گ

گذار از بحران

۲۵۴ عضو
گذار از بحران
undefined به نام خدا undefinedجنگ ناملموسی که آرام‌آرام «جمع بودن» ما را می‌گیرد undefinedبخش اول این روزها ذهن خیلی از ما درگیر جنگ ایران، آمریکا و اسرائیل است. طبیعی هم هست. جنگ سخت، چون اثراتش عینی‌تر و ملموس‌تر است، زودتر دیده می‌شود. صدای انفجار، ناامنی، فشار اقتصادی، التهاب روانی و هزار اثر مستقیم و غیرمستقیم دیگر، باعث می‌شود آدم‌ها خطر را حس کنند و برای مواجهه با آن آماده‌تر شوند. اما کنار این جنگ سخت، انگار یک جنگ دیگر هم در جریان است؛ جنگی که شاید در بلندمدت حتی خطرناک‌تر باشد، اما چون آرام‌تر و پنهان‌تر پیش می‌رود، کمتر دیده می‌شود. جنگی علیه «جمع بودن» ما. انگار بخشی از پروژه‌ی قدرت‌های سلطه‌گر خارجی و حتی بعضی سازوکارهای غلط داخلی، این است که آدم‌های این جامعه را آرام‌آرام از هم جدا کنند. یک جا این جداسازی خودش را در خیابان نشان می‌دهد؛ اینکه مردم کنار هم نایستند، مطالبه‌ی مشترک نداشته باشند و بر سر امنیت، عزت و اقتدار ملی به یک فهم مشترک نرسند. اما لایه‌ی عمیق‌تر ماجرا، خیلی آرام‌تر و بنیادی‌تر در حال رخ دادن است: تهی کردن محیط‌های تربیتی ما از امکان «تجربه‌ی جمعی». یعنی هرچه بیشتر، بچه‌های ما از تجربه‌ی «با هم بودن» دور شوند و هرچه بیشتر به سمت فردگراییِ جداافتاده رانده شوند. مسئله فقط آموزش نیست؛ مسئله «جمع‌پذیری» است اگر دقیق نگاه کنیم، بچه‌های ما امروز عمدتاً در دو محیط اصلی باید «جمع‌پذیری» را یاد بگیرند: خانه و خانواده مدرسه و گروه دوستانه اما واقعیت این است که هر دو محیط، سال‌هاست دچار فرسایش شده‌اند. خانواده‌ها آرام‌آرام کوچک‌تر، پراکنده‌تر و اتمی‌تر شده‌اند. خانه‌ای که زمانی محل زندگی جمعی بود، برای خیلی‌ها دارد تبدیل می‌شود به چیزی شبیه خوابگاه. پدر، مادر و فرزند، گاهی فقط چند ساعت محدود در شبانه‌روز کنار هم‌اند و کم‌کم رابطه‌ها هم دارد از یک رابطه‌ی انسانی و عاطفی، به رابطه‌ای شبیه چرخ‌دنده‌های یک ماشین اقتصادی تبدیل می‌شود. از آن طرف، مدرسه هم... @gozarazbohran
undefinedجنگ ناملموسی که آرام‌آرام «جمع بودن» ما را می‌گیرد
undefinedبخش دوم

