جواب کوتاه: بله، اما نه با سخنرانیهای طولانی و خستهکننده!
فرمول موفقیت عوض شده:
۸۶
۹:۴۸
اولین آژانس تبلیغاتی دنیا، تبلیغات نمیکرد!
شاید عجیب به نظر برسد، اما داستان آژانسهای تبلیغاتی از جایی شروع شد که امروز بیشتر شبیه یک واحد مدیا به نظر میرسد تا یک آژانس تبلیغاتی.
سال ۱۸۴۱، ولنی پالمر در فیلادلفیا کاری را شروع کرد که بعدها یکی از پایههای صنعت تبلیغات شد.
مدل کارش ساده بود:
فضای تبلیغاتی روزنامهها را پیدا میکرد، میخرید و به کسبوکارها میفروخت.
یعنی اگر آن زمان میخواستید تبلیغ کنید، احتمالاً اولین سؤالتان این بود:
کجا تبلیغ کنم؟
اما صنعت تبلیغات یک قدم جلوتر رفت.
در سال ۱۸۶۹، شرکت N.W. Ayer & Son شکل گرفت و بهتدریج آژانسها از فروش صرف فضای رسانهای فاصله گرفتند.
دیگر مسئله فقط کجا دیده شویم؟ نبود.
سؤال مهمتر شد:
چه بگوییم که دیده شویم؟
و بعدتر:
به چه کسی بگوییم؟
چطور بگوییم؟
چطور در ذهنش بمانیم؟
اینجا بود که تبلیغات، آرامآرام تبدیل شد به چیزی که امروز میشناسیم:
Strategy + Creative + Media + Research + Branding
و شاید یکی از جذابترین نکات تاریخ تبلیغات همین باشد:
صنعت ما از ساختن تبلیغ شروع نشد.
از حل یک مسئله کسبوکار شروع شد.
امروز هم برندهای موفق لزوماً آنهایی نیستند که بیشتر تبلیغ میکنند.آنهایی هستند که بهتر میفهمند چه مسئلهای را باید حل کنند.
در گروه گسترش هم نگاه ما به تبلیغات دقیقاً از همین جنس است.
ما تبلیغات را فقط ساختن یک آگهی نمیبینیم.
از تحقیقات بازار و استراتژی برند شروع میکنیم، به خلاقیت و کمپین میرسیم و رسانه را در خدمت یک هدف مشخص قرار میدهیم:
ساختن برندی که فقط دیده نشود. به یاد بماند و رشد کند.
شاید آژانس تبلیغاتی امروز خیلی با سال ۱۸۴۱ فرق کرده باشد.اما یک چیز هنوز همان است:
مخاطب، تبلیغ نمیخرد.مخاطب یک انتخاب میکند.
و کار گروه گسترش این است که کمک کنیم برند، انتخاب درست او باشد.
اگر این داستان برایتان جالب بود، برای کسی بفرستید که فکر میکند کار آژانس تبلیغاتی فقط ساختن تبلیغ است.
گستـرش، به گستردگی آرزوهای شما 
Gostareshgroup.com
@gostareshgroup
02122202220
شاید عجیب به نظر برسد، اما داستان آژانسهای تبلیغاتی از جایی شروع شد که امروز بیشتر شبیه یک واحد مدیا به نظر میرسد تا یک آژانس تبلیغاتی.
سال ۱۸۴۱، ولنی پالمر در فیلادلفیا کاری را شروع کرد که بعدها یکی از پایههای صنعت تبلیغات شد.
مدل کارش ساده بود:
فضای تبلیغاتی روزنامهها را پیدا میکرد، میخرید و به کسبوکارها میفروخت.
یعنی اگر آن زمان میخواستید تبلیغ کنید، احتمالاً اولین سؤالتان این بود:
کجا تبلیغ کنم؟
اما صنعت تبلیغات یک قدم جلوتر رفت.
در سال ۱۸۶۹، شرکت N.W. Ayer & Son شکل گرفت و بهتدریج آژانسها از فروش صرف فضای رسانهای فاصله گرفتند.
دیگر مسئله فقط کجا دیده شویم؟ نبود.
