عکس پروفایل خاطرات غدیر 98 و 99خ

خاطرات غدیر 98 و 99

۳۰ عضو
بازارسال شده از Zahedinasab
thumbnail
undefined عکسی محرمانه از محمد در همان روزِ کبابی!
undefined️عکس به دلایل حیثیتی و برای تاکید بر حفظ آبروی مومن تا حد زیادی سانسور شده است. این عکس رو تا مدت مدیدی، عکسِ صفحه اصلی گوشیم گذاشته بودمundefined
پ‌.ن: بازم بگو "تو فقط متن بنویس"! حالا فهمیدی قدرت متن رو یا نه؟!
#انتقام_سختundefined
undefined۱

۱

۱۷:۴۰

بازارسال شده از Zahedinasab
thumbnail
عکس‌های زیرخاکی دیگر از آن روز کبابی!
undefinedعکس بالا : حسن آقای باشتنی و حاج محمد شمس که به تازگی از میدان نبرد با بنیاد شهید برگشته...
undefinedعکس پایین سمت چپ :من و حاج محمد در وسط معرکه(به گوشی حاج محمد توجه کنید)
undefinedعکس پایین سمت راست :اگه گفتید توی این عکس چرا صادق هی داره لبخند ملیح میزنه؟ یه راهنمایی میکنم. شاعر میفرماید:
لبخند تو را چند صباحیست ندیدمیکبار دگر خانه‌ات آباد بگو سیب!undefinedundefinedundefined
undefined۱

۱

۱۹:۲۹

بازارسال شده از Zahedinasab
شاه‌داماد غدیری undefined
و بالاخره این آقا محمدصادق صفایی ما هم در تاریخ ۶ تیرماه ۱۳۹۹، با قلبی مالامال از عشق، از جمع خروس‌ها پر زد و خودش رو در میان مرغ‌ها جای داد. یادش بخیر و راهش پررهرو باد!
شب قبل از عقدش بود که بهم پیام داد:" علی فردا بیا چند خط از خطبه غدیر و فضائل امیرالمومنین رو توی مراسم عقدم بخون." اولش گفتم باشه ولی بعدش که با خودم فکر کردم، گفتم خب مراسم عقد معمولا درجه یک‌ها میرن و شاید خیلی جایگاهی نداشته باشه من هم تو اون مراسم حاضر بشم. این بود که به صادق پیام دادم و با عرض شرمندگی بهونه آوردم و گفتم احتمالا نیام. صادق هم برگشت گفت که من خوندن خطبه غدیر رو شرط ضمن عقد نوشتم و به خانواده خانومم گفتم میای و همه دوستا و رفقا هم میان و از اینجور حرفا. بالاخره به هر نحوی که بود قانعم کرد که برم. بعد از ظهر جمعه ۶ تیر بود که برای مراسم عقد آقا محمدصادق به امامزاده شعیب رفتم.
با اینکه آماده بودم برای خوندن بخشی از خطبه غدیر ولی تا چشمم به فامیلای صادق افتاد، شرم و خجالت عجیبی بر وجودم مستولی شد. این بود که رفتم پیش صادق و ازش خواستم که به حاج‌آقای اسلامی‌خواه بگه که خود حاج‌آقا، خطبه غدیر رو بخونه. به لطف دوستان بامرام، به محض تموم شدن خطبه عقد، عزیزان ما رو هل دادن وسط جمعیت و هی میگفتن "آقای زاهدی بخون!" دهنشان... پر از نقل و شیرینی! و اینگونه بود که به قول حاج جواد، اولین زوج غدیری سبزوار، زندگی خودشون رو زیر سایه امیرالمومنین(ع) شروع کردند. بعدشم گروه سرود بزرگسالان غدیر در کنار ضریح امامزاده شعیب(ع) با خوندن سرود آقای مهربان از خجالت آقا صادق و مهموناش در اومدن و رفاقت رو در حقش به کمال رسوندن!
یکی از دوستان دانشگاه وقتی فهمید که صادق شرط ضمن عقدش رو خوندن بخشی از خطبه غدیر گذاشته، برام پیام نوشت:"این شدت غدیری بودن شماها خیلی شگفت انگیز و جالبه برامundefinedundefined" فکری کردم و توی جوابش فقط یه جمله نوشتم:" حافظ به خود نپوشید این خرقه‌ی می آلود... "
با خودم فکر می‌کردم چی‌شد و کی بود که دست ما رو گرفت و کشید تو دل این ماجراها؟ چی شد یکی مثل من که تا دو سال قبل، عید غدیر هم یه عیدی بود براش مثل بقیه اعیاد و نهایتا دیگه شب عید غدیر یه هیئتی می‌رفتیم و شربتی میخوردیم و تمام، یهویی و ناخواسته خودم رو غرق در زیبایی‌های غدیر دیدم. جواب این سوالا رو نمیدونم ولی آی اونی که هوامو داشتی و بهم اجازه دادی که تو هوای غدیرت نفس بکشم، هرجاکه هستی همچنان دعاگوی ما باش.
آقا محمدصادق صفایی! خدا رو چه دیدی! شاید روزی رو دیدی که دیگه ما نبودیم بیاییم اینجا از خاطرات غدیر بنویسیم ولی اگر یه وقت گذرت به بالاسر قبر ما افتاد، بشین و یه فاتحه بخون و بگو :" این همون رفیقم بود که روز عقدم برام خطبه‌ی غدیر رو خوند... "undefined#ازدواج_غدیری #محمد_صادق_صفایی #سبزوار_شهر_غدیری_ایران #غدیر_۹۹
undefined۳

