#تلنگر
حق الناس...
سردار شهید احمد شول فرمانده گردان۴۱۶ سیرجان در وصیت خود مطالبی را نوشته که اهمیت رعایت حق وحقوق دیگران را نشان میدهد که مبادا حق الناسی بر گردن ما سنگینی کند:
مبالغی به مقدار۳۰هزار تومان دارم که بیست هزار تومان به عنوان مهریه همسرم...
۱۵هزار تومان به والده ام بدهکارم آن هم باشد جهت بدهکاری او...
تعداد ۳۰۰ آجر از همسایه گرفتم که پول آن را (بدهید) یا این که بگوید آجر برایش بیاورند.
ماشاالله حاجی عباس سه روز را کارکرده پولش نداده ام ... چون نگرفته آنهم مشخص شود.
غلام عباس باباجان دو عدد کلید برق و یک لامپ ظاهراً داده، اینم حساب شود.
خورده حسابی با محمد یحیی داشته ام این هم مشخص شود.
از اینها که گفتم باید رضایت حاصل شود تا ... در قیامت جوابگو باشم.
@haftraheaseman
۱۲
۲:۴۶
#روایت_ناب
ما با شماییم...
خوابی که سردار سلیمانی پس از شهادت سردار مهدی زینالدین دید :
هیجانزده پرسیدم: آقا مهدی مگه تو شهید نشدی؟ همین چند وقت پیش،... توی جادهی سردشت... حرفم را نیمهتمام گذاشت. اخم كوتاهی كرد وچین به پیشانیاش افتاد. بعد باخنده گفت: من توی جلسههاتون میام.مثل این كه هنوز باور نكردی شهدا زندهن!... عجله داشت. میخواست برود. بار دیگر چهرهی درخشانش را كاویدم. حرف با گریه از گلویم بیرون ریخت: پس حالا كه میخوای بری، لااقل یه پیغامی چیزی بده تا به رزمندهها برسونم. رویم را زمین نزد: ـ قاسم، من خیلی كار دارم، باید برم. هرچی میگم زود بنویس. هولهولكی گشتم دنبال كاغذ. یك برگهی كوچك پیدا كردم. فوری خودكارم را از جیبم در آوردم و گفتم: بفرما برادر! بگو تا بنویسم. بنویس: سلام، من در جمع شما هستم... همین چند كلمه را بیشتر نگفت. موقع خداحافظی، با لحنی كه چاشنیِ التماس داشت، گفتم: بیزحمت زیر نوشته رو امضا كن. برگه را گرفت و امضا كرد. كنارش نوشت: سیدمهدی زینالدین... نگاهی بهتزده به امضاو نوشتهی زیرش كردم. باتعجب پرسیدم: چی نوشتی آقامهدی؟تو كه سید نبودی! - اینجا بهم مقام سیادت دادن. از خواب پریدم. موج صدای آقامهدی هنوز توی گوشم بود؛ سلام، من در جمع شما هستم.
از کتاب "تنها؛ زیر باران"
روایتی ازحاج قاسم سلیمانی درباره شهید مهدی زین الدین...
@hafrraheaseman
۳
۱۳:۰۵
#معرفی_کانال
کانال شهدایی هفت راه آسمان بر آن است تا قدم در راهی بگذارد که شهیدان را به آسمان رساند...
همراهمان باشید تا در این راه نورانی قدم برداریم و جرعه ای از معرفت شهدا را نوش کنیم...
انشاءالله...
به ما بپیوندید، و ما را به دیگران معرفی کنید:
@haftraheaseman
۳
۱۳:۱۹
بازارسال شده از بله
#کرامت_ناب
شالی از جنسِ...
اشرف سادات منتظری مادر شهید محمد معماریان میگوید:درمحرم سال ۶۵در پی حادثهای از ناحیه پا به شدت آسیب دیدم و از اینکه نتوانستم به نحو شایسته در مجالس عزاداری اباعبدالله الحسین(ع) شرکت کنم، به درگاه خداوند ابراز ناراحتی کرده و طلب شفا کردم.
صبح روز عاشورا بعد از قرائت زیارت عاشورا در عالم رؤیا دیدم چند نفر از شهدای عزیز از جمله فرزندم محمد در مسجد المهدی قم به دیدارم آمده و محمد پس از گفتوگو شال سبزی را که از خدمت سالار شهیدان آورده بود، روی پایم قرار داد.