سؤال مهمتر شد:
چه بگوییم که دیده شویم؟
و بعدتر:
به چه کسی بگوییم؟
چطور بگوییم؟
چطور در ذهنش بمانیم؟
اینجا بود که تبلیغات، آرامآرام تبدیل شد به چیزی که امروز میشناسیم:
Strategy + Creative + Media + Research + Branding
و شاید یکی از جذابترین نکات تاریخ تبلیغات همین باشد:
صنعت ما از ساختن تبلیغ شروع نشد.
از حل یک مسئله کسبوکار شروع شد.
امروز هم برندهای موفق لزوماً آنهایی نیستند که بیشتر تبلیغ میکنند.آنهایی هستند که بهتر میفهمند چه مسئلهای را باید حل کنند.
در گروه گسترش هم نگاه ما به تبلیغات دقیقاً از همین جنس است.
ما تبلیغات را فقط ساختن یک آگهی نمیبینیم.
از تحقیقات بازار و استراتژی برند شروع میکنیم، به خلاقیت و کمپین میرسیم و رسانه را در خدمت یک هدف مشخص قرار میدهیم:
ساختن برندی که فقط دیده نشود. به یاد بماند و رشد کند.
شاید آژانس تبلیغاتی امروز خیلی با سال ۱۸۴۱ فرق کرده باشد.اما یک چیز هنوز همان است:
مخاطب، تبلیغ نمیخرد.مخاطب یک انتخاب میکند.
و کار گروه گسترش این است که کمک کنیم برند، انتخاب درست او باشد.
اگر این داستان برایتان جالب بود، برای کسی بفرستید که فکر میکند کار آژانس تبلیغاتی فقط ساختن تبلیغ است.
۷۲
۷:۳۴
درآمد اپراتورها کجاست که توان حضور در مهمترین رویداد فناوری کشور را نداشتند؟
بیستونهمین الکامپ شروع شد، اما جای دو نام بزرگ خالی بود: همراه اول و ایرانسل.
غیبت دو اپراتوری که سالهاست دیگر صرفاً اپراتور نیستند و در استارتاپها، خدمات دیجیتال، زیرساخت و اقتصاد دیجیتال کشور سرمایهگذاری کردهاندکه این اتفاق کوچکی نیست.
خصوصاً در سالی که کسبوکارهای دیجیتال بیش از همیشه با یک سؤال اساسی روبهرو هستند:
آینده زیرساخت ارتباطی ایران قرار است به کجا برود؟
البته درباره دلیل واقعی این غیبت، روایتهای مختلفی مطرح شده از ترجیح اپراتورها برای دور ماندن از فضای رسانهای و پرسشهای مربوط به کیفیت و اختلالات اینترنت، تا مسئلهای سادهتر اما جدیتریعنی هزینه.
رئیس سازمان نظام صنفی رایانهای هم در نشست خبری ۱۰ شهریور، فشارهای اقتصادی را دلیل اعلامشده از سوی اپراتورها برای عدم حضور عنوان کرده است.
اما فارغ از اینکه کدام روایت درست باشد، یک سؤال مهمتر باقی میماند:
اگر بزرگترین بازیگران ارتباطات کشور در مهمترین رویداد فناوری ایران حضور نداشته باشند، این غیبت چه پیامی برای اکوسیستم دیجیتال دارد؟
نمایشگاه فقط یک غرفه و چند استند نیست.
جایی است برای دیدهشدن، گفتوگو با بازار، شنیدن صدای مشتری و مهمتر از همه، نشان دادن اینکه یک برند هنوز برای آینده برنامه دارد.
شاید مسئله الکامپ امسال فقط نبودن دو اپراتور نباشد.
مسئله این است که در شرایط سخت اقتصادی، برندها چطور باید بین کاهش هزینه و حفظ سهم ذهنی بازار تعادل ایجاد کنند؟
و این دقیقاً همان جایی است که استراتژی، از هزینهکردن مهمتر میشود.
شما اگر جای مدیر مارکتینگ این دو اپراتور بودید، در این شرایط در الکامپ حاضر میشدید یا هزینه حضور را حذف میکردید؟
گستـرش، به گستردگی آرزوهای شما 
Gostareshgroup.com
@gostareshgroup
02122202220
بیستونهمین الکامپ شروع شد، اما جای دو نام بزرگ خالی بود: همراه اول و ایرانسل.