۱

۸:۲۸

بازارسال شده از Zahedinasab
thumbnail
شاه‌داماد غدیریundefinedو بالاخره این آقا محمدصادق صفایی ما هم در تاریخ ۶ تیرماه ۱۳۹۹، با قلبی مالامال از عشق، از جمع خروس‌ها پر زد و خودش رو در میان مرغ‌ها جای داد. یادش بخیر و راهش پررهرو باد!
#ازدواج_غدیری#محمد_صادق_صفایی
undefined۳

۱

۸:۲۸

اعرالله جمجمتک...
undefined️با خودم فکر می‌کنم این هم از مظلومیت امیرالمومنینه که منافقین، اول انقلاب نهج‌البلاغه می‌خوندن و با ایدئولوژیِ برآمده از نهج‌البلاغه حکم به ترور مطهری‌ها و مفتح‌ها می‌دادن. امیرالمومنین هنوز مظلومه که انجمنِ خبیث حجتیه می‌گرده و می‌گرده و برای تبلیغ فعالیت‌هاش، میاد و روی غدیر زوم می‌کنه. ولی میخوام اینو بگم که ما بچه‌های حیدر هنوز نمردیم که امثال این کفتارصفت‌ها بیان و امیرالمومنین‌مون رو برای خودشون قبضه کنند.
undefined️هرچند تهمت انجمن حجتیه‌ای زدن به جریان غدیریونِ سبزوار اونقدری بی‌ریخت و بدقواره هست که هیچ سلیم‌العقلی اونو باور نکنه ولی این مسائل به ما میفهمونه که این غدیرِ ما، صرف یه اطعام معمولی نیست که تموم بشه و بره. ما داریم با همین فعالیت‌های غدیری به جنگ یکی از بزرگترین دشمنانِ امیرالمومنین(ع) می‌ریم. حقیقتا که در میدانِ نبردیم!
پی‌نوشت: على (ع) به فرزندش محمد بن حنفيه فرمود، در آن هنگام كه پرچم را در روز جنگ جمل به دست او سپرد: اگر كوهها متزلزل شود تو تكان مخور! دندانهايت را به هم بفشار و جمجمه خويش را به خدا عاريت ده! قدمهايت را بر زمين ميخكوب كن! و نگاهت به آخر لشكر دشمن باشد! چشمت را فرو گير (و مرعوب نفرات و تجهيزات دشمن نشو)! و بدان! نصرت و پيروزى از سوى خداوند سبحان است!
#لعنت_خدا_بر_تهمت‌زنندگان#غدیری‌ام#سبزوار_شهر_غدیری_ایران
undefined۲

۴

۱۹:۲۴

thumbnail
undefined️فعالیت‌های ناقابل غدیری‌مان اگر در پیشگاه خداوند متعال اندک ارزشی دارد، باشد برای پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایی که دیگر کنارمان نیستند. غمِ ۲ اردیبهشت و ۱۵ تیرماه را به امید شادی عظیم ۱۸ مرداد تسکین می‌دهیم.
شادی روح همه‌ی اموات و درگذشتگان بخوانید سوره‌ی فاتحه مع الصلوات و الاخلاص
undefined۴

