بازارسال شده از Soodeh
ما هاجر را در میناب فهمیدیم
گاهی خداوندبعضی از وقایع تاریخ راپیش چشم ما تکرار میکند...نه برای آنکه چیزی را بشنویم،بلکه برای آنکه بفهمیم...
و فهمیدن،گاهی بهای سنگینی دارد...ما هاجر را ندیدیم...سالها قصهاش را شنیدیم...از دویدنش میان صفا و مروه گفتند...از اضطرابش برای اسماعیل گفتند...
اما شنیدن کجا،و دیدن کجا...
تا اینکه میناب را دیدیم...آن روز،خانه تا مدرسهبرای مادران مینابصفا و مروه شد...
هاجر میان دو کوه میدویدبه امید آنکه جرعهای آب پیدا کند...و مادران میناب میدویدندبه امید آنکه هنوزگرمای نفس فرزندشان را حس کنند...
آن روز،هر مادریاسماعیل خودش را صدا میزد...
نه خستگی را میفهمید،نه فاصله را...فقط میدوید...وقتی رسیدند،مضطر بودند...دعا میخواندند...امیدوار بودند...
اما بعضی دیر رسیده بودند...
و جسم بیجان کودکی را در آغوش گرفتندکه صبح،با کیف مدرسه از خانه بیرون رفته بود...
آن روز،معنای اضطرار هاجر را فهمیدیم...فهمیدیم مادری که برای فرزندش میدود،زمین را نمیبیند...آدمها را نمیبیند...زمان را نمیفهمد...فقط میدود...
حضرت هاجر...امروز دست بر قلب مادران میناب بگذار...
تو زبان اضطرار را میفهمی...
تو خوب میدانیوقتی جان فرزند در میان باشد،مادر چگونه میدود...
و مادر ماکان...سهم اوحتی آغوش آخر هم نشد...
دوستان و عزیزانم التماس دعا میگویند...
اما من فکر میکنماگر میخواهید معنای صفا و مروه را بفهمید،روزی به میناب بروید...مسیر خانه تا مدرسه را قدم بزنید...
آرام...بیصدا...و در تمام مسیر،هاجر را تصور کنید...
یقین دارمدر آن راه،دیگر ذکر صفا و مروه را نمیخوانید...آن را زندگی میکنید...
ble.ir/join/2PAngwNeUE
گاهی خداوندبعضی از وقایع تاریخ راپیش چشم ما تکرار میکند...نه برای آنکه چیزی را بشنویم،بلکه برای آنکه بفهمیم...
و فهمیدن،گاهی بهای سنگینی دارد...ما هاجر را ندیدیم...سالها قصهاش را شنیدیم...از دویدنش میان صفا و مروه گفتند...از اضطرابش برای اسماعیل گفتند...
اما شنیدن کجا،و دیدن کجا...
تا اینکه میناب را دیدیم...آن روز،خانه تا مدرسهبرای مادران مینابصفا و مروه شد...
هاجر میان دو کوه میدویدبه امید آنکه جرعهای آب پیدا کند...و مادران میناب میدویدندبه امید آنکه هنوزگرمای نفس فرزندشان را حس کنند...
آن روز،هر مادریاسماعیل خودش را صدا میزد...
نه خستگی را میفهمید،نه فاصله را...فقط میدوید...وقتی رسیدند،مضطر بودند...دعا میخواندند...امیدوار بودند...
اما بعضی دیر رسیده بودند...
و جسم بیجان کودکی را در آغوش گرفتندکه صبح،با کیف مدرسه از خانه بیرون رفته بود...
آن روز،معنای اضطرار هاجر را فهمیدیم...فهمیدیم مادری که برای فرزندش میدود،زمین را نمیبیند...آدمها را نمیبیند...زمان را نمیفهمد...فقط میدود...
حضرت هاجر...امروز دست بر قلب مادران میناب بگذار...
تو زبان اضطرار را میفهمی...
تو خوب میدانیوقتی جان فرزند در میان باشد،مادر چگونه میدود...
و مادر ماکان...سهم اوحتی آغوش آخر هم نشد...
دوستان و عزیزانم التماس دعا میگویند...
اما من فکر میکنماگر میخواهید معنای صفا و مروه را بفهمید،روزی به میناب بروید...مسیر خانه تا مدرسه را قدم بزنید...
آرام...بیصدا...و در تمام مسیر،هاجر را تصور کنید...
یقین دارمدر آن راه،دیگر ذکر صفا و مروه را نمیخوانید...آن را زندگی میکنید...
ble.ir/join/2PAngwNeUE
۳۸
۱۳:۳۶
بازارسال شده از Soodeh
ماشاالله ایران
حدود بیست سال پیش، برای حج عمره به مکه آمده بودم. آن روزها، بیشتر مأموران مسجدالحرام،زنها و مردانی میانسال و مسن بودند.
بعید میدانم فرصت چندانی برای مطالعه کتاب و آشنایی با ملتهای دیگر داشتند.
برخوردها گاهی آنقدر تند و خشک بودکه یادم هست همانجا دلم برای حرم امام رضا(ع)و خادمان مهربانش تنگ شده بود...
اما این روزها، تجربهای متفاوت را از سر میگذرانیم.برخی از پلیسها و مأموران،ابتدا میپرسند:«ایرانی؟»و وقتی متوجه میشوند ایرانی هستیم،با لبخند میگویند:«اهلا و سهلا»
بعضی از فروشندهها نیزپس از آنکه میفهمند ایرانی هستیم،با احترام میگویند:«ماشاالله ایران»
در هتل،فروشندهای اهل یمن را دیدیم.به او گفتیم:«ایران و یمن با هم برادرند.»
لبخندی زد و گفت:«ما عاشق ایران هستیم.»
این جملهها شاید کوتاه باشند، اما برای ما معنای بزرگی دارند.در دل،خدا را شکر میکنیم برای این عزت و اقتداریکه حاصل مجاهدت امام، رهبر شهید،فرماندهان و همه شهدای اقتدار این سرزمین است.