غیبت دو اپراتوری که سالهاست دیگر صرفاً اپراتور نیستند و در استارتاپها، خدمات دیجیتال، زیرساخت و اقتصاد دیجیتال کشور سرمایهگذاری کردهاندکه این اتفاق کوچکی نیست.
خصوصاً در سالی که کسبوکارهای دیجیتال بیش از همیشه با یک سؤال اساسی روبهرو هستند:
آینده زیرساخت ارتباطی ایران قرار است به کجا برود؟
البته درباره دلیل واقعی این غیبت، روایتهای مختلفی مطرح شده از ترجیح اپراتورها برای دور ماندن از فضای رسانهای و پرسشهای مربوط به کیفیت و اختلالات اینترنت، تا مسئلهای سادهتر اما جدیتریعنی هزینه.
رئیس سازمان نظام صنفی رایانهای هم در نشست خبری ۱۰ شهریور، فشارهای اقتصادی را دلیل اعلامشده از سوی اپراتورها برای عدم حضور عنوان کرده است.
اما فارغ از اینکه کدام روایت درست باشد، یک سؤال مهمتر باقی میماند:
اگر بزرگترین بازیگران ارتباطات کشور در مهمترین رویداد فناوری ایران حضور نداشته باشند، این غیبت چه پیامی برای اکوسیستم دیجیتال دارد؟
نمایشگاه فقط یک غرفه و چند استند نیست.
جایی است برای دیدهشدن، گفتوگو با بازار، شنیدن صدای مشتری و مهمتر از همه، نشان دادن اینکه یک برند هنوز برای آینده برنامه دارد.
شاید مسئله الکامپ امسال فقط نبودن دو اپراتور نباشد.
مسئله این است که در شرایط سخت اقتصادی، برندها چطور باید بین کاهش هزینه و حفظ سهم ذهنی بازار تعادل ایجاد کنند؟
و این دقیقاً همان جایی است که استراتژی، از هزینهکردن مهمتر میشود.
شما اگر جای مدیر مارکتینگ این دو اپراتور بودید، در این شرایط در الکامپ حاضر میشدید یا هزینه حضور را حذف میکردید؟
۱۷۲
۷:۱۱
لوگو را عوض نکنید!
حداقل نه هنوز.
قبل از اینکه سراغ طراح بروید، این ۵ سؤال را از خودتان بپرسید:
۱. آیا مخاطب ما تغییر کرده؟
۲. آیا بازار ما تغییر کرده؟
۳. آیا مدل کسبوکارمان تغییر کرده؟
۴. آیا جایگاه فعلی برند، هنوز مزیت رقابتی محسوب میشود؟
۵. آیا تصویری که امروز از برند داریم، با تصویری که میخواهیم در آینده بسازیم فاصله دارد؟
اگر جواب چند سؤال بله است…
احتمالاً مسئله فقط لوگو نیست.
احتمالاً برند شما به ریبرندینگ نیاز دارد.
ریبرندینگ یعنی بازنگری در هویت، جایگاه و تجربه برند برای آینده؛نه اینکه یک روز صبح جلسه بگذاریم و بگوییم:
بچهها، نظرتون چیه لوگو رو یه کم مدرنتر کنیم؟ :)
یکی از رایجترین اشتباهات برندها این است کهتغییر ظاهر را با تغییر برند اشتباه میگیرند.
گاهی باید برند را از نو تعریف کرد.
گاهی فقط باید هویتش را بهروز کرد.
و گاهی هم…
هیچ کاری نکرد!
چون هر برند قدیمی، الزاماً به ریبرندینگ نیاز ندارد.
اما هر برندی که دیگر با بازار، مخاطب و آینده خودش همخوان نیست، باید یک سؤال جدی از خودش بپرسد:
ما هنوز همان برندی هستیم که باید باشیم؟
گستـرش، به گستردگی آرزوهای شما 
Gostareshgroup.com
@gostareshgroup
02122430200
حداقل نه هنوز.
قبل از اینکه سراغ طراح بروید، این ۵ سؤال را از خودتان بپرسید:
۱. آیا مخاطب ما تغییر کرده؟
۲. آیا بازار ما تغییر کرده؟
۳. آیا مدل کسبوکارمان تغییر کرده؟
۴. آیا جایگاه فعلی برند، هنوز مزیت رقابتی محسوب میشود؟
۵. آیا تصویری که امروز از برند داریم، با تصویری که میخواهیم در آینده بسازیم فاصله دارد؟
اگر جواب چند سؤال بله است…
احتمالاً مسئله فقط لوگو نیست.
