۴۳۸
۱۴:۴۶
قصهی آقا
سال ۱۳۸۲. هنوز کسی نمیدانست هستهای قرار است بزرگترین پرونده ایران شود. اما آقا رفت دانشگاه شهید بهشتی و گفت: ❝اگر امروز به فکرش نباشیم، فردا دیر است.❞ سال ۸۵، مردم با پلاکارد «انرژی هستهای حق مسلم ماست» به خیابان آمدند. یک موضوع علمی شده بود فریاد یک ملت. دشمن ترسید و دانشمندان را یکییکی زد. شهریاری، احمدیروشن، فخریزاده. آقا گفت: ❝این جنبش قائم به هیچ فردی نیست.❞ و نبود. وقتی قدرتها سوخت ۲۰٪ را ندادند، جوانها خودشان ساختند. در مذاکرات، مسئولین از ۲۵ سانتریفیوژ به ۳ تا رسیدند. آقا خودش وارد شد. نتیجه: ۱۱ هزار سانتریفیوژ. به دانشجویان گفت: ❝اگر میخواستیم بمب بسازیم، نمیتوانستند جلویمان را بگیرند. نساختیم چون نمیخواهیم.❞ خرداد ۱۴۰۲. نمایشگاه دستاوردها. رادیودارو، آبشیرینکن، درمان سرطان. آقا گفت: ❝موجودی هستهای ما از صد برابر بیست سال پیش بیشتر است.❞ همان دیدار ۸۲. همان حق مسلم. 🩸 حالا نوبت ماست.
حق مسلم| من خودم وارد قضیه شدم | قصه ۳۰ از ۳۷ --------------------- ﴿وَأَعِدُّوا لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ ﴾ و هر نیرویی که در توان دارید [در برابرشان] آماده کنید.(انفال/۶۰) --------------------- این قصه را روایت کنید و تجربهتان را برایمان بفرستید. ارتباط با ادمین: @gheseagha_admin #قصه_آقا #راوی_شو
شما هم راوی قصهی آقا باشید:
|| @gheseagha
برای دریافت نسخه چاپی با کیفیت، تصاویر قصهها را از لینک زیر دانلود کنید: https://zil.ink/gheseagha
۲۷۱
۱۰:۲۹
۲۶۴
۱۵:۰۵
قصهی آقا
سال ۱۳۳۲، مشهد. طلبهای چهاردهساله با خبر شد که مصدق سقوط کرده است مصدق به آمریکا اعتماد کرده بود. کتکش را هم خورد. آن نوجوان درسی گرفت که هفت دهه تکرارش کرد: ❝ هرکس به آمریکا اعتماد کند، ضربه میخورد. ❞ آبان ۴۳، کاپیتولاسیون آمد. امام خمینی تبعید شد. آقا به همسر هفدهسالهاش گفت: «باید بروم. ممکن است برنگردم.» نشست و کتاب سید قطب (عالم مصری) را ترجمه کرد و سلاح فکری ساخت. پانزده سال بعد، در همان روز ۱۳ آبان، لانه جاسوسی تسخیر شد. در هراره، رئیسجمهور آفریقایی رو به رویش ایستاد و گفت: ❝ همه از آمریکا میترسند، فقط شما نمیترسید. ❞ روزی بود که حتی سیمخاردار به ما نمیفروختند. سالها بعد، آمریکا از روی پهپاد ایرانی تقلید کرد. بهمن ۱۴۰۴، حسینیه امام خمینی. خواند: «مثلی لا یبایع مثل یزید.» یازده روز بعد شهید شد. روز سیوچهارم جنگ، جنگنده آمریکایی از آسمان ایران مورد اصابت قرار گرفت و سرنگون شد. مصدق اعتماد کرد، ضربه خورد. آقا اعتماد نکرد و راهی باز کرد که بعد از او هم ادامه دارد. 🩸 حالا نوبت ماست.
