دوستان گرامی، انءشاالله امروز فصل سوم رو شروع میکنیم
۱۲
۱:۴۹
الوعده وفا«فصل سوم» 

خیلی جذاب میشه... شک نکنیدا
۱۲
۱۶:۵۲
فصل سوم: شاهزادۀ ماجراجو
#گرگ های صحرا «فصل سوم»
#قسمت اول ♡ریان از چادر خارج شد و نزدیک آکام که روی اسبش بود، رفت. پرنده بهمحض دیدن صاحب پیام، از روی زین اسب برخاست و به سمت ریان پرواز کرد و رئیس شروع به خواندن پیام کرد:ـ درود بر ریان. پیغام شما را به وسیلۀ این پیک عجیب دریافت کردیم و تصمیم به حرکت به سمت سرزمین اُرطنسیا گرفتیم که شیطنت چندی از افراد برای ما، مشکلاتی نهچندان جدی، ولی نیازمند کمی وقت برای حلکردن، ایجاد کرد. بعد از گذراندن زمان و حلکردن مسئله، در ممکنترین زمان خودمان را به شما میرسانیم.
اقامتگاه رعد. قبل از ارسال پیام: گوش به فرمان شما، رعد.و این خط آخری بود که رعد نوشت و همان لحظه «بِهان»، درحالیکه نفسنفس میزد، وارد اتاق شد.
ـ رعد ما تونستیم رد اَکوان رو تو یکی از مهمونخونههای نزدیک بازار دورهگردها بزنیم.ـ خوبه. اول این پیغام رو به همون صورتی که اومده بود بفرستید. جریان اکوان با خودم.ـ با خودتون؟ هیچ معلوم هست اینجا چه خبره؟!رعد با دیدن صاحب تجارتخانه که از رعدِ چهل و پنج ساله، پانزده سالی کوچکتر بود، از روی صندلیای که پشت میزی قرار داشت بلند شد و پاسخ داد:ـ خبر بهخصوصی نیست. الآن سرم خیلی شلوغه، مطمئن باشید در اولین فرصت، شخصاً براتون توضیح میدم.
ـ جداً؟ ممنون از لطفتون. شما فکر کردید طرف مقابلتون یه بچهٔ بیخبر از همهجاست؟ وقتتون برای توضیح دو روزه که تمام شده. بارها خواستم خودم اقدام کنم، ولی بهخاطرِ اینکه مهمون بودید و صد البته از آشنایان عزیزترین خویشاوندم ، صبر کردم و انتظار داشتم، شما هم همین احساس وظیفه رو داشته باشید.
رعد با هیکلی درشت و پوستی آفتابسوخته ـ که آثار سالها دریانوردی بود ـ با سری تراشیده و صورتی عضلانی، مقابل بانوی جوان ـ که برعکس پدرش که پوستی سبزه و قامتی کشیده داشت، او ظرافت و روشنی پوست مادرش را به ارث برده بود ـ قد عَلَم کرد. با صدایی خشک و صد البته بی هیچ حسی... گفت: ـ بانو. شما کاملاً درست میگید. بهتره بشینید تا من… .
ـ من نیازی به نشستن ندارم. تنها چیزی که میخوام، برگردوندن همهچیز به شکل سابقش هست.
شاید این فکر که بانوی جوان تحت تأثیر اُبُهت رعد قرار بگیرد و به او مَجال صحبتکردن را بدهد، لحظهای از ذهن او گذشته باشد، ولی با وجود عصبانیت رانیا این فکر غیرممکن بود. خود رانیا ادامه داد: ـ شما نمیدونید، الآن مهمترین مسئله موقعیت کاری من توی این شهره که به لطف کارای بچگانهٔ افراد شما، روی لبهٔ پرتگاهی قرار گرفته و هر آن ممکنه سقوط کنه.
و بعد از نگاهِ از بالا به پایین به رعد، نزدیک درخروجی اتاق رفت و بدون اینکه رو به افراد اتاق کُند، گفت: ـ بهتره تا اونجایی که میتونید، سریعاً این مسئله رو حل کنید، چون در غیراینصورت به روش خودم حلش میکنم.و بدون اینکه اجازهٔ حرفزدن به رعد بدهد، از اتاق خارج شد.
رعد که به شدت عصبی شده بود، رو به افرادش کرد و با صدایی بلند گفت:
ـ چرا وایسادید دارید منو نگاه میکنید، برید اسبها رو آماده کنید تا اکوان از چنگمون در نرفته.
#گرگ های صحرا «فصل سوم»
#قسمت اول ♡ریان از چادر خارج شد و نزدیک آکام که روی اسبش بود، رفت. پرنده بهمحض دیدن صاحب پیام، از روی زین اسب برخاست و به سمت ریان پرواز کرد و رئیس شروع به خواندن پیام کرد:ـ درود بر ریان. پیغام شما را به وسیلۀ این پیک عجیب دریافت کردیم و تصمیم به حرکت به سمت سرزمین اُرطنسیا گرفتیم که شیطنت چندی از افراد برای ما، مشکلاتی نهچندان جدی، ولی نیازمند کمی وقت برای حلکردن، ایجاد کرد. بعد از گذراندن زمان و حلکردن مسئله، در ممکنترین زمان خودمان را به شما میرسانیم.
اقامتگاه رعد. قبل از ارسال پیام: گوش به فرمان شما، رعد.و این خط آخری بود که رعد نوشت و همان لحظه «بِهان»، درحالیکه نفسنفس میزد، وارد اتاق شد.
ـ رعد ما تونستیم رد اَکوان رو تو یکی از مهمونخونههای نزدیک بازار دورهگردها بزنیم.ـ خوبه. اول این پیغام رو به همون صورتی که اومده بود بفرستید. جریان اکوان با خودم.ـ با خودتون؟ هیچ معلوم هست اینجا چه خبره؟!رعد با دیدن صاحب تجارتخانه که از رعدِ چهل و پنج ساله، پانزده سالی کوچکتر بود، از روی صندلیای که پشت میزی قرار داشت بلند شد و پاسخ داد:ـ خبر بهخصوصی نیست. الآن سرم خیلی شلوغه، مطمئن باشید در اولین فرصت، شخصاً براتون توضیح میدم.
ـ جداً؟ ممنون از لطفتون. شما فکر کردید طرف مقابلتون یه بچهٔ بیخبر از همهجاست؟ وقتتون برای توضیح دو روزه که تمام شده. بارها خواستم خودم اقدام کنم، ولی بهخاطرِ اینکه مهمون بودید و صد البته از آشنایان عزیزترین خویشاوندم ، صبر کردم و انتظار داشتم، شما هم همین احساس وظیفه رو داشته باشید.
رعد با هیکلی درشت و پوستی آفتابسوخته ـ که آثار سالها دریانوردی بود ـ با سری تراشیده و صورتی عضلانی، مقابل بانوی جوان ـ که برعکس پدرش که پوستی سبزه و قامتی کشیده داشت، او ظرافت و روشنی پوست مادرش را به ارث برده بود ـ قد عَلَم کرد. با صدایی خشک و صد البته بی هیچ حسی... گفت: ـ بانو. شما کاملاً درست میگید. بهتره بشینید تا من… .
ـ من نیازی به نشستن ندارم. تنها چیزی که میخوام، برگردوندن همهچیز به شکل سابقش هست.
