لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل رمان پری در خواب😇 ❤ر
۱۰۵ عضو

رمان پری در خواب😇 ❤

فقط چیزهای کیوت ببینundefined
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۳ اردیبهشت
بازارسال شده از رمان پری در خواب😇❤
قرار این پارت undefined

۱

۱۴:۰۹

بازارسال شده از رمان پری در خواب😇❤
پارت دهم. پری در خوابیه دفعه دستمو گرفت و به صندلی جلو همراهیم کرد و آروم پرسیدم میشه بگین چیکار دارین؟ گفتم خواهش میکنم، کمی مکث کرد و گفت خیلی دوس دارم پیشت باشم و منم یه دفعه گفتم منم دوس دارم کنارم باشی اصلا تو باغ نبودم پرسید اسمت چیه گفتم پریا گفت منم ممد هستم و عاشق بوسه های یه دفعه ای هستم که من خیلی ترسیدم نگاهم به در ماشین خورد که میخواستم در رو باز کنم اما بسته بود ، نفهمیدم که خودم قفل کردم گفتم چرا در رو قفل کردی؟ یه لبخند شیطانی زد که من گفتم با من میخوای چیکار کنی؟دیدم ماشین روشن شد که بهم آروم گفت دوست نداری بریم دور بزنیم؟! آروم گفتم بریم که سرعت گرفت به یه خونه سفید خوشگل رسیدیم که درب پارکینگ باز شد و ماشین داخل رفت ، من در رو باز کردم و گفتم اینجا چقدر بزرگه به به گفت خونه من هس که الانم خونه تو هم هس سوار آسانسور شدیم و به بالا رفت به خونه رسیدیم که خیلی قشنگ بود و جلو من لباسش رو در آورد و بهم نزدیک شد و چون تو باغ نبودم دیدم تو بغلشم دیدم یه سریال ۱۸+گذاشته بود رفت از او کمد یه بطری آورد که توی لیوان ریخت و گفت این انرژی زا هس و از دستش گرفتم و دوباره تو بغلش رفتم انقد گرم بود و حس خوبی داشته، چشمام روی هم رفت و بسته شد وقتی بیدار شدم دیدم هنوز تو بغلشم و خودشم خوابه و.....

۱

۱۴:۰۹

بازارسال شده از رمان پری در خواب😇❤
پارت یازدهم. پری در خوابو صداش کردم و چشماشو باز کرد و گفتم میشه برم خونه گفت وایسا الان آماده میشم بریم. رفت تو اتاق که صدای آخش بلند شد که رفتم دیدم دستش داره خون میاد که یه دستمال تمیز برداشتم و دستش رو بستم و برای تشکر بوسی روی لپم زد و خندیدم و آروم لباسش رو در آورد و یه لباس دیگه رو پوشید انگار کل دنیام اون شده بود انگار که قلبم برای اونه گفتم میشه یه عکس بگیریم؟ گفت باشه و عکس رو انداختیم چون دید موبایلم خیلی قدیمی هس از تو کشو یه اپل در آورد و با جعبه ش داد بهم که یه دفعه بغلش کردم و ازش تشکر کردم به سمت ماشین رفتیم و حرکت کردم یک ساعت بعد سرکوچه پیاده شدم و کلید رو انداختم و رفتم داخل و سلامی به مامانم دادم و رفتم تو اتاق از توی کیفم موبایل جدیدم رو در آوردم که تو مخاطباش فقط خودش رو سیو کرده بود کیلون معنیش میشه زیبایی درونی که تا اینو دیدم لپ هام سرخ شد و به سمت آشپزخونه رفتمو.....