از آن طرف، مدرسه هم روزبه‌روز بیشتر از امکان تجربه‌ی جمعی خالی می‌شود.البته این اتفاق معمولاً با ادبیات جذابی توجیه می‌شود:دیجیتالی شدنبه‌روز شدن آموزشآموزش شخصی‌سازی‌شدهتوسعه‌ی هوش مصنوعیآمادگی برای دنیای آینده
همه‌ی این‌ها در ظاهر حرف‌های درستی‌اند.اما مسئله اینجاست که ما تقریباً بدون هیچ طراحی تربیتیِ جدی، داریم آموزش را به سمت نوعی «یادگیری فردیِ جداافتاده» هل می‌دهیم.
یعنی آرام‌آرام مدرسه برای خیلی از بچه‌ها فقط به جایی تبدیل می‌شود که:«من باید درس خودم را بخوانم،نمره‌ی خودم را بگیرمو مسیر شخصی خودم را جلو ببرم.»
مسئله فقط اتحاد ملی نیستگاهی وقتی از «تربیت در جمع» حرف می‌زنیم،تصور می‌شود صرفاً درباره‌ی اخلاق یا وحدت اجتماعی حرف می‌زنیم.در حالی که مسئله بسیار عمیق‌تر است.
اگر بچه‌های ما از تجربه‌ی واقعیِ زندگی جمعی محروم شوند، فقط در حوزه‌ی اخلاق اجتماعی آسیب نمی‌بینند بلکه حتی در اقتصاد آینده هم دستشان خالی خواهد بود.
چرا؟چون یکی از مهم‌ترین مهارت‌های دنیای آینده،توانایی کار و تعامل جمعی است.اقتصاد امروز و فردا، بیش از هر زمان دیگری به آدم‌هایی نیاز دارد که بتوانند:با آدم‌های متفاوت کار کنندمذاکره کننداختلاف را مدیریت کنندتوافق بسازندپروژه‌ی مشترک جلو ببرندو در دل رابطه‌های انسانی، مسئله حل کننداین‌ها چیزهایی نیست که در تنهایی یاد گرفته شود.
نکته‌ی جالب اینجاست که برخلاف تصور رایج،طبقات مرفه جامعه اتفاقاً خیلی خوب اهمیت این «جمع‌پذیری» را فهمیده‌اند.برای همین است که فقط به آموزش فردی بچه‌هایشان اکتفا نمی‌کنند.
آن‌ها معمولاً تلاش می‌کنند بچه‌هایشان:در مدرسه‌های خاص با زیست جمعی پررنگ‌تر باشنددر فعالیت‌های گروهی شرکت کنندتجربه‌های مشترک واقعی داشته باشندو مهارت تعامل اجتماعی را از سن پایین تمرین کنندیعنی دقیقاً همان چیزی که دارد از طبقه‌ی متوسط و ضعیف جامعه گرفته می‌شود.
شاید مسئله‌ی اصلی عدالت همین‌جاستما معمولاً عدالت آموزشی را فقط در کیفیت درس و امکانات می‌بینیم.اما شاید یکی از مهم‌ترین ابعاد عدالت،دسترسی برابر به «تجربه‌ی تربیت در جمع» باشد.
اگر مدرسه از یک محیط زنده‌ی اجتماعی،به یک فضای صرفاً آموزشی و فردمحور تبدیل شود،شکاف‌های اجتماعی و اقتصادی آینده عمیق‌تر خواهد شد.
چون آن چیزی که می‌تواند فاصله‌های طبقاتی را تا حدی ترمیم کند، فقط پول یا محتوا نیست؛بلکه توانایی زیستن، تعامل و رشد در دل جمع است.مسئله‌ای که باید جدی‌تر گرفته شود ولی انگار ما بنایی بر جدی گرفتنش نداریم...