شاید این فکر که بانوی جوان تحت تأثیر اُبُهت رعد قرار بگیرد و به او مَجال صحبتکردن را بدهد، لحظهای از ذهن او گذشته باشد، ولی با وجود عصبانیت رانیا این فکر غیرممکن بود. خود رانیا ادامه داد: ـ شما نمیدونید، الآن مهمترین مسئله موقعیت کاری من توی این شهره که به لطف کارای بچگانهٔ افراد شما، روی لبهٔ پرتگاهی قرار گرفته و هر آن ممکنه سقوط کنه.
و بعد از نگاهِ از بالا به پایین به رعد، نزدیک درخروجی اتاق رفت و بدون اینکه رو به افراد اتاق کُند، گفت: ـ بهتره تا اونجایی که میتونید، سریعاً این مسئله رو حل کنید، چون در غیراینصورت به روش خودم حلش میکنم.و بدون اینکه اجازهٔ حرفزدن به رعد بدهد، از اتاق خارج شد.
رعد که به شدت عصبی شده بود، رو به افرادش کرد و با صدایی بلند گفت:
ـ چرا وایسادید دارید منو نگاه میکنید، برید اسبها رو آماده کنید تا اکوان از چنگمون در نرفته.
۱۳
۱۷:۰۰
#گرگ های صحرا «فصل سوم»
#قسمت دوم ♡
وقتی به پشت درِ یکی از اتاقهای مهمانخانۀ بازار دورهگردها رسیدند، رعد از لای در نیمهباز، اکوان را دید که در گوشهٔ اتاق، پشت به آنها، دورِ میزی گرد با چند نفر درست مثل کودکانِ بازیگوش، البته بدون هیچ معصومیتی، گرم بازی بودند.
رعد با اشاره به افرادش به آنها فهماند که خیلی بیسروصدا از کنار در، وارد اتاق شوند.همبازیهای اکوان، با دیدن مردانی با شمشیرهای آخته که وارد اتاق شدند، ناخودآگاه از پشت میز بلند شدند:
ـ چیه، هنوز هیچی نشده جا زدید؟ بشینید، بازی تازه داشت به جاهای خوبش میرسید.
و بدون گفتن حرفی با احتیاط از کنار گروه رعد، ردشدند و از اتاق بیرون رفتند.
اکوان بدون اینکه متوجه دوستانش شود، درست مثل انسانهایی که مدتها لب به غذا نزدهاند، با ولع مشغول جمعکردن سکههایی شد که از همبازیهایش برده بود. وقتی به قصد برداشتن آخرین سکه در آن طرف میز از روی چهارپایه بلند شد، خودش را در میان دستهای گرهخوردهٔ رعد بر سینهٔ دیوار دید.
اکوان سرش را به سختی از مقابل رعد به طرف رفقایش ـ که پشت رعد ایستاده بودند ـ چرخاند و با لودگی گفت: ـ جالبه، همه هم که هستید. اگه میدونستم اینقدر این بازی طرفدار داره، مطمئن باشید که با شما به اینجا میاومدم.رعد همانطور که نگاهش به اکوان بود، کنایهآمیز گفت: ـ میبینید بچهها! چقدر به فکر شماست! بد نیست ازش یاد بگیرید.
اکوان که هنوز در میان دستان رعد بود، گفت: ـ این چه حرفیه. اون کسی که هنوز نیاز به آموزش داره، منم. من باید از شما درس بگیرم.
همان لحظه صدای کوبیدهشدن مشتی به در، سرهای تمام افراد حاضر در اتاق را به سمت دَر برگرداند. همینطور که نگاه همه به محل ورودی اتاق بود، صاحب صدای مُشت، بدون اینکه برای بار دوم به دَر بکوبد، وارد اتاق شد. مردی میانسال با صورتی لاغر، بینی بزرگ، پوستی قرمز و سری که تعداد کمی مو بر آن باقی مانده بود، با ظرفی که محتویاتش چند تکه نان گرد، یک مرغ بریان و کوزۀ نوشیدنی بود، نزدیک رعد شد و سینی را با شتاب بر روی میزی که تا چند دقیقهٔ پیش محل بازی اکوان بود، کوبید و گفت: ـ چهار تیکه نون، یک مرغ با یه کوزۀ نوشیدنی. همون چیزی بود که میخواستید دیگه. چه بخورید چه نخورید، باید پولشو بدید. من کاری ندارم که این چیزها سفارش دوستات بوده؛ چیزی که مهمه اینه، اونا قبل از اینکه برن، گفتن مهمون شما بودن.صاحب مهمانخانه بعد از گفتن حرفهایش به قصد خروج از اتاق نزدیک در شد، که با دیدن اوضاعِ وخیم احتمالی مردان گفت: ـ فعلاً حسابتون هشت سکه میشه؛ اگه چیزی بشکونید یا چه میدونم آسیبی به اینجا بزنید، باید تمام خسارتش رو بدید.و از اتاق بیرون رفت.
اکوان گفت: ـ رعد، حالا که وقت عصبانیبودن نیست. بیا به افتخار بُرد امشب من، یه مهمونیه کوچیک بگیریم. نظرت چیه، البته بعد از ولکردن یقهام؟!
ـ مهمونی؟! فکر بدی نیست. ناراحت نمیشی اگه دلیل مهمونیمون رو عوض کنیم؟رعد بعد ازگفتن این حرف طعنهآمیزش، با لبخندی موذیانه ادامه داد:ـ مثلاً… نظرت چیه اگه به خاطر افتضاحی که بالا آوردی، امشب رو دور هم، خوش بگذرونیم…؟ ولی نه. به نظرم نباید وقتمونو با این چیزها تلف کنیم. بهتره تا ریان نفهمیده، به فکر گوری برای خودمون باشیم… .
اکوان که رنگ صورتش درست مثل پشم گوسفندانشان، زمانی که کودکی بیش نبود سفید شد، گفت:
ـ من نمیدونستم تاوان اهمیتندادن به حرف ریان در مورد پرسهنزدن توی شهر، گموگور کردن خودمون باشه.
#قسمت دوم ♡
وقتی به پشت درِ یکی از اتاقهای مهمانخانۀ بازار دورهگردها رسیدند، رعد از لای در نیمهباز، اکوان را دید که در گوشهٔ اتاق، پشت به آنها، دورِ میزی گرد با چند نفر درست مثل کودکانِ بازیگوش، البته بدون هیچ معصومیتی، گرم بازی بودند.
رعد با اشاره به افرادش به آنها فهماند که خیلی بیسروصدا از کنار در، وارد اتاق شوند.همبازیهای اکوان، با دیدن مردانی با شمشیرهای آخته که وارد اتاق شدند، ناخودآگاه از پشت میز بلند شدند:
ـ چیه، هنوز هیچی نشده جا زدید؟ بشینید، بازی تازه داشت به جاهای خوبش میرسید.
و بدون گفتن حرفی با احتیاط از کنار گروه رعد، ردشدند و از اتاق بیرون رفتند.
اکوان بدون اینکه متوجه دوستانش شود، درست مثل انسانهایی که مدتها لب به غذا نزدهاند، با ولع مشغول جمعکردن سکههایی شد که از همبازیهایش برده بود. وقتی به قصد برداشتن آخرین سکه در آن طرف میز از روی چهارپایه بلند شد، خودش را در میان دستهای گرهخوردهٔ رعد بر سینهٔ دیوار دید.