۱

۱۴:۰۹

بازارسال شده از رمان پری در خواب😇❤
پارت دوازدهم. پری در خواببه سمت آشپزخونه رفتم و شام رو از یخچال برداشتم و گرم کردم و روی میز نشستم و غذا رو خوردم، و به سمت اتاقم رفتم که دیدم پیام داده گفته بود فردا بیا بریم خرید گفتم برای خودت گفت اره حالا تو بیا گفتم باشه و موبایل رو خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم و خوابم برد. صبح بود تازه بیدار شدم خمیازه ای کشیدم که حتی همسایه خونه بغلی هم بیدار شد وای خاک سرم بلند شدم به سمت سرویس رفتم و به آشپزخونه رفتم دیدم مامان میز رو چیده و بابا و امیر نشستن و من رفتم کنار امیر نشستم و به مامان بابا گفتم صبح بخیر گفتن صبح تو هم بخیر، امیر گفت چرا به من صبح بخیر نگفتی؟ گفتم وای ببخشید تازه یادم امد، صبح بخیرررر و همه خندیدن بعد صبحونه کمک مامان کردم و به سمت اتاقم رفتم که دیدم پیام داده صبحت بخیر خوشگلم گفتم سلام صبح تو هم بخیر سریع گفت یک ساعت دیگه میبینمت. گفتم اوکی به سرعت کارمو انجام دادم ۱۰دقیقه هم اضافه اوردم که از پله ها پایین رفتم و به سمتش پرواز کردم که تا منو دید با خوشحالی بغلم کرد و روی بینی م رو بوس کرد و سوار ماشین شدم که به همون خونه رسیدیم پرسیدم مگه نمیریم گفت نه ته دلم خالی شد گفت باید ماشین رو بزارم تو پارکینگ بعد برم خرید ، گفتم آها ماشین رو پارک کرد و به سمت مترو رفتیم و....

۱

۱۴:۰۹

۹ خرداد
بازارسال شده از رمان پری در خواب😇❤
پارت سیزدهم. پری در خوابدیدم آرمان اونجاست که با ترس بهش گفتم اون پسر و میبینی گفت آره گفتم اون پسر عمومه و اون خاستگارمه گفتم یه کاری کن! آرمان داشت نزدیکمون میشد که لبش روی لب من بود و صورت من قرمز شده بود اما وقتی دیدم سمتمون امد الکی رفتم تو حس دیدم سوار مترو شد که رفت یه جا دیگه و باهم سوار شدیم و یه دفعه صدای موبایلم در امد که دیدم مامان هست گفتم الو گفت سلام کجایی گفتم تو مترو با مریم گفت گوشی رو بده به مریم گفتم باشه دادم دستش که صداش رو نازک کرد و گفت سلام خاله خوبین من حواسم به پریا هست و مامانم گفت قربونت خاله جان خدافظی کرد و نزدیک یک ربع فقط داشتیم میخندیدیم، که از مترو پیاده شدم رفتیم سمت یه پاساژ که دیدم یه لباس مجلسی آبی و سبز پشت شیشه هست که بهم نگاه کرد گفت میخوای بپوشی؟ گفتم آره رفتیم داخل مغازه که به خانومه گفتم ببخشید این لباس مجلسی رو میدین بپوشم؟ گفت با کمال میل که برام اورد و به سمتم گرفت و من رفتم تو پرو و لباس رو پوشیدم، صداش کردم که گفت وایییی چقدر خوشگل شدی! گفتم خانوم قیمت ای چند هس؟ گفت پنج و پونصد گفتم خیلی گرونه پولش رو ندارم که بهم نگاه کرد گفت پولش رو من میدم گفتم مرسی بعدا بهت برمیگردونم گفت باشه!. یه بستنی فروشی بود که با سرعت جت سمتش رفتم و گفتم یه بستنی لطفا...

۱

۱۱:۰۹

بازارسال شده از رمان پری در خواب😇❤
پارت چهاردهم. پری در خوابکه ممد رسید گفت دوتا لطفا و پولش رو اون حساب کرد، به سمت یه فروشگاه مردونه رفتیم و چندتا رو پرو کرد اما ماشالله هیکلی بود هیچ کت و شلواری اندازش نبود رسیدیم به یه فروشگاه مردونه که فروشنده زن بود و خودش رو خیلی لوس و ناز نازی حرف میزد که من با جدیت کامل گفتم خانم یکم معدب حرف بزنید که گفت نمیخوام که ممد گفت خانم درست حرف بزن وگرنه به رئیست میگم پرتت کنه بیرون که رئیسش امد نمیدونم اما انگار با ممد رو میشناخت و یه دفعه به دختره گفت اخراجی که من گفتم گناه داره اخراجش نکنید تروخدا گفت چشم و گفتم بریم که اون مرده گفت نمیزارم برین شما یه چیزی مهمونتون میکنم که گفتیم نه مرسی و اونجا رو ترک کردیم و به مترو رفتیم که روی پله برقی نزدیک بود بیفتم که منو گرفت و گفت مراقبتم و من ذوق کردمرسیدیم و پیاده شدیم که سوار تاکسی شدیم و رفتیم سمت خونه که ماشین رو از پارکینگ در آورد و به سمت خونه خودم رفتم که با خوشحالی ازش خدافظی کردم و رفتم تو خونه دیدم هیشکی نی یکم ترسیدم اما به سمت اتاقم رفتم و لباسم رو عوض کردم و رفتم سمت آشپزخونه و دیدم که یه لکه خون هس اول اهمیت ندادم و گفتم لکه سس هس یه دفعه برقا خاموش و روشن میشد و کم کم ترسیدم و دیدم یکی داره سمتم میاد که مثل سگ داد زدم تو کی هستی!؟ حیوون گفتم کی هستی، که صدای آشنا می زد اما من صداش رو گنگ میشنیدم یه چاقو برداشتم و به سمت اون صدا رفتم اما صدا هر لحظه گنگ و گنگ تر میشد و میترسیدم با گریه گفتم تو کی هستی اما جوابی نداد که یه دفعه....