ناخواسته خاطرات تلخی را به یاد میآورمکه از پدران و مادرانمان شنیده بودیم، روزگاری که اجنبی بر سردر برخی مکانها در کشور خودمان مینوشتند:«ورود سگ و ایرانی ممنوع.»
تا امروز که در بازارها و خیابانهای مکه،با شنیدن نام ایران لبخندی بر لبها مینشیندو جملهای کوتاه شنیده میشود:«ماشاالله ایران»
و من به خلیج همیشه فارس و تنگه هرمز فکر میکنم، به جایی که سالها تنها نامی بر نقشه بود،اما امروز بیش از هر زمان دیگریدر معادلات جهان حضور دارد.
آنگاه خاطرات گذشته و صحنههای امروزدر ذهنم به هم گره میخورند و معنای عزت را بهتر می فهمم...
و با خود فکر میکنم که عزت،نعمت ارزانی نیست. پشت هر ذره از این عزت،چشمهای بیخوابی مانده است...مادری که سالها چشم به در دوختهو با عکس فرزندش سخن گفته است،همسری که آخرین نگاه محبوبش رادر میان خاک و خون به خاطر سپرده است...
دختری که روزها و شبها رابا حسرت بازگشت پدر شمرده و چه شب ها که از غم دوری پدر تب کرده....
و ملتی که در سوگ پدر مهربان خویش،ماهها با داغی سنگین زیستهاند....
عزت را بر سر سفرهها تقسیم نمیکنند...برای به دست آمدنشدلهایی شکسته...اشکهایی ریخته...و خونهایی بر زمین جاری شده است...
باشد که قدر این نعمت را بدانیمو شکرگزار آن باشیم....
ble.ir/join/2PAngwNeUE
حدود بیست سال پیش، برای حج عمره به مکه آمده بودم. آن روزها، بیشتر مأموران مسجدالحرام،زنها و مردانی میانسال و مسن بودند.
بعید میدانم فرصت چندانی برای مطالعه کتاب و آشنایی با ملتهای دیگر داشتند.
برخوردها گاهی آنقدر تند و خشک بودکه یادم هست همانجا دلم برای حرم امام رضا(ع)و خادمان مهربانش تنگ شده بود...
اما این روزها، تجربهای متفاوت را از سر میگذرانیم.برخی از پلیسها و مأموران،ابتدا میپرسند:«ایرانی؟»و وقتی متوجه میشوند ایرانی هستیم،با لبخند میگویند:«اهلا و سهلا»
بعضی از فروشندهها نیزپس از آنکه میفهمند ایرانی هستیم،با احترام میگویند:«ماشاالله ایران»
در هتل،فروشندهای اهل یمن را دیدیم.به او گفتیم:«ایران و یمن با هم برادرند.»
لبخندی زد و گفت:«ما عاشق ایران هستیم.»
این جملهها شاید کوتاه باشند، اما برای ما معنای بزرگی دارند.در دل،خدا را شکر میکنیم برای این عزت و اقتداریکه حاصل مجاهدت امام، رهبر شهید،فرماندهان و همه شهدای اقتدار این سرزمین است.
ناخواسته خاطرات تلخی را به یاد میآورمکه از پدران و مادرانمان شنیده بودیم، روزگاری که اجنبی بر سردر برخی مکانها در کشور خودمان مینوشتند:«ورود سگ و ایرانی ممنوع.»
تا امروز که در بازارها و خیابانهای مکه،با شنیدن نام ایران لبخندی بر لبها مینشیندو جملهای کوتاه شنیده میشود:«ماشاالله ایران»
و من به خلیج همیشه فارس و تنگه هرمز فکر میکنم، به جایی که سالها تنها نامی بر نقشه بود،اما امروز بیش از هر زمان دیگریدر معادلات جهان حضور دارد.
آنگاه خاطرات گذشته و صحنههای امروزدر ذهنم به هم گره میخورند و معنای عزت را بهتر می فهمم...
و با خود فکر میکنم که عزت،نعمت ارزانی نیست. پشت هر ذره از این عزت،چشمهای بیخوابی مانده است...مادری که سالها چشم به در دوختهو با عکس فرزندش سخن گفته است،همسری که آخرین نگاه محبوبش رادر میان خاک و خون به خاطر سپرده است...
دختری که روزها و شبها رابا حسرت بازگشت پدر شمرده و چه شب ها که از غم دوری پدر تب کرده....
و ملتی که در سوگ پدر مهربان خویش،ماهها با داغی سنگین زیستهاند....
عزت را بر سر سفرهها تقسیم نمیکنند...برای به دست آمدنشدلهایی شکسته...اشکهایی ریخته...و خونهایی بر زمین جاری شده است...
باشد که قدر این نعمت را بدانیمو شکرگزار آن باشیم....
ble.ir/join/2PAngwNeUE
۳۳
۱:۲۰
بازارسال شده از Soodeh
درهای که تمام نشد...
صبح برای بازدید از اماکن تاریخی رفتیم.روحانی کاروان از شعب ابیطالب شروع کردند...
گفتند این منطقه میان کوهها قرار داشته و خاندان پیامبر و بنیهاشم سالها در آن زندگی میکردند.
شعب ابیطالب، زادگاه پیامبر بود.خانهای که رسول خدا و حضرت خدیجه در آن زندگی میکردند...و دردانه پیامبر، حضرت زهرا(س)، نیز در همانجا چشم به جهان گشود...
بعد از روزهای سخت محاصره اهلبیت پیامبر در این مکان گفتند...از زمانی که قریش برای در تنگنا قرار دادن مسلمانان، راه داد و ستد و زندگی را بر آنان بست.
از صدای گریه کودکان گفتند...از مادرانی که گرسنگی فرزندانشان را میدیدند و کاری از دستشان برنمیآمد...از بیقراری زنان باردار...و از روزهایی که تنها جرم مردم،ایستادن در کنار پیامبرشان بود.
روحانی توضیح میدادند،اما ذهن من جای دیگری بود...بیاختیار یاد غزه افتادم.
