[و دریای اندوه و درد بود و کوه حلم و ثبات]
۳۰
۱۸:۵۵
#بیتها
گرچه با این شیوه، جای آشتی نگذاشتیدوستت دارم به صلح و جنگ و قهر و آشتی
فاصله، از هر گره کوتاه خواهدشد اگرقهر هم با تو خوش است اما برای آشتی
با که خواهی باز کرد، این در که بر من بستهای؟بر که خواهی بست دل را چون ز من برداشتی؟
کوهواری باید اکنون بوده باشد در دلتبس که غم بر رنج و حسرت بر ملال انباشتی
بس که چشمانت فریبت داد و وهمات راه زدبلکه گاهی چشمهای را هم سراب انگاشتی
#حسین_منزوی#مجموعه_اشعار
گرچه با این شیوه، جای آشتی نگذاشتیدوستت دارم به صلح و جنگ و قهر و آشتی
فاصله، از هر گره کوتاه خواهدشد اگرقهر هم با تو خوش است اما برای آشتی
با که خواهی باز کرد، این در که بر من بستهای؟بر که خواهی بست دل را چون ز من برداشتی؟
کوهواری باید اکنون بوده باشد در دلتبس که غم بر رنج و حسرت بر ملال انباشتی
بس که چشمانت فریبت داد و وهمات راه زدبلکه گاهی چشمهای را هم سراب انگاشتی
#حسین_منزوی#مجموعه_اشعار
۲۸
۲۲:۰۴
[یک روز صرفِ بستنِ دل شد به این و آنروزِ دگر به کندنِ دل از جهان گذشت]
و شب به خیر...
و شب به خیر...
۲۷
۲۲:۱۲
#بیتها
خدا به نیمهای از خویش و نیمی از ابلیسدر آن سپیده چه معجونی آفرید از من
∆
عجب که راه نفس بستهاید بر من و بازدر انتظار نفسهای دیگرید از من
خزان به قیمت جان، جار میزنید امابهار را به پشیزی نمیخرید از من
∆
شما هر آینه، آیینهاید و من همه: آه! عجیب نیست کهز اینسان مکدرید از من
نه در تبری من نیز بیم رسوایی استبه لب مباد که نامی بیاورید از من!
#حسین_منزوی#مجموعه_اشعار
خدا به نیمهای از خویش و نیمی از ابلیسدر آن سپیده چه معجونی آفرید از من
∆
عجب که راه نفس بستهاید بر من و بازدر انتظار نفسهای دیگرید از من
خزان به قیمت جان، جار میزنید امابهار را به پشیزی نمیخرید از من
∆
شما هر آینه، آیینهاید و من همه: آه! عجیب نیست کهز اینسان مکدرید از من
نه در تبری من نیز بیم رسوایی استبه لب مباد که نامی بیاورید از من!
#حسین_منزوی#مجموعه_اشعار
۲۱
۲۰:۰۷
#بریدهها
و فضیل گفت: چون تو را گویند «خدای را دوست داری؟» خاموش باش! که اگر گویی «نه» کافر شوی؛ و اگر گویی «دارم» فعل تو به افعال دوستان نمانَد.
#فضیل_عیاض#تذکره_الاولیا
و فضیل گفت: چون تو را گویند «خدای را دوست داری؟» خاموش باش! که اگر گویی «نه» کافر شوی؛ و اگر گویی «دارم» فعل تو به افعال دوستان نمانَد.
#فضیل_عیاض#تذکره_الاولیا
۲۱
۲۰:۰۸
[جان به لب دارم و تلخ است دهان؛ پنداریحرفِ شیرینیِ جان هم غلطِ مشهور است]
و شب به خیر
و شب به خیر
۲۲
۲۰:۴۸
#حکایات
ذوالنّون مصری، گوید که در نواحیِ انطاکیه میرفتم. کنیزکی را دیدم در صحرا میرفت، پشمینه پوشیده، همچون دیوانگان. از وی بوی آشنایی میآمد. گفتم: السلام علیک! سلام را جواب داد و گفت: مرحبا یا ذوالنّون! گفتم: چه دانستی که من ذوالنونام؟گفت: حُب الحبیب بینی و بینک، فَعَرَفتُک باتصال حب الحبیب.
میانِ من و تو، دوستاریِ حبیب است؛ پس تو را به پیوندِ دوستاریِ حبیب شناختم.
#هزار_حکایت_صوفیان#ذوالنون_مصری
ذوالنّون مصری، گوید که در نواحیِ انطاکیه میرفتم. کنیزکی را دیدم در صحرا میرفت، پشمینه پوشیده، همچون دیوانگان. از وی بوی آشنایی میآمد. گفتم: السلام علیک! سلام را جواب داد و گفت: مرحبا یا ذوالنّون! گفتم: چه دانستی که من ذوالنونام؟گفت: حُب الحبیب بینی و بینک، فَعَرَفتُک باتصال حب الحبیب.
میانِ من و تو، دوستاریِ حبیب است؛ پس تو را به پیوندِ دوستاریِ حبیب شناختم.
#هزار_حکایت_صوفیان#ذوالنون_مصری
۱۲
۱۹:۰۶
#بیتها
درونِ آینۀ روبهرو چه میبینی؟تو ترجمانِ جهانی؛ بگو چه میبینی؟
تویی برابرِ تو - چشم در برابر چشم -در آن دو چشمِ پر از گفتوگو چه میبینی؟
تو هم شرابِ خودی هم شرابخوارۀ خود سوای خونِ دلت، در سبو چه میبینی؟
به دارِ سوخته، این نیمسوزِ عشق و امیدکه سوخت در شررِ آرزو چه میبینی؟
در آن گلولۀ آتشگرفتهای که دل استو باد میبردش سو به سو چه میبینی؟
#حسین_منزوی#مجموعه_اشعار
درونِ آینۀ روبهرو چه میبینی؟تو ترجمانِ جهانی؛ بگو چه میبینی؟
تویی برابرِ تو - چشم در برابر چشم -در آن دو چشمِ پر از گفتوگو چه میبینی؟
تو هم شرابِ خودی هم شرابخوارۀ خود سوای خونِ دلت، در سبو چه میبینی؟
به دارِ سوخته، این نیمسوزِ عشق و امیدکه سوخت در شررِ آرزو چه میبینی؟
در آن گلولۀ آتشگرفتهای که دل استو باد میبردش سو به سو چه میبینی؟
#حسین_منزوی#مجموعه_اشعار
۱۲
۲۰:۰۶
homayoun_shajaryan_daroone_ayeneh.mp3
۰۶:۰۱-۱۱.۰۱ مگابایت
شعرش که هست، آهنگش هم باشد.
۱۲
۲۰:۰۹
[به حشر، تن به جحیم افکنم نخستین گامدلودماغِ رَسَنبازیِ صراطم نیست]
۷
۲۱:۱۲