به نام خدامشکل، اختلاف نظر نیست...
یکی از بزرگترین اشتباههایی که این روزها توی تحلیلهای سیاسی میبینیم، اینه که وحدت رو با همنظر بودن یکی میگیریم.انگار اگر جامعهای متحد باشه، همه باید دقیقاً یک جور فکر کنن، یک جور تحلیل داشته باشن و به یک نتیجه برسن.
در حالی که چنین چیزی نه ممکنه و نه حتی مطلوب.اصلاً اختلافنظر، نتیجهی طبیعی زندگی اجتماعیه.آدمها از جایگاههای متفاوتی به مسائل نگاه میکنن، اطلاعات متفاوتی دارن، تجربههای متفاوتی پشت سر گذاشتن و با فیلترهای تربیتی، فرهنگی و اقتصادی متفاوتی دنیا رو میبینن.طبیعیه که تحلیلهاشون هم یکسان نباشه.
مسئله اصلی، وجود اختلافنظر نیست.مسئله اینه که آیا ما بلدیم با این اختلافنظر زندگی کنیم یا نه.
یکی از ضعفهای جدی فضای فکری و سیاسی ما اینه که هنوز یاد نگرفتیم ایدههای خودمون رو از بیرون نگاه کنیم.یعنی لحظهای از موضع خودمون فاصله بگیریم و از خودمون بپرسیم:اگر من جای طرف مقابلم بودم، همین مسئله رو چطور میدیدم؟کدوم بخش حرف من، واقعاً با سطح مسئولیت و اطلاعات اون فرد تناسب داره و کدوم بخش، فقط از فاصلهای دور مطرح شده؟
این همون چیزیه که توی علوم شناختی بهش «فراشناخت» میگن؛ توانایی نگاه کردن به فکر خود، از بیرون.
نبودن این مهارت، فقط کیفیت تحلیلهای ما رو پایین نمیاره.کمکم، منطق گفتوگوی جامعه رو هم تغییر میده.به جای اینکه ایدهها با هم رقابت کنن، آدمها با هم وارد جنگ میشن.به جای اینکه درباره درستی یا نادرستی یک تصمیم حرف بزنیم، درباره خوب یا بد بودنِ صاحب آن تصمیم قضاوت میکنیم.نتیجه هم مشخصه؛هر کس با ما موافق بود، خیرخواه و انقلابی است.هر کس مخالفت کرد، خائن یا نادان.
این منطق شاید در مواجهه با دشمن بیرونی تا حدی قابل فهم باشه، اما وقتی وارد فضای داخلی جامعه میشه، آرامآرام فرهنگ مشارکت رو از بین میبره.دیگه کسی تلاش نمیکنه فهم طرف مقابل رو بیشتر کنه یا احتمال اثرگذاری حرفش رو بالا ببره.هدف فقط حذف طرف مقابله.در حالی که اگر هدف، اصلاح یک تصمیم باشه، اولین سؤال این نیست که «چطور طرف مقابل رو شکست بدم؟»
اولین سؤال اینه که «چطور حرفم رو جوری بیان کنم که احتمال اثرگذاریش بیشتر بشه؟»این تفاوت کوچکی نیست.گاهی یک نقد کاملاً درست، فقط به خاطر شیوه بیانش، هیچ اثری روی تصمیم نهایی نمیگذاره.و گاهی همان نقد، اگر با شناخت دقیقتر از موقعیت مخاطب مطرح بشه، میتونه بخشی از فرآیند تصمیمگیری رو تغییر بده.
شاید امروز، بیش از هر زمان دیگهای، جامعه ما به همین مهارت احتیاج داره؛اینکه یاد بگیریم قبل از نقد دیگران، یک بار از بیرون به فکر خودمون نگاه کنیم.چون اگر این توانایی رو از دست بدیم، بزرگترین هزینه فقط چند تصمیم اشتباه سیاسی نخواهد بود.هزینه اصلی، شکل گرفتن نسلی خواهد بود که جهان رو فقط در دو رنگ میبینه؛یا کاملاً سفید، یا کاملاً سیاه.و خب جامعهای که به چنین نگاهی عادت کنه، دیر یا زود، حتی بهترین ایدههاش رو هم قربانی همین منطق صفر و یکی خواهد کرد...
@gozarazbohran
یکی از بزرگترین اشتباههایی که این روزها توی تحلیلهای سیاسی میبینیم، اینه که وحدت رو با همنظر بودن یکی میگیریم.انگار اگر جامعهای متحد باشه، همه باید دقیقاً یک جور فکر کنن، یک جور تحلیل داشته باشن و به یک نتیجه برسن.
در حالی که چنین چیزی نه ممکنه و نه حتی مطلوب.اصلاً اختلافنظر، نتیجهی طبیعی زندگی اجتماعیه.آدمها از جایگاههای متفاوتی به مسائل نگاه میکنن، اطلاعات متفاوتی دارن، تجربههای متفاوتی پشت سر گذاشتن و با فیلترهای تربیتی، فرهنگی و اقتصادی متفاوتی دنیا رو میبینن.طبیعیه که تحلیلهاشون هم یکسان نباشه.
مسئله اصلی، وجود اختلافنظر نیست.مسئله اینه که آیا ما بلدیم با این اختلافنظر زندگی کنیم یا نه.
یکی از ضعفهای جدی فضای فکری و سیاسی ما اینه که هنوز یاد نگرفتیم ایدههای خودمون رو از بیرون نگاه کنیم.یعنی لحظهای از موضع خودمون فاصله بگیریم و از خودمون بپرسیم:اگر من جای طرف مقابلم بودم، همین مسئله رو چطور میدیدم؟کدوم بخش حرف من، واقعاً با سطح مسئولیت و اطلاعات اون فرد تناسب داره و کدوم بخش، فقط از فاصلهای دور مطرح شده؟
این همون چیزیه که توی علوم شناختی بهش «فراشناخت» میگن؛ توانایی نگاه کردن به فکر خود، از بیرون.
نبودن این مهارت، فقط کیفیت تحلیلهای ما رو پایین نمیاره.کمکم، منطق گفتوگوی جامعه رو هم تغییر میده.به جای اینکه ایدهها با هم رقابت کنن، آدمها با هم وارد جنگ میشن.به جای اینکه درباره درستی یا نادرستی یک تصمیم حرف بزنیم، درباره خوب یا بد بودنِ صاحب آن تصمیم قضاوت میکنیم.نتیجه هم مشخصه؛هر کس با ما موافق بود، خیرخواه و انقلابی است.هر کس مخالفت کرد، خائن یا نادان.
