بازارسال شده از با زائران حج ۱۴۰۵
۶۱
۱۱:۵۹
بازارسال شده از حجِ صالح (سفرنامه بنده خدا)
#آقای_خادم...
۱۰سال پیش این توفیق را داشت که خود کاروان دار و خادم ضیوف الرحمن باشد...
در سن و سال جوانی با توکل به خدا خوش درخشید...
به دلایل شخصی ۱۰ سال از خدمت به زائران در کسوت های مدیریتی و...دور بود تا اینکه در پاییز ۱۴۰۴ اهنگ و قصد تشرف و خدمت گزاری به حجاج نمود...
عشق به این مسیر و مقصد نورانی آن بود که نفسش را به بند کشید و با روی خوش و تواضعی مثال زدنی،این بار با کسوت مسئول پذیرایی به کاروان حج بشارت گام نهاد...
اون هم بعد از تحمل طعنه ها و سرزنش های بسیار که دوست و دشمن از این سفر در این شرایط جنگی بر حذرش میداشتند!
با خود لحظه ای نگفت که من ۱۰سال پیش در سمت های مدیریتی کاروان عنوان دار بودم و الان ضایع است که بروم مسئول پذیرایی شم و...!
وقتی لقمه ای که پدر و مادر در کام پسر میگذاره،پاک و حلال باشه میشه این که پسر برای خدمت به زوار دنبال عناوین نیست و سر از پا نمیشناسه تا زائران محبوب را راضی کنه...
عشق است که حتی در اوج کسالت کیلومترها تو را برای هدفت پیاده میبرد تا شرایط رفاه زائر را فراهم کنی...
از روز اولی که دیدمت لبخند روی لب داشتی و صمیمانه برخورد میکردی تا آخرین لحظاتی که در طواف وداع باهم بودیم...و چه وداعی بود...
همان بشر بودی بدون ذره ای غرور و تکبر...پاک و زلال چون آیینه...
لحظه ای جوری رفتار نمیکردی که بوی خودنمایی دهد...!
با اینکه در دانشگاه و رسانه سمت های عالی داشتی و داری اما لباس خدمت به تن کردی و پا به پای آقای مدیر دویدی...ما که در کاروان بودیم میفهمیم پا به پای اقای باقری دویدن یعنی چه!خودش یک عالمیه...
با صبوری و مهربانی تو این عرصه هم نمره قبولی گرفتی از خدای کعبه...خوش به حالت برادر
امیدوارم هر جا هستی منشا اثرات پاک باشی و خدا ان شالله روح پدر و پدر بزرگ عالم و عارفت رو شاد کنه...
ممنونتیم #آقای_خادم برای کم خوابی هاتبرای پیاده رفتن های طولانیت...برای البیکی که بعد از لبیک روزی مون کردی...
و در یک کلامبرای بودنت آقای مقدسیان عزیز
ان شالله مزد همه خوبی هات این باشه که مثل رهبر شهید بعد از عمری مجاهدت به کاروان شهدا بپیوندی...جایی سبز در کنار پدر و پدر بزرگ عزیزت...
یاعلیبرادرتمحمدصالح صفار
پ.ن
مقدسیان عزیز ازخاندان نور و فرزند شهید عبدالحمید، جانباز سرافراز و نوه شهید محمد، از مبارزان فداییان اسلام هستند...
ببخشید که متن سر و ته نداره...خیلی خستم و کم توان...قریحه و طبع شعرم هم کمی خشکیده!نشد که با متنی شایسته تر ،حق تو را ادا کنم...حلال کن
#خادم#تواضع#صبوری#حج_صالح
۱۰سال پیش این توفیق را داشت که خود کاروان دار و خادم ضیوف الرحمن باشد...
در سن و سال جوانی با توکل به خدا خوش درخشید...
به دلایل شخصی ۱۰ سال از خدمت به زائران در کسوت های مدیریتی و...دور بود تا اینکه در پاییز ۱۴۰۴ اهنگ و قصد تشرف و خدمت گزاری به حجاج نمود...
