لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل قلب فنیق
۴۹۳ عضو

قلب فنی

بستر رسمی بسیج دانشکده فنیِ‌ پردیس مرکزی دانشگاه تهران (مهندسی شیمی، عمران، پلیمر و علوم مهندسی)
مشاهده در وب بله
۳۰ مرداد
thumbnail
undefinedپرونده ۲۸ مرداد | بخش دوم
undefinedاز قرارداد دارسی ۱۹۰۱ تا نفت‌کشی ترامپ در ونزوئلا
undefinedآیا یک ملت حق دارد درباره منابع و آینده خودش تصمیم بگیرد؟
undefined فاطمه علائی‌فر، ورودی ۱۴۰۴ ارشد مهندسی شیمی‌#یادداشت_دانشجویی#متهم_به_جرم_ایستادگی #پرونده۲۸مرداد
undefinedاین مجموعه ادامه دارد...
undefined قلب فنی برای ایران می تپد!‌undefined@ghalbbasijfani
undefined۲۲
undefined۱

۱.۵K

۱۷:۳۰

thumbnail
undefined۲۲
undefined۱

۱.۵K

۱۷:۳۰

thumbnail
undefined۲۲
undefined۱

۱.۵K

۱۷:۳۰

thumbnail
undefined۲۲
undefined۱

۱.۵K

۱۷:۳۰

thumbnail
undefined۲۲
undefined۱

۱.۵K

۱۷:۳۰

thumbnail
undefined۲۲
undefined۱

۱.۵K

۱۷:۳۰

thumbnail
undefined۲۳
undefined۱

۱.۵K

۱۷:۳۰

۵ شهریور
پرونده ۲۸ مرداد | بخش آخر
مصدق؛ میان آرمان ملی و فهم میدان
داستان دکتر محمد مصدق، قصه‌ی تلخ مردی است که خواست قهرمان ملی شود، اما در میانه‌ی راه، هم‌آغوش سراب شد و در پایان، نه بر دوش مردم، که در غربت احمدآباد، زیر سقف تنهایی، چشم از جهان فروبست. او بی‌تردید خدمتی بزرگ به ایران کرد؛ ملی کردن نفت، سیلی محکمی بر گونه‌ی استعمار پیر بریتانیا بود. اما تاریخ، تنها با «نیت خوب» قضاوت نمی‌شود؛ تاریخ، از فرجام‌ها می‌پرسد. و فرجام مصدق، درس عبرتی است برای هر ایرانی که دل در گرو این آب و خاک دارد.
نخستین خطای راهبردی مصدق، اعتماد به آمریکا بود. او در ذهن خود، واشنگتن را از لندن جدا کرد؛ گمان کرد آمریکا، «دایه‌ای مهربان» است که برای نجات ملت‌های تحت ستم آمده است. اما شیطان، همیشه یک شکل ندارد. همان دستکش مخملی که آمریکا برای مصدق تکان می‌داد، زیرش پنجه‌های آهنین سیا پنهان بود. مصدق به دیوان لاهه دل بست، به میانجی‌گری بانک جهانی امیدوار شد، به پیام‌های دوستانه‌ی دیپلمات‌های آمریکایی اعتماد کرد؛ غافل از آن‌که در اتاق‌های تاریک واشنگتن، نقشه‌ی حذف او را روی کاغذ می‌کشند. او نفهمید که بریتانیا و آمریکا، دو سرِ یک اژدها هستند؛ یکی با کلاه‌خود کهنه‌ی استعماری، دیگری با کراوات تازه‌ی لیبرالی.
تاریخ، این تلخی را بارها تکرار کرده است. و امروز نیز عده‌ای همان خطای مصدق را از نو تجربه می‌کنند؛ دیروز میان لندن و واشنگتن فرق می‌گذاشتند، امروز میان واشنگتن و تل‌آویو. غافل از آن‌که اتاق فرمان یکی است؛ فقط مجری‌ها عوض می‌شوند.
دومین ضعف مصدق، نشناختن دقیق ایران و مردمش بود. او ایران را از پنجره‌ی تهرانِ روشنفکر و خیابان‌های شیک دید، نه از کوچه‌های روستا، نه از مسجد و منبر، نه از دل بازار و عشایر. مصدق تصور کرد ملت ایران یکپارچه پشت سر او ایستاده‌اند، اما جامعه‌ی آن روز ایران، هزارتوی پیچیده‌ای از منافع و باورها بود. او نتوانست میان آن تکه‌های پراکنده، پلی بزند. دهقان را نشناخت، بازار را دلخور کرد و عشایر را به حال خود رها نمود.