یاد کودکانی که سال هاست طعم گرسنگی را میچشند.
یاد مادرانی که هر روزمیان نگرانی نان،داروو بمبها زندگی میکنند.
با خودم فکر کردمانگار بعضی از صحنههای تاریخهیچگاه تمام نمیشوند.
فقط نامها عوض میشوند.یک روز اسمش شعب ابیطالب است،و روزی دیگر غزه.
یک روز قریش مردم را در تنگنا میگذارد،و روزی دیگر اسرائیل و حامیانش...
در شعب ایستاده بودم و به این فکر میکردم کهاگر آن روز،ایمان فقط در نماز خواندن خلاصه نمیشدو در ماندن کنار پیامبر معنا پیدا میکرد،امروز ایمان ما در کجا معنا پیدا میکند؟
اگر گریه کودکان شعب،دل مسلمانان را به درد میآورد،
صدای کودکان غزهچه مسئولیتی بر دوش ما میگذارد؟
شاید شعب ابیطالب فقط بخشی از تاریخ نباشد...شاید خدا بعضی از صحنهها را در طول تاریخ تکرار میکندتا هر نسل،جای خودش را انتخاب کند.
تا معلوم شودچه کسانی حق را تنها در کتابها و روایتها و مناسک دوست دارندو چه کسانی حاضرند بهای ایستادن در کنار آن را بپردازند.
ظاهراً بعضی از زخمهای تاریخ هنوز بسته نشدهاند...
و بعضی از امتحانهای ایمان نیز...
ble.ir/join/2PAngwNeUE
صبح برای بازدید از اماکن تاریخی رفتیم.روحانی کاروان از شعب ابیطالب شروع کردند...
گفتند این منطقه میان کوهها قرار داشته و خاندان پیامبر و بنیهاشم سالها در آن زندگی میکردند.
شعب ابیطالب، زادگاه پیامبر بود.خانهای که رسول خدا و حضرت خدیجه در آن زندگی میکردند...و دردانه پیامبر، حضرت زهرا(س)، نیز در همانجا چشم به جهان گشود...
بعد از روزهای سخت محاصره اهلبیت پیامبر در این مکان گفتند...از زمانی که قریش برای در تنگنا قرار دادن مسلمانان، راه داد و ستد و زندگی را بر آنان بست.
از صدای گریه کودکان گفتند...از مادرانی که گرسنگی فرزندانشان را میدیدند و کاری از دستشان برنمیآمد...از بیقراری زنان باردار...و از روزهایی که تنها جرم مردم،ایستادن در کنار پیامبرشان بود.
روحانی توضیح میدادند،اما ذهن من جای دیگری بود...بیاختیار یاد غزه افتادم.
یاد کودکانی که سال هاست طعم گرسنگی را میچشند.
یاد مادرانی که هر روزمیان نگرانی نان،داروو بمبها زندگی میکنند.
با خودم فکر کردمانگار بعضی از صحنههای تاریخهیچگاه تمام نمیشوند.
فقط نامها عوض میشوند.یک روز اسمش شعب ابیطالب است،و روزی دیگر غزه.
یک روز قریش مردم را در تنگنا میگذارد،و روزی دیگر اسرائیل و حامیانش...
در شعب ایستاده بودم و به این فکر میکردم کهاگر آن روز،ایمان فقط در نماز خواندن خلاصه نمیشدو در ماندن کنار پیامبر معنا پیدا میکرد،امروز ایمان ما در کجا معنا پیدا میکند؟
اگر گریه کودکان شعب،دل مسلمانان را به درد میآورد،
صدای کودکان غزهچه مسئولیتی بر دوش ما میگذارد؟
شاید شعب ابیطالب فقط بخشی از تاریخ نباشد...شاید خدا بعضی از صحنهها را در طول تاریخ تکرار میکندتا هر نسل،جای خودش را انتخاب کند.
تا معلوم شودچه کسانی حق را تنها در کتابها و روایتها و مناسک دوست دارندو چه کسانی حاضرند بهای ایستادن در کنار آن را بپردازند.
ظاهراً بعضی از زخمهای تاریخ هنوز بسته نشدهاند...
و بعضی از امتحانهای ایمان نیز...
ble.ir/join/2PAngwNeUE
۵۰
۲۰:۵۵
بازارسال شده از Soodeh
وحدت گرد نام اباعبدالله
خانمی با حجابی که با فضای معمول هیئت فاصله داشت، وارد مجلس شد.به پهنای صورت اشک میریخت. پرچمهای سیاه هیئت را میبوسید. انگار به حرم اباعبدالله رسیده باشد...
خانم دیگری با ظاهری متفاوت از بسیاری از بانوان مذهبی، در انتهای مجلس نشسته بود.وقتی دیدم بلند شد، گفتم:
«اگر برای گرفتن غذا تشریف می برید، کمی بعد در را باز میکنند.»گفت:«نه...دوست دارم تا آخر مجلس بمانم.دلم میخواهد دخترم در این شبها بیشترین بهره را از مجلس امام حسین ببرد.»
خانم دیگری پشت در ایستاده بود و مثل ابر بهار گریه میکرد.میگفت:«فقط یک غذای هیئت برای تبرک کافی است.»با این دلهای گرهخورده به امام حسین چه باید کرد که احساس غربت نکنند؟اصلاً من برای نزدیکتر شدن این آدمها به دین و اهلبیت چه کردهام؟گاهی فکر میکنم اگر نتوانستم کسی را یک قدم به این مسیر نزدیکتر کنم، دستکم مراقب باشم دلی را از این سفره دور نکنم.
همه راهی را که ما نتوانستهایم برویم، خود اباعبدالله با محبتش طی میکند....او دلها را آرامآرام به سمت خودش میکشاند.محرم که میرسد، این حقیقت را بیشتر حس می کنیم....دلهایی با ظاهرها، سلیقهها و زندگیهای متفاوت، کنار هم مینشینند.اشک میریزند.روضه گوش میدهند.و خودشان را مهمان یک سفره میدانند.