@gozarazbohran

۷۹۵

۱۳:۰۹

thumbnail
به نام خدا واقعا قراره چیزی عوض بشه...؟؟؟!!!
من سن زیادی ندارم همش چند سالی میشه که توی سیاست، یه ذره هر رو از بر تشخیص میدم ولی با همه‌ی اینا، خیلی برام جالب و البته عیجبه که بارها و بارها، توی دوره‌های مختلف سیاسی، با اصل امام‌زاده ساختن از عاملیت‌های سیاسی مواجه شدم 
این روزا برام عجیبه که قالیباف‌چی‌هایی که دوره ریاست جمهوری رییسی، روشن‌فکر بودن و توی نقد کردن، از هیچ چیز کم نمیذاشتن، حالا که قالیباف رییس جمهور که نه، رییس مجلس که نه، داره توی مسئولیت‌های مختلف دور دور می‌کنه، به ادبیات تحجر رو آوردن و با نقل قول از هرکس و ناکسی، سعی می‌کنن، حضرت باقر رو مبرا از هر نقد و اشکالی نشون بدن
از اون طرف هیچ وقت باورم نمیشد که پایدارچی‌ها و نویسنده‌های رسانه‌ای مثل رجانیوز، این قدر روشن‌فکر بشن و از جمهوریت و حق نقد در روزهای جنگ بگن آدمایی که تا شهید رییسی زنده بود، از این بنده خدا، بت اعظم و پیغمبر زمان ساخته بودن و به هرکس که نقدش می‌کرد، تو دهنی میزدن، حالا شدن یه لشکر روشن‌فکر و حرفایی می‌زنن که هیچ جوره به کارنامه دیروزشون توی دنیای سیاست نمی‌خوره 
حالا این حرفا واقعا فایده‌ای هم داره؟واقعا افتادن وسط این بازی پرتناقض، ممکنه که یه جایی به درست شدن اوضاع و برافتادن این فرهنگ امامزاده ساختن، منجر بشه؟
راستش فهمم اینه که ماجرا خیلی ریشه‌دارتر از این حرفاست که فکر کنیم با تغییر ابراهیم و باقر و مسعود و سعید، قراره اتفاق اساسی و خاصی رقم بخوره هم مسعود و باقر و دور و اطرافیانشون، هم ابراهیم و سعید و دور و اطرافیانشون، توی یه فرهنگ مشترک بار اومدن؛فرهنگ مشترکی که توش کار مشترک و نقد سازنده و همدلی و همکاری، خیلی چیز جا افتاده‌ای نیست
فرهنگ مشترکی که توش یه خدایی باید اون بالا باشه، یه پیامبری این وسط و یه امام پایین‌تر و یه امام زاده‌ای پایین‌تر و یه غلام امام زاده و ... همین‌طور تا پایین، که تهش آدما حرف هم رو بخونن و باهم همکاری کنن و تهش اگه هم کسی این سلسله‌مراتب رو قبول نداشت، با هزارتا وجه مشترک دیگه، دشمن فرضش کنن و از دشمن واقعی بیشتر بکوبنش و نابودش کنن.
اگر قراره چیزی تغییر کنه، باید این فرهنگ عمومی و فراگیر عوض بشه؛ باید مدل تربیت رسمی و تربیت عمومی یه تغییری بکنه و الا تو بگو از کشور دیگه که چه عرض کنم، از کره ماه هم سیاستمدار بیاریم، بعد یه مدتی حتی اگه خودش توی این بازی نیوفته، قطعا دور و اطرافیانش براش همچین دم و دستگاهی راه میندازن و سر دراز این قصه، همین‌طور دراز باقی می‌مونه...