اکوان سرش را به سختی از مقابل رعد به طرف رفقایش ـ که پشت رعد ایستاده بودند ـ چرخاند و با لودگی گفت: ـ جالبه، همه هم که هستید. اگه میدونستم اینقدر این بازی طرفدار داره، مطمئن باشید که با شما به اینجا میاومدم.رعد همانطور که نگاهش به اکوان بود، کنایهآمیز گفت: ـ میبینید بچهها! چقدر به فکر شماست! بد نیست ازش یاد بگیرید.
اکوان که هنوز در میان دستان رعد بود، گفت: ـ این چه حرفیه. اون کسی که هنوز نیاز به آموزش داره، منم. من باید از شما درس بگیرم.
همان لحظه صدای کوبیدهشدن مشتی به در، سرهای تمام افراد حاضر در اتاق را به سمت دَر برگرداند. همینطور که نگاه همه به محل ورودی اتاق بود، صاحب صدای مُشت، بدون اینکه برای بار دوم به دَر بکوبد، وارد اتاق شد. مردی میانسال با صورتی لاغر، بینی بزرگ، پوستی قرمز و سری که تعداد کمی مو بر آن باقی مانده بود، با ظرفی که محتویاتش چند تکه نان گرد، یک مرغ بریان و کوزۀ نوشیدنی بود، نزدیک رعد شد و سینی را با شتاب بر روی میزی که تا چند دقیقهٔ پیش محل بازی اکوان بود، کوبید و گفت: ـ چهار تیکه نون، یک مرغ با یه کوزۀ نوشیدنی. همون چیزی بود که میخواستید دیگه. چه بخورید چه نخورید، باید پولشو بدید. من کاری ندارم که این چیزها سفارش دوستات بوده؛ چیزی که مهمه اینه، اونا قبل از اینکه برن، گفتن مهمون شما بودن.صاحب مهمانخانه بعد از گفتن حرفهایش به قصد خروج از اتاق نزدیک در شد، که با دیدن اوضاعِ وخیم احتمالی مردان گفت: ـ فعلاً حسابتون هشت سکه میشه؛ اگه چیزی بشکونید یا چه میدونم آسیبی به اینجا بزنید، باید تمام خسارتش رو بدید.و از اتاق بیرون رفت.
اکوان گفت: ـ رعد، حالا که وقت عصبانیبودن نیست. بیا به افتخار بُرد امشب من، یه مهمونیه کوچیک بگیریم. نظرت چیه، البته بعد از ولکردن یقهام؟!
ـ مهمونی؟! فکر بدی نیست. ناراحت نمیشی اگه دلیل مهمونیمون رو عوض کنیم؟رعد بعد ازگفتن این حرف طعنهآمیزش، با لبخندی موذیانه ادامه داد:ـ مثلاً… نظرت چیه اگه به خاطر افتضاحی که بالا آوردی، امشب رو دور هم، خوش بگذرونیم…؟ ولی نه. به نظرم نباید وقتمونو با این چیزها تلف کنیم. بهتره تا ریان نفهمیده، به فکر گوری برای خودمون باشیم… .
اکوان که رنگ صورتش درست مثل پشم گوسفندانشان، زمانی که کودکی بیش نبود سفید شد، گفت:
ـ من نمیدونستم تاوان اهمیتندادن به حرف ریان در مورد پرسهنزدن توی شهر، گموگور کردن خودمون باشه.
۸
۱۳:۵۳
#گرگ های صحرا «فصل سوم»
#قسمت سوم ♡
ـ این اراجیف چیه که میگی؟!رعد با عصبانیت درحالیکه دست از گریبان اکوان میکشید، رو به همراهانش کرد و گفت: بیاید زودتر بگیریدش تا بیشتر از این داغونم نکرده!
اکوان که با دهانی باز از تعجب به دوستش ـ که مشغول زیروروکردن مخفیگاههایِ لباسش بود نگاه میکرد ـ گفت: ـ دنبال چی میگردید. تمام سکههایی که بردم همینه.بعد از چند لحظه، تنها چیزهای پیداشده، خنجرِ کمری و ظرفی آب بود.ـ رعد، نیستش.ـ یعنی چی که نیستش؟!بعد رو به اکوان که درمانده و گیج بود کرد و گفت: ـ راستش رو بگو ببینم کجا گذاشتیش؟ـ من اصلاً نمیدونم در مورد چی حرف میزنید.ـ خودتو به گیجی نزن؛ نکنه دلت میخواد یه جور دیگه ازت بپرسم؟!ـ رعد، باور کن من نمیدونم دنبال چی هستید.یکی از افراد که دستش در میان شال کمرش بود، گفت:ـ منظورش همون انگشترهست. زود باش ردش کن بیاد.اکوان بعد از شنیدن این حرف، رنگِ پریدهٔ صورتش به حالتی حق بهجانب تبدیل شد و گفت: ـ آهان. نمیدونستم باید برای چیزهایی که جزو اموال شخصی به حساب میاد، جواب پس بدم.رعد که بهشدت از لحن صحبتکردن اکوان متعجب شده بود گفت:
ـ اموال شخصی؟! اوه. پاک فراموش کردم که در خانوادهٔ ثروتمند و اصیل شما، این قِسم زیورآلات از اجدادتون به شما ارث میرسه.
آنقدر لحن رعد جدی بود که برای لحظهای همه در مورد گذشتهٔ اکوان دچار شک شدند. رعد ادامه داد:
ـ ببینم، ممکن نبود به غیر از طلا و جواهر، شغل نیاکانتون رو به ارث ببری؟
اکوان، همینطور که بُهتزده به رعد نگاه میکرد، با تکاندادن سرش به دوستان، اعلام گیجشدن و سردرنیاوردن از صحبتها یا شاید هم کنایههای رعد را کرد.
صورت رعد به کلی تغییر کرد و گفت: ـ توی بدبخت، با اون بابای همهچی تمومت، کی وقت کردی اینهمهچیزهای خوب رو ازش به ارث ببری؟! انگشتر گرونقیمت، خوب حرفزدن و… .زمانی که اسم انگشتر به میان آمد، مرد پرمدعا فهمید که اینهمه حرصوجوش دوستانش به چه دلیلی است. با همان لحن گستاخانه که در مورد اموال شخصی صحبت میکرد، شروع به حرفزدن کرد: ـ شما که میدونید، با استعدادی که من دارم، نیازی نیست چیزی به ارث ببرم؛ همیشه احمقایی هستن که ارزش وسایل گرانبهاشون رو ندونن.
ـ عجب… آدمهای احمق. امیدوارم این حرفت به گوشش نرسه، چون دراینصورت باید گردنِ کلفتتو آماده کنی برای رفتن به زیر تیغ جلاد سلطنتی.
گفتن این حرف، تمام هوش و حواس اکوان را پراند و باعث ولو شدنش بر روی چهارپایۀ نزدیک میزِ گرد شد.چهرهٔ به فکر فرورفته و پریشان مرد نگونبخت، پاسخی برای رعد بود. صورت خشنش در هم رفت و نگاهش به نقطهای نامعلوم خیره ماند. تصور مسئولیتی که ریان بر شانهاش گذاشته و دستوری که لحظهای پیش رانیا به او داده بود و از همه مهمتر و شاید هم بدتر،* انگشتر اجدادیِ شاهزاده بیژن که آن لحظه یقین پیدا کرده بود که در دست دوست بهظاهر باهوشش نیست، تمام ذهنش را درگیر کرد.