این منطق شاید در مواجهه با دشمن بیرونی تا حدی قابل فهم باشه، اما وقتی وارد فضای داخلی جامعه میشه، آرامآرام فرهنگ مشارکت رو از بین میبره.دیگه کسی تلاش نمیکنه فهم طرف مقابل رو بیشتر کنه یا احتمال اثرگذاری حرفش رو بالا ببره.هدف فقط حذف طرف مقابله.در حالی که اگر هدف، اصلاح یک تصمیم باشه، اولین سؤال این نیست که «چطور طرف مقابل رو شکست بدم؟»
اولین سؤال اینه که «چطور حرفم رو جوری بیان کنم که احتمال اثرگذاریش بیشتر بشه؟»این تفاوت کوچکی نیست.گاهی یک نقد کاملاً درست، فقط به خاطر شیوه بیانش، هیچ اثری روی تصمیم نهایی نمیگذاره.و گاهی همان نقد، اگر با شناخت دقیقتر از موقعیت مخاطب مطرح بشه، میتونه بخشی از فرآیند تصمیمگیری رو تغییر بده.
شاید امروز، بیش از هر زمان دیگهای، جامعه ما به همین مهارت احتیاج داره؛اینکه یاد بگیریم قبل از نقد دیگران، یک بار از بیرون به فکر خودمون نگاه کنیم.چون اگر این توانایی رو از دست بدیم، بزرگترین هزینه فقط چند تصمیم اشتباه سیاسی نخواهد بود.هزینه اصلی، شکل گرفتن نسلی خواهد بود که جهان رو فقط در دو رنگ میبینه؛یا کاملاً سفید، یا کاملاً سیاه.و خب جامعهای که به چنین نگاهی عادت کنه، دیر یا زود، حتی بهترین ایدههاش رو هم قربانی همین منطق صفر و یکی خواهد کرد...
@gozarazbohran
۴۶۴
۹:۲۹
به نام خدا درود به آرمانگرایی واقعگرا...!!!
یه مثل قدیمی درمورد حل مسائل هست، با این مضمون که نیمی از راهحل توی فهم مسئله است. حرف بیراهی نیست ولی جدیدا به این فکر میکردم که ماجرا فراتر از این حرفاست.
ماجرا اینه که نیمی از حل مسئله، توی فهم درست از مسئله است ولی اینم هست که دست کم نیمی از فهم مسئله، در گرو اینه که شما چه تصویر حدودی از راهحل مسئله داشته باشی!
انصافا کدوم یکی از ماها، بدون هیچ پیش فرضی از بعضی ویژگیهای جواب احتمالی، سراغ یه مسئله میریم؟!ما با پیشفرضهای اولیه که برآمده از آرمانها و ایدآلهامون هست، میریم توی دل فهم مسئله و تلاش میکنیم بین وضعیت واقعی مسئله و فهم آرمانی و مطلوب خودمون، نوعی وضعیت تراز ایجاد کنیم و وقتی به این وضعیت تراز رسیدیم، کم کم سر و کله راهحلهای عملیاتی، پیدا میشه
چالش اصلی ما در حل مسائل مختلف اینه که خیلی جاها میخوایم به نفع وضعیت آرمانی و مطلوبی که مدنظر داریم، صورت واقعی از مسئله رو از جلوی چشممون کنار بزنیم؛ اینجاست که به جای حل و فصل مسائل توی زندگی، یه حباب خیالی از مسائل خیالی میسازیم، بیخبر از این که حباب خیالپردازی ما یه جایی به سوزن مسائل واقعی و حل نشده گیر میکنه و از هم میپاشه!
لطفاً دقت کنید، مسئله این نیست که آرمانگرایی و لحاظ وضعیت مطلوب رو نفی کنیم؛ احمقانهترین کار اینه که بخوایم همچین کاری بکنیم، چون با نفی یه آرمان، عملا توی دامن آرمان و مطلوب دیگهای میافتیم
مسئله اینه که در عین ایستادگی روی آرمان و نظام ارزشهای مطلوبمون، این رو هم یاد بگیریم که چطور پیشفرضهای برامده از وضعیت ایدال رو در تماس با اقتضائات ناشی از واقعیت زیست روزمره و مسائلش، صیقل بزنیم
آرمان صیقل خورده در واقعیت یا همون آرماگرایی واقعگرا، مسیر رو برای تحقق تدریجی ایدآلهای ذهنی باز میکنه، منتهی مسئله توی همین تحقق تدریجی پنهان شده. تدریج یعنی صبورییعنی قدرت ریسکپذیری در آزمون و خطایعنی قدرت تحمل فشار یعنی شهامت تغییر و این آخری، یکی از سختترین کارای ممکنه!
@gozarazbohran
یه مثل قدیمی درمورد حل مسائل هست، با این مضمون که نیمی از راهحل توی فهم مسئله است. حرف بیراهی نیست ولی جدیدا به این فکر میکردم که ماجرا فراتر از این حرفاست.
ماجرا اینه که نیمی از حل مسئله، توی فهم درست از مسئله است ولی اینم هست که دست کم نیمی از فهم مسئله، در گرو اینه که شما چه تصویر حدودی از راهحل مسئله داشته باشی!
انصافا کدوم یکی از ماها، بدون هیچ پیش فرضی از بعضی ویژگیهای جواب احتمالی، سراغ یه مسئله میریم؟!ما با پیشفرضهای اولیه که برآمده از آرمانها و ایدآلهامون هست، میریم توی دل فهم مسئله و تلاش میکنیم بین وضعیت واقعی مسئله و فهم آرمانی و مطلوب خودمون، نوعی وضعیت تراز ایجاد کنیم و وقتی به این وضعیت تراز رسیدیم، کم کم سر و کله راهحلهای عملیاتی، پیدا میشه
چالش اصلی ما در حل مسائل مختلف اینه که خیلی جاها میخوایم به نفع وضعیت آرمانی و مطلوبی که مدنظر داریم، صورت واقعی از مسئله رو از جلوی چشممون کنار بزنیم؛ اینجاست که به جای حل و فصل مسائل توی زندگی، یه حباب خیالی از مسائل خیالی میسازیم، بیخبر از این که حباب خیالپردازی ما یه جایی به سوزن مسائل واقعی و حل نشده گیر میکنه و از هم میپاشه!