۱

۱۱:۰۹

بازارسال شده از رمان پری در خواب😇❤
پارت پانزدهم. پری در خوابیه دفعه دستی روی دهنم گذاشت و من بی هوش شدم وقتی بهوش امدم دیدم دستم بسته هس روی یه تخت هستم و اونجا یه خونه بود که صدای یه مرد رو شنیدم که میگفت بیارینش ومن ترسیدم و میخواستم که فرار کنم ولی نشد مرده رو باز کرد و با لبخند شیطانی سمتم امد که گفت پاشو بازوم رو گرفت و بلندم کرد، به سمت در رفتیم و من گریه میکردم رسیدیم به یه اتاق و پرتم کرد و تا دوساعت تنها بودم اما یه دفعه در باز شد و یه عالمه دختر ریختن تو اتاق که حالشون بد بود من ترسیدم یکی شون سرش رو روی پاهام گذاشت و گفتم چی شده چرا شما اینطوری هستین؟ فردا بهت میگم از دیشب پیش اونم و چشماش رو بست و خوابید یادم رفت اسمش رو بپرسم چشمام رو هم رفت و خوابیدم صبح بود دیدم، فقط من و اون دختره اونجا بودیم و هیچ کس نبود و فقط از خدا میخواستم که این یه خواب باشه اما نبود دختره بیدار شد ازم تشکر کرد، گفت ممنون که گذاشتی روی پاهام بخوابم گفتم خواهش میکنم ♡اسمت چیه؟ گفت نازی گفت اسم تو چیه؟ گفتم پریا گفت چطوری سر از اینجا در امدی؟ براش تعریف کردم و گفت مثل ریحانه پس گیرت اوردن ، گفتم اره و بهم گفت یه رئیسی هس اینجا که متجاوزه و اینو گفت تا آخر رو گرفتم با بغض گفتم من طاقت نمیارم و گفت امیدت به خدا و بغلش کردم، یه دفعه اسم منو صدا کرد و با ترس گفتم منو گفت و....

۱

۱۱:۰۹

بازارسال شده از رمان پری در خواب😇❤
پارت شانزدهم. پری در خوابو یه مرد هیکلی امد و یه پوزخند زد وگفت جوجه من باترس به نازی نگاه میکردم اما هی به من میگفتم امیدت به خدا و من با بغض نگاهش میکردم بازم همون رو میگفت که مرد گفت پاشو ببینم پاشو که با ترس پاشودم و باگریه از نازی خداحافظی کردم و رفتم ، خدایا کمکم کن! رسیدیم به یه درب مشکی که در باز شد هیچ کس نبود یه تخت مشکی رنگ و پتو قرمز رنگ مرد گفت رو تخت بشین تا رئیس بیاد سرتکون دادم و گریه کردم بعد یک ساعت درب باز شد یه مرد سفید رنگ با کت و شلوار مشکی وارد شد و یه گوشش گوشواره داشت و یه آدامس توی دهنش بهم گفت سلام گفتم سلام گفت چرا ترسیدی کاریت ندارم که هیچی نگفتم و بهم گفت برو این لباسا رو بپوش، داد زد گفت صدای چشم نشنیدم گفتم چشم و رفتم تو پرو و گریه کردم و در رو از پشت قفل کردم و ترسیده بودم و چشمام رو بستم فکر کنم دو ساعتی گذشته بود درب رو باز کردم و دیدم که دخترای دیگه پیشش هس با خودم گفتم دیگه فرار میکنم که یه مرد هیکلی گفت کارت با رئیس تموم شده آروم گفتم بله داشتم میرفتم که صدام کرد گفت پریا گمشو بیا اینجا همون مرده بازوم رو گرفت و منو پیشش برد گفت تا دو دقیقه دیگه یا لباست رو عوض میکنی یا با همین چاقو میکشمت چشمی گفتم و رفتم تو پرو و لباس رو پوشیدم و بیرون امدم که....