افراد بهمحض اینکه رعد را در حال بازیکردن با گوشوارهاش ـ که سالها پیش از گروهی راهزن دزدیده بود ـ دیدند، متوجهشدند که اوضاع بههیچوجه آنطوری که رعد میخواهد، پیش نمیرود؛ حتی ممکن بود وخیمتر باشد.
رعد بدون اینکه چیزی بگوید، به سمت در اتاق رفت.
اکوان سریع از روی چهارپایه بلند شد و گفت:
ـ کجا میری؟
ـ دنبال انگشتر.
مرد پرمدعا، البته تا چند لحظه قبل، با کمی لکنت که به خاطر ترس از عاقبت حرفش بود، گفت:
ـ بدبختانه… .
ـ بدبختانه چی؟
ـ فروختمش.
ـ به کی؟
ـ نمیدونم. نمیشناختمش. دیروز وقتی که میذاشتم توی کیسه، طرف دیدش، بعدشم به قیمت خیلی خوبی ازم خرید.
چشمان رعد که از شدت عصبانیت به سرخی دانههای انار شده بود، گفت:
ـ قیافهش. قیافهشو که یادت هست؟
ـ به صورتش نمیخورد آدم مهمی باشه، ولی لباسهاش چیز دیگهای نشون میداد.
ـ جداً؟!
و به یکی از افرادش گفت:
ـ بارمان، اون چهارپایه رو بذار اینجا.
و زمانی که حس میکرد دیگر نمیتواند جلوی خودش را بگیرد، تمام قدرتش را درون مُشتش جمع کرد و تغییر دیدنی ـ که اول قرمزِ تیره و بعد به سمت بنفش و کمی نیلی پیش میرفت ـ زیر چشمان دوستش ایجاد کرد؛ و بعد بر روی چهارپایهای که برایش آورده بودند، نشست. با احساسِ سبکی وصفنشدنی!*
#قسمت سوم ♡
ـ این اراجیف چیه که میگی؟!رعد با عصبانیت درحالیکه دست از گریبان اکوان میکشید، رو به همراهانش کرد و گفت: بیاید زودتر بگیریدش تا بیشتر از این داغونم نکرده!
اکوان که با دهانی باز از تعجب به دوستش ـ که مشغول زیروروکردن مخفیگاههایِ لباسش بود نگاه میکرد ـ گفت: ـ دنبال چی میگردید. تمام سکههایی که بردم همینه.بعد از چند لحظه، تنها چیزهای پیداشده، خنجرِ کمری و ظرفی آب بود.ـ رعد، نیستش.ـ یعنی چی که نیستش؟!بعد رو به اکوان که درمانده و گیج بود کرد و گفت: ـ راستش رو بگو ببینم کجا گذاشتیش؟ـ من اصلاً نمیدونم در مورد چی حرف میزنید.ـ خودتو به گیجی نزن؛ نکنه دلت میخواد یه جور دیگه ازت بپرسم؟!ـ رعد، باور کن من نمیدونم دنبال چی هستید.یکی از افراد که دستش در میان شال کمرش بود، گفت:ـ منظورش همون انگشترهست. زود باش ردش کن بیاد.اکوان بعد از شنیدن این حرف، رنگِ پریدهٔ صورتش به حالتی حق بهجانب تبدیل شد و گفت: ـ آهان. نمیدونستم باید برای چیزهایی که جزو اموال شخصی به حساب میاد، جواب پس بدم.رعد که بهشدت از لحن صحبتکردن اکوان متعجب شده بود گفت:
ـ اموال شخصی؟! اوه. پاک فراموش کردم که در خانوادهٔ ثروتمند و اصیل شما، این قِسم زیورآلات از اجدادتون به شما ارث میرسه.
آنقدر لحن رعد جدی بود که برای لحظهای همه در مورد گذشتهٔ اکوان دچار شک شدند. رعد ادامه داد:
ـ ببینم، ممکن نبود به غیر از طلا و جواهر، شغل نیاکانتون رو به ارث ببری؟
اکوان، همینطور که بُهتزده به رعد نگاه میکرد، با تکاندادن سرش به دوستان، اعلام گیجشدن و سردرنیاوردن از صحبتها یا شاید هم کنایههای رعد را کرد.
صورت رعد به کلی تغییر کرد و گفت: ـ توی بدبخت، با اون بابای همهچی تمومت، کی وقت کردی اینهمهچیزهای خوب رو ازش به ارث ببری؟! انگشتر گرونقیمت، خوب حرفزدن و… .زمانی که اسم انگشتر به میان آمد، مرد پرمدعا فهمید که اینهمه حرصوجوش دوستانش به چه دلیلی است. با همان لحن گستاخانه که در مورد اموال شخصی صحبت میکرد، شروع به حرفزدن کرد: ـ شما که میدونید، با استعدادی که من دارم، نیازی نیست چیزی به ارث ببرم؛ همیشه احمقایی هستن که ارزش وسایل گرانبهاشون رو ندونن.
ـ عجب… آدمهای احمق. امیدوارم این حرفت به گوشش نرسه، چون دراینصورت باید گردنِ کلفتتو آماده کنی برای رفتن به زیر تیغ جلاد سلطنتی.
گفتن این حرف، تمام هوش و حواس اکوان را پراند و باعث ولو شدنش بر روی چهارپایۀ نزدیک میزِ گرد شد.چهرهٔ به فکر فرورفته و پریشان مرد نگونبخت، پاسخی برای رعد بود. صورت خشنش در هم رفت و نگاهش به نقطهای نامعلوم خیره ماند. تصور مسئولیتی که ریان بر شانهاش گذاشته و دستوری که لحظهای پیش رانیا به او داده بود و از همه مهمتر و شاید هم بدتر،* انگشتر اجدادیِ شاهزاده بیژن که آن لحظه یقین پیدا کرده بود که در دست دوست بهظاهر باهوشش نیست، تمام ذهنش را درگیر کرد.
افراد بهمحض اینکه رعد را در حال بازیکردن با گوشوارهاش ـ که سالها پیش از گروهی راهزن دزدیده بود ـ دیدند، متوجهشدند که اوضاع بههیچوجه آنطوری که رعد میخواهد، پیش نمیرود؛ حتی ممکن بود وخیمتر باشد.
رعد بدون اینکه چیزی بگوید، به سمت در اتاق رفت.
اکوان سریع از روی چهارپایه بلند شد و گفت:
ـ کجا میری؟
ـ دنبال انگشتر.
مرد پرمدعا، البته تا چند لحظه قبل، با کمی لکنت که به خاطر ترس از عاقبت حرفش بود، گفت:
ـ بدبختانه… .
ـ بدبختانه چی؟
ـ فروختمش.
ـ به کی؟
ـ نمیدونم. نمیشناختمش. دیروز وقتی که میذاشتم توی کیسه، طرف دیدش، بعدشم به قیمت خیلی خوبی ازم خرید.
چشمان رعد که از شدت عصبانیت به سرخی دانههای انار شده بود، گفت:
ـ قیافهش. قیافهشو که یادت هست؟
ـ به صورتش نمیخورد آدم مهمی باشه، ولی لباسهاش چیز دیگهای نشون میداد.
ـ جداً؟!
و به یکی از افرادش گفت:
ـ بارمان، اون چهارپایه رو بذار اینجا.