لطفاً دقت کنید، مسئله این نیست که آرمانگرایی و لحاظ وضعیت مطلوب رو نفی کنیم؛ احمقانهترین کار اینه که بخوایم همچین کاری بکنیم، چون با نفی یه آرمان، عملا توی دامن آرمان و مطلوب دیگهای میافتیم
مسئله اینه که در عین ایستادگی روی آرمان و نظام ارزشهای مطلوبمون، این رو هم یاد بگیریم که چطور پیشفرضهای برامده از وضعیت ایدال رو در تماس با اقتضائات ناشی از واقعیت زیست روزمره و مسائلش، صیقل بزنیم
آرمان صیقل خورده در واقعیت یا همون آرماگرایی واقعگرا، مسیر رو برای تحقق تدریجی ایدآلهای ذهنی باز میکنه، منتهی مسئله توی همین تحقق تدریجی پنهان شده. تدریج یعنی صبورییعنی قدرت ریسکپذیری در آزمون و خطایعنی قدرت تحمل فشار یعنی شهامت تغییر و این آخری، یکی از سختترین کارای ممکنه!
@gozarazbohran
۹۲
۵:۱۵
درمورد جنوب، مهمترین چیزی که به ذهنم میرسه اینه که چرا میگیم جنوب؟!
جنوب و شمال و شرق و غرب یعنی چی؟مگه بین تهران و خارک و بوشهر و مشهد، توی ایران و ایرانی بودن فرقیه؟!
راستش من از جنگ نمیترسم من میترسم، ذهنمون به این عادت کنه که برای هر جنگ و هر نبردی، یه حاشیه و یه متن بسازیمبعد بسته به این که ما توی متن اون جنگ هستیم یا حاشیه، برای نگران بودن، برای اضطراب داشتن و در یه کلام برای آدم بودن، بخوایم تصمیم بگیریم!
من از خودم میترسم من از این میترسم که اگر به عنوان یه معلم یا به عنوان یه پدر یا مادر، این شبا هیچ جوره فکر و دلم نرفت سمت جنوب، من باید یه فکری در مورد خودم و آدم بودنم بکنم
من خیلی وقته که این ترس گریبانم رو گرفته از سر ماجرای بچههای فلسطیناز سر ماجرای بچههای لبنان از سر ماجرای بچههای افغان
اگر درمورد مرزهای ایران شک داریم آدم بودن، مرز خاصی نداره...
@gozarazbohran
جنوب و شمال و شرق و غرب یعنی چی؟مگه بین تهران و خارک و بوشهر و مشهد، توی ایران و ایرانی بودن فرقیه؟!
راستش من از جنگ نمیترسم من میترسم، ذهنمون به این عادت کنه که برای هر جنگ و هر نبردی، یه حاشیه و یه متن بسازیمبعد بسته به این که ما توی متن اون جنگ هستیم یا حاشیه، برای نگران بودن، برای اضطراب داشتن و در یه کلام برای آدم بودن، بخوایم تصمیم بگیریم!
من از خودم میترسم من از این میترسم که اگر به عنوان یه معلم یا به عنوان یه پدر یا مادر، این شبا هیچ جوره فکر و دلم نرفت سمت جنوب، من باید یه فکری در مورد خودم و آدم بودنم بکنم
من خیلی وقته که این ترس گریبانم رو گرفته از سر ماجرای بچههای فلسطیناز سر ماجرای بچههای لبنان از سر ماجرای بچههای افغان
اگر درمورد مرزهای ایران شک داریم آدم بودن، مرز خاصی نداره...
@gozarazbohran
۸۶
۱۵:۰۶
به نام خدادلقکهای رسانهای و ذائقهسازی برای هویت ملی!!!
گاهی یه اتفاق، بیشتر از هزار تا مقاله و تحلیل، یه واقعیت رو جلوی چشم آدم میذاره.
نمیدونم چقدر فوتبالی هستید؛ولی جام جهانی از اون رویدادهاییه که حتی اگر فوتبال هم دنبال نکنید، بالاخره یه گوشهای از زندگیتون رو درگیر خودش میکنه.
چیزی که این چند روز بیشتر از خود فوتبال توی ذوق میزد، این بود که یه عده، اصولی مثل ملیت، دشمنشناسی و دفاع از وطن رو تبدیل کرده بودن به ابزار بازیهای رسانهای و دوقطبیهای زودگذر.
تا دیروز فکر میکردیم این بیماری، مخصوص سیاسته.اینکه یه عده سیاستمدار، برای چند روز سود سیاسی، مفاهیمی که ستونهای یک ملت هستن رو خرج رقابتهای جناحی میکنن و جامعه رو به دو قطب متخاصم تقسیم میکنن.
حرف این بود که باید یاد بگیریم بدون افتادن در همون بازی، بساط این دوقطبیسازیها رو جمع کنیم.
اما حالا انگار ماجرا از سیاست هم عبور کرده.کار به جایی رسیده که باید مفاهیمی مثل وطن، هویت ملی و حتی دشمنشناسی رو از زیر دست و پای بعضی رسانهها، فوتبالیستها و سلبریتیهایی جمع کنیم که برای چند ساعت جلب توجه، حاضرن هر چیزی رو خرج هیجان روز بکنن.
معمولاً وقتی چنین اتفاقی میافته، اولین پیشنهادی که مطرح میشه، رگولاتوری رسانهایه.اما راستش، در شرایط امروز، مخصوصاً وسط این همه بحران، تکیه کردن صرف به رگولاتوری بیشتر شبیه آرزوئه تا راهحل.
از اون طرف، یه عده هم همهچیز رو به فرهنگ عمومی نسبت میدن؛اینکه جامعه خودش چنین کششی داره و رسانه فقط همون چیزی رو بازتاب میده که مردم میخوان.
اما این توضیح هم به نظرم کامل نیست.رسانه فقط آیینهی جامعه نیست؛رسانه خودش یکی از مهمترین معماران سلیقه، حساسیت و حتی اولویتهای جامعه است.
وقتی سالها روی یک نوع روایت سرمایهگذاری میکنه، بعضی موضوعات رو بزرگ میکنه، بعضی رو به حاشیه میبره، برای بعضی هیجان میسازه و بعضی دیگه رو بیاهمیت جلوه میده، کمکم خودِ ذائقهی جامعه هم تغییر میکنه.
برای همین، نباید طوری حرف بزنیم که انگار جامعه ایرانی از ابتدا همین بوده و رسانه فقط از این واقعیتِ از پیش موجود، بهرهبرداری کرده.
بخش مهمی از چیزی که امروز به اسم «ذائقه عمومی» میشناسیم، محصول سالها معماری رسانهای هست.
