لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل قلمی در مسیر تربیتق
۵۲ عضو

قلمی در مسیر تربیت

مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۵ تیر
thumbnail
و اینگونه شرح داد (از چپ به راست) :این منم (شیرین السلطنه)این آرام السلطنهاین امیر خان(وبا لبخند شیرینی گوشه ی لبش، چشمانی پر از اکلیل، و ذوقی در دل افزود) : ایشون هم رهبر جدیدمون (undefined)ble.ir/join/4ukpxRCPp7

۲۴

۹:۳۵

thumbnail
تلگراف ارسالی مابین ریحان السلطنه و عمویش در معرکه
پ.ن١:اگر فکر می کنید بپرسید که عمو چکاره است و اینجانب پاسخگو هستم، سخت در اشتباهید.فقط همینقدر خدمتِ منوّرتان عارضم که وی در میانه ی گود است.
پ.ن ٢:مطلع شدیم که به سرماخوردگیِ سخت دچار شده، مافوقِ محترم چند ساعت مرخصی به ایشان داده، این چند ساعت تمام شده یا نشده، وی رحل اقامت بسته، به سوی معرکه برای انجام خدمت . ( بهتر است برای شفای عاجل در این زمان مهم حمد شفایی قرائت شود)
پ.ن ٣:دعا و تضرع فراموش نشود، توصیه ی سه گانه ی رهبر شهیدمانundefined (سوره فتح، دعای ١۴ صحیفه سجادیه، دعای توسل)
پ.ن ۴ : و همچنین دعا و صدقه برای سلامتی رزمندگان در دستور کار قرار بگیرد ان شاء الله.
پ.ن ۵:عموی خوب، یکی از مهمترین افراد مؤثر در تربیتِ خوب هست.

نکته ی تربیتی: اگر چندی از نزدیکانتان در مسیر خدا هستند، با آنها زیاد رفت و آمد کنید چون در تربیت فرزندانتان تاثیر مثبت دارد.
پ.ن ۶:برای آرامشِ همسران مهربان، همراه و فداکارِ رزمندگانِ محترم، و فرزندانشان هم دست دعا به سمت حضرت باری تعالی بالا می بریم. خداوند از خزانه غیبش برایشان بباراند.
پ.ن ٧:متنِ پیامِ مابینِ عموی بزرگوار و برادرزاده را بارها خواندم، و با هربار خواندن دیدم که روحم دارد رشد می کند، چونمن...هنوز در حال یاد گرفتنم.ble.ir/join/4ukpxRCPp7

۲۴

۹:۳۵

thumbnail
دعوت شدیم به خانه ای گرم و صمیمی،از آن خانه ها که با اهالی اش کلی خاطره در ذهن داریم،از آن خانه ها که در آنجا روح آرام است و شور و هیجان در اوج،از آن خانه های «کودکِ درون فعال کن» ،

حاج فاطمه (مادربزرگِ آن خانواده) هم آنجا بود undefined حاج فاطمه از آن خانم شکلاتی هایی است که همیشه و همه جا شکلات دارد، برای همه، به هر اندازه که بخواهی، دست درون کیف کوچکش می کند و آنقدر به کودک شکلات می دهد که دیگر نخواهد (بعدد ما احاط به علمه). همیشه برایم این سوال هست که درون این کیف مگر چقدر شکلات جا می شود، یا شاید از درون به خزانه ی غیب وصل است (والله اعلم).
سخن با حاج فاطمه ی شیرینْ کلام گل انداختمی گفت چادر نو خریده بودم برای عید، اما اینطور که شد همه ی لباسهای نو را جمع کردم گذاشتم کنار، نمی پوشمشان، می گفت عید نداریم که، می گفت به حاج حسین(همسرِ محترمشان) گفته ام امسال هر کجا برویم عید مبارکی نمی گویم،پرسش نمودم که پس چگونه سخن می گویید؟ فرمایش فرمودند: مانند گذشتگان، در گذشته روز عیدِ ماه مبارک می فرمودند: «خوش نماز و خوش روزه» و در جواب می گفتند: «چی بِه از (بهتر از) نماز و از روزه»
و من که مثل همیشه، بسی مشعوف گشتم از این همسخنی با حاج فاطمه، چون با هر بار همنشینی بر اطلاعاتم از گذشتگان افزوده می گردد.و من... هنوز در حال یاد گرفتنم.
پ.ن: پی نوشت ها در پیام بعدی خدمتت انورتان ارسال می گردد.
#روایتی_از_سرزمین_اجدادیble.ir/join/4ukpxRCPp7