 @gozarazbohran
undefined۴
undefined۱

۵۴۰

۱۲:۱۹

thumbnail
به نام خداماجرای نخبگی و معرفی یه کتاب ویژه...
می‌خوام ناظر به شروع نمایشگاه مجازی کتاب، یه کتاب خیلی ویژه رو معرفی کنم منتهی قبل از ورود به معرفی، دوست دارم یه سوالی رو مطرح کنم؛ این سوال که: به نظر شما نخبه بودن یعنی چی؟اصلاً به چه کسی میگیم «نخبه»؟
اگر بخوام یه کتاب معرفی کنم که واقعاً می‌تونه نگاه متفاوتی درمورد جواب این سوال بهمون بده، کتاب «تندتر از عقربه‌ها حرکت کن» هستش.کتابی که روایت زندگی نوید نجات‌بخشه؛ کسی که اگر توی مدرسه و دانشگاه کنارش می‌نشستی، احتمالاً به نظرت یه آدم کاملاً معمولی می‌اومد.نه از اون نابغه‌های کلیشه‌ای فیلم‌ها بود، نه شبیه تصویر رایجی که سال‌ها از «نخبگی» توی ذهنمون ساختن.
اما همین آدم معمولی، بعدها توی یکی از بحرانی‌ترین دوره‌های کشور، وقتی حتی ابتدایی‌ترین تجهیزات پزشکی به ایران فروخته نمی‌شد، همراه تیمش وایستاد و رفت سراغ ساخت پیشرفته‌ترین تجهیزات پزشکی.نه برای رزومه.نه برای مهاجرت.نه برای مدال و تشویق.بلکه برای حل یک مسئله واقعی توی زندگی روزمره مردم
شاید دقیقاً همین‌جا باید دوباره از خودمون بپرسیم:چه کسی به ما یاد داد نخبه یعنی کسی که فقط بیشتر می‌دونه؟کسی که مقاله بیشتری نوشته،یا اطلاعات بیشتری توی ذهنش انبار شده؟
چطور شد که «حل مسئله» آروم‌آروم تبدیل شد به «انبار اطلاعات» ساختن؟و چرا خروجی بخش مهمی از نظام آموزشی ما، آدمایی شدن که قرار نیست نسبتی با مسئله‌های واقعی جامعه پیدا کنن؟
ما سال‌هاست بچه‌ها را برای رقابت تربیت می‌کنیم، نه برای مسئولیت.برای جلو زدن، نه برای ایستادن پای یک مسئله واقعی.برای ساختن رزومه، نه برای ساختن کشور.
درحالی‌که آدمایی مثل نوید نجات‌بخش یا حسن تهرانی‌مقدم، تعریف دیگری از نخبگی رو جلوی چشم ما گذاشتن:آدمایی که مسئله مردم رو مسئله خودشون می‌دونن و توی مسیر حل این مسائل:اگر لازم باشه از دانشگاه یاد می‌گیرن،اگر لازم باشه از صنعت،اگر لازم باشه از میدان جنگ.هزار بار زمین می‌خورن،هزار بار تحقیر می‌شن،هزار بار این رو میشنون که «نمیشه»،اما باز ادامه می‌دن.چون مسئله‌داشتن و وایستادن پای مسئله‌ها براشون مهمتر از پرستیژ علمی و عنوان و رتبه است.
این روزها هم دوباره فصل آزمون مدارس تیزهوشان و نمونه دولتی رسیده.
شاید بد نباشه ما معلما و والدین، کمی عمیق‌تر به این فکر کنیم که دقیقاً چرا این‌قدر برامون مهمه که بچه‌ها وارد این مدارس بشن؟

واقعاً ته ذهنمون چی میگذره؟
می‌خوایم مسیر خدمت کردنشون به مردم و کشور هموارتر بشه؟
یا فقط می‌خوایم یک برچسب «نخبه» بگیرن و تا یک عمر، جامعه در خدمت اونا باشه؟!