اگر این نکته را نبینیم، همیشه در حال درمان معلول خواهیم بود.هر بار از یک فوتبالیست، یک سلبریتی یا یک رسانه گلایه میکنیم، اما کمتر میپرسیم چه سازوکاری، چنین روایتهایی را اینقدر اثرگذار کرده.
شاید وقتش رسیده به جای تمرکز صرف روی بازیگران رسانهای، خودِ معماری رسانه را جدیتر ببینیم؛چون اونجاست که بسیاری از سلیقهها، دوقطبیها و حتی حساسیتهای نسلهای آینده ساخته میشن...
@gozarazbohran
گاهی یه اتفاق، بیشتر از هزار تا مقاله و تحلیل، یه واقعیت رو جلوی چشم آدم میذاره.
نمیدونم چقدر فوتبالی هستید؛ولی جام جهانی از اون رویدادهاییه که حتی اگر فوتبال هم دنبال نکنید، بالاخره یه گوشهای از زندگیتون رو درگیر خودش میکنه.
چیزی که این چند روز بیشتر از خود فوتبال توی ذوق میزد، این بود که یه عده، اصولی مثل ملیت، دشمنشناسی و دفاع از وطن رو تبدیل کرده بودن به ابزار بازیهای رسانهای و دوقطبیهای زودگذر.
تا دیروز فکر میکردیم این بیماری، مخصوص سیاسته.اینکه یه عده سیاستمدار، برای چند روز سود سیاسی، مفاهیمی که ستونهای یک ملت هستن رو خرج رقابتهای جناحی میکنن و جامعه رو به دو قطب متخاصم تقسیم میکنن.
حرف این بود که باید یاد بگیریم بدون افتادن در همون بازی، بساط این دوقطبیسازیها رو جمع کنیم.
اما حالا انگار ماجرا از سیاست هم عبور کرده.کار به جایی رسیده که باید مفاهیمی مثل وطن، هویت ملی و حتی دشمنشناسی رو از زیر دست و پای بعضی رسانهها، فوتبالیستها و سلبریتیهایی جمع کنیم که برای چند ساعت جلب توجه، حاضرن هر چیزی رو خرج هیجان روز بکنن.
معمولاً وقتی چنین اتفاقی میافته، اولین پیشنهادی که مطرح میشه، رگولاتوری رسانهایه.اما راستش، در شرایط امروز، مخصوصاً وسط این همه بحران، تکیه کردن صرف به رگولاتوری بیشتر شبیه آرزوئه تا راهحل.
از اون طرف، یه عده هم همهچیز رو به فرهنگ عمومی نسبت میدن؛اینکه جامعه خودش چنین کششی داره و رسانه فقط همون چیزی رو بازتاب میده که مردم میخوان.
اما این توضیح هم به نظرم کامل نیست.رسانه فقط آیینهی جامعه نیست؛رسانه خودش یکی از مهمترین معماران سلیقه، حساسیت و حتی اولویتهای جامعه است.
وقتی سالها روی یک نوع روایت سرمایهگذاری میکنه، بعضی موضوعات رو بزرگ میکنه، بعضی رو به حاشیه میبره، برای بعضی هیجان میسازه و بعضی دیگه رو بیاهمیت جلوه میده، کمکم خودِ ذائقهی جامعه هم تغییر میکنه.
برای همین، نباید طوری حرف بزنیم که انگار جامعه ایرانی از ابتدا همین بوده و رسانه فقط از این واقعیتِ از پیش موجود، بهرهبرداری کرده.
بخش مهمی از چیزی که امروز به اسم «ذائقه عمومی» میشناسیم، محصول سالها معماری رسانهای هست.
اگر این نکته را نبینیم، همیشه در حال درمان معلول خواهیم بود.هر بار از یک فوتبالیست، یک سلبریتی یا یک رسانه گلایه میکنیم، اما کمتر میپرسیم چه سازوکاری، چنین روایتهایی را اینقدر اثرگذار کرده.
شاید وقتش رسیده به جای تمرکز صرف روی بازیگران رسانهای، خودِ معماری رسانه را جدیتر ببینیم؛چون اونجاست که بسیاری از سلیقهها، دوقطبیها و حتی حساسیتهای نسلهای آینده ساخته میشن...
@gozarazbohran
۶۶۹
۴:۳۵
یه باور عجیبی بین خیلی از ما جا افتاده که:هرچی دایره روابطمون کوچیکتر باشه و کمتر با بقیه شریک بشیم، سود بیشتری نصیبمون میشه و از آسیبها هم دورتر میمونیم.
فرض کنید دو نفر، هر کدوم به تنهایی روزی ۱۰ تا محصول تولید میکنن؛ یعنی جمعا ۲۰ تا.حالا اگه همین دو نفر با هم یه تیم تشکیل بدن، یکی بخشی از کار رو انجام بده، اون یکی بخش دیگه رو، تجربههاشون رو هم با هم به اشتراک بذارن، ممکنه به جای ۲۰ تا، روزی ۳۰ تا محصول تولید کنن.
درسته که این ۳۰ تا بین دو نفر تقسیم میشه؛ اما سهم هر نفر ۱۵ تاست، نه ۱۰ تا.یعنی همکاری فقط کیک رو بین آدمهای بیشتری تقسیم نمیکنه؛ خودِ کیک رو هم بزرگتر میکنه...
از اون طرف، وقتی یه تیم بزرگتر باشه، هزینهها، فشارها و آسیبها هم بین آدمهای بیشتری تقسیم میشه و بار کمتری روی دوش هر نفر میافته.
با این حساب، عجیبه که هنوز این جمله رو اینقدر تکرار میکنیم که:«فقط حواست به خودت باشه؛ کلاه خودت رو سفت بچسب که باد نبره.»
در حالی که جامعهای که آدمهاش فقط به فکر حفظ سهم خودشون باشن، کمکم توان همکاری، اعتماد و دفاع جمعی رو از دست میده؛ و اتفاقا در برابر هر گروه منسجم و همدل، آسیبپذیرتر میشه.
شاید وقتش رسیده از خودمون بپرسیم:چرا هنوز این باور اشتباه رو اینقدر جدی گرفتیم که داریم اون رو، آگاهانه یا ناآگاهانه، به بچههامون هم یاد میدیم؟
@gozarazbohran
فرض کنید دو نفر، هر کدوم به تنهایی روزی ۱۰ تا محصول تولید میکنن؛ یعنی جمعا ۲۰ تا.حالا اگه همین دو نفر با هم یه تیم تشکیل بدن، یکی بخشی از کار رو انجام بده، اون یکی بخش دیگه رو، تجربههاشون رو هم با هم به اشتراک بذارن، ممکنه به جای ۲۰ تا، روزی ۳۰ تا محصول تولید کنن.
