عکس پروفایل رمان قصرتاریک کلیپ عاشقانهر

رمان قصرتاریک کلیپ عاشقانه

۳۱ عضو
رمان قصرتاریک کلیپ عاشقانه
https://rubika.ir/GhasreTarik
چنلمون در روبیکا ۵۰۰ پارت جلوتر از اینجاستundefined
undefined۲

۶۵۳

۵:۰۲

◍⃟❥•••بِسمِ الله اَلرَحمٰنِ اَلرحیم•••࿐«وَإِن یکادُ الَّذِینَ کفَرُ‌وا لَیزْلِقُونَک بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکرَ‌ وَیقُولُونَ‌إِنَّهُ‌لَمَجْنُونٌ وَمَاهُوَ إِلَّا ذِکرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ»━─‌‌──‌‌─‌‌─‌‌─✵✾✵──‌‌‌‌──‌‌‌‌──━_دوستای خوبم:) من دستهایم انقدر بزرگ نیستکه چرخ دنیا را به کامتان بچرخانماما یکی هست که بر همه چیز تواناستاز او تمنای لحظه های زیبا برایتان دارم…
━─‌‌──‌‌─‌‌─‌‌─✵✾✵──‌‌‌‌──‌‌‌‌──━•°شروع رمان: قصرتاریک°•خوندن رمان بدون عضویت حرامهundefinedundefinedundefinedundefinedهرروز : 3 پارتundefinedundefined<img style=" />undefinedنویسنده: پارسا ،پریساژانر: ـعاشقونه، تخیلی━─‌‌──‌‌─‌‌─‌‌─✵✾✵──‌‌‌‌──‌‌‌‌──━امیدوارم از این رمان لذت ببرین◍⃟❥

۶۵۵

۵:۰۳

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

همه داستانا با یک اتفاق شروع میشه ، اتفاقاها ممکنه ساده باشن مثل یک دیدار و ممکنه مثل رمان ما عجیب و غیره منتظره باشن...

#قصر_تاریک#پارت_1
غزل:چقدر خسته م کاش پریسا شام رو درست کنه.اصلا حوصله اشپزی رو ندارم.پریسا:غـــــزل؟.....غـــــزل؟غزل:هوم چی میگی؟پریسا: مامان گفت تو غذا رو درست کنی.زود باش من گرسنه ام!
غزل:میشه تو شام درست کنی و من ظرف هارو بشورم؟
پریسا: باشهغزل: صدایی از خیابون اومد رفتــــم جلوی پنجره آروم پرده اتاق رو کنار زدم.وای وای اون خونه قدیمی که هیچ کس توش زندگی نمیکرد.ولی انگار کسی اونجا رو خریده...چون لامپ هاش روشن بود. پریسا رو صدا زدم: پریســـا......؟
پریسا: ها چی میگی؟
غزل: بیا بیا بیا یک همسایه جدید اومده برامون
پریسا: باشه یک لحظه صبر کن الان میام.مامان زنگ زد گفت کمی دیر میام.
غزل: باشه....فقط بیا اینجا رو ببین.اون خونه قدیمیه لامپش روشن بـــــود ولی الـــــان خاموشه
پریسا: خل شدی؟ اونجا کسی زندگی نمیکنه. اصلا کسی نمیاد تو اون خونه ترسناک زندگی کنه
غزل:ولـــــی...الان...لامپش...روشن...بود.پریسا: بیا پایین غذا آماده شده.
به قلم:parisa /𝑝𝑎𝑟𝑠𝑎‌
☾︎❥︎ @GhasreTarik@GhasreTarik 𖠌☽︎━─‌‌──‌‌─‌‌─✵✾✵───‌‌‌‌──━#رمان / رمان
undefined۲

۶۵۶

۵:۰۵

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined#قصر_تاریک#پارت_2
غزل: باشه چی درست کردی حالا؟چشمکی بهم زدو گفت:  نیمرو! حرصی دویدم سمتس و عصبی لب زدم: توی کله توخالی میدونی من نیمرو دوست ندارم چرا درستش کردی؟
... دو نیمه شب...