از خواب که بیدار شدم در کمال شگفتی باندها را دیدم که از پایم گشوده شده و شال سبز روی پایم قرار داشت و دیگر دردی احساس نمیکردم.
خبر این ماجرا به محضر آیتالله گلپایگانی(ره) رسید و پس از شرح آن موضوع شال خوشبوی معطر به عطر حسینی(ع) مورد تصدیق ایشان قرار گرفت.
این مادر شهید با اشاره به اهدای قطعات کوچکی از این شال به برخی از مردم قبل از نقل ماجرا به این مرجع تقلید گفت: وقتی آیت الله گلپایگانی (ره) از موضوع مطلع شد فرمودند این امانتی در دست شما بوده و نباید چنین می شد که ما پس از آگاهی از این مساله به سراغ دریافت کنندگان رفتیم اما در کمال ناباوری متوجه شدیم تمام آنها غیب شده اند.
خدا را شاکریم که این ماجرا را سندی برای اثبات زنده بودن شهدا و همچنین منزل شهید راسالها پایگاهی برای آرمانهای اسلام و انقلاب قرار داده است.
هم اکنون این شال در یک محفظه شیشه ای نگهداری می شود و تاکنون بوی عطر مخصوص آن باقیمانده است.
@haftraheaseman
۱
۱۱:۰۵
بازارسال شده از بله
#راز_این_عکس
گلوله در بازو
فوری مقداری آذوقه تهیه کردیم و به اتفاق یکی از همرزمان، سوار بلم شدیم و به سمت سنگر یاسر به راه افتادیم. همین که از میان آب راه گذشتیم، ناگهان دریافتیم که انبوهی از نیزارها بر اثر اثابت گلوله خمپاره شصت دشمن، از بین رفته و سطح آب را گرفته اند. اندکی جلوتر رفتیم، سنگری بدون استتار نظرمان را جلب کرد؛ متوجه شدیم که آن سنگر، همان سنگر یاسر است که نیزارهای اطراف آن به دلیل آتش زیاد دشمن، از بین رفته است. کمی قایق را به طرف جلو راندیم، مشاهده کردیم دشمن از محل اولیه خود به طرف ما پیشروی کرده، موضع خود را تغییر داده و کاملاً بر سنگرهای ما مسلط شده است. ناچار غذا و آذوقه را در میان دو دستم قرار دادم و خود را به داخل آب انداختم. به برادری که قایق را هدایت می کرد، گفتم قایق را از دید دشمن استتار کن.سپس شنا کنان خود را به سنگر کمین یاسر رساندم. دشمن دقیقاً محل سنگر را شناسایی کرده بود. گلوله هایی که به سوی این سنگر پرتاب می شد، به نزدیک سنگر اصابت می کرد. گرد و خاک حاصل از برخورد گلوله ها با کیسه های خاکی که در اطراف سنگر چیده شده بود، بچه ها را آزار می داد، به همین دلیل مظلومانه در گوشه سنگر کز کرده و فقط با ائمه معصومین راز و نیاز می کردند و از آن بزرگواران استمداد می طلبیدند. خود را به درون سوله رساندم و موقعیت شان را بررسی کردم. برای ارسال پیام و گزارش وضعیت به گروهان، از سوله بیرون رفتم و روی پل شناور (آکاسیف) نشستم. گوشی بیسیم را برداشتم و مشغول ارسال پیام شدم. دکمه گوشی را فشار دادم. (یاسر..یاسر...علی) در همین حین، ناگهان شی سنگینی به شدت به دستم اثابت کرد و من را روی پل شناور کوفت.بچه های داخل سنگر نیز بر اثر گلوله دیگری مجروح شده و دائم «حسین... حسین» می گفتند. چون مسئولیت آن ها را هم برعهده داشتم، جراحت خودم را فراموش کردم و به آنان گفتم: «ماندن در این سنگر خطرناک است، هر چه زودتر خودتان را به داخل آب بیاندازید و شناکنان از محل سنگر دور شوید.». آن ها هم همین کار را کردند. وقتی که می خواستم از جایم برخیزم و خود را به آب بیاندازم، ناگهان تیری به کمرم اصابت کرد و درد و سوزش آن سراسر وجودم را فراگرفت. اما با این اوصاف به درون