و زمانی که حس میکرد دیگر نمیتواند جلوی خودش را بگیرد، تمام قدرتش را درون مُشتش جمع کرد و تغییر دیدنی ـ که اول قرمزِ تیره و بعد به سمت بنفش و کمی نیلی پیش میرفت ـ زیر چشمان دوستش ایجاد کرد؛ و بعد بر روی چهارپایهای که برایش آورده بودند، نشست. با احساسِ سبکی وصفنشدنی!*
۱۱
۷:۳۵
#گرگ های صحرا «فصل سوم»
#قسمت چهارم ♡
با صدایی آرام گفت: ـ حالا میتونی بگی خریدار انگشتر چه شکلی بود؟اکوان با دستی بر شاهکار رعد، به غیر از توضیح کامل چیزهایی که دیده و برایش اتفاق افتاده بود، دوستانش را به میدان شهر که آبنمایی مرمرین، زینتبخشش بود، بُرد. بعد از پُرسوجوییهای رعد و گروهش در مرکز شهر، توانستند خریدار را که از قضا، تاجری از بازرگانان سلطنتی بود، پیدا کنند.زمانی که رعد، همراه دوستانش به منطقهٔ اعیاننشین سمرقند ـ که فاصلهٔ چندانی هم با تجارتخانهٔ رانیا نداشت ـ رسیدند، آفتاب در مرکزیترین نقطهٔ ممکن قرار گرفته بود. وقتی نزدیک در ورودی مهمانسرا رسیدند، رعد امید داشت فردی را که مایهٔ اینهمه دردسر شده بود، را پیدا کنند که با صدای قهقهٔ بلندی توجهش به سمت خنده جلب شد. یکی از افراد اشارهای به صدا کرد و گفت: ـ میبینید، چطور میخنده؟! آدم میتونه بیخیالیش رو، شایدم بیمشکل بودنش رو با تمام وجود حس کنه.همان لحظه، دیگری در جوابش گفت: ـ آره واقعاً. از وقتی که اون تاجر نحس گیر ما افتاد، مشکلاتمون شروع شد، دقت کردید همون شب تو مخفیگاه، بعد از اینکه ریان فهمید طعمهٔ یک حقه شده، آسایش ما هم فدای پاسخ اون حقه شد.رعد که حوصلهٔ نقزدن دائم دوستانش را نداشت، گفت: ـ بسه رفقا. مطمئن باشید، همینطور که شما شاهد خندیدن این طرف هستید، یه روزی هم یه سری، شاهد گریهکردنش میشن، چون این واقعیت زندگیِه.
لحظهای بعد از حرفهایِ از روی حسادت، افراد مشغول بستن افسار اسبهایشان به مالبند بودند که صاحب خنده، با چند نفر دیگر،از درگاه دروازهٔ مهمانسرا خارج شدند. رعد و افرادش با دیدن مرد جوان، آب دهانشان را که قبول نمیکرد پایین برود، به اجبار به اعماق وجودشان سُر دادند و طوری که انگار آن لحظه، او را ندیده بودند، خیلی عادی به کارشان ادامه دادند. شاهزاده بعد از نگاهی به آنان از کنارشان گذشت، رعد و همراهانش بعد از مطمئنشدن از رفتن شاهزاده، به دنبال خریدار انگشتر به داخل اقامتگاه رفتند، ولی متأسفانه اکوان باید زودتر به حرف میآمد، چون سیامند با سرنوشت شاهزاده در دستانش، قبل از ظهر، اقامتگاهش را ترک کرده بود.
رعد و گروهش درمانده، خسته و ناامید به تجارتخانهٔ رانیا برگشتند. وقتی داخل سرسرا شدند، خدمتکاری با عجله به طرف رعد آمد و گفت:ـ بانو مهمان ویژهای دارن، از من خواستن بهمحض اومدن شما بهتون اطلاع بدم که به اتاق مهمون برید و تا اومدن خود بانو، نزد ایشون باشید.رعد پرسید: ـ مهمون ویژه؟ چرا این مسئولیت رو به عهدهٔ من گذاشتن.ـ من نمیدونم. خدمتکار این را گفت و سریع رفت.
رعد به افرادش گفت به اتاقهایشان بروند و بدون اطلاع او حق خروج از تجارتخانه را ندارند. بعداز تعویض لباسهایش به اتاق مهمان رفت. چیزی را که میدید، باور نمیکرد. شاهزاده بیژن، بر روی صندلی نشسته و منتظر بود.
#قسمت چهارم ♡
با صدایی آرام گفت: ـ حالا میتونی بگی خریدار انگشتر چه شکلی بود؟اکوان با دستی بر شاهکار رعد، به غیر از توضیح کامل چیزهایی که دیده و برایش اتفاق افتاده بود، دوستانش را به میدان شهر که آبنمایی مرمرین، زینتبخشش بود، بُرد. بعد از پُرسوجوییهای رعد و گروهش در مرکز شهر، توانستند خریدار را که از قضا، تاجری از بازرگانان سلطنتی بود، پیدا کنند.زمانی که رعد، همراه دوستانش به منطقهٔ اعیاننشین سمرقند ـ که فاصلهٔ چندانی هم با تجارتخانهٔ رانیا نداشت ـ رسیدند، آفتاب در مرکزیترین نقطهٔ ممکن قرار گرفته بود. وقتی نزدیک در ورودی مهمانسرا رسیدند، رعد امید داشت فردی را که مایهٔ اینهمه دردسر شده بود، را پیدا کنند که با صدای قهقهٔ بلندی توجهش به سمت خنده جلب شد. یکی از افراد اشارهای به صدا کرد و گفت: ـ میبینید، چطور میخنده؟! آدم میتونه بیخیالیش رو، شایدم بیمشکل بودنش رو با تمام وجود حس کنه.همان لحظه، دیگری در جوابش گفت: ـ آره واقعاً. از وقتی که اون تاجر نحس گیر ما افتاد، مشکلاتمون شروع شد، دقت کردید همون شب تو مخفیگاه، بعد از اینکه ریان فهمید طعمهٔ یک حقه شده، آسایش ما هم فدای پاسخ اون حقه شد.رعد که حوصلهٔ نقزدن دائم دوستانش را نداشت، گفت: ـ بسه رفقا. مطمئن باشید، همینطور که شما شاهد خندیدن این طرف هستید، یه روزی هم یه سری، شاهد گریهکردنش میشن، چون این واقعیت زندگیِه.
لحظهای بعد از حرفهایِ از روی حسادت، افراد مشغول بستن افسار اسبهایشان به مالبند بودند که صاحب خنده، با چند نفر دیگر،از درگاه دروازهٔ مهمانسرا خارج شدند. رعد و افرادش با دیدن مرد جوان، آب دهانشان را که قبول نمیکرد پایین برود، به اجبار به اعماق وجودشان سُر دادند و طوری که انگار آن لحظه، او را ندیده بودند، خیلی عادی به کارشان ادامه دادند. شاهزاده بعد از نگاهی به آنان از کنارشان گذشت، رعد و همراهانش بعد از مطمئنشدن از رفتن شاهزاده، به دنبال خریدار انگشتر به داخل اقامتگاه رفتند، ولی متأسفانه اکوان باید زودتر به حرف میآمد، چون سیامند با سرنوشت شاهزاده در دستانش، قبل از ظهر، اقامتگاهش را ترک کرده بود.