احتمالاً برند شما به ریبرندینگ نیاز دارد.
ریبرندینگ یعنی بازنگری در هویت، جایگاه و تجربه برند برای آینده؛نه اینکه یک روز صبح جلسه بگذاریم و بگوییم:
بچهها، نظرتون چیه لوگو رو یه کم مدرنتر کنیم؟ :)
یکی از رایجترین اشتباهات برندها این است کهتغییر ظاهر را با تغییر برند اشتباه میگیرند.
گاهی باید برند را از نو تعریف کرد.
گاهی فقط باید هویتش را بهروز کرد.
و گاهی هم…
هیچ کاری نکرد!
چون هر برند قدیمی، الزاماً به ریبرندینگ نیاز ندارد.
اما هر برندی که دیگر با بازار، مخاطب و آینده خودش همخوان نیست، باید یک سؤال جدی از خودش بپرسد:
ما هنوز همان برندی هستیم که باید باشیم؟
۶۵
۶:۰۷
بازار کالاهای تندمصرف دیگه جای کارهای سطحی نیست! تو این مقاله جامع، با ۳ لنز کلیدی آشنا میشی که بهت کمک میکنه مصرفکننده، خریدار و خود محصول رو درست بشناسی.
https://gostareshgroup.com/2026/09/05/fmcg-market-research/
۶۹
۱۱:۴۰
گاهی بدترین جملهای که یک کارفرما میتواند به طراح لوگو بگوید این است:
میخوام وقتی مخاطب لوگو رو میبینه، همهچیز برند رو بفهمه. 🫠
همین یک جمله، میتواند شروع یک فاجعهی بصری باشد.
چون از اینجا به بعد، هر چیزی که برای برند مهم است، باید somehow وارد لوگو شود:
داستان تأسیس
حوزه فعالیت
محصول
ارزشها
مأموریت
تاریخچه
مخاطب
موقعیت جغرافیاییو گاهی حتی یک نماد از صنعت! 
طراح هم شروع میکند به اضافه کردن.
یک خط برای این مفهوم.یک دایره برای آن مفهوم.یک رنگ برای فلان ارزش.یک فرم برای فلان داستان.
در نهایت، چیزی ساخته میشود که برای صاحب برند فوقالعاده معنادار است. اما برای مخاطب، فقط یک لوگوی شلوغ است.
اینجا یک اشتباه بنیادی اتفاق افتاده:
ما لوگو را با داستان برند اشتباه گرفتهایم.
لوگو قرار نیست داستان را تعریف کند.
قرار است دروازهی ورود به داستان باشد.
اپل، نایک، مرسدس یا مکدونالد را تصور کنید.
اگر قرار بود لوگو تمام داستان برند را توضیح بدهد، احتمالاً امروز با یک اثر هنری چندلایه طرف بودیم!
اما این برندها یک کار مهمتر کردهاند:
معنا را در طول زمان به لوگو اضافه کردهاند، نه اینکه از روز اول تمام معنا را داخل آن فشرده کنند.
این تفاوت کوچکی نیست.
یک لوگوی خوب قرار نیست بگوید:
ببین چقدر درباره این برند اطلاعات دارم.
قرار است بگوید:
این را به خاطر بسپار.
و این شاید یکی از سختترین بخشهای برندینگ باشد:
اینکه به چیزی که برای خودمان مهم است، نه بگوییم.
نه به آن نماد اضافی.
نه به آن رنگ اضافه.
نه به آن جزئیات.
نه به وسوسهی اینکه حالا که میتونیم، پس بذاریمش توی لوگو.
چون طراحی خوب همیشه هنر اضافه کردن نیست. گاهی هنر حذف کردن است.
بهنظر شما مرز بین لوگوی معنادار و لوگوی شلوغ کجاست؟
کارفرما باید به طراح اعتماد کند یا طراح باید تمام خواستههای کارفرما را در لوگو جا بدهد؟
گستـرش، به گستردگی آرزوهای شما 
Gostareshgroup.com
@gostareshgroup
02122430200
میخوام وقتی مخاطب لوگو رو میبینه، همهچیز برند رو بفهمه. 🫠
همین یک جمله، میتواند شروع یک فاجعهی بصری باشد.