آب پریدم اما متوجه شدم دست چپم قادر به حرکت کردن نیست. فکر کردم شاید دست چپم قطع شده! به هر حال حدود بیست متر از مسیر را با این وضعیت و به طور شناکنان پیمودم و خود را به همرزمانم رساندم. به یکی از بچه ها گفتم: پل شناوری را بیاورد تا با استفاده از آن به طرف پاسگاه بروم. دو نفر از همرزمانم یعنی (ایرج) و (رکنی) پل شناور را از دیگر پل ها جدا کرده و آن را نزد من آوردند، ابتدا دست راستم را روی پل قرار دادم. هر چه تقلا کردم نتوانستم دست چپم را بلند کنم. بالاخره به کمک بچه ها توانستم خودم را بالا بکشم. روی پل نشستم و به دست مجروهم با دقت نگاه کردم. با کمال تعجب یک گلوله خمپاره شصت را در قسمتی از ساعدم مشاهده کردم! سر خود را برگرداندم و دیدم، سر گلوله خمپاره از پشت بازویم خارج شده است، در واقع گلوله خمپاره، ساعد و بازویم را به همدیگر دوخته بود. این صحنه عجیب، حتی برای خودم که تماشاگر آن بودم، باورکردنی نبود. سپس به چاشنی و ماسوله ی گلوله خیره شدم، فهمیدم هر دو به وسیله سوزن مربوطه، ضربه خورده و آماده انفجار هستند. وحشت سراسر وجودم را فرا گفت. فوری به بچه ها گفتم: «از من دور بشید....!» همگی فاصله گرفتند. لحظه های بسیار سخت و نفس گیری بود و دلهره عجیبی بر من مستولی شده بود. هر لحظه احتمال داشت، تکه تکه شوم. بعد از حدود ۳ ساعت، به قرارگاه خاتم الانبیا(ع) رسیدیم. در محل بهداری، همه کارکنان بهداری از ترس اینکه مبادا گلوله خمپاره منفجر شود، از من دور شدند. گلوله خمپاره حدود۹ساعت در بازویم بود، تا اینکه بالاخره یکی از برادران تخریب چی سپاه را آوردند.آن برادر به طور دقیق گلوله را بررسی کرد اما جایی ازگلوله را برای خنثی کردن نیافت. وی با حالت افسرده ای گفت:«متاسفم! هیچ کاری از دست من برنمی آِید». در نهایت به دستور پزشکان،برای اقدام های بعدی واردمحل بهداری شدم. همه کارکنان دورم حلقه زده و باحال شگفت آوری به من خیره شدند.سپس عکس های متعددی از دستم که حاوی گلوله خمپاره بود،گرفتند.بعد از این مرحله مرا بیهوش کردند.وقتی چشم باز کردم در کمال ناباوری،دست چپم را دیدم که هنوز سرجایش بود اماخبری از خمپاره نبود، به هرترتیب تلاش فداکارانه تیم پزشکی نتیجه داد و آقای دکترمهاجر و سایر همکارانش،بدون اینکه دستم را قطع کنند،در جریان یک عمل جراحی حساس و نفس گیر، خمپاره را از دستم خارج کردند و کلیه عصب های دستم که بر اثر اصابت گلوله خمپاره قطع شده بود، به همدیگر پیوند زدند.
@haftraheaseman
۱
۲:۰۶
بازارسال شده از بله
#روایت_ناب
کارت دعوت عروسی
مصطفی،برای عروسی اشعلاوه بر میهمانان ، یک کارت دعوت برای حضرت زهرا(س) مینویسد و به ضریح حضرت معصومه(س)می اندازد ،شب حضرت زهرا(س) را درخواب می بیند که به عروسی آمده ، شهید مصطفی ردانی پور به ایشان می گوید: خانم !قصد مزاحمت نداشتم، فقط میخواستم احترام کنم. حضرت پاسخ میدهند: مصطفی جان! ما اگر به مجالس شما نیائیم به کجا برویم؟ آنشب مصطفی دیگر تا صبح نمی خوابد و نماز می خواند، دعا میکند وگریه... میگفت: من شهید می شوم. دوستش گفته بود: این همه گریه و زاری میکنی، می گی می خوام شهید بشم دیگه زن گرفتنت چیه ؟ جواب داد : خانمم سیده... می خوام اون دنیا بحضرت زهرا(س)مَحرم باشم، شاید به صورتم نگاه کنه !