درسته که این ۳۰ تا بین دو نفر تقسیم میشه؛ اما سهم هر نفر ۱۵ تاست، نه ۱۰ تا.یعنی همکاری فقط کیک رو بین آدمهای بیشتری تقسیم نمیکنه؛ خودِ کیک رو هم بزرگتر میکنه...
از اون طرف، وقتی یه تیم بزرگتر باشه، هزینهها، فشارها و آسیبها هم بین آدمهای بیشتری تقسیم میشه و بار کمتری روی دوش هر نفر میافته.
با این حساب، عجیبه که هنوز این جمله رو اینقدر تکرار میکنیم که:«فقط حواست به خودت باشه؛ کلاه خودت رو سفت بچسب که باد نبره.»
در حالی که جامعهای که آدمهاش فقط به فکر حفظ سهم خودشون باشن، کمکم توان همکاری، اعتماد و دفاع جمعی رو از دست میده؛ و اتفاقا در برابر هر گروه منسجم و همدل، آسیبپذیرتر میشه.
شاید وقتش رسیده از خودمون بپرسیم:چرا هنوز این باور اشتباه رو اینقدر جدی گرفتیم که داریم اون رو، آگاهانه یا ناآگاهانه، به بچههامون هم یاد میدیم؟
@gozarazbohran
۷۴
۷:۲۶
به نام خدابه عصر نوین سوفسطائیها خوش آمدید!
یه چیز عجیبی که این روزا به شدت روی بورسه، سندرم فراگیر قشنگ حرف زدنه !
این روزا همه در مورد همهچیز حرف میزنن آیا سوادش رو دارن؟آیا ولو شده یک ماه، روی جوانب مختلف موضوع، تمرکز داشتن؟آیا ولو شده با دوتا متخصص واقعی این حوزه، دیالوگ برقرار کردن؟
نه لزوما ولی باز حرف میزنن
چرا؟
چون متاسفانه ما به عصر جدید و پیچیدهای از سوفسطائیگری وارد شدیم!
یعنی چی؟یعنی مهم نیست چی میگی و چه قدر میفهمی که چی میگی!مهم اینه که چیزی که میخوای بگی رو قشنگ بگی!
قشنگ گفتن، استاندارد مشخص داره؟نه، کاملا نسبیهفقط باید مطئن بشی که با نحوه بیانت، بخش قابل توجهی از جامعه رو درگیر خودت میکنی
مسئله هم همینهاز همه چیز میگیم تا بگیم که هستیم و موجودیت خودمون رو با آدمایی که دورمون جمع میکنیم اثبات کنیم
اما چرا این ویروس نحس گریبانمون رو گرفته؟اقتضاء زمانه؟سردرگمی در معنی زندگی؟بی هدفی ؟
همهی اینا میتونه درست باشهولی یه چیزی هست که اگر تغییر کنه، شاید این موج سنگین سوفسطائیگری نوین، درهم شکسته بشه
چه چیزی؟این که آدمای عمیق و متمرکز بیشتری داشته باشیم آدمای عمیقی که بسته به عمقشون حرف بزنن و حرف عمیقشون رو قشنگ بزنن
ما آدمای عمیق زیادی داریم ولی
اولا خیلیاشون، سوای تمرکز و عمق تخصصیشون، درگیر شهوت هر حرفی زدن هستن؛ پس بیخیال حوزه تخصصیشون، برای دیده شدن یا هرچیز دیگه، سوای حوزه تمرکزشون، از خیلی چیزای دیگه حرف میزنن و اینطوری حرف عمیقشون در حوزه تخصصیشون، لابهلای هزار حرف غیرعمیق و غیرتخصصی گممیشه و درک نمیشه
ثانیا خیلی از آدمهای عمیق و خودنگهدارمون، بلد نیستن حرف عمیق خودشون رو طوری بزنن که نه همه ولی دستکم بخش قابل توجهی از جامعه، توان فهم و درک همدلانهاش رو داشته باشه؛انگاری که اینا پیامبر هزار و نهصد و نود و نهی هستن که از طرف آسمان مبعوث شدن و این مردم هستن که باید اینها رو همون طور که هستن و همونطور که حرف میزنن، درک کنن!حالا این بماند که پیامبر واقعی، اولا این همه احساس خاص بودن نداره و ثانیا چون پیامبرها، دغدغه حرف زدن به لسان قوم جزء لاینفک زندگیشه...
@gozarazbohran
یه چیز عجیبی که این روزا به شدت روی بورسه، سندرم فراگیر قشنگ حرف زدنه !
این روزا همه در مورد همهچیز حرف میزنن آیا سوادش رو دارن؟آیا ولو شده یک ماه، روی جوانب مختلف موضوع، تمرکز داشتن؟آیا ولو شده با دوتا متخصص واقعی این حوزه، دیالوگ برقرار کردن؟
نه لزوما ولی باز حرف میزنن
چرا؟
چون متاسفانه ما به عصر جدید و پیچیدهای از سوفسطائیگری وارد شدیم!
یعنی چی؟یعنی مهم نیست چی میگی و چه قدر میفهمی که چی میگی!مهم اینه که چیزی که میخوای بگی رو قشنگ بگی!
قشنگ گفتن، استاندارد مشخص داره؟نه، کاملا نسبیهفقط باید مطئن بشی که با نحوه بیانت، بخش قابل توجهی از جامعه رو درگیر خودت میکنی
مسئله هم همینهاز همه چیز میگیم تا بگیم که هستیم و موجودیت خودمون رو با آدمایی که دورمون جمع میکنیم اثبات کنیم
اما چرا این ویروس نحس گریبانمون رو گرفته؟اقتضاء زمانه؟سردرگمی در معنی زندگی؟بی هدفی ؟
همهی اینا میتونه درست باشهولی یه چیزی هست که اگر تغییر کنه، شاید این موج سنگین سوفسطائیگری نوین، درهم شکسته بشه
چه چیزی؟این که آدمای عمیق و متمرکز بیشتری داشته باشیم آدمای عمیقی که بسته به عمقشون حرف بزنن و حرف عمیقشون رو قشنگ بزنن
ما آدمای عمیق زیادی داریم ولی
اولا خیلیاشون، سوای تمرکز و عمق تخصصیشون، درگیر شهوت هر حرفی زدن هستن؛ پس بیخیال حوزه تخصصیشون، برای دیده شدن یا هرچیز دیگه، سوای حوزه تمرکزشون، از خیلی چیزای دیگه حرف میزنن و اینطوری حرف عمیقشون در حوزه تخصصیشون، لابهلای هزار حرف غیرعمیق و غیرتخصصی گممیشه و درک نمیشه
ثانیا خیلی از آدمهای عمیق و خودنگهدارمون، بلد نیستن حرف عمیق خودشون رو طوری بزنن که نه همه ولی دستکم بخش قابل توجهی از جامعه، توان فهم و درک همدلانهاش رو داشته باشه؛انگاری که اینا پیامبر هزار و نهصد و نود و نهی هستن که از طرف آسمان مبعوث شدن و این مردم هستن که باید اینها رو همون طور که هستن و همونطور که حرف میزنن، درک کنن!حالا این بماند که پیامبر واقعی، اولا این همه احساس خاص بودن نداره و ثانیا چون پیامبرها، دغدغه حرف زدن به لسان قوم جزء لاینفک زندگیشه...