@gozarazbohran
undefined۲

۶۳۶

۱۵:۴۷

گذار از بحران
undefined صبحی بالاخره قسمت ۴۳ انیمه one piece رو تموم کردم حالا اینکه میگم ۴۳، این قسمت آخرش نیست و انیمه، هزار و خرده‌ای قسمتش منتشر شده و این ۴۳ درواقع پایان یکی از صدها ماجراجویی هست که کاپیتان لوفی و تیمش دارن راستش اینجا نمی‌تونم دقیق باز کنم که داستان چطوری شروع میشه و چی شده تا به قسمت ۴۳ رسیده، چیزی که می‌خوام راجع بهش بنویسم یه جور الگو هست که توی ماجراجویی های مختلفی که لوفی و تیمش تا اینجا انجام دادن، دائم تکرار شده، اون چیه؟ یه قهرمان و آدمای اطرافش با ضدقهرمانا و آدمای شرور مواجه میشن و دونه دونه کنارشون می‌زنن و توی بعضی جاها، این ضد قهرمانا روی یه عده مردم معمولی تسلط دارن و خب وقتی سقوط می‌کنن، مردم جشن می‌گیرن و هورا میکشن که بله، منجی از راه رسید و آزاد شدیم و از همین حرفا و خب چیزی هم که توی هر ماجراجویی به چشم میاد اینه که اینا آزاد شدن ولی نکته‌ای که امروز صبح بعد از تماشای یکی از این جشنای آزادی به ذهنم اومد این بود که به فرض اگر چند وقت دیگه به یکی از این جوامع آزاد سر بزنیم، آزاد بودنشون هنوز ادامه‌داره یا این که بعد از یه مدت دوباره ازادی‌شون رو دادن دست یکی دیگه و آش همون آش و کاسه همون کاسه است؟ همه‌ی اینا ذهنم رو میبره سمت چهار ورق تاریخی که تا حالا خوندم و می‌بینم انصافا آزادی، سوقاتی نیست که یه منجی از پس پرده غیبت و ناکجاآباد با خودش بیارتش و به یه جامعه بده، آزادی یه جور چاه عمیق توی دل جامعه است که مردم خود اون جامعه باید حفرش کنن و برای اینچ به اینچ عمیق شدن و به آب نزدیک شدنش، باید عرق بریزن و هزینه بدن؛ اگر جامعه‌ای این چاه رو حفر کرد، به قدر عمق اون به یه آزادی نسبتاً پایدار میرسه؛ چرا نسبتا پایدار؟ چون خب ممکنه نسل‌های بعدی تصمیم بگیرن به جای عمیق‌تر کردن این چاه، توش خاک بریزن و کورش کنن! می‌دونید حرف حسابی که توی سرم هست، چیه؟ حرف حسابم اینه که راستش من با قهرمانا و با خلاصه کردن داستان تغییر اجتماعی توی سکانس مربوط به جشنی که جامعه بعد از سقوط دیکتاتور می‌گیره، مشکل دارم خیلی ساده میشه سکانسی رو تصور کرد که دوباره برگردیم بین همین مردمی که سقوط دیکتاتور قبلی رو جشن گرفته بودن و ببینیم یه دیکتاتور دیگه منتهی با یه سر و شکل متفاوت رو خودشون بالاسر خودشون نشونده باشن چرا؟ چون زیست روزمره و عادت این مردم با زیست زیرسایه‌ی اقابالاسرا و دیکتاتورا خو گرفته و اساسا نمی‌تونن بدون آقا بالاسر و سگ دو زدن برای سهم از پیش مشخص دیکتاتور، نون شب خودشون رو هم دربیارن و شب سر راحت روی بالش بذارن... @gozarazbohran
یادتونه قبلا یه بار راجب وان‌پیس حرف زدم این پست پایین رو ببینید به نظرم بد نیستundefinedundefined

۵۰

۱۸:۳۴

بازارسال شده از アニメの世界/دنیای انیمه
thumbnail
چند ماه پیش یه اتفاق عجیب توی اعتراضات چندتا کشور آسیایی افتاد.توی خیابون‌های اندونزی و نپال، بین دود و درگیری و جمعیت معترض، یه پرچم دیده میشد و اون:
پرچم دزدای دریایی کلاه‌حصیری
همون جمجمه‌ای که کلاه حصیری لوفی رو سرشه.
اولش خیلی‌ها فکر کردن فقط یه شوخی اینترنتیه یا چندتا فنِ انیمه دارن ترند می‌سازن؛ولی وقتی تصاویر بیشتری منتشر شد معلوم شد ماجرا بیشتر از این حرفاست.
توی اندونزی، دانشجوها و جوون‌ها این پرچم رو توی تجمعات ضد فساد و اعتراضات مردمی بالا بردن.توی نپال حتی تصاویرش روی دروازه‌های اطراف پارلمان دیده شد؛ وسط اعتراضاتی که به درگیری شدید، کشته و زخمی شدن مردم و استعفای سیاسی ختم شد.
و سؤال اصلی اینجاست:
چرا بین این همه نماد سیاسی، نسل جدید رفت سراغ پرچم وان‌پیس؟
#وان_پیسhttps://ble.ir/donyayeanime

۵

۱۸:۳۴

بازارسال شده از アニメの世界/دنیای انیمه
thumbnail

۵

۱۸:۳۴

thumbnail
به نام خداتربیت دینی؛
جزئی از برنامه درسی یا روحِ حاکم بر مدرسه؟!