اخراجی منطقه..| همه میترسند... | قصه ۱۴ از ۳۷ --------------------- ﴿هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِن دِيَارِهِمْ ...﴾ اوست که کافرانِ اهلِ کتاب را از سرزمینشان بیرون راند... (حشر/۲) --------------------- این قصه را روایت کنید و تجربهتان را برایمان بفرستید. ارتباط با ادمین: @gheseagha_admin #قصه_آقا #راوی_شو
شما هم راوی قصهی آقا باشید:
|| @gheseagha
برای دریافت نسخه چاپی با کیفیت، تصاویر قصهها را از لینک زیر دانلود کنید https://zil.ink/gheseagha
۲۶۱
۷:۰۶
سید عزیز ما عیدت مبارکـــــــــــــــــــــــــــــ#قصه_آقا #راوی_شو
۲۴۹
۶:۴۸
قصهی آقا
شب 13 خرداد سال 68، آقا درب اتاق ریاست جمهوری را نیمه باز کرد و گفت کسی داخل اتاق من نیاید. ساعت 6:30 صبح روز بعد آقا با چهره ای ناراحت در عین حال جدی به مجلس خبرگان رفت. در مجلس خبرگان آقا برای قرائت وصیت نامه امام خمینی پشت میکروفن حاضر شد. چندساعت بعد، بحث رهبری جدید مطرح شد. هاشمی گفت: امام فرمودند آقای خامنه ای. موسوی اردبیلی گفت من شاهد❞ رأی گرفتند. ۶۰ از ۷۴. آقا قبول نکرد. استدلال آورد. گفت نمیشود. گفت ❝ من از این کار کوچکترم. ❞ فایده نداشت. بعدها گفت: «آن شب با تضرع از خدا خواستم این مسئولیت متوجه من نشود.» اما رأی آمده بود. اگر برنمیداشت، بار زمین میماند. نشست. دست به محاسن. فکر کرد. با خود گفت: ❝ خُذها بِقُوَّة. ❞ بار را به دوش گرفت. 🩸 حالا نوبت ماست.
خُذها بقوّة | باری که بر زمین نماند | قصه ۱۸ از ۳۷ --------------------- ﴿ِإِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ ﴾ ما امانت [مسئولیتپذیری] را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم؛ از پذیرفتنش سر باز زدند و از سنگینیاش هراسیدند — اما انسان آن را بر دوش گرفت. (احزاب/۷۲) --------------------- این قصه را روایت کنید و تجربهتان را برایمان بفرستید. ارتباط با ادمین: @gheseagha_admin #قصه_آقا #راوی_شو
شما هم راوی قصهی آقا باشید:
|| @gheseagha
برای دریافت نسخه چاپی با کیفیت، تصاویر قصهها را از لینک زیر دانلود کنید https://zil.ink/gheseagha
۲۸۹
۱۲:۲۳
۲۳۶
۱۱:۱۸
قصهی آقا
سال ۱۳۳۲، مشهد. طلبهای چهاردهساله با خبر شد که مصدق سقوط کرده است مصدق به آمریکا اعتماد کرده بود. کتکش را هم خورد. آن نوجوان درسی گرفت که هفت دهه تکرارش کرد: ❝ هرکس به آمریکا اعتماد کند، ضربه میخورد. ❞ آبان ۴۳، کاپیتولاسیون آمد. امام خمینی تبعید شد. آقا به همسر هفدهسالهاش گفت: «باید بروم. ممکن است برنگردم.» نشست و کتاب سید قطب (عالم مصری) را ترجمه کرد و سلاح فکری ساخت. پانزده سال بعد، در همان روز ۱۳ آبان، لانه جاسوسی تسخیر شد. در هراره، رئیسجمهور آفریقایی رو به رویش ایستاد و گفت: ❝ همه از آمریکا میترسند، فقط شما نمیترسید. ❞ روزی بود که حتی سیمخاردار به ما نمیفروختند. سالها بعد، آمریکا از روی پهپاد ایرانی تقلید کرد. بهمن ۱۴۰۴، حسینیه امام خمینی. خواند: «مثلی لا یبایع مثل یزید.» یازده روز بعد شهید شد. روز سیوچهارم جنگ، جنگنده آمریکایی از آسمان ایران مورد اصابت قرار گرفت و سرنگون شد. مصدق اعتماد کرد، ضربه خورد. آقا اعتماد نکرد و راهی باز کرد که بعد از او هم ادامه دارد. 🩸 حالا نوبت ماست.