۲۵

۹:۳۶

قلمی در مسیر تربیت
undefined دعوت شدیم به خانه ای گرم و صمیمی، از آن خانه ها که با اهالی اش کلی خاطره در ذهن داریم، از آن خانه ها که در آنجا روح آرام است و شور و هیجان در اوج، از آن خانه های «کودکِ درون فعال کن» ، حاج فاطمه (مادربزرگِ آن خانواده) هم آنجا بود undefined حاج فاطمه از آن خانم شکلاتی هایی است که همیشه و همه جا شکلات دارد، برای همه، به هر اندازه که بخواهی، دست درون کیف کوچکش می کند و آنقدر به کودک شکلات می دهد که دیگر نخواهد (بعدد ما احاط به علمه). همیشه برایم این سوال هست که درون این کیف مگر چقدر شکلات جا می شود، یا شاید از درون به خزانه ی غیب وصل است (والله اعلم). سخن با حاج فاطمه ی شیرینْ کلام گل انداخت می گفت چادر نو خریده بودم برای عید، اما اینطور که شد همه ی لباسهای نو را جمع کردم گذاشتم کنار، نمی پوشمشان، می گفت عید نداریم که، می گفت به حاج حسین(همسرِ محترمشان) گفته ام امسال هر کجا برویم عید مبارکی نمی گویم، پرسش نمودم که پس چگونه سخن می گویید؟ فرمایش فرمودند: مانند گذشتگان، در گذشته روز عیدِ ماه مبارک می فرمودند: «خوش نماز و خوش روزه» و در جواب می گفتند: «چی بِه از (بهتر از) نماز و از روزه» و من که مثل همیشه، بسی مشعوف گشتم از این همسخنی با حاج فاطمه، چون با هر بار همنشینی بر اطلاعاتم از گذشتگان افزوده می گردد. و من... هنوز در حال یاد گرفتنم. پ.ن: پی نوشت ها در پیام بعدی خدمتت انورتان ارسال می گردد. #روایتی_از_سرزمین_اجدادی ble.ir/join/4ukpxRCPp7
پ.ن١: عکس ارسالی، طاقچه ی خانه ی زیبا و صمیمیِ مورد گفتگو، که با هر مناسبت تغییر می‌کند و این روزها رنگ عزا گرفته.
پ.ن٢: همنشینی با حاج فاطمه ها روزیتان باد. و خطاب به حاج فاطمه ها، با توجه به سخنِ نورِ نوروزی امام خامنه ای عزیزمان (خدا حفظشان فرماید) عید را تبریک می گوییم اما با حفظ احترام به شهدایمان و با لباس های مشکی مان.
پ.ن٣: من خطاب به شما «خوش نماز و خوش روزه»، سال نوِ خوبی داشته باشید به همراه پیروزی حق و رزمندگان مقاومت ان شاء الله.
پ.ن۴: باقی بقایتانble.ir/join/4ukpxRCPp7

۲۵

۹:۳۶

thumbnail
نوشته بود: در این کاروان های خودرویی که شبها برگزار میشه شرکت کنید خیلی چیزای جالبی می بینید.درست نوشته بود.

در تمام ماه مبارک رمضان روزها و شبهایشان با حضور پرحماسه در قم سپری شد،روزِ عیدِ ماه مبارک، و در معیت هیئتِ همراه (همسر و فرزندان) از صبح بر مرکب سوار گشته بودند و به تاخت راهی سرزمین اجدادی شدند،پس از طی مسیری طولانی، عصرگاهان به مقصد رسیدند،لکن حاشا که خستگی، مانع اهدافِ نیروهای انقلاب شود، پس پرقدرت، شب در کاروان خودرویی حاضر شدند، بدین صورت که مشاهده می نمایید، با دستی شکسته که علم را همچنان در دست دارد، و با دستِ دیگر مرکب می راند.
پ. ن١: علمدار نگهدارشان باد.
پ. ن ٢: وی از عنفوانِ کودکی، از دوازده ماهِ سال، ده ماهش را یا دست در گچ داشته یا پاundefined، و همچنان نیز بر همان مدار می چرخدundefined.
پ. ن٣: اما با دست و پای در گچ هم همیشه پای کار انقلاب هست، با هیئت همراهِ دوست داشتنی (نکته ی تربیتی: مهم این است که در هر حال که هستی، سختی ها را به جان بخری و فرزندان را هم با خود در مسیرِ حق، همراه کنی. رشد در محیط).
پ. ن ۴: خداوند برای اسلام حفظشان فرماید. ان شاء الله.ble.ir/join/4ukpxRCPp7