عجیب است...اباعبدالله دلهای اینهمه آدم متفاوت را زیر یک پرچم جمع میکند،اما ما گاهی با کوچکترین اختلاف، حتی از نزدیکترین و شبیه ترین آدمهای زندگیمان فاصله میگیریم....کاش ما هم کمی بیشتر شبیه صاحب این پرچم باشیم.او جمع میکند و ما با بی توجهی پراکنده....
ble.ir/join/2PAngwNeUE
خانمی با حجابی که با فضای معمول هیئت فاصله داشت، وارد مجلس شد.به پهنای صورت اشک میریخت. پرچمهای سیاه هیئت را میبوسید. انگار به حرم اباعبدالله رسیده باشد...
خانم دیگری با ظاهری متفاوت از بسیاری از بانوان مذهبی، در انتهای مجلس نشسته بود.وقتی دیدم بلند شد، گفتم:
«اگر برای گرفتن غذا تشریف می برید، کمی بعد در را باز میکنند.»گفت:«نه...دوست دارم تا آخر مجلس بمانم.دلم میخواهد دخترم در این شبها بیشترین بهره را از مجلس امام حسین ببرد.»
خانم دیگری پشت در ایستاده بود و مثل ابر بهار گریه میکرد.میگفت:«فقط یک غذای هیئت برای تبرک کافی است.»با این دلهای گرهخورده به امام حسین چه باید کرد که احساس غربت نکنند؟اصلاً من برای نزدیکتر شدن این آدمها به دین و اهلبیت چه کردهام؟گاهی فکر میکنم اگر نتوانستم کسی را یک قدم به این مسیر نزدیکتر کنم، دستکم مراقب باشم دلی را از این سفره دور نکنم.
همه راهی را که ما نتوانستهایم برویم، خود اباعبدالله با محبتش طی میکند....او دلها را آرامآرام به سمت خودش میکشاند.محرم که میرسد، این حقیقت را بیشتر حس می کنیم....دلهایی با ظاهرها، سلیقهها و زندگیهای متفاوت، کنار هم مینشینند.اشک میریزند.روضه گوش میدهند.و خودشان را مهمان یک سفره میدانند.
عجیب است...اباعبدالله دلهای اینهمه آدم متفاوت را زیر یک پرچم جمع میکند،اما ما گاهی با کوچکترین اختلاف، حتی از نزدیکترین و شبیه ترین آدمهای زندگیمان فاصله میگیریم....کاش ما هم کمی بیشتر شبیه صاحب این پرچم باشیم.او جمع میکند و ما با بی توجهی پراکنده....
ble.ir/join/2PAngwNeUE
۲۸
۵:۵۸
بازارسال شده از Soodeh
اولین دیدارمان چند سال پیش در اردوی جهادی بود.یک شب در راهروی خوابگاه ایستاده بودیم و درباره مشکلشان با هم صحبت کردیم.چند سالی بود که در انتظار فرزند بودند. به مرکز ناباروری رویان و متخصصان معروف زنان مراجعه کرده بودند. مسیرهای مختلف درمان را طی کرده بودند. هر بار با هزار امید دل میبستند و بعد از آمدن جواب آزمایش، ناامید میشدند...هر بار به زیارتی میرفتم، یادشان بودم. نگاه معصوم و کلام آرامش، غم سالهای انتظار را بیشتر در دلم مینشاند...
بعد از مدتها در مراسم هیات دیدمش.متوجه شدم خداوند فرزندی به او عطا کرده است.عجیب دلم شاد شد...
پرسیدم:«بالاخره چه شد؟ چه مرکز درمانی رفتی؟»شروع کرد به تعریف کردن...میگفت یک روز، به شکلی کاملا غیرقابل پیشبینی، به دیدار حضرت آقا رفته بودند. در جلسهای خصوصی.آقا از او میپرسند:«صاحب اولاد هستی؟»و او با نگاهی پر از غصه پاسخ میدهد:«قسمت نشده...»
آقا لبخند میزنند و میفرمایند:«برایت دعا میخوانم. بر این حبههای قند، و برایت میفرستم.»
چند هفته بعد، حبهقندها به دستش میرسد و در مدت کوتاهی، بدون استفاده از روشهای کمکباروری، متوجه میشود که خداوند فرشتهای را به خانهشان هدیه کرده است.
میگفت آنقدر از ناامیدیهای گذشته میترسیده که چند ماه اول به دکتر مراجعه نمیکرد...تا اینکه همراه همسرش به مطب دکتر میروند و آنجا برای نخستین بار صدای ضربان قلب فرزندشان را میشنوند...
میگفت همسرش بعد از شنیدن آن صدا، از مطب بیرون آمده...روی یکی از نیمکتهای حیاط نشستهاند و ساعتها اشک شوق ریختهاند...دعای ملکوتی حضرت آقا بر دانههای حبهقند، التیامی میشود بر غم چندساله یک زوج...
دیشب در انتهای هیات، خانمی را دیدم که آرام به سمت تصویر آقا رفت...دستش را روی عکس گذاشت و چند لحظهای با تصویر آقایمان حرف زد.
از آن فاصله صدایش را نمیشنیدم، اما بیاختیار یاد رفیقم افتادم. همان که سالها حسرت فرزند داشت و دلش را به دعای رهبر شهیدمان سپرده بود...
خانم چند لحظه همانطور ایستاد.انگار حرفهایی داشت که فقط باید به آقایمان میگفت...
بعد هم زیر لب دعای فرج خواند و آرام به مجلس برگشت...
آقاجانم...این شبها بیش از همیشه دلتنگ شماییم.دلتنگ آن روزهایی که خیلیها غصههایشان را برای شما میگفتندو دلشان آرام میشد...
امشب که شب تاسوعاست،در میان نام علمدار کربلا،دلمان برای علمداری تنگ شده که هنوز هم خیلیها کنار عکسش میایستند و درد دل میکنند...