اخراجی منطقه..| همه میترسند... | قصه ۱۴ از ۳۷ --------------------- ﴿هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِن دِيَارِهِمْ ...﴾ اوست که کافرانِ اهلِ کتاب را از سرزمینشان بیرون راند... (حشر/۲) --------------------- این قصه را روایت کنید و تجربهتان را برایمان بفرستید. ارتباط با ادمین: @gheseagha_admin #قصه_آقا #راوی_شو
شما هم راوی قصهی آقا باشید:
|| @gheseagha
برای دریافت نسخه چاپی با کیفیت، تصاویر قصهها را از لینک زیر دانلود کنید https://zil.ink/gheseagha
۲۱۶
۱۴:۲۳
قصهی آقا
☾ رمضان ۵۳. یک روحانی سیوپنجساله، در کوچکترین مسجد بازار سرشور مشهد، پایههای فکری یک نظام را از دل آیات بیرون میکشید. چند سال بعد، رئیسجمهور شد. وسط جنگ، از آیندهای حرف زد که هیچکس باور نمیکرد. ۱۳ آبان ۸۲ سند چشمانداز بیستساله را امضا کرد. نوروز ۹۳، حرم رضوی، با لحنی قاطع گفت: ❝ ملت ایران باید خود را قوی کند؛ این حرف من است. ❞ سی و هفت سال طول کشید تا قصهی ایران را بنویسد. 🩸 وقتی فصل آخر رسید، با شهادتش نیل را شکافت. حالا نوبت ماست.
ایران قوی طرحی برای ساخت ایران قصه ۱ از ۳۷ -------------------------- ﴿هُوَ الَّذي أَرسَلَ رَسولَهُ بِالهُدىٰ وَدينِ الحَقِّ لِيُظهِرَهُ عَلَى الدّينِ كُلِّهِ وَلَو كَرِهَ المُشرِكونَ﴾ او همان است که پیامبرش را با هدایت و دین حق فرستاد، تا آن را بر همهی دینها چیره گرداند، هرچند مشرکان نخواهند. (توبه، ۳۳) -------------------------- این قصه را روایت کنید و تجربهتان را برایمان بفرستید. ارتباط با ادمین: @gheseagha_admin #قصه_آقا #راوی_شو
شما هم راوی قصهی آقا باشید:
|| @gheseagha
برای دریافت نسخه چاپی با کیفیت، تصاویر قصهها را از لینک زیر دانلود کنید https://zil.ink/gheseagha
۱۸۷
۱۴:۵۰
قصهی آقا
بامداد ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ ساعت ۳:۲۰. شب آرامی بود تا اینکه صدای اولین انفجار آمد. بعد دومی. سومی. پشت سر هم. اسرائیل به ایران حمله کرده بود. شهادت نزدیک سی فرمانده ارشد در یک شب. ساعت شش و سیویک دقیقه صبح پیام آقا منتشر شد. ساعت دوازده و نوزده دقیقه، احکام انتصاب صادر شد. زنجیره فرماندهی دوباره برقرار شد. ساعت ۸:۴۰ غروب، آقا جلوی دوربین ظاهر شد و همزمان موشکهای ایران داشتند شلیک میشدند. روز ششم جنگ، پیام تلویزیونی دوم آمد. سوم تیر، دشمن آتشبس اعلام کرد. پنجم تیر، آقا پیام سوم را داد و مردم ریختند به خیابانها برای جشن پیروزی. شب عاشورا، چهاردهم تیر، آقا آمد وسط مردم ایستاد. رو کرد به محمود کریمی و گفت: ❝ای ایران را بخوان! ❞ چهلم شهدا، هفت تکلیف برای هفت قشر. نه مقهور بحران شد، نه مردم را تنها گذاشت. قاهر بحران شد و ملت را هم قاهر کرد. 🩸 حالا نوبت ماست.
ای ایران بخوان!| ایران؛ کانون اراده و قدرت | قصه ۳۵ از ۳۷ --------------------- ﴿وَلَيَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ ۗ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ ﴾ و قطعاً خدا یاری میکند هر کس را که یاریش کند؛ خدا نیرومند و شکستناپذیر است.(حج/۴۰) --------------------- این قصه را روایت کنید و تجربهتان را برایمان بفرستید. ارتباط با ادمین: @gheseagha_admin #قصه_آقا #راوی_شو
شما هم راوی قصهی آقا باشید:
|| @gheseagha
برای دریافت نسخه چاپی با کیفیت، تصاویر قصهها را از لینک زیر دانلود کنید: https://zil.ink/gheseagha
۱۱۵
۷:۳۷