لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل قصه های خوب برای بچه های خوبق
۸۰ عضو

قصه های خوب برای بچه های خوب

مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۶ مرداد

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

سفر خیالی میلاد به نجف
میلاد، پسر آرام و خیال‌پردازی بود. او عاشق قصه‌های عجیب و پر رمز و راز بود. سرکلاس، آقای حجازی درباره‌ی شهادت امام علی ع صحبت می‌کرد. میلاد با دقت گوش می‌داد، اما کم‌کم چشمانش نیمه‌باز شد و در دل حرف‌های معلم، در خیالش شیرین جان گرفت...
ناگهان صدایی نرم و دلنشین در گوشش پیچید:میلاد! آماده‌ی سفر هستی؟میلاد چشمانش را باز کرد و دید که پری مهتاب، با بال‌هایی از نور، کنارش ایستاده است! قبل از آنکه بتواند چیزی بگوید، نسیمی خنک او را در بر گرفت و... چشمش را که باز کرد، خود را در شهر نجف دید!او وسط صحن حرم ایستاده بود. گنبد طلایی درخشید و دلش پر از احساس عجیبی شد. خودش را به ضریح رساند و دست‌هایش را روی آن گذاشت. ناگهان مردی مهربان و نورانی کنارش ایستاد. مرد گفت:اینجا خانه‌ی اولین امام ماست، کسی که شب‌ها نان به در خانه‌ی فقرا می‌برد و کسی نمی‌دانست که او کیست!
میلاد چشمانش گرد شد:یعنی امام علی (ع) مثل فرشته ها نامرئی بودن ؟! مرد لبخند زد و گفت:نه ، اما قدرتش در مهربانی و عدالتش بود، نه در پرواز و نامرئی بودن !ناگهان صدای زنگ بلند شد...چشم‌های میلاد باز شد! او هنوز در کلاس بود و آقای حجازی داشت ادامه‌ی داستان را می‌گفت. بچه‌ها بلند شدند که به حیاط بروند، اما میلاد همان‌جا نشست و لبخند زد. دلش برای آن سفر خیالی تنگ شده بود... شاید دفعه‌ی بعد، پری مهتاب او را به جای دیگری ببرد!
undefined قصه های خوب undefinedundefined

undefined @Ghesehaykhob

۲۲

۶:۱۳

thumbnail
داستان کاسه شیر__خدای مهربون خودت کمکم کن... undefinedundefined
‌ undefined قصه های خوب undefinedundefined
@Ghesehaykhob

۱۶

۶:۱۴

thumbnail
داستان کاسه شیر__خدای مهربون خودت کمکم کن... undefinedundefined
‌ undefined قصه های خوب undefinedundefinedundefined@Ghesehaykhob

۱۶

۶:۱۴

thumbnail
پس من هیچوقت تنها نیستمundefinedundefinedundefinedundefined




@Ghesehaykhob
undefined۱

۱۸

۶:۱۵

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

حسادت
روزی زهرا با مادر و پدرش به بیرون از منزل رفت و دو تا بادکنک قشنگ سفید و صورتی خرید. وقتی به خانه برگشتند پدر زهرا هر دو تا بادکنک را باد کرد و با کمک بابا از سقف اتاق آویزان کرد. اما بادکنک سفید از بادکنک صورتی چاق تر و بزرگتر بود. بادکنک صورتی وقتی دید بادکنک سفید از او کوچکتر است، عصبانی شد و شروع به غر زدن کرد و گفت: عمدا من و کم باد کردند و بین ما فرق می گذارند. اگر من را حسابی باد می کردند دو برابر تو می شدم.
بادکنک سفید گفت : زهرا هر دو ما را تا جایی که لازم بود باد کردند و ما را  دوست دارند اما بادکنک صورتی عصبانی شد و به حرف های او گوش نکرد و گفت: من خودم فکری می کنم تا باد خودم رو بیشتر کنم و از تو بزرگتر شوم.وقتی زهرا خواب بود، بادکنک صورتی نقشه ای کشید تا بزرگتر شود، او تلمبه روی کمد را دید و از او خواست تا بادش رو بیشتر کند. تلمبه نگاهی به بادکنک صورتی انداخت و گفت اگه بیشتر از این باد بشی ممکنه بترکی اما بادکنک صورتی با شنیدن حرفهای او  خیلی عصبانی شد و حرف های او را پای خودخواهیش گذاشت. 
بادکنک صورتی قهر کرد و با تلمبه و بادکنک سفید دیگر حرف نزد. او متوجه شد زمانی که قهر می کند و عصبانی است، بادش بیشتر می شه، پس به این کار خود ادامه داد و انقدر اخم کرد و قهر کرد تا بادش بیشتر و بیشتر شد و ترکید و هر تکه اش به گوشه ای از اتاق پرت شد. 
بچه های خوبم این قصه به ما می فهماند که حسادت باعث از بین رفتن خود آدم می شود، همانطور که بادکنک صورتی به خاطر حسادت ترکید
undefined قصه های خوب undefinedundefined