رعد و گروهش درمانده، خسته و ناامید به تجارتخانهٔ رانیا برگشتند. وقتی داخل سرسرا شدند، خدمتکاری با عجله به طرف رعد آمد و گفت:ـ بانو مهمان ویژهای دارن، از من خواستن بهمحض اومدن شما بهتون اطلاع بدم که به اتاق مهمون برید و تا اومدن خود بانو، نزد ایشون باشید.رعد پرسید: ـ مهمون ویژه؟ چرا این مسئولیت رو به عهدهٔ من گذاشتن.ـ من نمیدونم. خدمتکار این را گفت و سریع رفت.
رعد به افرادش گفت به اتاقهایشان بروند و بدون اطلاع او حق خروج از تجارتخانه را ندارند. بعداز تعویض لباسهایش به اتاق مهمان رفت. چیزی را که میدید، باور نمیکرد. شاهزاده بیژن، بر روی صندلی نشسته و منتظر بود.
۱۴
۷:۲۶
دوستان گرامی انءشاالله امشب ۳ قسمت جدید رو میذارم


۵
۱۹:۱۷
#گرگ های صحرا «فصل سوم»
#قسمت پنجم ♡
رعد خودش را از نزدیکان رانیا معرفی کرد و به میزی که کنار ایشان بود، نزدیک شد تا از شاهزاده پذیرایی کند. هنگامی که میخواست مقداری آب تهیهشده از میوههای تازه را در کمال احترام در جام شاهزاده بریزد، برای پیداکردن ردی از نگرانی در مورد مسئلهٔ مفقودشدنِ انگشتر نگاهی به چهرهٔ جوان و شاداب شاهزاده انداخت، ولی اثری از این حالت در سیمای ایشان نیافت. با حالتی پرسشگرانه شاهزاده را مورد خطاب قرار داد: ـ عذر میخوام، میتونم سؤالی از شما بپرسم؟ـ بپرس؛ اگه پاسخ دادنش برام مشکلی ایجاد نکنه، سؤالت رو بیجواب نمیذارم.
رفتار شاهزاده برای رعد جالب بود؛ و همین خوشخلقی باعث شد رعد با لبخندی، سؤالش را بپرسد: ـ امیدوارم این حرف من حمل بر گستاخی نباشه؛ ولی اومدن یه شاهزاده به سفر تجاری با تمام سختیهاش، کمی عجیب نیست؟
شاهزاده با لحنی آرام و چهرهای سرشار از خوشحالی که از تبسمی خاصِ نجیبزادگان قابل تشخیص بود، گفت: ـ شاید برای مردم عجیب به نظر برسه، ولی به خاطر علاقهای که من از نوجوانی به این نوع سفرها داشتم و البته داشتن دوستانِ بانفوذ در این شهر، باید بگم نه، عجیب نیست.
همین جمله، به رعد فهماند که تنها دلیل قانعکنندهٔ بیژن، ملاقات با شخصی مهم است. رعد علاقهمند شد که چیزهای بیشتری در مورد آن شخص بداند. به همین خاطر گفت: ـ درسته. همیشه ملاقات با دوستای قدیمی آدم رو به وجد میآره. ای کاش سرنوشت، به جای اون شخص من رو انتخاب میکرد. شخصی که شاهزاده برای دیدنشون اینطوری وقت میذارن، باید خیلی خوشبخت باشن.
شاهزاده با غرور تصنعی اشرافی گفت:ـ شاید. ولی برای شما واقعاً متأسفم که اون شخص شما نیستید؛ اما از سرنوشت متشکرم، چون من از انتخابش راضیام.
شاید رعد از بودن در کنار ریان غافل شده بود، ولی بودند کسانی که مدام رئیسش را برای او تداعی میکردند: ـ همونطوره که شما میگید.
این تنها جملهای بود که رعد در جواب صحبت شاهزاده توانست بگوید و آخرین حرفی بود که بین آن دو ردوبدل شد، چون شاهزادۀ جوان، نگاهش به جامی که در دستانش قرار داشت، قفل شده بود. طوری به قطرات نوشیدنی خیره شده بود که انگار شخصی را درون جام جا داده بودند. واردشدن یکی از خدمتکاران تجارتخانه و اعلام حضور مدیر، نگاه هر دو مرد را به سمت در چرخاند.
#قسمت پنجم ♡
رعد خودش را از نزدیکان رانیا معرفی کرد و به میزی که کنار ایشان بود، نزدیک شد تا از شاهزاده پذیرایی کند. هنگامی که میخواست مقداری آب تهیهشده از میوههای تازه را در کمال احترام در جام شاهزاده بریزد، برای پیداکردن ردی از نگرانی در مورد مسئلهٔ مفقودشدنِ انگشتر نگاهی به چهرهٔ جوان و شاداب شاهزاده انداخت، ولی اثری از این حالت در سیمای ایشان نیافت. با حالتی پرسشگرانه شاهزاده را مورد خطاب قرار داد: ـ عذر میخوام، میتونم سؤالی از شما بپرسم؟ـ بپرس؛ اگه پاسخ دادنش برام مشکلی ایجاد نکنه، سؤالت رو بیجواب نمیذارم.
رفتار شاهزاده برای رعد جالب بود؛ و همین خوشخلقی باعث شد رعد با لبخندی، سؤالش را بپرسد: ـ امیدوارم این حرف من حمل بر گستاخی نباشه؛ ولی اومدن یه شاهزاده به سفر تجاری با تمام سختیهاش، کمی عجیب نیست؟
شاهزاده با لحنی آرام و چهرهای سرشار از خوشحالی که از تبسمی خاصِ نجیبزادگان قابل تشخیص بود، گفت: ـ شاید برای مردم عجیب به نظر برسه، ولی به خاطر علاقهای که من از نوجوانی به این نوع سفرها داشتم و البته داشتن دوستانِ بانفوذ در این شهر، باید بگم نه، عجیب نیست.
همین جمله، به رعد فهماند که تنها دلیل قانعکنندهٔ بیژن، ملاقات با شخصی مهم است. رعد علاقهمند شد که چیزهای بیشتری در مورد آن شخص بداند. به همین خاطر گفت: ـ درسته. همیشه ملاقات با دوستای قدیمی آدم رو به وجد میآره. ای کاش سرنوشت، به جای اون شخص من رو انتخاب میکرد. شخصی که شاهزاده برای دیدنشون اینطوری وقت میذارن، باید خیلی خوشبخت باشن.
شاهزاده با غرور تصنعی اشرافی گفت:ـ شاید. ولی برای شما واقعاً متأسفم که اون شخص شما نیستید؛ اما از سرنوشت متشکرم، چون من از انتخابش راضیام.
شاید رعد از بودن در کنار ریان غافل شده بود، ولی بودند کسانی که مدام رئیسش را برای او تداعی میکردند: ـ همونطوره که شما میگید.
این تنها جملهای بود که رعد در جواب صحبت شاهزاده توانست بگوید و آخرین حرفی بود که بین آن دو ردوبدل شد، چون شاهزادۀ جوان، نگاهش به جامی که در دستانش قرار داشت، قفل شده بود. طوری به قطرات نوشیدنی خیره شده بود که انگار شخصی را درون جام جا داده بودند. واردشدن یکی از خدمتکاران تجارتخانه و اعلام حضور مدیر، نگاه هر دو مرد را به سمت در چرخاند.
