عکس پروفایل گوسفند منههه🐑🌻گ

گوسفند منههه🐑🌻

۹۷ عضو
1
undefined۱

۱.۳K

۱۲:۵۱

2
undefined۱

۱.۳K

۱۲:۵۱

3
undefined۱

۱.۳K

۱۲:۵۱

گوسفند منههه🐑🌻
•┄┄┅┄✧undefinedundefined✧┄┅┄┄• • #گوسفند_منهundefinedundefined • • #Part_42 همونطور که سر و گوش آب میدادم یهو از شانس پر ملاتم؛ دیار و داداشا سر نرسن.. پشت سر عمو جعفری راه افتادم خدارو چه دیدی شاید آقای احدی از بابای دیار حرفه ای تر بوده؛ پسر خوشگل تری ساخته!! ولی اینکه دیار پولداره باز یه امتیاز بیشتر داشت.. یجور داشتم جدول بندی میکردم انگار خواستگارمن، فعلا موی دماغ شدم ببینم کی میگیرتم!! با آسانسور رفتیم پایین، عمو جعفری خیلی جدی گفت: _خانومانه رفتار کن!! پوکر فیس گفتم: _یعنی از صبح گاوانه رفتار کردم؟! با نهایت ریلکسی گفت: _مثل همیشه!! از صبح خودم و عین مرغی که تخم تو با سنش گیر کرده، یوبس نشون دادم که حضرت والا بگن "مثل همیشه" ای روزگار زخمی!! همین که اومدم بزنم زیر آواز بگم من یه پرندمم، عمو جعفری سیخ وایساد _اونا پسره!! نگاهشو دنبال کردم پشت میز یه هاله های محوی از استخون دیده میشد چشمامو ریز کردم عمو جعفری با استرس گفت: _دیدی؟! ماشالا؛ قد بلند رعنا... زوم کردم خیلی زوم؛ انقدر زوم که چشمام با دوربین ایفون برابری کنه!! این خروس لاریِ زرد و میگفت پسر؟! من قرار باشه به این پا بدم به خوده عمو جعفر میدم.. پنجر و پوکر دست به کمر شدم: _اینو میگی؟! با صدام پسره سرشو بلند کرد؛ چشمای زیتونیش پشت عینک داشت چراغ سبز نشون میداد ولی.. یکی بهش بگه دل مو گیره!! عمو جعفری سریع گفت: _احوال شما مهندس جان؟! پسره لبخند گشادی شد؛ عه وا دندوناشم کامپوزیته.. _تشکر آقای جعفری؛ شما خوب هستید؟! منم که سیب زمینی، عمو جعفری هم تشکری کرد و با لبخند به من اشاره کرد. یعنی یجورییی ضایع رفتار کرد که برای اولین بار تو عمرم حس کردم باید خجالت بکشم!! اخه مرد حسابی مگه گوسفند آوردی نشون طرف بدی که اینطوری اشاره میکنی؟! با یه نگاه کلی به اتاق فهمیدم تو بخش طراحیه، دستپاچه گفتم: _دیدم شما تو بخش طراحی هستید گفتم یه کمکی بگیرم ازتون!! عمو جعفری خواست پارازیت بندازه که زیر لب خیلی شیک گفتم: _مگه نه عمو؟! ناچار سر تکون داد پسره کاملا باد گرفتش: _بفرمایید، چه کاری از دستم برمیاد!! حالا منم که گاااو؛ تو عمرم طراحی و ادیت و ... از دستم برنمیومد الان چطوری اظهار نظر کنم؟! دهنمو باز کردم هرچی اومد و تفت دادم: _میخوام برای کارت عروسیم یه طراحی شیک داشته باشم!!! عووووق حاجی عوووووق... •┄┄┅┄✧undefinedundefined✧┄┅┄┄• 〈ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ→ @goosfand_mniii undefined
•┄┄┅┄✧undefinedundefined✧┄┅┄┄•
#گوسفند_منه🐏🌼#Part_43