ای اهل حرم، میر و علمدار نیامد...علمدار نیامد...
ble.ir/join/2PAngwNeUE
بعد از مدتها در مراسم هیات دیدمش.متوجه شدم خداوند فرزندی به او عطا کرده است.عجیب دلم شاد شد...
پرسیدم:«بالاخره چه شد؟ چه مرکز درمانی رفتی؟»شروع کرد به تعریف کردن...میگفت یک روز، به شکلی کاملا غیرقابل پیشبینی، به دیدار حضرت آقا رفته بودند. در جلسهای خصوصی.آقا از او میپرسند:«صاحب اولاد هستی؟»و او با نگاهی پر از غصه پاسخ میدهد:«قسمت نشده...»
آقا لبخند میزنند و میفرمایند:«برایت دعا میخوانم. بر این حبههای قند، و برایت میفرستم.»
چند هفته بعد، حبهقندها به دستش میرسد و در مدت کوتاهی، بدون استفاده از روشهای کمکباروری، متوجه میشود که خداوند فرشتهای را به خانهشان هدیه کرده است.
میگفت آنقدر از ناامیدیهای گذشته میترسیده که چند ماه اول به دکتر مراجعه نمیکرد...تا اینکه همراه همسرش به مطب دکتر میروند و آنجا برای نخستین بار صدای ضربان قلب فرزندشان را میشنوند...
میگفت همسرش بعد از شنیدن آن صدا، از مطب بیرون آمده...روی یکی از نیمکتهای حیاط نشستهاند و ساعتها اشک شوق ریختهاند...دعای ملکوتی حضرت آقا بر دانههای حبهقند، التیامی میشود بر غم چندساله یک زوج...
دیشب در انتهای هیات، خانمی را دیدم که آرام به سمت تصویر آقا رفت...دستش را روی عکس گذاشت و چند لحظهای با تصویر آقایمان حرف زد.
از آن فاصله صدایش را نمیشنیدم، اما بیاختیار یاد رفیقم افتادم. همان که سالها حسرت فرزند داشت و دلش را به دعای رهبر شهیدمان سپرده بود...
خانم چند لحظه همانطور ایستاد.انگار حرفهایی داشت که فقط باید به آقایمان میگفت...
بعد هم زیر لب دعای فرج خواند و آرام به مجلس برگشت...
آقاجانم...این شبها بیش از همیشه دلتنگ شماییم.دلتنگ آن روزهایی که خیلیها غصههایشان را برای شما میگفتندو دلشان آرام میشد...
امشب که شب تاسوعاست،در میان نام علمدار کربلا،دلمان برای علمداری تنگ شده که هنوز هم خیلیها کنار عکسش میایستند و درد دل میکنند...
ای اهل حرم، میر و علمدار نیامد...علمدار نیامد...
ble.ir/join/2PAngwNeUE
۴۱
۷:۵۵
بازارسال شده از Soodeh
رهبر عزیزمان مراسمی برای پدر شهیدمان گرفتند.الحمدلله جمعیت خوبی آمده بود.با دو بچه کوچک رفتن کمی سخت شده بود.
موقع گشتن خانمها، خانمی گفت:«بفرمایید، شما که بچه بغل دارید، نباید در صف بایستید.»
برخی هم کمکم کردند تا زودتر به جلو صف بروم.آقایی با لباس سبز، که نشان از غیرت داشت، جلوتر ایستاده بود و میگفت:«مادرهای بچهبغل را معطل نکنید...»
جای مناسبی پیدا کردیم و کمی نشستیم که ناگهان دو نفر با لباسهای مشکی و باابهت از ما خواستند سریع از آنجا بلند شویم.دخترم کمی ترسید.
کولهای در اطراف ما بود که به آن مشکوک شده بودند.
آمدم چفیههای زیرمان را همراه وسایل جمع کنم و همزمان کفش محمد را پایش کنم. خانمی که متوجه شرایط من شده بود، بیدرنگ جلو آمد و وسایلم را جمع کرد تا زودتر از محل دور شویم.خدا را شکر که مورد جدیای نبود...
لطف خدا در راه برگشت هم همراهمان بود.
جلوی در مصلی بهراحتی تاکسی پیدا کردم.
آقای راننده کمی از مشکلات اقتصادی گفت و بعد ادامه داد:«خانم، مردم ما غیرت دارند. به خاطر مشکلات اقتصادی کم نمیآورند.»
بعد از باجناقش گفت که هندی است. میگفت از وقتی به ایران آمده، از عشق و علاقه مردم هند به ایران برایش گفته است.
از دوستانش میگفت. از آدمهایی که ظاهر و فرهنگشان با ما متفاوت است، اما دلشان با ایران است.میگفت بعضی از آنها در روزهای جنگ، با وجود همه تفاوتها، خودشان را برای کمک آماده کرده بودند.
حرفهایش به دلم نشست.آن روز، از اول مراسم تا لحظه برگشت، مهربانیهای زیادی دیدم....
از دولت صاحبالزمان توصیفهایی شنیدهایم...از محبت بین مردم،از همدلیها،از اتصال دلهای مؤمنین با هم،و از اینکه دلها، فراتر از تفاوتها به هم گره میخورند....شاید امروز گوشهای کوچک از آن را دیدم.
یا صاحبالزمان...این مردم مظلوم و غمدیده، خوب تمرین آمدنت را کردهاند.
آقاجان...به حق دلهای پرمهر این امت،به مدد دلهای خسته و مقاومشان، بیا.
خوبانت در حال تمرین آمدنت هستند.
ما هم قول میدهیمدر فضایی نفس بکشیم که این مراقبتها و مهربانیها در آن بیشتر است.قول میدهیم کنارشان یاد بگیریم.
بیا آقاجان...بیا...
ble.ir/join/2PAngwNeUE
موقع گشتن خانمها، خانمی گفت:«بفرمایید، شما که بچه بغل دارید، نباید در صف بایستید.»
برخی هم کمکم کردند تا زودتر به جلو صف بروم.آقایی با لباس سبز، که نشان از غیرت داشت، جلوتر ایستاده بود و میگفت:«مادرهای بچهبغل را معطل نکنید...»