یکی از دغدغه‌های جدی و ارزشمند بخش بزرگی از اندیشه‌ورزهای تربیتی، خصوصاً نیروهای دغدغه‌مند انقلابی، مسئله‌ی «تربیت دینی» بچه‌ها در مدرسه است.
این دغدغه، دغدغه‌ی مهمی است.این‌که مدرسه فقط محل انتقال دانش نباشد و بتواند انسان تربیت کند، احتمالاً یکی از اساسی‌ترین نگرانی‌های هر کسی است که به آینده‌ی جامعه فکر می‌کند.
اما مسئله از جایی شروع می‌شود که از مدل تحقق این دغدغه سؤال می‌کنیم.اگر بپرسیم:«برای تحقق تربیت دینی و اخلاقی در مدرسه چه باید کرد؟»
در خیلی از مواقع، پاسخ‌ها حول چند محور مشخص می‌چرخد:حفظ و تقویت معاونت پرورشیحضور یک نیروی انقلابی در این معاونتتقویت زنگ دینییا نظارت بیشتر نیروهای حوزوی بر کتاب‌های درسی، مخصوصاً کتاب دینی
گاهی حتی موفقیت یک جریان تربیتی، در این تعریف می‌شود که مثلاً:«ما توانستیم معاونت پرورشی را در فلان ساختار احیا کنیم»یا«یکی از نیروهای حوزوی وارد سازمان پژوهش و تدوین کتاب‌های درسی شد.»
اما واقعاً مسئله‌ی تربیت دینی در مدرسه، این است؟تربیت، با «ملکه» ساخته می‌شود نه با «محتوا»نکته‌ی عجیب اینجاست که بخش زیادی از همین دوستان، خودشان با مبانی انسان‌شناسی اسلامی و تربیت دینی آشنا هستند.
هم در سنت فلسفی ما و هم در روایات و اخلاق اسلامی، بارها بر این مسئله تأکید شده که تربیت، مبتنی بر شکل‌گیری «ملکه» است.
ملکات اخلاقی نه با شنیدن صرف، بلکه با تکرار، عادت و زیست روزمره ساخته می‌شوند.یعنی انسان با یک ساعت موعظه در هفته متخلق نمی‌شود.اخلاق، در دلِ نوع زندگی کردن ساخته می‌شود.در دلِ تجربه‌های مکرر.در دلِ مواجهه‌ی روزمره با جهان.در دلِ رابطه‌ها، تصمیم‌ها، همکاری‌ها، رقابت‌ها، شکست‌ها و مسئولیت‌ها.
مسئله‌ی اصلی همین‌جاستما سال‌هاست تربیت دینی را تبدیل کرده‌ایم به:یک زنگ درسییک معاونتیک زنگ فوق‌برنامهیا یک بخش در کنار بقیه‌ی بخش‌های مدرسهیعنی دقیقاً همان کاری را کرده‌ایم که نباید می‌کردیم.تربیت دینی را در عرضِ آموزش ریاضی، علوم، فارسی و فیزیک قرار داده‌ایم.