@gozarazbohran
۶۰۱
۸:۲۵
دارم اکسپلور ایسنتا رو بالا و پایین میکنم یکی از مدرسه میگه یه پست ورزشی میاد بعد آقای جوادی عاملی از آخرت میگه بعدش محمد قوچانی از سیاست حرف میزنهبعدش خرداد عزیزیبعد یه ویدئو در مورد شاهنامه فردوسیبعد یه برش از فیلم تایتانیک بعد...
سرم رو بالا میارم نزدیک چهل و پنج دقیقه است که دارم این آش شوربا رو ورق میزنم !گیج و سردرگمم نمیفهمم واقعا چه بلایی داره سرمون میاد؟!
@gzozarazbohran
سرم رو بالا میارم نزدیک چهل و پنج دقیقه است که دارم این آش شوربا رو ورق میزنم !گیج و سردرگمم نمیفهمم واقعا چه بلایی داره سرمون میاد؟!
@gzozarazbohran
۵۶
۹:۱۹
به نام خداوقتی الگوریتم، سبک زندگی میسازه
چند روز پیش از این نوشتم که اینستاگرام چطور ذهن آدم رو از این شاخه به اون شاخه میبره؛ از ورزش و سیاست و دین تا فیلم و موسیقی و هزار چیز دیگه.
حالا به نظرم بد نیست یک قدم عقبتر بریم و یه سؤال جدیتر رو وسط بذاریم:نسبت این سبک زندگی با تربیت دینی و حتی با ایدهی حکومت دینی چیه؟
این سؤال امروز جدیتر از همیشه است.ما در روزهایی زندگی میکنیم که بخشی از آرزوهای نسلهای قبل، بهواسطهی جمهوری اسلامی به واقعیت تبدیل شده و طبیعیه که وقتی آدم بخشی از این امکان رو در زندگی میچشه، از خودش بپرسه: خب، چطور میشه این «یک اپسیلون» بیشتر و بهتر بشه؟
اما برای جواب دادن به این سؤال، دیگه نمیشه فقط دربارهی حکومت، قانون، سیاست و ساختارهای رسمی حرف زد.باید ببینیم آدم امروز با چه چیزی زندگی میکنه.امروز یکی از قدرتمندترین چیزهایی که زندگی روزمرهی آدم رو شکل میده، الگوریتمه.
بیاید در این مورد یه نگاه به اینستاگرام بندازیممنِ نوعی اگر قرار باشه معنویتر زندگی کنم، باید بتونم روی دنیای درونم تمرکز کنم، محرکهای بیرونی را مدیریت کنم، افکارم را دنبال کنم و انتخاب کنم که به چه چیزی توجه کنم و چه چیزی رو وارد ذهنم کنم.
اما الگوریتم دقیقاً برای چی ساخته شده؟برای این که توجه من رو از خودم بگیره و هر لحظه به محرک بعدی وصل کنه.یک ویدئو، بعد یکی دیگه، بعد یکی دیگه...
کمکم دیگه لازم نیست خودم تصمیم بگیرم به چه چیزی فکر کنم؛ محیط برام تصمیم میگیره.اینجاست که اگر دربارهی تربیت دینی، زندگی معنوی یا حتی یک سبک زندگی متفاوت از الگوی رایج غربی و آمریکایی حرف میزنیم، باید به یه سؤال خیلی جدی جواب بدین:این ایده قراره با سازوکار واقعی زندگی امروز چی کار کنه؟
اگر تربیت دینی فقط در حد مجموعهای از توصیههای اخلاقی و معنوی باقی بمونه، اما کودک و نوجوان ما هر روز ساعتها در محیطهایی رشد کنه که دقیقاً برعکسِ اون توصیهها، توجه، هیجان، میل و انتخاب اون رو مدیریت میکنن، عملاً داریم دو سیستم تربیتی متفاوت رو همزمان روی یک انسان اجرا میکنیم.یکی در مسجد، مدرسه، کتاب و سخنرانی میگه:«خودت رو مدیریت کن.»و دیگری در جیب همان آدم، بیوقفه مشغول مدیریت کردن اونه!
مسئله این نیست که با فناوری یا شبکههای اجتماعی دشمنی کنیم.مسئله اینه که اگر قراره از تربیت دینی و یک شکل متفاوت از زندگی حرف بزنیم، باید نسبت اون رو با ابزارها و سازوکارهایی که واقعاً زندگی امروز رو میسازن، دقیق بفهمیم.
وگرنه باز هم میرسیم به همون چیزی که زیاد دربارهاش حرف میزنیم:
آرزوهای خیلی خوب، برای انسانی که در جهان واقعی، با قواعد دیگری زندگی میکنه...
@gozarazbohran
چند روز پیش از این نوشتم که اینستاگرام چطور ذهن آدم رو از این شاخه به اون شاخه میبره؛ از ورزش و سیاست و دین تا فیلم و موسیقی و هزار چیز دیگه.
حالا به نظرم بد نیست یک قدم عقبتر بریم و یه سؤال جدیتر رو وسط بذاریم:نسبت این سبک زندگی با تربیت دینی و حتی با ایدهی حکومت دینی چیه؟
این سؤال امروز جدیتر از همیشه است.ما در روزهایی زندگی میکنیم که بخشی از آرزوهای نسلهای قبل، بهواسطهی جمهوری اسلامی به واقعیت تبدیل شده و طبیعیه که وقتی آدم بخشی از این امکان رو در زندگی میچشه، از خودش بپرسه: خب، چطور میشه این «یک اپسیلون» بیشتر و بهتر بشه؟
اما برای جواب دادن به این سؤال، دیگه نمیشه فقط دربارهی حکومت، قانون، سیاست و ساختارهای رسمی حرف زد.باید ببینیم آدم امروز با چه چیزی زندگی میکنه.امروز یکی از قدرتمندترین چیزهایی که زندگی روزمرهی آدم رو شکل میده، الگوریتمه.