۵
۲۳:۰۹
#گرگ های صحرا «فصل سوم»
#قسمت ششم♡
رعد، بهمحض خارجشدن خدمتکار، به سمت در چرخید و با نیشخندی، منتظر ورود مدیر شد. احساس شناخت دیرینهٔ میزبان در مقابل شاهزاده، مؤاخذه و شاید هم تهدید امروز صبح رانیا را از ذهنش پاک کرده بود. رانیا وارد شد و همانطور که انتظار میرفت، ظاهرش آنقدر شایسته بود که ادب یک نجیبزاده به او نهیب میزد که در مقابل بانویی باوقار و متشخص، قد راست کند. رانیا سریعاً پیشدستی کرد و گفت: ـ درود بر ارباب جوان. خدایان رو سپاسگذارم که منو برای پذیرایی از شما انتخاب کردن.
و بیژن با لبخندی مؤدبانه پاسخ داد:ـ و البته منو هم در سپاسگذاری از خدایان شریک بدونید، برای داشتن میزبانی چون شما. لطفاً بشینید.
بهمحض نشستن، دو خدمتکار با لوازم پذیرایی که مخصوص مهمانهای ویژۀ رانیا بود، داخل آمدند و مشغول چیدن ظرفهای پُر از میوههای تازه، شربت عسل و نانی لطیف و شیرین که مورد علاقهٔ شاهزاده بود،شدند. در همین میان، رانیا بدون برگرداندن سرش به سمتِ رعد ـ که با دستهای به هم گرهخورده، در حاشیهٔ تعارفات آن دو قرار داشت ـ با لبخندی به شاهزاده، آرام به رعد گفت: ـ جناب رعد چیزی تا غروب آفتاب نمونده، بهتره به کارهایی که به شما محول شده بود رسیدگی کنید.اینطور صحبتکردن، آن هم در مقابل شاهزاده، درست مثل این بود که ظرفی آبجوش روی رعد ریخته باشند.
بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، از اتاق خارج شد و به اتاقی که در آن اقامت داشت رفت. خوشبختانه کسی در اتاق نبود، چون دوست نداشت وقتی احساسات شخصیاش را در مورد رانیا بازگو میکند، افراد گروهش شاهد این جریان باشند.
ـ فکر کرده کیه؟ با این همه ادعا هنوز نمیدونه با یه مرد چهجور باید برخورد کنه. آه… چرا اینقدر وفاداری سخته؟! حیف که به ریان قول دادم. چی میشد این نسبت خونی نبود، اونوقت بهش نشون میدادم که نباید با غرور یه مرد کاری داشته باشه. اونم جلوی کی… پسرهٔ…!حرفش تمام نشده بود که صدایی از پشت سرش شنید که میگفت:ـ کدوم پسره؟این جملهٔ کوچک، گرمای عصبانیت رعد را به سرمای ترس تبدیل کرد و با صدایی که اعضای درونی بدنش قادر به شنیدنش بودند، گفت: ـ خوبه بقیهشو نگفتم.و به سمت بارمان که منتظر بود مشخصات آن پسر را از دهان رعد بشنود، برگشت: ـ خوبه. مثل اینکه مچ دستت از کار افتاده.ـ چی؟ـ وقتی جایی در داره، اون هم بسته؛ یعنی کسی که توشه، دلش نمیخواد آدمایی مثل تو سرشون رو بندازن و سرزده بیان تو.
بارمان که تازه متوجه منظور رعد شده بود، گفت: ـ آهان. معذرت میخوام. نمیدونید چقدر سخته که آدم یادش بمونه در بزنه؛ اونم برای کسایی مثل ما که مهمترین چیز تو کسبشون، مخفیانه وارد شدنه.
رعد دستش را کنار دهانش برد و آرام گفت: ـ بسه. میخوای همه از شغل شریفمون باخبر بشن؟
کمی بعد، «بارمان» اتاق را ترک کرد و رعد به ایوان رفت. بر چهارپایهای در گوشهای از ایوان، لم داد و به منظرهٔ بیرون تجارتخانه که با درختان سرو، چنار و کاج پوشیده شده بود، نگاه میکرد. بعد از گذشت ساعتی متوجه شد که هوا کاملاً تاریک شده و موعدی که رانیا برایش تعیین کرده بود، به پایان رسیده.
#قسمت ششم♡
رعد، بهمحض خارجشدن خدمتکار، به سمت در چرخید و با نیشخندی، منتظر ورود مدیر شد. احساس شناخت دیرینهٔ میزبان در مقابل شاهزاده، مؤاخذه و شاید هم تهدید امروز صبح رانیا را از ذهنش پاک کرده بود. رانیا وارد شد و همانطور که انتظار میرفت، ظاهرش آنقدر شایسته بود که ادب یک نجیبزاده به او نهیب میزد که در مقابل بانویی باوقار و متشخص، قد راست کند. رانیا سریعاً پیشدستی کرد و گفت: ـ درود بر ارباب جوان. خدایان رو سپاسگذارم که منو برای پذیرایی از شما انتخاب کردن.
و بیژن با لبخندی مؤدبانه پاسخ داد:ـ و البته منو هم در سپاسگذاری از خدایان شریک بدونید، برای داشتن میزبانی چون شما. لطفاً بشینید.
بهمحض نشستن، دو خدمتکار با لوازم پذیرایی که مخصوص مهمانهای ویژۀ رانیا بود، داخل آمدند و مشغول چیدن ظرفهای پُر از میوههای تازه، شربت عسل و نانی لطیف و شیرین که مورد علاقهٔ شاهزاده بود،شدند. در همین میان، رانیا بدون برگرداندن سرش به سمتِ رعد ـ که با دستهای به هم گرهخورده، در حاشیهٔ تعارفات آن دو قرار داشت ـ با لبخندی به شاهزاده، آرام به رعد گفت: ـ جناب رعد چیزی تا غروب آفتاب نمونده، بهتره به کارهایی که به شما محول شده بود رسیدگی کنید.اینطور صحبتکردن، آن هم در مقابل شاهزاده، درست مثل این بود که ظرفی آبجوش روی رعد ریخته باشند.
بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، از اتاق خارج شد و به اتاقی که در آن اقامت داشت رفت. خوشبختانه کسی در اتاق نبود، چون دوست نداشت وقتی احساسات شخصیاش را در مورد رانیا بازگو میکند، افراد گروهش شاهد این جریان باشند.
ـ فکر کرده کیه؟ با این همه ادعا هنوز نمیدونه با یه مرد چهجور باید برخورد کنه. آه… چرا اینقدر وفاداری سخته؟! حیف که به ریان قول دادم. چی میشد این نسبت خونی نبود، اونوقت بهش نشون میدادم که نباید با غرور یه مرد کاری داشته باشه. اونم جلوی کی… پسرهٔ…!حرفش تمام نشده بود که صدایی از پشت سرش شنید که میگفت:ـ کدوم پسره؟این جملهٔ کوچک، گرمای عصبانیت رعد را به سرمای ترس تبدیل کرد و با صدایی که اعضای درونی بدنش قادر به شنیدنش بودند، گفت: ـ خوبه بقیهشو نگفتم.و به سمت بارمان که منتظر بود مشخصات آن پسر را از دهان رعد بشنود، برگشت: ـ خوبه. مثل اینکه مچ دستت از کار افتاده.ـ چی؟ـ وقتی جایی در داره، اون هم بسته؛ یعنی کسی که توشه، دلش نمیخواد آدمایی مثل تو سرشون رو بندازن و سرزده بیان تو.
بارمان که تازه متوجه منظور رعد شده بود، گفت: ـ آهان. معذرت میخوام. نمیدونید چقدر سخته که آدم یادش بمونه در بزنه؛ اونم برای کسایی مثل ما که مهمترین چیز تو کسبشون، مخفیانه وارد شدنه.