لبخند ژکوندی زد:
_این درخواستتون باید بخش دیگه‌ای ارائه بدید خانوم!!
به جهنم.پشت چشمی نازک کردم که گفت:
_چقدر شبیه دارابی.. نسبتی داری باهاش؟!
با فیس افاده خرکی گفتم:
_خدا نکنه!!
والا هرجا خوشم نیاد اون ۴تارو گردن نمیگیرم، چه معنی میده همه بفهمن من ۴تا داداش دارم؟!
پسره اهانی گفت که بیخیال تور کردنش از پله ها بالا رفتم، عمو جعفری هم فلنگ و بسته بود
مرد حسابی مثلا خواست منو بفرسته خونه بخت؛ فکر کنم اون نصفه بختمم بست!
با کنجکاوی به اطراف نگاه میکردم؛ چرا هیچ هیجانی اینجا نیست؟!
حقیقتا از ملکه اینجا بودن خسته نشدم، فاز نمیده اصلا
یه آبدرچی در و داف هم ندارن بگیم چای بیاره و نگاه به جمالاتش کنیم!!
عمو جعفرم خاطراتش ته کشیدن دیگه..
رفتم طبقه بالا.. باید یه هیجانی به ارمغان بیارم!!
نیشم شل شد
نزدیک اتاق دیار شدم، از لای در دیدم هنوز میز گرد سه نفرشون پا برجاست
برم یه تجسس کنم ببینم دیار و ب وس چه اتصالی دارن!!
در زدم و با کمالات وارد شدم
هرسه چرخیدن سمتم که بی توجه به نریمان و نیما؛ رو به دیار گفتم:
_سلام بر ضعیفِ ضعفا؛ فقیرِ فقرا.. امیر دیارِ سقفی!!
نیما و نریمان زارت زدن زیر خنده، ولی دیار با چشمای متعجب نگاه میکرد
نریمان:
_این کلا اینطوریه؛ جدیش نگیر!!
با لبخند حرص دراری گفتم:
_عزیزم چون به تو سلام نکردم حسودیت شد؟!
نیما طوری که داشت خندشو کنترل میکرد گفت:_خدانکنه من بخوام کسی بهم بگه فقیرِ فقرا!!
تازه متوجه عرایضِ ناقصم شدم؛ ولی خودم و نباختم
اصل قدرت اینه که همیشه با اعتماد به نفس بمونی!
دیار با خنده آرومی گفت:
_این سری چای هم نیاوردی، مشتاقم دلیل این انرژی و بدونم..
ایجانم، منم مشتاقم دلیل این خوشگلیت و بدونم!هرچند پدر مادرِ لارج هم بی تاثیر نبوده
با همون نیش باز گفتم:
_جلسه‌اتون تموم شد؟!
با همون لبخند و نگاه خیره گفت:_ظاهرا...
پریدم سمت نیما که عین شیخ شمس یه چشمی داشت نگاهم میکرداین یعنی خونه برات کفن کنار گزاشتم!!
ولی بی توجه دستشو کشیدم
گیج و منگ گفت:
_چیکار میکنی؟!
هولش دادم سمت دیار و گفتم:
_به مناسبت تموم شدن جلسه، هم و ببوسید!مبارکه
•┄┄┅┄✧undefinedundefined✧┄┅┄┄•〈ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ→ @goosfand_mniii undefined
undefined۱
undefined۲