جای مناسبی پیدا کردیم و کمی نشستیم که ناگهان دو نفر با لباسهای مشکی و باابهت از ما خواستند سریع از آنجا بلند شویم.دخترم کمی ترسید.
کولهای در اطراف ما بود که به آن مشکوک شده بودند.
آمدم چفیههای زیرمان را همراه وسایل جمع کنم و همزمان کفش محمد را پایش کنم. خانمی که متوجه شرایط من شده بود، بیدرنگ جلو آمد و وسایلم را جمع کرد تا زودتر از محل دور شویم.خدا را شکر که مورد جدیای نبود...
لطف خدا در راه برگشت هم همراهمان بود.
جلوی در مصلی بهراحتی تاکسی پیدا کردم.
آقای راننده کمی از مشکلات اقتصادی گفت و بعد ادامه داد:«خانم، مردم ما غیرت دارند. به خاطر مشکلات اقتصادی کم نمیآورند.»
بعد از باجناقش گفت که هندی است. میگفت از وقتی به ایران آمده، از عشق و علاقه مردم هند به ایران برایش گفته است.
از دوستانش میگفت. از آدمهایی که ظاهر و فرهنگشان با ما متفاوت است، اما دلشان با ایران است.میگفت بعضی از آنها در روزهای جنگ، با وجود همه تفاوتها، خودشان را برای کمک آماده کرده بودند.
حرفهایش به دلم نشست.آن روز، از اول مراسم تا لحظه برگشت، مهربانیهای زیادی دیدم....
از دولت صاحبالزمان توصیفهایی شنیدهایم...از محبت بین مردم،از همدلیها،از اتصال دلهای مؤمنین با هم،و از اینکه دلها، فراتر از تفاوتها به هم گره میخورند....شاید امروز گوشهای کوچک از آن را دیدم.
یا صاحبالزمان...این مردم مظلوم و غمدیده، خوب تمرین آمدنت را کردهاند.
آقاجان...به حق دلهای پرمهر این امت،به مدد دلهای خسته و مقاومشان، بیا.
خوبانت در حال تمرین آمدنت هستند.
ما هم قول میدهیمدر فضایی نفس بکشیم که این مراقبتها و مهربانیها در آن بیشتر است.قول میدهیم کنارشان یاد بگیریم.
بیا آقاجان...بیا...
ble.ir/join/2PAngwNeUE
۳۹
۱۷:۲۷
بازارسال شده از Soodeh
مادر، از همان روزی که به وجود فرشتهای لطیف در جان خود پی میبرد، تا زمانی که لگدهای کوچک آن کودک بر دیوارههای وجودش ننشیند، حضورش را به تمامی درک نمیکند....
همان ضربههای کوچک پا، نشانه سلامت آن موجود پاک و آسمانی است....
در روزهای پایانی بارداری، اگر کودک کمتر تکان بخورد و ضربات پای کوچکش کم شود، دل مادر آشوب میشود...نگران و بیقرار، راهی بیمارستان میشود تا از سلامت فرزندش اطمینان یابد....
وقتی نوزاد به دنیا میآید، مادر برای آنکه صورت لطیفش آزرده نشود، کف پای کوچکش را میبوسد....
کودک که آرامآرام به حرکت میافتد، هرگاه زمین بخورد و آسیبی ببیند، مادر باز هم پایش را میبوسد....
وقتی نوبت به راه رفتن میرسد، کف پاهای کوچکش را بر پاهای خود میگذارد و با آهنگ شیرین «تاتیتاتی»، قدم برداشتن را به او میآموزد....
روز اول مدرسه، خم میشود و بند کفشهایش را میبندد تا فرزندش استوار و مطمئن، قدم در راه زندگی بگذارد....
اما حالا خبر آوردهاند:
کودکت پرپر شده است...
و از تمام وجودش، تنها کف پای کوچکش پیدا شده است....
امروز مادر، کف پای کودک را در دست گرفت...بر چشمانش گذاشت...چشم بست...خاطرات را از دوران جنینی تا آخرین روز مدرسه مرور کرد...
و بعد، همراه با کف پای فرزندش، زیر خروارها اندوه و خاک دفن شد....
از آن پس، دیگر روحی برایش باقی نماند...تنها جسمی متحرک است که نفس میکشد....
ble.ir/join/2PAngwNeUE
همان ضربههای کوچک پا، نشانه سلامت آن موجود پاک و آسمانی است....
در روزهای پایانی بارداری، اگر کودک کمتر تکان بخورد و ضربات پای کوچکش کم شود، دل مادر آشوب میشود...نگران و بیقرار، راهی بیمارستان میشود تا از سلامت فرزندش اطمینان یابد....
وقتی نوزاد به دنیا میآید، مادر برای آنکه صورت لطیفش آزرده نشود، کف پای کوچکش را میبوسد....
کودک که آرامآرام به حرکت میافتد، هرگاه زمین بخورد و آسیبی ببیند، مادر باز هم پایش را میبوسد....
وقتی نوبت به راه رفتن میرسد، کف پاهای کوچکش را بر پاهای خود میگذارد و با آهنگ شیرین «تاتیتاتی»، قدم برداشتن را به او میآموزد....
روز اول مدرسه، خم میشود و بند کفشهایش را میبندد تا فرزندش استوار و مطمئن، قدم در راه زندگی بگذارد....
اما حالا خبر آوردهاند:
کودکت پرپر شده است...
و از تمام وجودش، تنها کف پای کوچکش پیدا شده است....
امروز مادر، کف پای کودک را در دست گرفت...بر چشمانش گذاشت...چشم بست...خاطرات را از دوران جنینی تا آخرین روز مدرسه مرور کرد...
و بعد، همراه با کف پای فرزندش، زیر خروارها اندوه و خاک دفن شد....