چون از اینجا به بعد، هر چیزی که برای برند مهم است، باید somehow وارد لوگو شود:
طراح هم شروع میکند به اضافه کردن.
یک خط برای این مفهوم.یک دایره برای آن مفهوم.یک رنگ برای فلان ارزش.یک فرم برای فلان داستان.
در نهایت، چیزی ساخته میشود که برای صاحب برند فوقالعاده معنادار است. اما برای مخاطب، فقط یک لوگوی شلوغ است.
اینجا یک اشتباه بنیادی اتفاق افتاده:
ما لوگو را با داستان برند اشتباه گرفتهایم.
لوگو قرار نیست داستان را تعریف کند.
قرار است دروازهی ورود به داستان باشد.
اپل، نایک، مرسدس یا مکدونالد را تصور کنید.
اگر قرار بود لوگو تمام داستان برند را توضیح بدهد، احتمالاً امروز با یک اثر هنری چندلایه طرف بودیم!
اما این برندها یک کار مهمتر کردهاند:
معنا را در طول زمان به لوگو اضافه کردهاند، نه اینکه از روز اول تمام معنا را داخل آن فشرده کنند.
این تفاوت کوچکی نیست.
یک لوگوی خوب قرار نیست بگوید:
ببین چقدر درباره این برند اطلاعات دارم.
قرار است بگوید:
این را به خاطر بسپار.
و این شاید یکی از سختترین بخشهای برندینگ باشد:
اینکه به چیزی که برای خودمان مهم است، نه بگوییم.
نه به آن نماد اضافی.
نه به آن رنگ اضافه.
نه به آن جزئیات.
نه به وسوسهی اینکه حالا که میتونیم، پس بذاریمش توی لوگو.
چون طراحی خوب همیشه هنر اضافه کردن نیست. گاهی هنر حذف کردن است.
بهنظر شما مرز بین لوگوی معنادار و لوگوی شلوغ کجاست؟
کارفرما باید به طراح اعتماد کند یا طراح باید تمام خواستههای کارفرما را در لوگو جا بدهد؟
۷۲
۷:۰۸
اگر سینما را فقط از روی پرده نگاه کنیم،خیلی از اتفاقها را نمیبینیم.
پشت هر فیلم، آدمهایی هستند که شاید هیچوقت نامشان روی پرده دیده نشود، اما بخشی از شکل گرفتن آن فیلم بودهاند.
گروه گسترش هم در سالهای فعالیتش، در بخشهای مختلف با فیلمهایی مثل مرد عوضی، سوپراستار، آتشبس، برادرم خسرو، شیفت شب، آذر، پدر آن دیگری، آزردگان و دیازپام همکاری داشته است.
برای ما، اینها فقط چند عنوان در یک رزومه نیستند.هر کدامشان یک تجربه، یک همکاری و یک خاطرهاند.
و شاید قشنگترین قسمت ماجرا همین باشد:
گاهی کاری که انجام میدهی، جایی دیده میشود که اصلاً انتظارش را نداری؛ روی پرده سینما.
روز ملی سینما مبارک
به همه کسانی که برای ساختن یک قصه، از جلوی دوربین تا پشت آن، تلاش میکنند.
ما در گروه گسترش خوشحالیم که بخشی از این قصه بودهایم.
گستـرش، به گستردگی آرزوهای شما 
Gostareshgroup.com
@gostareshgroup
02122430200
پشت هر فیلم، آدمهایی هستند که شاید هیچوقت نامشان روی پرده دیده نشود، اما بخشی از شکل گرفتن آن فیلم بودهاند.
گروه گسترش هم در سالهای فعالیتش، در بخشهای مختلف با فیلمهایی مثل مرد عوضی، سوپراستار، آتشبس، برادرم خسرو، شیفت شب، آذر، پدر آن دیگری، آزردگان و دیازپام همکاری داشته است.
برای ما، اینها فقط چند عنوان در یک رزومه نیستند.هر کدامشان یک تجربه، یک همکاری و یک خاطرهاند.
و شاید قشنگترین قسمت ماجرا همین باشد:
گاهی کاری که انجام میدهی، جایی دیده میشود که اصلاً انتظارش را نداری؛ روی پرده سینما.