وقتی کودتا آمد، ملتی که مصدق فکر می‌کرد سپرش هستند، در خانه‌ها ماندند. نه از آن رو که وطن‌پرست نبودند؛ بلکه از آن رو که مصدق هیچ‌گاه زبان آنان را نیاموخت و هیچ‌گاه آنان را در پروژه‌ی ملی خود شریک نکرد. قهرمانی که مردم را نشناسد، در لحظه‌ی خطر، تنها می‌ماند.
او شاید می‌پنداشت دین، مانعِ عقلانیت سیاسی است؛ اما نمی‌دانست که در ایران، دین نه تنها مانع نیست، بلکه تنها نردبان رسیدن به قلب مردم است. مصدق نتوانست با روحانیت، آن‌گونه که شایسته بود، ائتلاف پایدار بسازد. سیاست، عرصه‌ی ائتلاف است؛ و مصدق در این عرصه، تنها بازی کرد و تنها ماند.
البته نباید انکار کرد که مصدق، در برابر استعمار پیر ایستاد و نامش در حافظه‌ی ملت ایران ثبت شد. اما او نتوانست آن نقش قهرمان ملی را که آرزویش را داشت، تا انتها بازی کند. سرنوشتش، تلخ‌تر از آن بود که یک تراژدی یونانی باشد. او که می‌خواست نفت را از چنگال استعمار بیرون بکشد، خود در چنگال حصر و سکوت احمدآباد اسیر شد. نه تشییع باشکوهی داشت، نه فریاد ملتی که برای نجاتش به خیابان آمده باشند. او در گوشه‌ای دور از هیاهوی سیاست، پیر شد و خاموش رفت.
شاید اگر مصدق کمی بصیرت داشت، اگر آمریکا را از بریتانیا جدا نمی‌کرد، اگر مردم ایران را از مسجد و بازار و روستا می‌شناخت، اگر به دین به عنوان سرمایه‌ی اجتماعی و نه تهدید نگاه می‌کرد، سرنوشت دیگری می‌یافت. اما افسوس که تاریخ، فعل «اگر» را نمی‌پذیرد.
امروز، ما در جمهوری اسلامی، وارث تجربه‌های تلخ و شیرین تاریخ هستیم. انقلاب اسلامی، از همان روز نخست، درس گرفت که نباید به کدخدا اعتماد کرد؛ نه به آمریکا، نه به هیچ قدرت خارجی. ما یاد گرفتیم که مردم ایران را باید از مسجد شناخت، از روستا، از بازار، از هیئت و از مدرسه. ما فهمیدیم که دین و سیاست در این سرزمین، نه دو دشمن، که دو بال یک پرنده‌اند. و ما دیدیم که هرگاه وحدت ملی و ایمان دینی کنار هم قرار گرفتند، ایران در برابر طوفان‌ها ایستاد.
تاریخ، آینه است؛ و هر که نخواهد در آن بنگرد، محکوم است به تکرار آن.
یادداشت دانشجوییundefinedمحمدحسن دیزانی _ فارغ‌التحصیل مهندسی شیمی
#یادداشت_دانشجویی#مصدق_و_فهم_میدان#پرونده۲۸مرداد
undefined قلب فنی برای ایران می تپد!‌undefined@ghalbbasijfani
undefined۲۳
undefined۲
undefined۱

۱.۷K

۱۰:۱۰

۶ مهر
thumbnail
اینجا سنگر کسانی است که پای پرچم ایران ایستاده‌اند.باغیرت وارد شوید!
undefined قلب فنی برای ایران می تپد!‌undefined@ghalbbasijfani
undefined۹۴
undefined۲

۸۹۵

۷:۳۶

thumbnail
تا ما زنده هستیم، این پرچم در اعتلا خواهد ماند.ما برای این کشور و این پرچم ایستاده میمیریم.پس به دانشگاه جمهوری اسلامی ایران با غیرت وارد شوید!
undefined قلب فنی برای ایران می تپد!‌undefined@ghalbbasijfani
undefined۱۰۱
undefined۲۸
undefined۸

۱.۲K

۷:۳۷