۱

۱۱:۰۹

بازارسال شده از رمان پری در خواب😇❤
پارت هفدهم. پری در خوابباحالت مستی وای اینو نگاه کن که گفت بیارینش که مرده امد و بازوم رو گرفت و منو به سمتش برد که با ترس و لرز گریه میکردم و خودش جلوی من لخت شد که من چشمام رو بستم گفت چشمات رو نبند و بعد دستم رو گرفت و به سمت خودش برد و منو بغل کرد و به زیر پتو برد انقدر جیغ کشیدم که صدام گرفته بود از زیر پتو به بدبختی فرار کردم و درب رو باز کردم و بیرون رفتم و به پیش نازی رفتم که دیدم نشسته و با موبایلش ور میرفت که رفتم پیشش که با گریه تو بغلش رفتم و خوابم برد، پاشو دم دیدم که نازی گریه میکرد که گفتم سلام چی شده؟ گفت هیچی یاد خانوادم افتادم که اروم گفتم الهی و ادامه دادم موبایلت چطوری سر از اینجا در آورد؟ گفت این مردا دادنش بهم اروم پیچ زدم شارژ داره گفت اره و ازش گرفتم و شماره صدوده رو گرفتم الو اداره پلیس *بله بفرمایید، که داستان رو براش گفتم که گفت آدرس اونجا رو داری گفتم نه بعد گفت نمیتونی ادرس اونجا رو دربیاری اروم گفتم شاید بتونم و قطع کردم نگهبان اونجا رو صدا کردم و گفتم ببخشید الان ما اینجا هستیم صبحه یا شبه گفت شب گفتم منطقه بالاشهر یا پایین شهر گفت سمت پردیس هستیم بگیر بخواب ببینم، زنگ زدم پلیس و گفتم آدرسو و گفت امشب نجاتتون میدیم و قطع کردم و نفس عمیقی کشیدم و نازی رو بغل کردم و لبخند زدیم که یه دفعه...

۱

۱۱:۰۹

بازارسال شده از رمان پری در خواب😇❤
پارت هجدهم. پری در خوابیه دفعه درب باز شد و یه عالمه دختر ریخت تو اتاقک و بعد نازی پاشود وبه سمت یکی شون رفت گفتم کجا؟ ودیدم رفت تو بغل یه دختره بعد دختره فقط گریه میکرد گفت ریحانه پریا پریا ریحانه بعد دست دادیم و لبخند زد و گفت نه بعد بغلم کرد و نازی گفت ریحانه پریا قراره نجاتمون بده و گفت به پلیس زنگ زدیم که یه دفعه صدای آژیر تو گوشم پر شد و همه دخترای جیغ میزدن و گریه میکردن به چند ثانیه نرسید که پلیسا مثل چی تو اتاقک پر شدن که صدای درب اومد که صدای مردونه ای بلند شد سرم رو برگردوندم که امیر رو دیدم و پریدم تو بغلش که اروم پیچ زد جات امنه، دیگه فهمیدم که امیر همون محمده نمیخواستم باور کنم خوابم برد بود. *چشمام رو باز کردم که دیدم روی تخت خودمم و اتاقه خودمه که صدای تق درامد که دیدم امیر گفت خوبی! گفتم اهوم کنارم نشست و گفت مامان بابا رفتن تا اینو شنیدم خشکم زد و بغض کردم با حرف بعدش بغضم ترکید و گریه کردم پیچ زد مامان بابا رفتن خارج و دیگه نمیان سرم رو تو بالش فرو کردم و گریه کردم که بغلم امد که یه دفعه...

۱

۱۱:۰۹