@haftraheaseman
۱
۱۶:۳۷
#کرامت_ناب
پسرم مرا صدا می زند!
بسیاری از افراد محل اگر حاجتی داشتند و یا اگر گرهی به کارشان می افتاد، جدّ سیدمهدی را نذر می کردند و حاجت روا می شدند.
روزی حسابدار کارخانه نساجی به بیماری سختی دچار شده بود، از آنجائی که شنیده احوال سید مهدی را شنیده بود، متوسل به جد سیدمهدی شد و نذر کرد که اگر شفا پیدا کند، سیدمهدی را در کارخانه استخدام نماید. او شفا گرفت و سیدمهدی چندین سال کارگر کارخانه نساجی شد.
روزی به من گفت:مادرجان! خواب دیدم که دارم به سوی خدا پرواز می کنم.آن زمان سیدمهدی کوچک بود و من زیاد حرفش را جدی نگرفتم تا اینکه...
هر سال روز مادر که می شود خواب می بینم سیدمهدی روی سرم گلاب می پاشد، هدیه ای به من می دهد و پیشانی ام را می بوسد.
هر هفته پنجشنبه هابر سرمزارش می روم و وقتی قبرش رامی شویم، ناگهان از دِل قبر سید مهدی مرا صدا می زند و چند بار می گوید:- مامان!...مامان!...مامان!...سه بار این کار را انجام می دهد. سرم را روی قبر می گذارم و با سیدمهدی دردِ دل می کنم.
راوی:مادر شهید سید مهدی غزالی
@haftraheaseman
۳
۱۵:۱۱
#کرامت_ناب
وقتی سید مرتضی...
باور کنیم که شهدا زنده اند. کاری که سید مرتضی انجام داد با حسابهای مادی ما، جور در نمی آید...ولی او آمده بود و قرض ها ی مرد تفحص گر را که او هم سید بودپرداخت کرده بود.
ادامه...
@haftraheaseman
۳
۱:۴۱
هفت راه آسمان
#کرامت_ناب
وقتی سید مرتضی...
باور کنیم که شهدا زنده اند. کاری که سید مرتضی انجام داد با حسابهای مادی ما، جور در نمی آید...ولی او آمده بود و قرض ها ی مرد تفحص گر را که او هم سید بودپرداخت کرده بود.
ادامه...
@haftraheaseman
#کرامت_ناب
وقتی سید مرتضی...
آن طور که خودش تعریف می کرد از سادات و اهل تهران بود و پدرش از تجار بازار تهران.علیرغم مخالفت شدید خانواده و به خاطر عشقش به شهدا، حجره ی پدر را ترک کرد و به همراه بچه های تفحص لشکر۲۷ محمد رسول الله راهی مناطق عملیاتی جنوب شد.یکبار رفتن همان و پای ثابت گروه تفحص شدن همان.بعد از چند ماه، خانه ای در اهواز اجاره کرد و همسرش را هم با خود همراه کرد.یکی دو سالی گذشته بود و او و همسرش این مدت را با حقوق مختصر گروه تفحص می گذراندند. سفره ی ساده ای پهن می شد اما دلشان، از یاد خدا شاد بود و زندگیشان، با عطر شهدا عطرآگین. تا اینکه...تلفن زنگ خورد و خبر دادند که دو پسر عمویش که از بازاری های تهران بودند برای کاری به اهواز آمده اند و مهمان آنان خواهند شد. آشوبی در دلش پیدا شد.حقوق بچه ها چند ماهی می شد که از تهران نرسیده بود و او این مدت را با نسیه گرفتن از بازار گذرانده بود... نمی خواست شرمنده ی اقوامش شود.با همان حال به محل کارش رفت و با بچه ها عازم شلمچه شد.بعد از زیارت عاشورا و توسل به شهدا کار را شروع کردند و بعد از ساعتی استخوان و پلاک شهیدی نمایان شد. شهید سید مرتضی دادگر. فرزند سید حسین. اعزامی از ساری...گروه غرق در شادی به ادامه ی کار پرداخت اما او...استخوان های مطهر شهید را به معراج انتقال دادند و کارت شناسایی شهید به او سپرده شد تا برای استعلام از لشکر و خبر به خانواده ی شهید،به بنیاد شهید تحویل دهد. قبل از حرکت با منزلش تماس گرفت و جویای آمدن مهمان ها شد و جواب شنید که مهمان ها هنوز نیامده اند اما همسرش وقتی برای خرید به بازار رفته مغازه هایی که از آنها نسیه خرید می کرده اند به علت بدهی زیاد، دیگر حاضر به نسیه دادن نبودند و همسرش هم رویش نشده اصرار کند...