بیاید در این مورد یه نگاه به اینستاگرام بندازیممنِ نوعی اگر قرار باشه معنویتر زندگی کنم، باید بتونم روی دنیای درونم تمرکز کنم، محرکهای بیرونی را مدیریت کنم، افکارم را دنبال کنم و انتخاب کنم که به چه چیزی توجه کنم و چه چیزی رو وارد ذهنم کنم.
اما الگوریتم دقیقاً برای چی ساخته شده؟برای این که توجه من رو از خودم بگیره و هر لحظه به محرک بعدی وصل کنه.یک ویدئو، بعد یکی دیگه، بعد یکی دیگه...
کمکم دیگه لازم نیست خودم تصمیم بگیرم به چه چیزی فکر کنم؛ محیط برام تصمیم میگیره.اینجاست که اگر دربارهی تربیت دینی، زندگی معنوی یا حتی یک سبک زندگی متفاوت از الگوی رایج غربی و آمریکایی حرف میزنیم، باید به یه سؤال خیلی جدی جواب بدین:این ایده قراره با سازوکار واقعی زندگی امروز چی کار کنه؟
اگر تربیت دینی فقط در حد مجموعهای از توصیههای اخلاقی و معنوی باقی بمونه، اما کودک و نوجوان ما هر روز ساعتها در محیطهایی رشد کنه که دقیقاً برعکسِ اون توصیهها، توجه، هیجان، میل و انتخاب اون رو مدیریت میکنن، عملاً داریم دو سیستم تربیتی متفاوت رو همزمان روی یک انسان اجرا میکنیم.یکی در مسجد، مدرسه، کتاب و سخنرانی میگه:«خودت رو مدیریت کن.»و دیگری در جیب همان آدم، بیوقفه مشغول مدیریت کردن اونه!
مسئله این نیست که با فناوری یا شبکههای اجتماعی دشمنی کنیم.مسئله اینه که اگر قراره از تربیت دینی و یک شکل متفاوت از زندگی حرف بزنیم، باید نسبت اون رو با ابزارها و سازوکارهایی که واقعاً زندگی امروز رو میسازن، دقیق بفهمیم.
وگرنه باز هم میرسیم به همون چیزی که زیاد دربارهاش حرف میزنیم:
آرزوهای خیلی خوب، برای انسانی که در جهان واقعی، با قواعد دیگری زندگی میکنه...
@gozarazbohran
۴۳۸
۸:۲۰
به نام خداوقتی خیلی چیزی بلدیم، ولی نمیدونیم مسئلهمون چیه!
یکی از عجیبترین مشکلات ما توی حکمرانی اینه که آدمهای تحصیلکرده و دانشگاهی کم نداریم؛آدمهایی که واقعاً خیلی چیزها میدونن.مسئله اینجاست که خیلی وقتها نمیتونیم این حجم از دانستهها رو به مسئلهی واقعی زندگی مردم ایران وصل کنیم؛مسئلهای که خودِ ما هم وسطش زندگی میکنیم.
ماجرا جایی جدیتر میشه که اصولاً برای خیلی از مسائل کشور، فرمول بومیِ مسئلهیابی و مسئلهسازی نداریم.یعنی چی؟مثلاً یک مسئلهای در ژاپن، فنلاند یا آمریکا وجود داشته، براش سالها فکر شده، مقاله نوشته شده، نظریه ساخته شده و کلی تجربه جمع شده.بعد میبینیم چیزی شبیه اون مسئله، یک جایی در ایران هم وجود داره و میگیم:خب، همین ادبیات و همین راهحلها رو بیاریم اینجا.
غافل از این که ممکنه مسئلهی ما فقط در ظاهر شبیه اون مسئله باشه؛اما ریشههاش، مناسبات اجتماعیش، فرهنگش، اقتصادش و حتی آدمهایی که قراره با اون راهحل زندگی کنن، کاملاً متفاوتن.
نتیجه هم گاهی خیلی عجیب میشه:یک پژوهشگر رو میفرستیم که برای حل یک مسئلهی مشخص ایده بیاره،با ایدهای برمیگرده که برای اجرایی شدنش باید نصف نظام حکمرانی، فرهنگ عمومی و سبک زندگی مردم رو از صفر بازسازی کنیم!
خب این دیگه خیلی شبیه حل مسئله نیست؛بیشتر شبیه اینه که اول کشور رو با راهحل هماهنگ کنیم، بعد مسئله رو حلشده اعلام کنیم!
ما قبل از این که سراغ دریای تجربهها و نظریههای دنیا بریم، به آدمهایی نیاز داریم که بلد باشن مسئلهی ایرانی رو درست صورتبندی کنن.یعنی اول بفهمن این مسئله، در بافت واقعی جامعهی ما دقیقاً چیه،چه چیزهایی باعثش شده،کدوم بخشش مهمتره،و اصلاً کدوم قسمت مسئله ارزش این رو داره که براش منابع و انرژی کشور خرج بشه.بعد تازه برن سراغ تجربهی ژاپن و فنلاند و آمریکا و هر جای دیگهای که به درد این مسئله میخوره.
مثلاً سالهاست دربارهی مدرسه و آموزشوپرورش، حجم عظیمی از تجربههای شرق و غرب رو جمع کردهایم؛اما چرا با وجود این همه محتوا، هنوز در حل خیلی از مسائل واقعی آموزشوپرورش خودمون درجا میزنیم؟
شاید بخشی از جواب این باشه که هیچوقت مسئلهی مدرسهی ایرانی رو آنقدر دقیق و بومی صورتبندی نکردیم که بعد بتونیم بپرسیم:حالا از این همه تجربهی جهانی، کدوم قسمت واقعاً به درد این مسئلهی ما میخوره؟!
@gozarazbohran
یکی از عجیبترین مشکلات ما توی حکمرانی اینه که آدمهای تحصیلکرده و دانشگاهی کم نداریم؛آدمهایی که واقعاً خیلی چیزها میدونن.مسئله اینجاست که خیلی وقتها نمیتونیم این حجم از دانستهها رو به مسئلهی واقعی زندگی مردم ایران وصل کنیم؛مسئلهای که خودِ ما هم وسطش زندگی میکنیم.