روز ملی سینما مبارک
ما در گروه گسترش خوشحالیم که بخشی از این قصه بودهایم.
🥳۲
۴۸
۹:۴۷
اولین تبلیغ تلویزیونی تاریخ فقط ۹ دلار هزینه داشت.
اما شاید ارزش واقعی آن ۹ دلار، خیلی بیشتر از چیزی بود که آن روز به نظر میرسید.
۱ ژوئیه ۱۹۴۱.
چند دقیقه قبل از شروع یک مسابقه بیسبال، تلویزیون برای اولین بار یک تبلیغ تجاری را روی آنتن برد.
یک نقشه ساده از آمریکا. یک تصویر ساعت. و یک جمله:
America runs on Bulova time.
فقط حدود ۱۰ ثانیه.
نه بازیگر معروفی وجود داشت، نه جلوه ویژهای، نه فرمولی که قبلاً جواب داده باشد، نه حتی Case Studyای که بگویند: «ببینید، این کار را انجام بدهید؛ جواب میدهد.»
برند Bulova داشت وارد رسانهای میشد که هنوز کسی نمیدانست آیندهاش چیست.
و این قسمت ماجرا برای امروز ما جالبتر است.
چند بار شده یک ایده خوب داشته باشیم، اما بگوییم:
بذار ببینیم قبلاً کسی انجامش داده؟
رقیبمون همچین کاری کرده؟
مطمئنی جواب میده؟
نمونه موفقش رو داری؟
اگر نگرفت چی؟
این سؤالها منطقیاند.
اما یک مشکل دارند:
اگر قرار باشد همیشه فقط کاری را انجام بدهیم که قبلاً جوابش ثابت شده، چه کسی قرار است اولین نفر باشد؟
امروز هر روز با رسانهها و ابزارهای تازهای روبهرو میشویم؛ از شبکههای اجتماعی جدید گرفته تا هوش مصنوعی، فرمتهای محتوایی تازه و مدلهای جدید ارتباط با مخاطب.
برای بعضیهایشان هنوز Benchmark دقیقی وجود ندارد.
و دقیقاً همینجا تصمیمگیری سخت میشود.
چون گاهی مسئله این نیست که «چه چیزی جواب میدهد؟»
مسئله این است که:
حاضریم چقدر برای فهمیدن اینکه چه چیزی جواب میدهد، آزمایش کنیم؟
برند ساعت Bulova در سال ۱۹۴۱ فقط ۹ دلار برای یک تبلیغ هزینه نکرد.
برای اولین تجربه هزینه کرد.
و شاید یکی از تفاوتهای برندهایی که جلو میافتند با برندهایی که فقط دنبالشان حرکت میکنند، همین باشد:
اولیها همیشه جواب را نمیدانند.اما حاضرند زودتر سؤال را امتحان کنند.
حالا اگر امروز یک رسانه یا ابزار کاملاً جدید وارد بازار شود که هنوز هیچ Case Study موفقی برایش وجود ندارد...
گستـرش، به گستردگی آرزوهای شما 
Gostareshgroup.com
@gostareshgroup
02122430200
اما شاید ارزش واقعی آن ۹ دلار، خیلی بیشتر از چیزی بود که آن روز به نظر میرسید.
۱ ژوئیه ۱۹۴۱.
چند دقیقه قبل از شروع یک مسابقه بیسبال، تلویزیون برای اولین بار یک تبلیغ تجاری را روی آنتن برد.
یک نقشه ساده از آمریکا. یک تصویر ساعت. و یک جمله:
America runs on Bulova time.
فقط حدود ۱۰ ثانیه.
نه بازیگر معروفی وجود داشت، نه جلوه ویژهای، نه فرمولی که قبلاً جواب داده باشد، نه حتی Case Studyای که بگویند: «ببینید، این کار را انجام بدهید؛ جواب میدهد.»
برند Bulova داشت وارد رسانهای میشد که هنوز کسی نمیدانست آیندهاش چیست.
و این قسمت ماجرا برای امروز ما جالبتر است.
چند بار شده یک ایده خوب داشته باشیم، اما بگوییم:
بذار ببینیم قبلاً کسی انجامش داده؟
رقیبمون همچین کاری کرده؟
مطمئنی جواب میده؟
نمونه موفقش رو داری؟
اگر نگرفت چی؟
این سؤالها منطقیاند.