کمی بعد، «بارمان» اتاق را ترک کرد و رعد به ایوان رفت. بر چهارپایهای در گوشهای از ایوان، لم داد و به منظرهٔ بیرون تجارتخانه که با درختان سرو، چنار و کاج پوشیده شده بود، نگاه میکرد. بعد از گذشت ساعتی متوجه شد که هوا کاملاً تاریک شده و موعدی که رانیا برایش تعیین کرده بود، به پایان رسیده.
۵
۲۳:۱۶
#گرگ های صحرا «فصل سوم»
#قسمت هفتم♡
همان لحظه، رانیا بعد از کوبیدن در، وارد اتاق شد و با لحنی جدی، رعد را صدا کرد و رعد درحالیکه پایش را از روی هم برمیداشت، گفت: ـ در ایوان هستم بانو.ناراحتی رعد باعث نشد که در مقابل خواهر بهترین همکار و البته دوستش، مرتکب رفتاری عجولانه شود. همزمان با واردشدن رانیا به ایوان، بلند شد و سعی کرد عصبانیتش را از چهرهاش دور کند. بانوی جوان، بدون معطلی شروع به صحبت کرد: ـ همین امشب وسایل رو برای رفتن آماده کنید.ـ پس جریان انگشتر چی میشه؟!
ـ شما اونو از طرف من حلشده بدونید. در مورد سفر باید بگم که من در سفر فردا شما رو همراهی نمیکنم.
رعد که بعد از هر جملهٔ رانیا به تعجبش اضافه میشد، گفت:ـ من فقط برای بردن شما به اینجا اومدم و درگیر این مسائل شدم، اون وقت شما… .
ـ متوجه هستم، ولی به خاطر شرایطی که الآن وقت توضیحدادنش نیست، من باید تا اواسط مسیر با شاهزاده باشم، بعد در کاروانسرای «سِمشگان» به شما ملحق میشم.
رعد دلش میخواست بداند مسئلهای که این دو روز را برایشان مثل جهنم کرده، چطور در عرض یک ملاقات کوتاه حل شده است؛ و رانیا چرا در کاروانسرای سِمشگان با آنها هممسیر میشود، ولی متأسفانه رانیا این خواستهٔ رعد را بدون پاسخ گذاشت و اتاق را بعد از گفتن یکسری از سفارشها ترک کرد. رعد به افرادش خبر داد که برای سفر فردا آماده شوند…رگههایی از سیاهی شب هنوز در آسمان باقی مانده بود، زمانی که رعد و رفقایش در هیبت گروهی بدرقهکننده در فضایی پُر از گردوخاک در مقابل تجارتخانه دورشدن کاروان شاهزاده را درحالیکه بر مرکب اسبهایشان نشسته بودند و نظاره میکردند. همان لحظه بارمان سوار بر اسب به سمت رعد آمد.
رعد به او گفت: ـ چی شد، تونستی چیزی گیر بیاری؟
بارمان با نفسهای بریده گفت: ـ با… باورتون نمیشه.و از اسب پیاده شد و با رعد به گوشهای رفتند؛ چون نباید کسی از جریان مطلع میشد. رعد، دستبهسینه، تکیه به دیوار بیرونیِ تجارتخانه زد و گفت:ـ خب، بگو ببینم این جریان باورنکردنیت رو.
ـ دلیل حلشدن داستان انگشتر، سادهتر از اون چیزیه که فکرشو میکردی؟
ـ مشتاقم که بشنوم.
ـ توی روابط دوستانهٔ راماندا و ریان، ازخودگذشتگی یکی برای دیگری چیز عجیبی به نظر میرسه؟
ـ نه.
ـ جواب خودتو دادی.
رعد که تا آن لحظه، بیحوصله به این حرفها گوش میکرد، کمی فکر کرد و حیرتزده گفت:
ـ رابطۀ دوستانه؟ بین رانیا و شاهزاده؟
ـ بله اون هم چقدر قدیمی.

#قسمت هفتم♡
همان لحظه، رانیا بعد از کوبیدن در، وارد اتاق شد و با لحنی جدی، رعد را صدا کرد و رعد درحالیکه پایش را از روی هم برمیداشت، گفت: ـ در ایوان هستم بانو.ناراحتی رعد باعث نشد که در مقابل خواهر بهترین همکار و البته دوستش، مرتکب رفتاری عجولانه شود. همزمان با واردشدن رانیا به ایوان، بلند شد و سعی کرد عصبانیتش را از چهرهاش دور کند. بانوی جوان، بدون معطلی شروع به صحبت کرد: ـ همین امشب وسایل رو برای رفتن آماده کنید.ـ پس جریان انگشتر چی میشه؟!
ـ شما اونو از طرف من حلشده بدونید. در مورد سفر باید بگم که من در سفر فردا شما رو همراهی نمیکنم.
رعد که بعد از هر جملهٔ رانیا به تعجبش اضافه میشد، گفت:ـ من فقط برای بردن شما به اینجا اومدم و درگیر این مسائل شدم، اون وقت شما… .
ـ متوجه هستم، ولی به خاطر شرایطی که الآن وقت توضیحدادنش نیست، من باید تا اواسط مسیر با شاهزاده باشم، بعد در کاروانسرای «سِمشگان» به شما ملحق میشم.
رعد دلش میخواست بداند مسئلهای که این دو روز را برایشان مثل جهنم کرده، چطور در عرض یک ملاقات کوتاه حل شده است؛ و رانیا چرا در کاروانسرای سِمشگان با آنها هممسیر میشود، ولی متأسفانه رانیا این خواستهٔ رعد را بدون پاسخ گذاشت و اتاق را بعد از گفتن یکسری از سفارشها ترک کرد. رعد به افرادش خبر داد که برای سفر فردا آماده شوند…رگههایی از سیاهی شب هنوز در آسمان باقی مانده بود، زمانی که رعد و رفقایش در هیبت گروهی بدرقهکننده در فضایی پُر از گردوخاک در مقابل تجارتخانه دورشدن کاروان شاهزاده را درحالیکه بر مرکب اسبهایشان نشسته بودند و نظاره میکردند. همان لحظه بارمان سوار بر اسب به سمت رعد آمد.
رعد به او گفت: ـ چی شد، تونستی چیزی گیر بیاری؟
بارمان با نفسهای بریده گفت: ـ با… باورتون نمیشه.و از اسب پیاده شد و با رعد به گوشهای رفتند؛ چون نباید کسی از جریان مطلع میشد. رعد، دستبهسینه، تکیه به دیوار بیرونیِ تجارتخانه زد و گفت:ـ خب، بگو ببینم این جریان باورنکردنیت رو.
ـ دلیل حلشدن داستان انگشتر، سادهتر از اون چیزیه که فکرشو میکردی؟
ـ مشتاقم که بشنوم.
ـ توی روابط دوستانهٔ راماندا و ریان، ازخودگذشتگی یکی برای دیگری چیز عجیبی به نظر میرسه؟
ـ نه.
ـ جواب خودتو دادی.
رعد که تا آن لحظه، بیحوصله به این حرفها گوش میکرد، کمی فکر کرد و حیرتزده گفت:
ـ رابطۀ دوستانه؟ بین رانیا و شاهزاده؟
ـ بله اون هم چقدر قدیمی.
۷
۲۳:۳۴