پریسا و من تو یک اتاق خوابیدیم.که با صدایی از خواب بلند شدم...صدا از آشپز خونه میومد...اروم پریسا رو صدا کردم...پریســـــا؟.پریســـــا؟..پریســـــا!! پاشو....پاشو...یک صدایی میاد از آشپزخونه...
پریسا: حتما مامانه دیگه بذار بخوابمغزل:مطمعنی پریسا؟نمیشه بری ببینی منم مطمعن بشم؟پریسا: اگه برم میذاری بخوابم؟غزل: ارهپریسا: وایـــــی باز غزل فیلم ترسنـــــاک دیده تا یک هفته بیچاره ایمغزل با من بیا پایین که خودتم ببینی هیچ کسی اونجا نیست‌.غزل: باشه
پریسا : از پله ها آروم اروم رفتیم پایین که ناگهان از آشپزخونه صدایی اومد.....قیافه غزل از ترس مثل میت شده بود.
به قلم:𝑝𝑎𝑟𝑠𝑎‌
☾︎❥︎ @GhasreTarik@GhasreTarik 𖠌☽︎━─‌‌──‌‌─‌‌─✵✾✵───‌‌‌‌──━
#رمان / رمان

۶۵۳

۵:۰۶

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined#قصر_تاریک#پارت_3
منو غزل خیلی اروم نزدیک آشپزخونه شدیم.
غزل: اخیش...مامان تویی؟مامان: آره عزیزم چایی میخورین؟
پریسا : نه مامان جون من خوابم میاد البته اگه یک نفر بذاره بخوابمرفتم بالا خودمو انداختم رو تختم.
آخ جونم تخت مهربونم بهتره یکم بخوابم قبل از اینکه غزل بیاد نمیدونم چرا فک میکردم شخصی تو اتاقه!

حس بدی داشتم انگار ترس غزل به من سرایت کرده بود.
گفتم : غزل؟ تویی؟......غزل؟ تویی؟
..._آشپز خونه _...
غزل: مـــــامـــــان؟مامان: جانم عزیزم؟ چیه دختر قشنگم؟
غزل: پریسا چرا....از هیچی....نمیترسه..؟ولی من..حتی از سایه خودمم میترسم؟!
مامان: عزیزم هرکسی تو دنیا از یک چیزی میترسه بهتره بری بخوابی.....

پریسا: اروم آروم به سمت پنجره رفتم پرده رو اروم کنار زدم ولی هیچکس نبود.
اما مطمعنم روی پرده یک سایه دیدم.‌ولی انگار خیالاتی شدم.ای خداااا از دست تو غزل!!!
پنجره رو بستم و گرفتم خوابیدم
به قلم:𝑝𝑎𝑟𝑠𝑎‌
☾︎❥︎ @GhasreTarik@GhasreTarik 𖠌☽︎━─‌‌──‌‌─‌‌─✵✾✵───‌‌‌‌──━
#رمان / رمان
undefined۱

۶۵۴

۵:۰۹

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined#قصر_تاریک#پارت_4
احساس کردم کسی بهم نزدیک شده صدای نفس هاشو حس میکردم.خیلی ترسیدم. برای همین محکم زدمش چشمامو باز کردم
غزل با قیافه ترسیده گفت:چیشده پریسا؟چرا منو میزنی؟
پریسا: ببخشید غزل جون خواب ترسناک میدیدم....
غزل: اوکی کاملا معلوم بود چه خوابی میدیدی
حتما یک نفر میدیدی خوراکیت رو ازت گرفته...
پریسا دیگه من از هیچی نمیترسم.
پریسا:کوفت همه احساسات منفی تو دادی به منغزل: نگو توهم میترسی! مـــــــامـــــــان؟؟؟من میترسم!
پریسا: مگه نگفتی دیگه نمیترسی غزل؟
غزل: خب چون تو کنارم بودی وتوهم از هیچی نمیترسیدی...خیالم راحت بود.
پریسا: غزلغزل: هوم؟پریسا: یک چیزی بگم نمیترسی؟
غزل : نه نگو خوابم میاد.پریسا: اما درباره اون خونه قدیمیه ست ها بگم؟غزل: بگو ببینم چی میگیپریسا: هیچی ولش
به قلم:𝑝𝑎𝑟𝑠𝑎‌
☾︎❥︎ @GhasreTarik@GhasreTarik 𖠌☽︎━─‌‌──‌‌─‌‌─✵✾✵───‌‌‌‌──━
#رمان /رمان
undefined۴