از آن پس، دیگر روحی برایش باقی نماند...تنها جسمی متحرک است که نفس میکشد....
ble.ir/join/2PAngwNeUE
۲۴
۱۹:۰۲
بازارسال شده از Soodeh
از فعالان فرهنگی منطقه سیستان است.از همان بچههایی که با همه سختیهایی که در منطقه دارند، باز هم دغدغه اصلیشان مردم و فرهنگ دیار خودشان است. روزهای زیادی را برای فرهنگ منطقهشان میگذارند و اگر بیماری یا مشکلی در همسایگی و روستای خود ببینند، آن را درد خودشان میدانند....
اخلاص این بچهها بخشی از روح این منطقه است. همان چیزی که کمک کرده سیستان در برابر همه سختیها دوام بیاورد. از بادهای ۱۲۰ روزه گرفته تا مشکلات اقتصادی و روزگار سختی که سالهاست مردم با آن دستوپنجه نرم میکنند....
او هم یکی از همین آدمهاست. بانویی فعال که معمولاً درد و مشکل خودش را آخر از همه مطرح میکند....
مدتی پیش باردار بود. پس از انجام آزمایشها به او گفته بودند که جنین احتمال ابتلا به تالاسمی ماژور دارد و حتی مجوز سقط نیز صادر شده بود.
اما در این سالها، میان اقتصاد آسیبدیده و هوای نامطلوب منطقه، یاد گرفته بودند که با توکل بایستند. اینبار هم توکل کرد و فرزندش را نگه داشت....
امروز خبر داد که نوزادش به دنیا آمده و خوشبختانه به تالاسمی ماژور مبتلا نیست.
ماشاءالله به این صبر و توکل... توکلی که گاهی مرهمی میشود بر زخمهایی که از خطاهای آزمایشگاهی و محدودیتهای علم پزشکی بر دل آدمها مینشیند....
ble.ir/join/2PAngwNeUE
اخلاص این بچهها بخشی از روح این منطقه است. همان چیزی که کمک کرده سیستان در برابر همه سختیها دوام بیاورد. از بادهای ۱۲۰ روزه گرفته تا مشکلات اقتصادی و روزگار سختی که سالهاست مردم با آن دستوپنجه نرم میکنند....
او هم یکی از همین آدمهاست. بانویی فعال که معمولاً درد و مشکل خودش را آخر از همه مطرح میکند....
مدتی پیش باردار بود. پس از انجام آزمایشها به او گفته بودند که جنین احتمال ابتلا به تالاسمی ماژور دارد و حتی مجوز سقط نیز صادر شده بود.
اما در این سالها، میان اقتصاد آسیبدیده و هوای نامطلوب منطقه، یاد گرفته بودند که با توکل بایستند. اینبار هم توکل کرد و فرزندش را نگه داشت....
امروز خبر داد که نوزادش به دنیا آمده و خوشبختانه به تالاسمی ماژور مبتلا نیست.
ماشاءالله به این صبر و توکل... توکلی که گاهی مرهمی میشود بر زخمهایی که از خطاهای آزمایشگاهی و محدودیتهای علم پزشکی بر دل آدمها مینشیند....
ble.ir/join/2PAngwNeUE
۱۹
۱۵:۳۴
بازارسال شده از Soodeh
چشمانتظاری سخت است.حالا انتظار نوزادی که فضای خانه را با نوای «مامان» و «بابا» گفتنش گرم کند، سختتر.....
در مراکز ناباروری، گاهی برای انجام پروژهها رفتوآمد دارم.بعضی وقتها مینشینم و به چشمان مادرها نگاه میکنم.نگاههای خسته،مضطرب،و سرشار از امید....
اغلب در دستهایشان صلواتشماری است.میخواهند در هر مرحله، شانس اندک روشهای کمکباروری را با ذکر و صلوات بیشتر کنند...
پدرها نیز آنجا هستند.گاه با موهای جوگندمی.به گمانم اضطراب و چشمانتظاری همسرانشان، آرامآرام غبار سفیدی بر موهایشان نشانده است.
این انتظار، گاهی پنج سال است،گاهی ده سال،و برای بعضیها تا بیستوپنج سال...
مادر محمدمهدی از آن مادرهایی است که بیشترین زمان انتظار را پشت سر گذاشته است.
برای میانگین عمر کوتاه ما،بیستوپنج سال انتظار،آن هم در اوج جوانی و امید،زمان کمی نیست....
و حالا شهد شیرین پایان انتظار بر دل مادر نشسته است.خبر از آمدن نوزادی پسر میدهد،پسری که میتواند یک طایفه را شاد کند....خانواده محمدمهدی اهل میناباند.به گمانم چند شبانهروز برای آمدنش جشن گرفتهاند.جنوبیها شادی را با صدای کل و پاشیدن نقل قسمت میکنند...
خانهشان نزدیک پارک بود.حتم دارم پدر و مادر، با شوق، هر روز دست کوچکش را میگرفتند و عاشقانه برایش آهنگ بازی میسرودند.مادر برایش دوچرخهای خریده بود.در پارک با پسرهای همسنش بازی میکردو مادر از پنجره حواسش بودکه پاره تنش با دوچرخه زمین نخورد....
مادر مشغول پختن غذاست.ناگهان صدایی مهیب شهر را میلرزاند.
خبر میآورند:پسرت پر کشید.
بیستوپنج سال چشمانتظاری،بیستوپنج سال امید،بیستوپنج سال ذکر و دعا،لحظهبهلحظه و نفسبهنفس،برای آمدن محمدمهدی...
و حالا همه آن رویاها پر کشیدهاند.
حالا محمدمهدیدر همان پارک روبهروی خانه به خاک سپرده شده است.همان پارکی که روزی دست کوچک پسرک در دست پدر گره میخورد،همان پارکی که مادر از پنجره چشم از او برنمیداشت،همان پارکی که قرار بود خاطرات کودکیاش را در خود نگه دارد...
حالا مزار محمدمهدی را در آغوش گرفته است.داغ میناب از توان یک زن خارج است.
مادران ایران، مدد دهید....
دلهای پارهپاره این مادران،تا ابد خواهد سوخت...
ble.ir/join/2PAngwNeUE
در مراکز ناباروری، گاهی برای انجام پروژهها رفتوآمد دارم.بعضی وقتها مینشینم و به چشمان مادرها نگاه میکنم.نگاههای خسته،مضطرب،و سرشار از امید....