۴

۵:۲۵

این روزها که به دادگستری می‌روم، یکی از کارهایی که انجام می‌دهم اخذ اظهارات شهود است. شاهدان می‌آیند، دست روی قرآن می‌گذارند، سوگند می‌خورند و اظهاراتشان روی برگ کاغذ ثبت می‌شود. شهادت، یکی از ادله اثبات در نظام حقوقی اسلام است. بماند؛ اما انگار این روزها این روایت امام صادق(ع) جور دیگری برایم معنی پیدا کرده است:
اى حفص! شگفتا از آنچه على بن ابى طالب علیه السّلام با آن مواجه شد! او با ده هزار شاهد و گواه (در روز غدیر) نتوانست حق خود را بگیرد، در حالى که شخص با دو شاهد حق خود را مى گیرد.
بحار الانوار: ج 37، ص 140.
undefined۳

۵۰۲

۱۵:۱۴

thumbnail
undefined️سوتی جدید استاد: ممنون از مردم که دارن گوسفندهای عزیز رو قربانی می‌کنند!!
#آقای_میم
undefined۲

۴

۱۶:۱۴

بازارسال شده از تنبیه الخواطر!
thumbnail
امشب پشت ماشین کاروان غدیر، به من یکی که خیلی خوش گذشت ولی تا چشمم به ماه کامل نیمه ماه قمری افتاد، یاد عزیزی افتادم که در شبی که ماه کامل شد از کنار ما رفت.
بابابزرگ! دقیقا یک ماه از نبودنت گذشت
undefined۱

۱

۱۹:۴۵

بازارسال شده از تنبیه الخواطر!
undefinedاین‌ها را می‌نویسم برای دلِ خودم.یا امیرالمومنین!عیدت مبارک آقاجان.آقا یادت میاد اولین چیزی که اربعین پارسال بعد از قدم گذاشتن تو صحنت ازت خواستم چی بود؟ ازت خواستم زنده باشم و غدیر ۹۹ رو ببینم. آره آقا! اونقدری غدیرِ پارسال تحویلم گرفتی که قشنگ‌ترین روزهای عمرم تو روزایی رقم بخوره که به اسم شماست. خب ما زنده موندیم و غدیر ۹۹ رو هم دیدیم. خدا رو شکر آقا! امسال هم غدیر شما توی این شهر باشکوه‌تر از هرسال دیگه‌ای برگزار شد. پرچمت همیشه بالای بالا باشه آقاجان. قصدم از نوشتن این کلمات صرفا تبریک گفتنِ امروز بهتون نبود. خیلی‌های بهتر از من، امروز رو بهتون تبریک گفتن که من در مقابل اونا ذره‌ای هم به حساب نمیام. اینا درد دلای پدر پسریه آقا.
undefined️آقا جان!من شرمنده‌‌ی شمام. امسال نتونستم اونطوری که باید براتون نوکری کنم. آقا من دیدم که رفیقام یکی یکی چجوری از من سبقت گرفتن توی مسابقه نوکریِ غدیر. من دیدم که این نوجوون‌های گروه سرود چطور از دو ماه پیش با عشق و شور و محبت برای شما نوکری‌شون رو شروع کردند. من دیدم خستگی‌های بی‌نهایت جواد و محمدِ شمس رو. من دیدم حسن باشتنی چطور خودش رو به زمین و آسمون می‌زد تا غدیرِ امسال، متفاوت‌تر از هر سالِ دیگه‌ای باشه. من سبحان صفایی رو دیدم که متواضع‌تر از همیشه هرشب میومد و برای جمع کردن نذورات مردم، تو مسجد و خیابون داد می‌زد. من دیدم که امیرحسین نوری فرِ ۱۴ ساله‌ی قصه ما چطور یک و نیم ماه مونده به غدیر از چابهار به سبزوار اومد و واقعا هرشب بدون خستگی پا به پای بچه‌ها جلو اومد. امسال دیدم خیلی چهره‌های جدیدی رو که سالِ قبل کمتر بودند. وسعت خادمات سال به سال بیشتر بشه آقا.
undefined️آقا! امسال از من ناراحت بودی مگه نه؟! من شرمنده‌ام. شرمندگی کار امروز و دیروزم نیست آقا. یه عمره که با شرمندگی در خونتون نشستیم. آقا قبول کن همه که سلمان و میثم نمیشن برات. ما خواستیم ولی نشد. حلال کن آقا...
undefined۳

۱

۱۴:۵۰