۶۵۴

۵:۱۱

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined#قصر_تاریک#پارت_5
.............صبح روز بعد.................
منو پریسا مانتو هامونو پوشیدیم موهامونو درست کردیمو از پله ها پایین رفتیم.
بابا:بچه ها من امروز نمیتونم برسونمتون یک اسنپ بگیرین خودتون برین.
غزل: چشم بابا...پریسا بیابریمپریسا: اوکی
غزل: بیا پیاده بریم امروز هنوز یک ساعت وقت داریم پریسا به ساعت خونه نگاهی کردو بی حوصله گفت: باشه
غزل: تو راه دانشگاه همیشه به آدمای دور وبرم خیلی نگاه میکردم.یکی قدش بلنده زشته! یکی قدش کوتاهه زشته!یکی سفیده زشته!یکی سیاهه زشته! که با صدای پریسا به خودم اومدم
پریسا: غزل کجایی؟....انگار تو فضایی!
غزل: پریسا.....چرا منو تو اینقدر خوشگلیم آدمای دوربر رو نگاه کن همه عجیبن و خنده دار!
پریسا: خوبی غزل....؟ بهتره از این به بعد با ماشین بابا بریم دانشگاه
غزل: نزدیکای دانشگاه بودیم پوفففف باز پارمیسا  خر خون عوضی! خداکنه امروز استاد نیاد...رسیدیم به پارمیسا و هلیا
به قلم:𝑝𝑎𝑟𝑠𝑎‌
☾︎❥︎ @GhasreTarik@GhasreTarik 𖠌☽︎━─‌‌──‌‌─‌‌─✵✾✵───‌‌‌‌──━
undefined۱

۶۵۱

۱۰:۲۹

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined#قصر_تاریک#پارت_6
پریسا: سلااااام گوگولی های من چطورین؟ پارمیسا: عزیزم تو خوبی؟ غزل جون تو چطوری؟
غزل: خوبم بدک نیستم.
هلیا: خداکنه امروز استاد امتحان رو بگیره پریسا: مگه امروز امتحان داریم؟
غزل: ارهپریسا بهم چشم غره ای رفت و خواست چیزی بگه که پارمیسا لب زد: _ زودتر بیایین بریم تو کلاس الاناس که استاد بیادهلیا...میشه کیف منم ببری بالا...؟ من برم دست به آب میام
هلیا: باشه پس من رفتم کلاس
پارمیسا: وییییی...داره میریزهخداروشکر کسی تو دستشویی نیست.
میخواستم در دستشویی رو باز کنم که دیدم رو زمین چند قطره kh..ون ریخته‌.
با تعجب گفتم این kh..ونا اینجا چکار میکنه؟
ولش داره میریزه.....آخیش راحت شدم برم دستامو بشورم که داره کلاسم دیر میشه وای اگه دیر برسم جواب استادو چی بگم ...
موهای چتری م رو جلوی آینه درست کردمو ولباسامو مرتب کردم...
از تو آینه دیدم در دستشویی باز شد ولی کسی داخل نیومد ....هلیا تویی؟؟؟...برگشتم که برم از دستشویی بیرون..ببخشید شما اینجا چیکار میکنین؟؟؟
به قلم:𝑝𝑎𝑟𝑠𝑎‌
☾︎❥︎ @GhasreTarik@GhasreTarik 𖠌☽︎━─‌‌──‌‌─‌‌─✵✾✵───‌‌‌‌──━

۶۷۵

۱۰:۲۹

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined#قصر_تاریک#پارت_7
هلیا: کلاس شروع شده چرا پارمیسا نیومد؟ب
بهتره برم ببینم چیشده که نیومده..دستموبردم بالاگفتم: استاد....میشه برم بیرون؟
استاد : الان؟من دارم تدریس میکنم بعد از تدریسم میتونین برین.
هلیا: ولی استاد مید‌ونین پارمیسا هنوز نیومده تو کلاس .
استاد: عجله نکن ممکنه تو ترافیک گیر کرده.
غزل: اره احتمالا  Wc صف طولانی داشته بعدشم ناخداگاه خندیدم
با گفته من همه زدن زیر خنده
هلیا: آخه استاد من خیلی نگرانشم ....
استاد: باشه زود برگرد درس نمیدم تا شما دونفر بیایین ولی اگه از ده دقیقه بیشتر شد نمره ترمتون رو صفر میدم
هلیا: چشم استاد....نمیدونم پله ها رو چجوری رفتم پایین ...رفتم به سمت دستشویی....در رو باز کردم هیچ کس اونجا نبود در همه اتاق های دستشویی رو باز کردم
هی پارمیسا رو صدا میکردم...کجایی؟....پارمیسا؟ولی نبود. گفتم تا اینجا که اومدم برم یک استفاده ای از سرویس بکنم
به قلم:𝑝𝑎𝑟𝑠𝑎‌
☾︎❥︎ @GhasreTarik@GhasreTarik 𖠌☽︎━─‌‌──‌‌─‌‌─✵✾✵───‌‌‌‌──━
undefined۸

۶۸۷

۱۰:۳۰