با ناراحتی به معراج شهدا برگشت و در حسینیه با شهیدی که امروز تفحص شده بود به راز و نیاز پرداخت..."این رسمش نیست با معرفت ها. ما به عشق شما از رفقامون در تهران بریدیم. راضی نشوید به خاطر مسائل مادی شرمنده ی خانواده مان شویم...". گفت و گریست.دو ساعت راه شلمچه تا اهواز را مدام با خودش زمزمه کرد: «شهدا! ببخشید. بی ادبی و جسارتم را ببخشید...»وارد خانه که شد همسرش با خوشحالی به استقبال آمد و خبر داد که بعد از تماس او کسی در خانه را زده و خود را پسرعموی همسرش معرفی کرده و عنوان کرده که مبلغی پول به همسر او بدهکار بوده و حالا آمده که بدهی اش را بدهد. هر چه فکرکرد، یادش نیامد که به کدام پسر عمویش پول قرض داده است...با خود گفت هر که بوده به موقع پول را پس آورده.لباسش را عوض کرد و با پول ها راهی بازار شد. به قصابی رفت. خواست بدهی اش را بپردازد که در جواب شنید: بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است. به میوه فروشی رفت...به همه ی مغازه هایی که به صاحبانشان بدهکار بود سر زد. جواب همان بود.... بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است...گیج گیج بود. مات مات. خرید کرد و به خانه بر گشت و در راه مدام به این فکر می کرد که چه کسی خبر بدهی هایش را به پسر عمویش داده است؟ آیا همسرش؟وارد خانه شد و پیش از اینکه با دلخوری از همسرش بپرسد که چرا جریان بدهیها را به کسی گفته ... با چشمان سرخ و گریان همسرش مواجه شد که روی پله های حیاط نشسته بود و زار زار می گریست...جلو رفت وکارت شناسایی شهیدی را که امروز تفحص کرده بودند در دستان همسرش دید. اعتراض کرد که: چند بار بگویم تو که طاقت دیدنش را نداری چرا سراغ مدارک و کارت شناسایی شهدا می روی؟همسرش هق هق کنان پاسخ داد: خودش بود. خودش بود.کسی که امروز خودش را پسر عمویت معرفی کرد صاحب این عکس بود. به خدا خودش بود.... گیج گیج بود. مات مات...کارت شناسایی را برداشت و راهی بازار شد. مثل دیوانه ها شده بود. عکس را به صاحبان مغازه ها نشان می داد. می پرسید: آیا این عکس،عکس همان فردی است که امروز...؟نمی دانست در مقابل جواب های مثبتی که شنیده چه بگوید...مثل دیوانه هاشده بود. به کارت شناسایی نگاه می کرد. شهید سید مرتضی دادگر. فرزند سید حسین. اعزامی از ساری...وسط بازار ازحال رفت...
این خاطره در مراسم تشییع این شهید بزرگوار، توسط این برادر برای حضار بیان شد.
قبر مطهر این شهید، طبق وصیت خودش در دل جنگلهای اطراف شهر ساری، در کنار بقعه ی کوچک و ساده ی امامزاده جبار، قرار دارد.
کسانیکه مایلند از نزدیک این شهید بزرگوار را زیارت کنند، آدرس مزار این شهید: کیلومتر۵ جاده ساری نکا، بعد از بیمارستان سوانح و سوختگی، قبل از روستای خارکش.
@haftraheaseman
۳
۱:۴۲
#گلزار_شهدای_کرمان #زیارت
زیارت مجازی گلزارشهدای کرمان،مخصوصامزار مطهر سردار شهید حاج قاسم سلیمانی و سردار شهید حسین پور جعفری
از اینجا وارد گلزار شهدای کرمان شوید:
soleimany.ir/tour/
ما را هم دعا کنید... التماس دعا
@vaslekhooban
soleimany.ir/tour/
۶
۵:۱۹