اغلب در دستهایشان صلواتشماری است.میخواهند در هر مرحله، شانس اندک روشهای کمکباروری را با ذکر و صلوات بیشتر کنند...
پدرها نیز آنجا هستند.گاه با موهای جوگندمی.به گمانم اضطراب و چشمانتظاری همسرانشان، آرامآرام غبار سفیدی بر موهایشان نشانده است.
این انتظار، گاهی پنج سال است،گاهی ده سال،و برای بعضیها تا بیستوپنج سال...
مادر محمدمهدی از آن مادرهایی است که بیشترین زمان انتظار را پشت سر گذاشته است.
برای میانگین عمر کوتاه ما،بیستوپنج سال انتظار،آن هم در اوج جوانی و امید،زمان کمی نیست....
و حالا شهد شیرین پایان انتظار بر دل مادر نشسته است.خبر از آمدن نوزادی پسر میدهد،پسری که میتواند یک طایفه را شاد کند....خانواده محمدمهدی اهل میناباند.به گمانم چند شبانهروز برای آمدنش جشن گرفتهاند.جنوبیها شادی را با صدای کل و پاشیدن نقل قسمت میکنند...
خانهشان نزدیک پارک بود.حتم دارم پدر و مادر، با شوق، هر روز دست کوچکش را میگرفتند و عاشقانه برایش آهنگ بازی میسرودند.مادر برایش دوچرخهای خریده بود.در پارک با پسرهای همسنش بازی میکردو مادر از پنجره حواسش بودکه پاره تنش با دوچرخه زمین نخورد....
مادر مشغول پختن غذاست.ناگهان صدایی مهیب شهر را میلرزاند.
خبر میآورند:پسرت پر کشید.
بیستوپنج سال چشمانتظاری،بیستوپنج سال امید،بیستوپنج سال ذکر و دعا،لحظهبهلحظه و نفسبهنفس،برای آمدن محمدمهدی...
و حالا همه آن رویاها پر کشیدهاند.
حالا محمدمهدیدر همان پارک روبهروی خانه به خاک سپرده شده است.همان پارکی که روزی دست کوچک پسرک در دست پدر گره میخورد،همان پارکی که مادر از پنجره چشم از او برنمیداشت،همان پارکی که قرار بود خاطرات کودکیاش را در خود نگه دارد...
حالا مزار محمدمهدی را در آغوش گرفته است.داغ میناب از توان یک زن خارج است.
مادران ایران، مدد دهید....
دلهای پارهپاره این مادران،تا ابد خواهد سوخت...
ble.ir/join/2PAngwNeUE
۸
۰:۵۱
بازارسال شده از Soodeh
ابتدای ایام کرونا بود.استرس و نگرانی بیماری همهگیر یک طرف، مراقبت از کوچک و بزرگ خانواده و نزدیکان یک طرف، و در کنار همه اینها حفظ ارتباط با جامعه علمی و پیش بردن کارهای پژوهشی. همهچیز در هم گره خورده بود و روزهای عجیبی را رقم میزد.
در آن شرایط، خانهنشینی و خلوت با کتاب برایم مرهمی شد بر آن روزها...شاید یکی از دلچسبترین بخشهای آن دوران.
یکی از آن کتابها «خون دلی که لعل شد» بود.خدا گاهی نعمتش را در بهموقع دیدن یک پیام، خواندن یک متن، شنیدن یک گفتوگوی ساده یا ورق زدن یک کتاب قرار میدهد....
این کتاب روایت دوران نوجوانی و جوانی حضرت آقا به زبان خود ایشان است. بخشی از آن به روزهای انقلاب و فعالیتهای مبارزاتی میپردازد و بخشی از بازداشتها و شکنجههای ساواک میگوید...
آنچه در کتاب میدیدم، فقط روایت رنج نبود. در دل همان سختیها امید بود...مقاومت بود...و شکر...
عجیب آنکه هر سه را میشد در یک لحظه و در یک روایت کنار هم دید. همان چیزی که در آن روزها بیش از هر زمان دیگری به آن نیاز داشتم.
روزهای کرونا گذشت.و من شاید زیباترین و پربارترین روزهای پژوهشی زندگیام را در همان ایام سپری کردم...
روزهایی که حالا وقتی به آنها فکر میکنم، میبینم آن کتاب و خاطراتش، سهم مهمی در نگاه و تصمیمات آن روزهایم داشت.
ble.ir/join/2PAngwNeUE
در آن شرایط، خانهنشینی و خلوت با کتاب برایم مرهمی شد بر آن روزها...شاید یکی از دلچسبترین بخشهای آن دوران.
یکی از آن کتابها «خون دلی که لعل شد» بود.خدا گاهی نعمتش را در بهموقع دیدن یک پیام، خواندن یک متن، شنیدن یک گفتوگوی ساده یا ورق زدن یک کتاب قرار میدهد....
این کتاب روایت دوران نوجوانی و جوانی حضرت آقا به زبان خود ایشان است. بخشی از آن به روزهای انقلاب و فعالیتهای مبارزاتی میپردازد و بخشی از بازداشتها و شکنجههای ساواک میگوید...
آنچه در کتاب میدیدم، فقط روایت رنج نبود. در دل همان سختیها امید بود...مقاومت بود...و شکر...
عجیب آنکه هر سه را میشد در یک لحظه و در یک روایت کنار هم دید. همان چیزی که در آن روزها بیش از هر زمان دیگری به آن نیاز داشتم.
روزهای کرونا گذشت.و من شاید زیباترین و پربارترین روزهای پژوهشی زندگیام را در همان ایام سپری کردم...
روزهایی که حالا وقتی به آنها فکر میکنم، میبینم آن کتاب و خاطراتش، سهم مهمی در نگاه و تصمیمات آن روزهایم داشت.
ble.ir/join/2PAngwNeUE
۷
۴:۴۳