۲۶

۹:۳۷

بسم الله الرحمن الرحیم
الذین اذا اصابتهم مصیبة قالوا انا لله و انا الیه راجعون
در بین اقوام و خویشاوندان همیشه یه علاقه ای وجود داره،و این علاقه به خاطر ریشه و خون مشترکی هست که در رگ هایشان جاری است. و اون شخصی که خونش رو در رگ های فامیل جاری کرده، بزرگِ فامیل و نقطه ی اتصال و نقطه ی تمرکزِ خویشاوندان هست.
امروز صبح رشته ی اتصال فامیلمون از میونمون رفت. امروز صبح بزرگ فامیلمون رفت. امروز صبح «مامان حاجی»، که وجودش گرمابخش جمع هامون بود، خونه اش، مأمن و مرکز دورهمی های ظهرهای عیدهامون بود، دست هاش، آرام کننده ی تمام خستگی هامون بود، لبخندِ همیشگی چهره اش، از بین برنده ی تمام آشفتگی هامون بود، حرف هاش، پناهگاه امن خستگی هامون بود،تُنِ صدای آرومش، یاددهنده آرام بودن و آرامش داشتن بهمون بود،از میونمون رفت.
چقدر روی رفتارهاش دقت و فکر می کردم، چقدر ازشون چیز یاد می گرفتم،چقدر از صبح خاطراتم رو مرور کردم،
چقدر وقتی که نوجوون بودیم و پر از اشتباه، قشنگ نصیحت میکرد، وقتی که تنها بودیم در حدِ یه جمله نصیحت می کرد، و اگه وسط نصیحت کردنش کسی از راه می رسید خیلی ظریف و زیرپوستی حرف رو عوض می کرد که نکنه به شخصیتمون بربخوره و غرورمون بشکنه.چقدر شاکر بود، حتی این اواخر که خیلی مریض بود، ناله و شکایت نمی کرد و در جوابمون که از حالشون می پرسیدیم، می فرمود: الحمدلله.
چقدر مومن بود. چقدر باحیا بود.
چقدر دوستش داشتیمو چقدر دوستمون داشت.
پ.ن ١: این مصیبت رو به خودم و فامیلم تسلیت میگم، و امیدوارم مامان حاجی در بهشت، پیش بابا حاجی، زندگیشون رو خیلی قشنگ، ادامه بدهند.
پ.ن ٢: صدای مرا با غم و اندوه از سرزمین اجدادی دریافت می کنید.
پ.ن٣: باقی بقایتان.
ble.ir/join/4ukpxRCPp7

۲۶

۹:۳۷

در مسئله‌ی ذبح اسماعیل، پژواک این بخش از آیه در ذهنم غوغایی برپا می‌کند: «فَانظُرْ مَاذَا تَرَىٰ...»
یعنی اگر پیامبر خدا باشی،و اگر فرمان، فرمانِ پروردگار باشد،و اگر مأمور به اجرای خواسته‌ی او شده‌ای،و وظیفه‌ات را اجرای محضِ امر الهی می‌دانی...
با تمام این توصیفات،باز هم با فرزند نوجوانت مشورت می‌کنی،او را در جریان می‌گذاری،نظرش را می‌پرسی و به او شخصیت می‌دهی.

نکته‌ی تربیتی: تربیت باید به گونه‌ای باشد که نوجوان (حتی در ۱۳ سالگی)، به چنان سطح از درک و عقلانیتی برسد که بتوان در مسائل حیاتی، با او مشورت کرد.
و من... هنوز در حال یاد گرفتنم.ble.ir/join/4ukpxRCPp7

۲۷

۹:۳۸

عملیات مخفیانه
روزی بود که خوراکی فرزند پسندی درون عمارت همایونی بود، اما فرزندان نباید در خوردن آن زیاده روی می کردند، پس منع شدند اماطی یک ائتلاف همگانی و عملیات انتحاری نسبت به ربایش خوراکی همت گماشتند...
شیرین السلطنه: «مرحله اول مأموریت خوراکی با موفقیت انجام شد.»
نائب السلطنه: «اما حضور مادر، عملیات را لو داد.»
ریحان السلطنه: «پیشنهاد می‌شود دفعه بعد، مادر نیز به ائتلاف دعوت شوند.»
نکته ی تربیتی در کلام ریحان السلطنه: وقتی کودک احساس حذف شدن نکند، کمتر به شیطنت پنهانی پناه می‌برد.
و من... هنوز در حال یاد گرفتنم.
#عمارت_همایونی#قسمت دومble.ir/join/4ukpxRCPp7