اما یک مشکل دارند:
اگر قرار باشد همیشه فقط کاری را انجام بدهیم که قبلاً جوابش ثابت شده، چه کسی قرار است اولین نفر باشد؟
امروز هر روز با رسانهها و ابزارهای تازهای روبهرو میشویم؛ از شبکههای اجتماعی جدید گرفته تا هوش مصنوعی، فرمتهای محتوایی تازه و مدلهای جدید ارتباط با مخاطب.
برای بعضیهایشان هنوز Benchmark دقیقی وجود ندارد.
و دقیقاً همینجا تصمیمگیری سخت میشود.
چون گاهی مسئله این نیست که «چه چیزی جواب میدهد؟»
مسئله این است که:
حاضریم چقدر برای فهمیدن اینکه چه چیزی جواب میدهد، آزمایش کنیم؟
برند ساعت Bulova در سال ۱۹۴۱ فقط ۹ دلار برای یک تبلیغ هزینه نکرد.
برای اولین تجربه هزینه کرد.
و شاید یکی از تفاوتهای برندهایی که جلو میافتند با برندهایی که فقط دنبالشان حرکت میکنند، همین باشد:
اولیها همیشه جواب را نمیدانند.اما حاضرند زودتر سؤال را امتحان کنند.
حالا اگر امروز یک رسانه یا ابزار کاملاً جدید وارد بازار شود که هنوز هیچ Case Study موفقی برایش وجود ندارد...
۳۲
۶:۵۸
روزانه میلیونها چشم در اتوبانهای همت، مدرس و حکیم به بیلبوردها میدوزند... اما چند درصد از این بینندهها واقعاً به مشتری تبدیل میشوند؟
واقعیت این است که عصر تبلیغات محیطیِ یکبعدی و صرف هزینههای سنگین بدون سنجش بازگشت سرمایه (ROI) به پایان رسیده است. در بازار پررقابت پایتخت، برندهای هوشمند از استراتژی O2O (پیوند تبلیغات آفلاین به آنلاین) استفاده میکنند.
در جدیدترین مقاله وبسایت گروه گسترش، به بررسی دقیق و گامبهگام این استراتژی پرداختهایم:
اگر به دنبال اجرای یک تبلیغات گسترده در تهران هستید که نهتنها آگاهی از برند ایجاد کند، بلکه مستقیماً فروش شما را تکان دهد، خواندن این مقاله تخصصی را از دست ندهید!
۴۲
۹:۰۰
جنون سوخاری کیلویی، از صفهای طولانی تا فراموشی سریع
یک دورهای کافی بود تابلوی سوخاری کیلویی را ببینیم تا ذهنمان سریع حساب کند:
با این پول، اینهمه غذا؟!
صفها شکل گرفتند، مغازهها یکییکی اضافه شدند و مدل کیلویی خیلی زود تبدیل به یک موج جدی در بازار شد.
اما سؤال جالب اینجاست:
چرا موجی که اینقدر سریع شکل گرفت، اینقدر زود هم فروکش کرد؟
بخشی از جواب را باید در رفتار مصرفکننده پیدا کرد.
وقتی قدرت خرید پایین میآید، زیاد گرفتن با پول کمتر جذابیت زیادی پیدا میکند.
یک ظرف پر از سوخاری میتواند حتی قبل از اولین گاز، به مشتری احساس یک خرید اقتصادی بدهد.
اما همینجا یک اتفاق دیگر هم افتاد:
همه خواستند ارزانتر بفروشند.
رقیب جدید میآمد و قیمت پایینتری میگذاشت؛ رقیب بعدی باز هم پایینتر.
و وقتی دیگر جایی برای پایین آوردن قیمت باقی نماند، بعضیها سراغ خود محصول رفتند.
از متریال کم شدمقدار مرغ کمتر شدو برای اینکه محصول همچنان سنگین به نظر برسد، حجم آرد سوخاری بیشتر شد.
نتیجه؟
مشتری به جای اینکه احساس کند با یک خرید اقتصادی، مقدار بیشتری مرغ سوخاری گرفته، کمکم با محصولی مواجه شد که بخش قابلتوجهی از وزنش را پوشش سوخاری تشکیل میداد.
اینجاست که یک تفاوت مهم بین محصولی که میفروشیم و برندی که میسازیم خودش را نشان میدهد.
