر شده بود.
شکلاتی بیرون کشید و به سمتم گرفت.
«این و بگیر و خداحافظ.»
" />
مائده پاپولی
#میانه شهریور ۱۴۰۵ #روایت_میدان
هر شب رأس ساعت ۹ با پلاستیک سفیدرنگی پر از شکلات وسط میدان حاضر میشود. یک روز کاکائویی میآورد، یک روز ژلهای و گاهی هم آبنباتی. دست میکند توی پلاستیک و دانهدانه شکلاتها را جلوی صورتمان میگیرد. تا آخرین لحظه هم میماند. پلاستیک که بادش میخوابد، مچالهاش میکند و در جیب میگذارد و میرود.
حجم زیادی از موهایش سفید شده. لبخندش را روی صورتم میپاشد. با وجود لثهی خالی از دندان، زیباست. پیراهن اتوکشیدهی سورمهایرنگی پوشیده. با دستهای چروک و لرزان شکلات را مقابلم میگیرد.
من هم پاسخ لبخندش را میدهم و فرصت را غنیمت میشمارم برای پرسیدن سؤالهایم.
حاجی، خسته نمیشی هر شب شکلات میاری؟ اصلاً چرا میاری؟
شکلات دیگری از کیسه درمیآورد و به سمت کودک زیر یک سالی که در آغوش پدرش است، میگیرد. کودک لبخند میزند. پستانک از دهانش میافتد و به بند خودش آویزان میماند. با دستهای کوچکش شکلات را میقاپد.
_ دیدی؟ لبخند بچه رو دیدی؟ منو بیشتر از فامیلاش دیده. هر شب میاد و ازم شکلات میگیره و حتی اگه بهش شکلات هم ندم، با دیدن من میخنده. من برای دیدن خندهی این بچهها میام.
نگاهی به اطراف میکند و با انگشت اشاره مردم را نشانم میدهد و میگوید:
«به نظر من اینا بهترین مردمان عالمند. لایقترین. به اینا خدمت نکنم، به کی خدمت کنم؟»
حاجی، هر شب چقدر شکلات میگیری؟ پولشو از کجا میاری؟
منمن کرد. انگار نمیخواست جوابی بدهد و نمیخواست دست خالی هم من را راهی کند. چند ثانیه سکوت کرد و خیره ماند به کفشهای مشکی واکسزدهاش.
بالاخره سکوت را شکست و گفت:
«راستش اوایل که این کار رو شروع کردم، روزی هفتصد تومن شکلات میخریدم. یه مدت که گذشت، دیدم از پس خریدن شکلاتها برنمیام و زندگی خودم لنگ میمونه. آخرین موجودیم رو دادم شکلات گرفتم و رو به آسمون گفتم: خدایا، اگه کارم درسته، یه نشونه سر راهم بذار. خدایا شرمنده، ولی من از فردا شاید نتونم دیگه شکلات بگیرم و خنده رو لب این بچهها بشونم.»
گوشم را کمی نزدیکتر بردم تا صدای پیرمرد را که داشت میان صدای مجری میدان خراسان محو میشد، دقیقتر بشنوم.
ادامه داد:
«فردای همون روز تلفنم زنگ خورد. تماس از طرف یه دوستی بود که دوازده سال ازش بیخبر بودم و تمام این سالها خارج از ایران زندگی میکرد. دوازده سال قبل پولی از من قرض گرفته بود و من هم بعد از رفتنش دیگه سراغ پول رو نگرفتم. زنگ زد و شماره کارت و شبام رو گرفت و کل مبلغ رو به نرخ روز حساب کرد و برام واریز کرد. پول شکلات روزهای بعد اینطوری جور شد.»
پسرم مدام دورم میچرخید و با پرچم توی دستش بازی میکرد. گاهی هم نوک پلاستیکی پرچم را به سمت پیرمرد میگرفت و با او بازی میکرد.
پرسیدم:
میشه یه عکس ازتون بگیرم؟
ابروهایش را به نشانهی «نه» بالا انداخت. همانطور که چشمهایش را به زمین دوخته بود، گفت:
«حالا که عکس نمیگیری، اینم بگم. چند سالی من به یه بندهخدایی بیمزد و منت خدمت میکردم. تنها بود. چند روز پیش رفتم بهش سر بزنم. یه پلاک طلا گذاشت کف دستم. گفت این برای توعه.»
چشمهایم روی صورتش مانده بود.
پای رفتن نداشتم. رد نگاهش را گرفتم. هنوز قفل بود روی آسفالت مشکی کف خیابان.
دختر بچهای از کنارمان رد شد و دستش را به نشانهی خداحافظی برای پیرمرد تکان داد.
پیرمرد دست چروکیدهاش را فرو کرد داخل پلاستیک سفید. حالا وزن پلاستیک کمتر شده بود.
شکلاتی بیرون کشید و به سمتم گرفت.
«این و بگیر و خداحافظ.»
#میانه شهریور ۱۴۰۵ #روایت_میدان
۷۷۹
۱۲:۱۲