در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
فعلاً این سه تا علی الحساب باشه
۲۹
۱۳:۴۸
بازارسال شده از راوی ماه| روایت مردم لرستان🇮🇷
شبی سرد و بهاری بود.بعدازاینکه کار مصاحبه و تصویربرداری تمام شد، میخواستم همراه دوستم، از محل تجمع برویم سمت خانههایمان که یکی از دوستان گفت: «پشت وانت بشینین، سر راه میرسونیمتون.»تمام مسیر، در چند کلمه خلاصه میشد: بوی آشرشتهی دیگهای نذری؛ دستاندازهایی که گاهی میتوانست مرا گاهی داخل دیگ بیانداز و گاهی پرت کند بیرون از وانت. اما باید خودم را کنترل میکردم و این مسیر برگشت به خانه را جذاب و مهیج میکرد.به ترکیب فوق، باد سرد را هم اضافه کنید که بهخاطر در حرکت بودن، بیشازپیش برایمان رجز میخواند؛ و من از رجزش لذت میبردم اما دوستم هربار در دلش میگفت: «تو چطور این سرما رو دوست داری؟» میگویم در دلش، چون قبلاً چندبار، به زبان هم آورده بودش.این سرما و این حس پشت وانت نشستن، این دیگهای نذری، این رد شدن با شتاب از روی دست اندازها، مرا یاد وقتی میانداخت که در مسیر اربعین با موتورهای سهچرخ یا وانت و حتی کامیونهای عراقی به سمت مَبیتها (خانههای عراقیها) میرفتیم.امشب یک لحظه در میان جمعیت احساس کردم در کربلا هستم. بلند از بین جمعیت فریاد زدم: «خدایا! اینجا رو شبیه کربلا کردی، سفر کربلا رو از ما نگیری ها! این جدا اون جدا.»
چقدر دلتنگ اربعینم امشب؛ خدایا منتظر اربعین حسین بن علیام.
23فروردین1405
#رهبر_شهید#تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #خانه_روایت_ماه#لرستان
@ravimah
۶
۱۹:۳۰
بازارسال شده از حامدیا
بابت تاخیر عذر میخوام
بخشی از زیبایی های اربعین#اربعین #کربلا #مرگ_بر_اسرائیل #مرگ_بر_آمریکا@ha_media
۵
۹:۱۸
حامدیا
نشستن پشت وانت شبی سرد و بهاری بود. بعدازاینکه کار مصاحبه و تصویربرداری تمام شد، میخواستم همراه دوستم، از محل تجمع برویم سمت خانههایمان که یکی از دوستان گفت: «پشت وانت بشینین، سر راه میرسونیمتون.» تمام مسیر، در چند کلمه خلاصه میشد: بوی آشرشتهی دیگهای نذری؛ دستاندازهایی که گاهی میتوانست مرا گاهی داخل دیگ بیانداز و گاهی پرت کند بیرون از وانت. اما باید خودم را کنترل میکردم و این مسیر برگشت به خانه را جذاب و مهیج میکرد. به ترکیب فوق، باد سرد را هم اضافه کنید که بهخاطر در حرکت بودن، بیشازپیش برایمان رجز میخواند؛ و من از رجزش لذت میبردم اما دوستم هربار در دلش میگفت: «تو چطور این سرما رو دوست داری؟» میگویم در دلش، چون قبلاً چندبار، به زبان هم آورده بودش. این سرما و این حس پشت وانت نشستن، این دیگهای نذری، این رد شدن با شتاب از روی دست اندازها، مرا یاد وقتی میانداخت که در مسیر اربعین با موتورهای سهچرخ یا وانت و حتی کامیونهای عراقی به سمت مَبیتها (خانههای عراقیها) میرفتیم. امشب یک لحظه در میان جمعیت احساس کردم در کربلا هستم. بلند از بین جمعیت فریاد زدم: «خدایا! اینجا رو شبیه کربلا کردی، سفر کربلا رو از ما نگیری ها! این جدا اون جدا.» چقدر دلتنگ اربعینم امشب؛ خدایا منتظر اربعین حسین بن علیام.
حسن احمدوند 23فروردین1405 #رهبر_شهید #تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #خانه_روایت_ماه #لرستان
آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
شما ها رو نمیدونم ولی فکر کنم سفر کربلا رو داره ازم میگیره
خیرش تو این باشه راضیام به رضاش
خدا اینطور صلاح دونسته دیگه
هرچی خیره


۱۶
۱۶:۲۴