undefined@Ghesehaykhob

۱۷

۶:۱۷

undefined راستگویی
در روزگاران گذشته، حاکم پیری بود که به گلها و گیاهان عشق می ورزید. او پیر شده بود، از این رو به فکر افتاد تا جانشینی برای خود انتخاب کند. دستور داد تا هر کس می خواهد جانشین حاکم شود، به قصر بیاید. مردم زیادی به قصر آمدند. پادشاه به هر یک از آنها دانه ای داد و گفت: شما باید این دانه را بکارید و خوب از آن مراقبت کنید تا گل دهد. شش ماه بعد به این جا بیایید تا ببینم چه کسی زیباترین گل را پرورش داده است. آنگاه جانشین خود را انتخاب می کنم. در بین کسانی که به قصر آمده بودند، پسر کوچکی هم بود. او هم دانه ای از پادشاه گرفت و به خانه برد تا هر چه زود تر آن را بکارد. پسر روز ها منتظر ماند، اما دانه اش جوانه نزد. خاک گلدانش را عوض کرد، گلدانش را جا به جا کرد، ولی باز هم خبری نشد.روز قرار، هر کسی که به قصر می آمد یک گلدان در بغل داشت. در هر گلدان هم گلی زیبا و چشم نواز وجود داشت.حاکم گل ها را با دقت تماشا می کرد سرش را تکان می داد و زیر لب می گفت «چه گل قشنگی!»
حاکم همه ی گل ها را که تماشا کرد، به پسر رسید. پسر از خجالت در گوشه ای ایستاده بود، چون در گلدان او گلی نبود. پادشاه گفت «پس گل تو کجاست؟»پسر جواب داد: «من دانه ای را که شما داده بودید کاشتم. اما هرکاری کردم گل نداد.»
حاکم لبخند زد. جلو رفت و به پسر گفت:«چه پسر راستگویی!»
سپس سرش را بلند کرد و باصدای بلند گفت: «من جانشینم را یافتم. این پسر جانشین من است!»
همه با تعجب به پسر و گلدان خالی او نگاه کردند. حاکم ادامه داد :«تمام دانه هایی که من به شما داده بودم ، همه پخته شده بودند. بنابراین امکان نداشت گل بدهند. تنها کسی که بدون گل به قصر آمده است، همین پسر است. او راستگوترین فرد این شهر است، بنابراین برای جانشینی من از همه شایسته تر است.»

undefined قصه های خوب undefinedundefinedundefined @Ghesehaykhob

۲۱

۶:۱۷

undefined قیچی مهربان
روزی روزگاری در یک مزرعه، تعدادی گوسفند با مرغ و خروس و اردک‌ها در کنار هم به خوبی زندگی می‌کردند.در یک صبح بهاری که گوسفندها در حال خوردن علف و چرا در مزرعه بودند، یکی از گوسفندها به بقیه گفت: امروز چقدر هوا گرم شده.. من که دیگه نمیخوام زیر نور خورشید باشم، دارم میرم تو سایه..
یکی از اردکها که در حال آب بازی و شنا بود، گفت: ولی به نظر من که هوا خیلی خوبه.. من که دارم از آب بازی زیر نور خورشید، لذت میبرم!
اون روز گذشت. فردا گوسفندها و مرغ و خروس و اردک ها دیدند که صاحب مزرعه و پسرش، با یک قیچی بزرگ به سمت طویله می‌روند. همه ترسیده بودند. یکی از مرغ ها گفت: چه قیچی بزرگ وحشتناکی! یعنی میخواد با این چه بلایی سر گوسفندها بیاره؟در همین حال، صاحب مزرعه یکی از گوسفندها رو گرفت و از طویله بیرون آورد، گوسفند از ترس بع بع می‌کرد ولی پسر صاحب مزرعه اون رو محکم گرفت. آقای صاحب مزرعه هم با لبخند، دستی روی سر گوسفند کشید و گفت: نترس گوسفند عزیزم، کارت ندارم، میخوام راحتت کنم. و شروع کرد به چیدن پشمهای گوسفند که بلند شده بودند.بعد از تمام شدن کار، گوسفند که سبک شده بود و دیگر گرمش نبود، شروع کرد به جست و خیزکردن و بع بع کردن. گوسفندهای دیگر وقتی خوشحالی او را دیدند به در طویله هجوم آوردند تا گوسفند بعدی آنها باشند!بعد از تمام شدن چیدن پشم های گوسفندان، صاحب مزرعه پشمها را جمع کرد و با خوشحالی به پسرش گفت: ببین پسرم، این زمستان، گوسفندها با این پشمها گرم بودند، زمستان سال بعد، ما با لباسهایی که از این پشمها تهیه می کنیم، گرم خواهیم بود!

undefined قصه های خوب undefinedundefinedundefined @Ghesehaykhob

۳۲

۶:۱۸