خب بخونین قشنگا خوشتون اومد لایک کنین ادامه برم
۱۴۲
۸:۲۱
#𝐏𝐚𝐫𝐭_3محافظ ها به ماشین تیراندازی کردن و شیشه های ماشین رو شکوندن، عصبی داد زدم:
- گاز بده
از ترس پاشو روی گاز فشرد و با سرعت از اونجا دور شد، سرم گیج میرفت از شدن خو،ونریزی پام.
گوشیم زنگ میخورد اما نای جواب دادن نداشتم، دختره هم از ترسش حرف نمیزد.
دستم سر شد و اسل،،حه از دستم افتاد، پلک هام گرم شد و فقط تونستم بگم:
- جواب .. بده ...
و بعدش چیزی نفهمیدم!
**" مانلی "
با ترس رانندگی کردم و صدای زنگ خودن گوشی مردی که کنارم از شدت خو،ونریزی پاش از حال رفته بود یه لحظه هم قطع نمیشد!
ماشین رو تو کوچه کنار زدم و دستمو روی نبضش گذاشتم که خیلی کند میزد.
نمیدونستم چیکار کنم که باز هم گوشیش زنگ خورد، دست تو جیبش کردم و گوشیشو در اوردم.
اسم مخاطب رو ارسلان سیو کرده بود، با مکث جواب دادم و روی علامت اسپیکر زدم که صدای نگران مردی توی ماشین پیچید:
- دیار .. حالت خوبه داداش؟
وقتی دید صدایی نمیاد ادامه داد:
- صدامو میشنوی؟ من تو راهم تو کجایی؟
پس اسمش دیار بود، با استرس ل،،ب زدم:
- الو ..
مرده یا همون ارسلان با شنیدن صدام با مکث خشن گفت:
- تو دیگه کی هستی؟ دیار کجاست؟ حالش خوبه؟
- ن .. نبضش کند میزنه .. خیلی خوونریزی داره
- کجایی تو؟ دیار پیشته؟
- اره .. من تو ...
نگاهی به اسم خیابان انداختم و بهش آدرس دادم که زود تماس رو قطع کرد.
روسری خوشکلم رو از دور گردنم در اوردم و روی پای دیار خم شدم، محکم بستم تا کمی جلوی خوون ریزی رو بگیره.
حالش خوب نبود اما اگه به موقع دکتر بیارن بالا سرش نمیمیره!
از ماشین پیاده شدم و نگاهی به شیشه های شکسته و چندتا تیری که به در و صندوق خورده انداختم.
- گاز بده
از ترس پاشو روی گاز فشرد و با سرعت از اونجا دور شد، سرم گیج میرفت از شدن خو،ونریزی پام.
گوشیم زنگ میخورد اما نای جواب دادن نداشتم، دختره هم از ترسش حرف نمیزد.
دستم سر شد و اسل،،حه از دستم افتاد، پلک هام گرم شد و فقط تونستم بگم:
- جواب .. بده ...
و بعدش چیزی نفهمیدم!
**" مانلی "
با ترس رانندگی کردم و صدای زنگ خودن گوشی مردی که کنارم از شدت خو،ونریزی پاش از حال رفته بود یه لحظه هم قطع نمیشد!
ماشین رو تو کوچه کنار زدم و دستمو روی نبضش گذاشتم که خیلی کند میزد.
نمیدونستم چیکار کنم که باز هم گوشیش زنگ خورد، دست تو جیبش کردم و گوشیشو در اوردم.
اسم مخاطب رو ارسلان سیو کرده بود، با مکث جواب دادم و روی علامت اسپیکر زدم که صدای نگران مردی توی ماشین پیچید:
- دیار .. حالت خوبه داداش؟
وقتی دید صدایی نمیاد ادامه داد:
- صدامو میشنوی؟ من تو راهم تو کجایی؟
پس اسمش دیار بود، با استرس ل،،ب زدم:
- الو ..
مرده یا همون ارسلان با شنیدن صدام با مکث خشن گفت:
- تو دیگه کی هستی؟ دیار کجاست؟ حالش خوبه؟
- ن .. نبضش کند میزنه .. خیلی خوونریزی داره
- کجایی تو؟ دیار پیشته؟
- اره .. من تو ...
نگاهی به اسم خیابان انداختم و بهش آدرس دادم که زود تماس رو قطع کرد.
روسری خوشکلم رو از دور گردنم در اوردم و روی پای دیار خم شدم، محکم بستم تا کمی جلوی خوون ریزی رو بگیره.
حالش خوب نبود اما اگه به موقع دکتر بیارن بالا سرش نمیمیره!
از ماشین پیاده شدم و نگاهی به شیشه های شکسته و چندتا تیری که به در و صندوق خورده انداختم.
۱۳۹
۱۲:۴۴
#𝐏𝐚𝐫𝐭_4
همون موقع دوتا ماشین فورد بزرگ و سیاه که تو ایران ازشون ندیده بودم کنار ماشینم ترمز کردن و چندتا مرد با لباس های سرتا پا سیاه و اس،،لحه پیاده شدن.