در حالی که اگر تربیت دینی واقعاً قرار است «تربیت» باشد، نباید یک جزء از برنامه‌ی مدرسه باشد؛ بلکه باید مثل یک روح، بر کلِ حیات مدرسه حاکم باشد.یعنی اخلاق، معنویت و شریعت، باید در نحوه‌ی زیستن مدرسه ظهور پیدا کند، نه فقط در کتاب دینی.
معنویت باید وارد متنِ زندگی مدرسه شوداگر مدرسه‌ای واقعاً تربیت دینی داشته باشد، این مسئله فقط در زنگ دینی‌اش معلوم نمی‌شود.بلکه در همه‌چیز خودش را نشان می‌دهد:در نحوه‌ی تعامل معلم و دانش‌آموزدر مدل رقابت و همکاریدر شیوه‌ی ارزشیابیدر تجربه‌ی عدالتدر نحوه‌ی حل تعارضدر مسئولیت‌پذیری جمعیحتی در مدل تدریس ریاضی و علومیعنی دانش‌آموز باید اخلاق را «زندگی» کند، نه این‌که فقط درباره‌اش مطلب حفظ کند.
یکی از ریشه‌های شکست برنامه‌های پرورشی همین‌جاستگاهی تصور می‌شود که عدم موفقیت برنامه‌های دینی و پرورشی، صرفاً ناشی از فاصله گرفتن نسل جدید از دین است.شاید مسئله‌ی اصلی، خودِ مدل طراحی ما باشد.ما خودمان تربیت دینی را به یک بخش فرعی و جداافتاده تبدیل کرده‌ایم.
طبیعی است که وقتی بچه احساس کند:«اخلاق و دین فقط مربوط به یک ساعت خاص و یک آدم خاص است»، این مسئله به متن زندگی او وارد نمی‌شود.در چنین وضعیتی،دانش‌آموز یاد می‌گیرد:ریاضی برای زندگی واقعی استعلوم برای آینده استمهارت برای بازار کار استاما دین، مربوط به یک بخش جدا و محدود استو این دقیقاً یعنی شکست تربیت دینی.
اگر قبول کنیم که تربیت دینی باید روح حاکم بر کل مدرسه باشد، دیگر نمی‌شود صرفاً با اضافه کردن چند نیروی پرورشی یا چند روحانی، مسئله را حل کرد.اتفاقاً در این مدل، حوزه‌ی علمیه و نیروهای دینی،وارد یک رقابت بسیار جدی‌تر و واقعی‌تر می‌شوند.
رقابت بر سر اینکه چه کسی می‌تواند مدلی از مدرسه‌داری و کلاس‌داری طراحی کند که در آن:معنویتاخلاقشریعتو مهارت‌های انسانیبه شکل طبیعی در متن آموزش و زندگی روزمره جریان پیدا کند.یعنی مسئله دیگر فقط «تولید محتوا» نیست؛مسئله، طراحی یک «زیست تربیتی» است.
شاید مسئله‌ی اصلی آموزش و پرورش ما همین باشد:ما هنوز نفهمیده‌ایم که تربیت دینی، بیش از آن‌که یک «درس» باشد، یک «سبک زیستن» است.تا وقتی مدرسه، خودش حامل این زیست نباشد،بعید است صرفِ تقویت زنگ دینی یا معاونت پرورشی، معجزه‌ای ایجاد کند.