وقتی مزیت اصلی یک کسبوکار فقط قیمت و حجم باشد، خیلی راحت وارد مسابقهای میشود که هر رقیبی میتواند وارد آن شود.
قیمت پایینترحاشیه سود کمترفشار برای کاهش هزینهتغییر در مواد اولیهافت کیفیتنارضایتی مشتری.
و در نهایت، چیزی که قرار بود مزیت رقابتی باشد، تبدیل میشود به دلیل از دست دادن مشتری.
سوخاری کیلویی برای بخشی از بازار یک هوس بازار (Fad) بود، نه الزاماً یک رفتار مصرفی پایدار.
و شاید مهمترین درس این موج همین باشد:
بازار ممکن است عاشق ارزانتر و بیشتر شود،اما برای ماندگاری، به دلیل بیشتری برای انتخاب نیاز دارد.
برندهای ماندگار فقط محصول نمیفروشند.
آنها برای مشتری دلیل انتخاب، تجربه متفاوت و ارزشی میسازند که بهسادگی قابل کپی نباشد.
شاید کیلویی یک مدل فروش باشد.اما برند، دلیل برگشتن مشتری است.
گستـرش، به گستردگی آرزوهای شما 
Gostareshgroup.com
@gostareshgroup
02122430200
یک دورهای کافی بود تابلوی سوخاری کیلویی را ببینیم تا ذهنمان سریع حساب کند:
با این پول، اینهمه غذا؟!
صفها شکل گرفتند، مغازهها یکییکی اضافه شدند و مدل کیلویی خیلی زود تبدیل به یک موج جدی در بازار شد.
اما سؤال جالب اینجاست:
چرا موجی که اینقدر سریع شکل گرفت، اینقدر زود هم فروکش کرد؟
بخشی از جواب را باید در رفتار مصرفکننده پیدا کرد.
وقتی قدرت خرید پایین میآید، زیاد گرفتن با پول کمتر جذابیت زیادی پیدا میکند.
یک ظرف پر از سوخاری میتواند حتی قبل از اولین گاز، به مشتری احساس یک خرید اقتصادی بدهد.
اما همینجا یک اتفاق دیگر هم افتاد:
همه خواستند ارزانتر بفروشند.
رقیب جدید میآمد و قیمت پایینتری میگذاشت؛ رقیب بعدی باز هم پایینتر.
و وقتی دیگر جایی برای پایین آوردن قیمت باقی نماند، بعضیها سراغ خود محصول رفتند.
از متریال کم شدمقدار مرغ کمتر شدو برای اینکه محصول همچنان سنگین به نظر برسد، حجم آرد سوخاری بیشتر شد.
نتیجه؟
مشتری به جای اینکه احساس کند با یک خرید اقتصادی، مقدار بیشتری مرغ سوخاری گرفته، کمکم با محصولی مواجه شد که بخش قابلتوجهی از وزنش را پوشش سوخاری تشکیل میداد.
اینجاست که یک تفاوت مهم بین محصولی که میفروشیم و برندی که میسازیم خودش را نشان میدهد.
وقتی مزیت اصلی یک کسبوکار فقط قیمت و حجم باشد، خیلی راحت وارد مسابقهای میشود که هر رقیبی میتواند وارد آن شود.
قیمت پایینترحاشیه سود کمترفشار برای کاهش هزینهتغییر در مواد اولیهافت کیفیتنارضایتی مشتری.
و در نهایت، چیزی که قرار بود مزیت رقابتی باشد، تبدیل میشود به دلیل از دست دادن مشتری.
سوخاری کیلویی برای بخشی از بازار یک هوس بازار (Fad) بود، نه الزاماً یک رفتار مصرفی پایدار.
و شاید مهمترین درس این موج همین باشد:
بازار ممکن است عاشق ارزانتر و بیشتر شود،اما برای ماندگاری، به دلیل بیشتری برای انتخاب نیاز دارد.
برندهای ماندگار فقط محصول نمیفروشند.
آنها برای مشتری دلیل انتخاب، تجربه متفاوت و ارزشی میسازند که بهسادگی قابل کپی نباشد.
شاید کیلویی یک مدل فروش باشد.اما برند، دلیل برگشتن مشتری است.
۱۷
۶:۰۵