۱.۴K

۱۲:۵۱

thumbnail
undefined۱

۱.۴K

۱۲:۵۳

thumbnail
undefined۲

۱.۴K

۱۲:۵۳

گوسفند منههه🐑🌻
•┄┄┅┄✧undefinedundefined✧┄┅┄┄• • #گوسفند_منهundefinedundefined • • #Part_43 لبخند ژکوندی زد: _این درخواستتون باید بخش دیگه‌ای ارائه بدید خانوم!! به جهنم. پشت چشمی نازک کردم که گفت: _چقدر شبیه دارابی.. نسبتی داری باهاش؟! با فیس افاده خرکی گفتم: _خدا نکنه!! والا هرجا خوشم نیاد اون ۴تارو گردن نمیگیرم، چه معنی میده همه بفهمن من ۴تا داداش دارم؟! پسره اهانی گفت که بیخیال تور کردنش از پله ها بالا رفتم، عمو جعفری هم فلنگ و بسته بود مرد حسابی مثلا خواست منو بفرسته خونه بخت؛ فکر کنم اون نصفه بختمم بست! با کنجکاوی به اطراف نگاه میکردم؛ چرا هیچ هیجانی اینجا نیست؟! حقیقتا از ملکه اینجا بودن خسته نشدم، فاز نمیده اصلا یه آبدرچی در و داف هم ندارن بگیم چای بیاره و نگاه به جمالاتش کنیم!! عمو جعفرم خاطراتش ته کشیدن دیگه.. رفتم طبقه بالا.. باید یه هیجانی به ارمغان بیارم!! نیشم شل شد نزدیک اتاق دیار شدم، از لای در دیدم هنوز میز گرد سه نفرشون پا برجاست برم یه تجسس کنم ببینم دیار و ب وس چه اتصالی دارن!! در زدم و با کمالات وارد شدم هرسه چرخیدن سمتم که بی توجه به نریمان و نیما؛ رو به دیار گفتم: _سلام بر ضعیفِ ضعفا؛ فقیرِ فقرا.. امیر دیارِ سقفی!! نیما و نریمان زارت زدن زیر خنده، ولی دیار با چشمای متعجب نگاه میکرد نریمان: _این کلا اینطوریه؛ جدیش نگیر!! با لبخند حرص دراری گفتم: _عزیزم چون به تو سلام نکردم حسودیت شد؟! نیما طوری که داشت خندشو کنترل میکرد گفت: _خدانکنه من بخوام کسی بهم بگه فقیرِ فقرا!! تازه متوجه عرایضِ ناقصم شدم؛ ولی خودم و نباختم اصل قدرت اینه که همیشه با اعتماد به نفس بمونی! دیار با خنده آرومی گفت: _این سری چای هم نیاوردی، مشتاقم دلیل این انرژی و بدونم.. ایجانم، منم مشتاقم دلیل این خوشگلیت و بدونم! هرچند پدر مادرِ لارج هم بی تاثیر نبوده با همون نیش باز گفتم: _جلسه‌اتون تموم شد؟! با همون لبخند و نگاه خیره گفت: _ظاهرا... پریدم سمت نیما که عین شیخ شمس یه چشمی داشت نگاهم میکرد این یعنی خونه برات کفن کنار گزاشتم!! ولی بی توجه دستشو کشیدم گیج و منگ گفت: _چیکار میکنی؟! هولش دادم سمت دیار و گفتم: _به مناسبت تموم شدن جلسه، هم و ببوسید! مبارکه •┄┄┅┄✧undefinedundefined✧┄┅┄┄• 〈ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ→ @goosfand_mniii undefined
•┄┄┅┄✧undefinedundefined✧┄┅┄┄•
#گوسفند_منه🐏🌼#Part_44
نیما خودشو کنترل کرد؛ درحالی که بالاتنش سمت دیار خم شده بود
دیار هم بدبخت دستشو بالا گرفته بود نیما نیوفته روش!!
نریمان جهید سمتم، پریدم پشت میز که با تهدید گفت:
_فردا میزاریم بمونی خونه، موهات رنگ گیسات بشا ورپریده..
با خنده گفتم:
_بابا خب جلسه تموم شده؛ یه ماچی بوسی بغلی چیزی..
بعد نزدیک نیما رفتم و همونطور که بر و بر نگاهم میکرد یه کوچولو گونشو بو.سیدم
با پررویی گفتم:
_اینطوری منظورمه! یاد بگیرید... حالا نریمان پسرم؛ عمو دیار و بو .س کن مامان ببینه!!
نریمان چشم ابرو میومد که دهنمو ببندم، دیارم فداش بشم..
سر به زیر شده بود و از لرزش شونه‌هاش میشد فهمید داره میخنده!!
تو فقط بخند دیلبررز