۳۰

۹:۳۸

بسم الله الرحمن الرحیم
روایتی از یک روضه‌ی مجسمشام غریبان
دو روزی است که در گرمای کویریِ سرزمینِ دوست‌داشتنیِ اجدادی، دچار سرماخوردگیِ شدیدی گشته‌ام. بدن‌درد، ضعفِ شدید، سردرد و آن میراثِ خانوادگی؛ معده‌دردی که همیشه با هر مشکلی خودنمایی می‌کند... همه‌ی این دردها، در یک زمان و یک مکان، همدیگر را ملاقات کردند.زمان: دو روز پیش.مکان: بدنِ من.
اما حاشا که دردها مانعِ حضور در مراسمِ حضرت ارباب (undefined) شوند. شاید حضور کم‌رنگ‌تر شود، اما حذف، هرگز (بعون الله) .
القصه، روز عاشورا از صبح در خانه ماندم تا توان داشته باشم در نماز ظهر عاشورا و مقتل‌خوانیِ هیئت شرکت کنم؛ و الحمدلله خداوند توفیق داد.
پس از پایان مراسم، آهنگِ بازگشت کردم. ریحان‌السلطنه و نائب‌السلطنه که دوست داشتند در مراسم‌های دیگری هم شرکت کنند، اجازه گرفتند و همراه دوستانشان رفتند. من ماندم و دوقلوها؛ تاج‌الملوک و چال‌الملوک.
به عمارتِ همایونی بازگشتیم. آن دو از بس بازی کرده بودند خسته بودند و من نیز دیگر رمقی در بدن نداشتم. قرار شد اندکی استراحت کنیم تا برای تجمع شبانه، که دیگر جزئی از واجباتمان شده است، توانی بازیابیم.
البته آن دو خوابیدند؛ اما من در خلسه‌ای عمیق فرو رفتم؛ چنان که گویی بیهوش شده باشم.
ناگهان صدای گریه‌ی کودکِ کوچکِ عمارت را از دوردست می‌شنیدم؛ دورِ دور. همه جا تاریک بود؛ تاریکیِ مطلق.
منِ مادر، نگران و مضطرب، با خود می‌اندیشیدم از کدام سو بروم تا پیدایش کنم؟ باید در فضایی آکنده از ظلمت، به دنبال صدایی می‌رفتم که نمی‌دانستم از کدام سمت به گوش می‌رسد.
مستأصل شده بودم...
درجه‌ی هوشیاری‌ام بیشتر شد. متوجه شدم که خواب بوده‌ام، شب شده، و هیچ چراغی روشن نبوده، چال‌الملوک بیدار شده، از اتاق بیرون رفته، در پذیرایی دوری زده و خود را به راهرو رسانده، و چون خود را تنها یافته بود، رو به درِ حیاط نشسته و گریه می‌کرد.
بی‌درنگ چراغ را روشن کردم.
با خطِ نوری که بر راهرو افتاد، بارقه‌ای از امید در دلش جوانه زد. رویش را به سمت نور چرخاند، مرا در آستانه‌ی درِ اتاق دید، به سویم پر گشود و در آغوشم آرام گرفت.
امشب، شبِ شام غریبان است.
به هیئتِ خیابان رفتم.
روضه‌ی فرارِ شبانه‌ی کودکانِ حرم در بیابان، روح و جانم را به آتش کشید.
دردِ مادرانِ نگرانِ کودکانِ حرم، در آن دقایقِ تلخ، که در تاریکی به دنبال صدای گریه‌ی کودکانشان می‌گشتند و کودکانی که در ظلمت، چشم‌انتظارِ نوری بودند تا راهِ آغوشِ مادر را پیدا کنند، برایم ملموس شده بود.

ما مادران، قطره ای از روضه‌های مجسم چشیده ایم.
لا یومَ کیومِک یا اباعبدالله.
و من... هنوز در حال یاد گرفتنم.
#عمارت_همایونی #قسمت سوم#سرزمین_اجدادی#روضه_ی_مجسم
ble.ir/join/4ukpxRCPp7

۴۱

۹:۳۸

۲۰ تیر
thumbnail

۲۴

۱۲:۳۰