@gozarazbohran
undefined۸

۷۱۵

۱۶:۵۳

thumbnail
الٰهِى مَا أَلْطَفَكَ بِى مَعَ عَظِيمِ جَهْلِى! وَمَا أَرْحَمَكَ بِى مَعَ قَبِيحِ فِعْلِى! إِلٰهِى مَا أَقْرَبَكَ مِنِّى وَأَبْعَدَنِى عَنْكَ!
معبودم، چه لطف عظیمی به من داری، باوجود این نادانی فوق‌العاده من! و چه‌قدر با من مهربانی، با این همه عمل زشت من! معبودم تو چقدر به من نزدیکی و من چقدر از تو دورم!
خیلی التماس دعاundefinedundefined

۵۰

۱۳:۴۶

thumbnail
به نام خداذهنِ صفر و یکی؛
ریشه‌ی خیلی از شکست‌های تربیتی و مدیریتی...

یکی از مهم‌ترین مهارت‌هایی که توی مدیریت، تربیت، کار جمعی و حتی روابط انسانی بهش احتیاج داریم، «توانایی نگه‌داشتن چند احتمال مختلف به‌صورت هم‌زمان توی ذهنه»
ما معمولاً دوست داریم دنیا ساده باشه:یا همه‌چیز خوبهیا همه‌چیز خراب شده و از دست رفته
برای همین، به‌محض این که اولین بحران توی یک رابطه، یک مدرسه، یک مجموعه یا حتی یک پروژه‌ی تربیتی پیش میاد،ذهن‌مون خیلی سریع میره سمت نسخه‌های صفر و یکی:«این مدل جواب نمیده»«این آدم مناسب نیست»«این سیستم باید کامل عوض بشه»«باید از اول یک ساختار جدید ساخت»
درحالی که واقعیت،معمولاً خیلی پیچیده‌تر از این دوگانه‌های ساده است.بخش مهمی از بلوغ ذهنی، این نیست که آدم فقط «ایده‌های خوب» داشته باشه بلکه اینه که بتونه هم‌زمان، چند سناریوی متفاوت رو کنار هم نگه داره، هزینه و فایده‌ی هرکدوم رو بسنجه و اسیر اولین احساس لحظه‌ای یا اولین تحلیل ساده نشه.
خیلی وقت‌ها، مسئله این نیست که یک رابطه یا یک مجموعه باید نابود بشه بلکه شاید مدل ارتباط باید تغییر کنه، نقش‌ها باید بازتعریف بشن، توقعات باید تنظیم بشن یا اولویت‌ها باید دوباره چیده بشن.اما دیدن این مسیرهای میانی، کارِ یه ذهنِ آموزش‌ندیده و ناآماده نیست...
این مسئله، توی مدیریت و‌حکمرانی خودش رو خیلی عمیق‌تر نشان می‌ده.خیلی‌ها با نیت خوب، با آرمان‌های بزرگ و با تصویرهای ایده‌آل وارد میدان میشن.فکر می‌کنن:«اگر ما مسئول بشیم، همه‌چیز درست میشه»اما واقعیتِ میدان، پر از انتخاب‌هایی هست که هیچ‌کدوم کامل نیستن.هر تصمیم، یک جا رو اصلاح می‌کنه و هم‌زمان ممکنه جای دیگه‌ای هزینه تولید کنن.مدیریت واقعی، یعنی توانایی حرکت‌کردن وسطِ همین پیچیدگی‌ها، نه فرار به سمت نسخه‌های ساده و رمانتیک!
یکی از دلایلی که بعضی پروژه‌های تربیتی، آموزشی یا فرهنگی بعد از مدتی قفل میشن، همینه:ذهن بعد از اولین انتخاب روی همون مسیر فریز میشه.درحالی که دنیای واقعی، مدام درحال تغییره و آدمی که نتونه دوباره احتمال‌های تازه رو ببینه، کم‌کم از واقعیت‌ها عقب می‌افته.
شاید برای همین، خوندن تجربه‌ی آدم‌هایی که قبل از ما وارد میدان شدن، می‌تونه مهم و بدردبخور باشه.خصوصاً توی آموزش و تربیتاین که فقط آرمان‌ها و شعارها رو نبینیم، بلکه ببینیم در میدان واقعیت: با چه پیچیدگی‌هایی روبه‌رو شدن،کجاها اشتباه محاسباتی داشتن،کجاها مجبور شدن بین چند گزینه‌ی ناقص انتخاب کنن،و چطور فهمیدن که«واقعیت»، خیلی پیچیده‌تر از نسخه‌های روی کاغذه...

@gozarazbohran
undefined۴

۵۲۹

۹:۵۱

وسط این تعارض سلایق باید از اون رهبری هوشمندانه‌ای لذت برد که از این سازهای متنوع و بعضاً متعارض سیاسی، نوعی سمفونی هماهنگ ساخته
چیزی که داشتیم و کمتر می‌فهمیدیمش حالا اما شاید مجال خوبیه تا بهتر بفهمیمش
این که رهبری واقعی، جاده صاف کردن برای یک سلیقه و یک ساز بخصوص نیسترهبری واقعی اونجاست که سازهای متعارض رو وادار کنه تا برای اثبات خودشون به پیروی سفت و سخت از سلیقه‌شون ادامه بدن و از این تعارض حاکم در سمفونی، نه حس عقب‌افتادگی داشته باشن و نه حس غرور و جلو افتادن
این نعمت جدیدی در تاریخ سیاسی ایران مدرنه همون چیزی که فراگیر شدنش در حوزه‌های مختلف حکمرانی، این ملت رو از خاک به افلاک می‌رسونه البته به شرطی که نخبگان و از اون مهمتر مردم، در وضعیت خودآگاه بفهمنش و بودنش رو احساس کنن...

@gozarazbohran

۳۳۲

۲۰:۴۵