لعنتی همه خوش هیکل بودن و یکی از دیگری جذابتر بود، بیتوجه به من در ماشینمو باز کردن و دیار رو بردن تو ماشین خودشون.
قبل از اینکه برن یکیشون بهم نگاه کرد و گفت:
- تو دیار رو نجات دادی؟
بیحرف سری تکون دادم که گفت:
- من ارسلانم ...
کارتی از جیبش در اورد و بهم داد و گفت:
- بابت خسارت ماشینت تماس بگیر
و بعد سوار ماشین شد و با سرعت از دیدم محو شدن، کارت چیزی جز یه شماره نداشت و اونم کاملاً سیاه رنگ بود.
عصبی کارت رو پاره کردم و روی زمین انداختم، سوار ماشینم شدم و به سمت خونه وانیا روندم.
باید ماشینمو پیش اون میگذاشتم چون بابا ببینه واسم دردسر درست میکنه!
وقتی رسیدم وانیا با اخمای توهم در رو واسم باز کرد اما با دیدن ماشین داغون شده بود بهت زده گفت:
- م .. مانلی .. ماشینت ...
وسط حرفش وارد خونش شدم و مانتوم رو از تن،،م در اوردم و عصبی گفتم:
- هیچی نگو وانیا .. اعصاب ندارم فقط ساکت شو بزار بخوابم صبح شد!
روی مبل خوابیدم و یکی از بالشت ها رو تو اغوش.م گرفتم، همین که پلک روی هم گذاشتم یاد چهره خش،ن و جذاب مردی که اسمش دیار هست افتادم.
خیلی جذاب بود اما اخلاقش سگیه! دوباره اخمامو توهم کردم و زیر ل،ب غر زدم:
- جذاب سگ اخلاق!
- مانلی مطمئنی حالت خوبه؟ انگار از جنگ برگشتی!
غرولند ل،،ب زدم:
- کم از جنگ نداشت!
- چیزی گفتی؟
با اخمای توهم از روی مبل بلند شدم و عصبی گفتم:
- حالا اگه گذاشتی کپه مر،گمو بزارم!
- خب چته وح,,شی میشی! این تویی که نزاشنی بخوابم!
همون موقع دوتا ماشین فورد بزرگ و سیاه که تو ایران ازشون ندیده بودم کنار ماشینم ترمز کردن و چندتا مرد با لباس های سرتا پا سیاه و اس،،لحه پیاده شدن.
لعنتی همه خوش هیکل بودن و یکی از دیگری جذابتر بود، بیتوجه به من در ماشینمو باز کردن و دیار رو بردن تو ماشین خودشون.
قبل از اینکه برن یکیشون بهم نگاه کرد و گفت:
- تو دیار رو نجات دادی؟
بیحرف سری تکون دادم که گفت:
- من ارسلانم ...
کارتی از جیبش در اورد و بهم داد و گفت:
- بابت خسارت ماشینت تماس بگیر
و بعد سوار ماشین شد و با سرعت از دیدم محو شدن، کارت چیزی جز یه شماره نداشت و اونم کاملاً سیاه رنگ بود.
عصبی کارت رو پاره کردم و روی زمین انداختم، سوار ماشینم شدم و به سمت خونه وانیا روندم.
باید ماشینمو پیش اون میگذاشتم چون بابا ببینه واسم دردسر درست میکنه!
وقتی رسیدم وانیا با اخمای توهم در رو واسم باز کرد اما با دیدن ماشین داغون شده بود بهت زده گفت:
- م .. مانلی .. ماشینت ...
وسط حرفش وارد خونش شدم و مانتوم رو از تن،،م در اوردم و عصبی گفتم:
- هیچی نگو وانیا .. اعصاب ندارم فقط ساکت شو بزار بخوابم صبح شد!
روی مبل خوابیدم و یکی از بالشت ها رو تو اغوش.م گرفتم، همین که پلک روی هم گذاشتم یاد چهره خش،ن و جذاب مردی که اسمش دیار هست افتادم.
خیلی جذاب بود اما اخلاقش سگیه! دوباره اخمامو توهم کردم و زیر ل،ب غر زدم:
- جذاب سگ اخلاق!
- مانلی مطمئنی حالت خوبه؟ انگار از جنگ برگشتی!
غرولند ل،،ب زدم:
- کم از جنگ نداشت!
- چیزی گفتی؟
با اخمای توهم از روی مبل بلند شدم و عصبی گفتم:
- حالا اگه گذاشتی کپه مر،گمو بزارم!
- خب چته وح,,شی میشی! این تویی که نزاشنی بخوابم!
۱۴۲
۱۲:۴۶
#𝐏𝐚𝐫𝐭_5
- عع اینطوره .. باشه مزاحمت نمیشم!
- مانلی غلط کردم خ ...
از خونه خارج شدم و بیتوجه به ماشینم از در حیاط خارج شدم، پنج صبح شده بود و من از دیروز خونه نبودم اما واسه کسی مهم نیس!
روی صندلیِ پارک که نزدیک خونه وانیا بود نشستم، به دور و برم نگاه کردم اما کسی نبود.