نیما با خنده از شونه‌هام گرفت و مهارم کرد؛ کنار گوشم طوری که اون دوتا نشنون گفت:
_من بفهمم چرا روش کرم ریزیت ناموسی شده، این موهای عمه قزیتو نمیزارم دیگه کراتین کنی!میشی همون گوسفند قبلی..
این قضیه خط قرمزم بود؛ اخم کردم:
_میخوام ببینم بو س بلده یا نه!!
_بلد و نابلدیش به تو چه ربطی داره؟!
حزصی از لای دندونام پچ زدم:
_خوشت میاد فردا خواهرت تو دادگاه علت طلاق و بو س بگه؟! نه خوشت میاد؟!
چشماش گشاد شد
یه نگاه بین دیار و من چرخوند؛ بازم آروم گفت:
_این تو رو بچه پنج ساله میبینه؛ داشت ازم میپرسید چطوری تو خونه کنترلت میکنیم!بعد تو میگی شوهر و طلاق؟!
بعد با لحن عصبی ادامه داد:
_طناز به جون نریمان یه حرکت ج...
سریع کنارش زدم؛ رو به دیار گفتم:
_من بچم؟!

•┄┄┅┄✧undefinedundefined✧┄┅┄┄•〈ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ→ @goosfand_mniii undefined
undefined۵

۱.۵K

۸:۰۶

گوسفند منههه🐑🌻
•┄┄┅┄✧undefinedundefined✧┄┅┄┄• • #گوسفند_منهundefinedundefined • • #Part_44 نیما خودشو کنترل کرد؛ درحالی که بالاتنش سمت دیار خم شده بود دیار هم بدبخت دستشو بالا گرفته بود نیما نیوفته روش!! نریمان جهید سمتم، پریدم پشت میز که با تهدید گفت: _فردا میزاریم بمونی خونه، موهات رنگ گیسات بشا ورپریده.. با خنده گفتم: _بابا خب جلسه تموم شده؛ یه ماچی بوسی بغلی چیزی.. بعد نزدیک نیما رفتم و همونطور که بر و بر نگاهم میکرد یه کوچولو گونشو بو.سیدم با پررویی گفتم: _اینطوری منظورمه! یاد بگیرید... حالا نریمان پسرم؛ عمو دیار و بو .س کن مامان ببینه!! نریمان چشم ابرو میومد که دهنمو ببندم، دیارم فداش بشم.. سر به زیر شده بود و از لرزش شونه‌هاش میشد فهمید داره میخنده!! تو فقط بخند دیلبررز نیما با خنده از شونه‌هام گرفت و مهارم کرد؛ کنار گوشم طوری که اون دوتا نشنون گفت: _من بفهمم چرا روش کرم ریزیت ناموسی شده، این موهای عمه قزیتو نمیزارم دیگه کراتین کنی! میشی همون گوسفند قبلی.. این قضیه خط قرمزم بود؛ اخم کردم: _میخوام ببینم بو س بلده یا نه!! _بلد و نابلدیش به تو چه ربطی داره؟! حزصی از لای دندونام پچ زدم: _خوشت میاد فردا خواهرت تو دادگاه علت طلاق و بو س بگه؟! نه خوشت میاد؟! چشماش گشاد شد یه نگاه بین دیار و من چرخوند؛ بازم آروم گفت: _این تو رو بچه پنج ساله میبینه؛ داشت ازم میپرسید چطوری تو خونه کنترلت میکنیم! بعد تو میگی شوهر و طلاق؟! بعد با لحن عصبی ادامه داد: _طناز به جون نریمان یه حرکت ج... سریع کنارش زدم؛ رو به دیار گفتم: _من بچم؟! •┄┄┅┄✧undefinedundefined✧┄┅┄┄• 〈ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ→ @goosfand_mniii undefined
اینم پارت جدید undefinedundefined
undefined۲

۱.۵K

۸:۰۶

سلام دوستان فعالیت این چنل محدود شده و ما دیگه تو این چنل فعالیتی نداریم ادامه پارت گذاری رمانمون در چنل زیر قرار می گیره undefinedundefinedundefined«گوسفند منههundefinedundefined»
undefined شناسه:https://ble.ir/goosfand_mni
undefined۳
undefined۱۲

۱.۵K

۱۵:۴۶

سلام دوستان فعالیت این چنل محدود شده و ما دیگه تو این چنل فعالیتی نداریم ادامه پارت گذاری رمانمون در چنل زیر قرار می گیره undefinedundefinedundefined«گوسفند منههundefinedundefined»
undefined شناسه:https://ble.ir/goosfand_mni
undefined۸
undefined۱۶

۱.۵K

۷:۲۸