ماجرا جایی جدیتر میشه که اصولاً برای خیلی از مسائل کشور، فرمول بومیِ مسئلهیابی و مسئلهسازی نداریم.یعنی چی؟مثلاً یک مسئلهای در ژاپن، فنلاند یا آمریکا وجود داشته، براش سالها فکر شده، مقاله نوشته شده، نظریه ساخته شده و کلی تجربه جمع شده.بعد میبینیم چیزی شبیه اون مسئله، یک جایی در ایران هم وجود داره و میگیم:خب، همین ادبیات و همین راهحلها رو بیاریم اینجا.
غافل از این که ممکنه مسئلهی ما فقط در ظاهر شبیه اون مسئله باشه؛اما ریشههاش، مناسبات اجتماعیش، فرهنگش، اقتصادش و حتی آدمهایی که قراره با اون راهحل زندگی کنن، کاملاً متفاوتن.
نتیجه هم گاهی خیلی عجیب میشه:یک پژوهشگر رو میفرستیم که برای حل یک مسئلهی مشخص ایده بیاره،با ایدهای برمیگرده که برای اجرایی شدنش باید نصف نظام حکمرانی، فرهنگ عمومی و سبک زندگی مردم رو از صفر بازسازی کنیم!
خب این دیگه خیلی شبیه حل مسئله نیست؛بیشتر شبیه اینه که اول کشور رو با راهحل هماهنگ کنیم، بعد مسئله رو حلشده اعلام کنیم!
ما قبل از این که سراغ دریای تجربهها و نظریههای دنیا بریم، به آدمهایی نیاز داریم که بلد باشن مسئلهی ایرانی رو درست صورتبندی کنن.یعنی اول بفهمن این مسئله، در بافت واقعی جامعهی ما دقیقاً چیه،چه چیزهایی باعثش شده،کدوم بخشش مهمتره،و اصلاً کدوم قسمت مسئله ارزش این رو داره که براش منابع و انرژی کشور خرج بشه.بعد تازه برن سراغ تجربهی ژاپن و فنلاند و آمریکا و هر جای دیگهای که به درد این مسئله میخوره.
مثلاً سالهاست دربارهی مدرسه و آموزشوپرورش، حجم عظیمی از تجربههای شرق و غرب رو جمع کردهایم؛اما چرا با وجود این همه محتوا، هنوز در حل خیلی از مسائل واقعی آموزشوپرورش خودمون درجا میزنیم؟
شاید بخشی از جواب این باشه که هیچوقت مسئلهی مدرسهی ایرانی رو آنقدر دقیق و بومی صورتبندی نکردیم که بعد بتونیم بپرسیم:حالا از این همه تجربهی جهانی، کدوم قسمت واقعاً به درد این مسئلهی ما میخوره؟!
@gozarazbohran
۳۹۴
۱۱:۳۰
به نام خداچگونه چالش بینقشی اجتماعی رو کنار بزنیم؟!
یکی از مسئلههای جدی جامعهی ما، سردرگمی در «نقشها»ست.نه فقط نقشهای بزرگ اجتماعی؛حتی توی خانواده هم خیلی وقتها دقیق نمیدونیم پدر بودن، مادر بودن، معلم بودن، همسر بودن یا حتی دوست بودن، امروز واقعاً چه شکلیه.
اسم نقشها هست،اما خیلی وقتها خودِ نقش، دیگه زنده نیست.
بعد اولین راهحلی که به ذهنمون میرسه اینه که تعریف درست هر نقش رو آماده کنیم و بریزیم توی ذهن آدمها.بگیم:پدر خوب اینه.مادر خوب اینه.دانشآموز خوب اینه.شهروند خوب اینه.
ولی شاید بخش مهمی از همین سردرگمی امروز، نتیجهی همین کار باشه.نقش پایدار، تزریقشدنی نیست.
آدم باید بتونه نقش خودش رو کشف کنه، کیفیت اجراش رو بسازه و با تغییر شرایط، دوباره بازتعریفش کنه. چون نقشهایی که صد سال پیش جواب میدادن، لزوماً امروز هم به همون شکل جواب نمیدن.
مسئلهی تربیت هم شاید از همینجا شروع بشه:این که بهجای آماده کردن بچهها برای پذیرفتن چند نقش از پیشتعریفشده، کمک کنیم مهارتهایی به دست بیارن که خودشون بتونن معمار نقشهای آیندهشون باشن.بتونن بعضی نقشها رو بسازن،بعضیها رو تغییر بدن،برای بعضیها هزینه بدنو اگر لازم شد، بعضیها رو کنار بذارن.
شاید جامعهای زندهتر میشه که آدمها توش فقط «صاحب عنوان» نباشن؛ واقعاً بتونن نقش خودشون رو بفهمن و بسازن...
@gozarazbohran
یکی از مسئلههای جدی جامعهی ما، سردرگمی در «نقشها»ست.نه فقط نقشهای بزرگ اجتماعی؛حتی توی خانواده هم خیلی وقتها دقیق نمیدونیم پدر بودن، مادر بودن، معلم بودن، همسر بودن یا حتی دوست بودن، امروز واقعاً چه شکلیه.
اسم نقشها هست،اما خیلی وقتها خودِ نقش، دیگه زنده نیست.
بعد اولین راهحلی که به ذهنمون میرسه اینه که تعریف درست هر نقش رو آماده کنیم و بریزیم توی ذهن آدمها.بگیم:پدر خوب اینه.مادر خوب اینه.دانشآموز خوب اینه.شهروند خوب اینه.
ولی شاید بخش مهمی از همین سردرگمی امروز، نتیجهی همین کار باشه.نقش پایدار، تزریقشدنی نیست.
آدم باید بتونه نقش خودش رو کشف کنه، کیفیت اجراش رو بسازه و با تغییر شرایط، دوباره بازتعریفش کنه. چون نقشهایی که صد سال پیش جواب میدادن، لزوماً امروز هم به همون شکل جواب نمیدن.
مسئلهی تربیت هم شاید از همینجا شروع بشه:این که بهجای آماده کردن بچهها برای پذیرفتن چند نقش از پیشتعریفشده، کمک کنیم مهارتهایی به دست بیارن که خودشون بتونن معمار نقشهای آیندهشون باشن.بتونن بعضی نقشها رو بسازن،بعضیها رو تغییر بدن،برای بعضیها هزینه بدنو اگر لازم شد، بعضیها رو کنار بذارن.
شاید جامعهای زندهتر میشه که آدمها توش فقط «صاحب عنوان» نباشن؛ واقعاً بتونن نقش خودشون رو بفهمن و بسازن...
@gozarazbohran
۳۹۷
۱۳:۵۱