هنوزم اتفاقی که چند ساعت پیش واسم افتاد رو باور نکردم اما با دیدن ماشینم متوجه شدم کابوس نیس!
یکم توی پارک نشستم و وقتی مطمئن شدم خطری تهدیدم نمیکنه و دیگه خبری از اون جذاب خ,,شن نیس برگشتم خونه وانیا.
وقتی وارد خونه شدم وانیا رو دیدم که روی مبل خوابش برده، رفتم تو اتاقش و بی توجه به تختش بالش برداشتم و روی زمین که فرش بود خوابیدم.
" دیار "
با شنیدن صدای حرف زدن ارسلان با کسی به سختی چشمام رو باز کردم، ارسلان با دیدنم زود تماس رو قطع کرد و گفت:
- خوبی داداش؟ درد نداری؟
بی توجه به ارسلان دوباره چشمام رو بستم و کمی خودمو تکون دادم که پام تیر کشید!
اخمام توهم رفت و همین که نگاهم به پام افتاد همه چی رو به یاد اوردم.
تاون چشم های سبز ، فریاد من که بهش میگفتم گاز بده و نگاه ترسیده دختره!
- خوبی دیار؟
- اره .. چرا شلوغش میکنی یه تیره دیگه!
- خیلی خ,ون ریزی داشتی، شانس اوردی مخ دختره کار کرد و زخمتو با روسریش بست وگرنه الان تموم کرده بودی
- حواست هس؟
- اره خیالت راحت
- کجاس؟
- خونه دوستش، اما اگه گفتی دختر کیه؟
بهش نگاه کردم که ادامه داد:
- رضا صدر!
پوزخند تلخی زدم و گفتم:
- مردک پولی ...
- دلت خنک شد؟
با یاد آوری اون لعنتب که در اصل پدر بزرگم میشه و همین چند ساعت پیش با دستای خودم راهیه جهنمش کردم لب زدم:
- نه .. هنوز خیلی کار دارم! باید تو مراسمش حاضر بشم
- عع اینطوره .. باشه مزاحمت نمیشم!
- مانلی غلط کردم خ ...
از خونه خارج شدم و بیتوجه به ماشینم از در حیاط خارج شدم، پنج صبح شده بود و من از دیروز خونه نبودم اما واسه کسی مهم نیس!
روی صندلیِ پارک که نزدیک خونه وانیا بود نشستم، به دور و برم نگاه کردم اما کسی نبود.
هنوزم اتفاقی که چند ساعت پیش واسم افتاد رو باور نکردم اما با دیدن ماشینم متوجه شدم کابوس نیس!
یکم توی پارک نشستم و وقتی مطمئن شدم خطری تهدیدم نمیکنه و دیگه خبری از اون جذاب خ,,شن نیس برگشتم خونه وانیا.
وقتی وارد خونه شدم وانیا رو دیدم که روی مبل خوابش برده، رفتم تو اتاقش و بی توجه به تختش بالش برداشتم و روی زمین که فرش بود خوابیدم.
" دیار "
با شنیدن صدای حرف زدن ارسلان با کسی به سختی چشمام رو باز کردم، ارسلان با دیدنم زود تماس رو قطع کرد و گفت:
- خوبی داداش؟ درد نداری؟
بی توجه به ارسلان دوباره چشمام رو بستم و کمی خودمو تکون دادم که پام تیر کشید!
اخمام توهم رفت و همین که نگاهم به پام افتاد همه چی رو به یاد اوردم.
تاون چشم های سبز ، فریاد من که بهش میگفتم گاز بده و نگاه ترسیده دختره!
- خوبی دیار؟
- اره .. چرا شلوغش میکنی یه تیره دیگه!
- خیلی خ,ون ریزی داشتی، شانس اوردی مخ دختره کار کرد و زخمتو با روسریش بست وگرنه الان تموم کرده بودی
- حواست هس؟
- اره خیالت راحت
- کجاس؟
- خونه دوستش، اما اگه گفتی دختر کیه؟
بهش نگاه کردم که ادامه داد:
- رضا صدر!
پوزخند تلخی زدم و گفتم:
- مردک پولی ...
- دلت خنک شد؟
با یاد آوری اون لعنتب که در اصل پدر بزرگم میشه و همین چند ساعت پیش با دستای خودم راهیه جهنمش کردم لب زدم:
- نه .. هنوز خیلی کار دارم! باید تو مراسمش حاضر بشم
۱۹۱
۱۲:۴۶
بریم ادامه رمان
۱۶۷
۱۰:۰۲
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
سکوت بیشتر از انچه که فکر کنی حرفی برای گفتن دارد.!
۷۰
۲۱:۱۳
پِنهان شُدِه دَر خَندِه مَن بُغضِ عَجیبی
۶۹
۲۱:۲۷
نتیجه ی توقع داشتن از آدما،فقط ناراحتیه.
🩹
۶۸
۲۱:۲۹
اَز هَرچی ترسید دل من سَرش اُومَد؛🫠
۶۸
۲۱:۲۹