عشق به این مسیر و مقصد نورانی آن بود که نفسش را به بند کشید و با روی خوش و تواضعی مثال زدنی،این بار با کسوت مسئول پذیرایی به کاروان حج بشارت گام نهاد...
اون هم بعد از تحمل طعنه ها و سرزنش های بسیار که دوست و دشمن از این سفر در این شرایط جنگی بر حذرش میداشتند!
با خود لحظه ای نگفت که من ۱۰سال پیش در سمت های مدیریتی کاروان عنوان دار بودم و الان ضایع است که بروم مسئول پذیرایی شم و...!
وقتی لقمه ای که پدر و مادر در کام پسر میگذاره،پاک و حلال باشه میشه این که پسر برای خدمت به زوار دنبال عناوین نیست و سر از پا نمیشناسه تا زائران محبوب را راضی کنه...
عشق است که حتی در اوج کسالت کیلومترها تو را برای هدفت پیاده میبرد تا شرایط رفاه زائر را فراهم کنی...
از روز اولی که دیدمت لبخند روی لب داشتی و صمیمانه برخورد میکردی تا آخرین لحظاتی که در طواف وداع باهم بودیم...و چه وداعی بود...
همان بشر بودی بدون ذره ای غرور و تکبر...پاک و زلال چون آیینه...
لحظه ای جوری رفتار نمیکردی که بوی خودنمایی دهد...!
با اینکه در دانشگاه و رسانه سمت های عالی داشتی و داری اما لباس خدمت به تن کردی و پا به پای آقای مدیر دویدی...ما که در کاروان بودیم میفهمیم پا به پای اقای باقری دویدن یعنی چه!خودش یک عالمیه...
با صبوری و مهربانی تو این عرصه هم نمره قبولی گرفتی از خدای کعبه...خوش به حالت برادر
امیدوارم هر جا هستی منشا اثرات پاک باشی و خدا ان شالله روح پدر و پدر بزرگ عالم و عارفت رو شاد کنه...
ممنونتیم #آقای_خادم برای کم خوابی هاتبرای پیاده رفتن های طولانیت...برای البیکی که بعد از لبیک روزی مون کردی...
ان شالله مزد همه خوبی هات این باشه که مثل رهبر شهید بعد از عمری مجاهدت به کاروان شهدا بپیوندی...جایی سبز در کنار پدر و پدر بزرگ عزیزت...
یاعلیبرادرتمحمدصالح صفار
پ.ن
مقدسیان عزیز ازخاندان نور و فرزند شهید عبدالحمید، جانباز سرافراز و نوه شهید محمد، از مبارزان فداییان اسلام هستند...
ببخشید که متن سر و ته نداره...خیلی خستم و کم توان...قریحه و طبع شعرم هم کمی خشکیده!نشد که با متنی شایسته تر ،حق تو را ادا کنم...حلال کن
#خادم#تواضع#صبوری#حج_صالح
۴۲
۱۲:۰۱
بازارسال شده از رادیو زائر
*یادگاری از یک همسفر؛ مردی که تاریخ را میشناخت
اگر کسی از من بپرسد شیرینترین و پربارترین بخش سفر حجام چه بود، بدون تردید میگویم: «آن دو روزی که توفیق داشتم شاگردِ خصوصیِ آقای باقریفرد باشم»!
در یکی از جلسات خصوصی کاروان با ایشان آشنا شدم؛ اما من در ابتدا نمیدانستم که تقدیر، مرا با یک «کتابخانهی سیار و زنده» همسفر کرده است!
در تهران توفیق داشتیم با همسرم به دعوت ایشان به منزلشان رفتیم و از دانش و معنویتشان در مورد سفر حج بهره ها جستیم و چند سنگ دُر نجفِ اصل هم از ایشان هدیه گرفتیم
آقای باقریفرد، با وجود دانشِ بیکران و احاطهی عجیبی که بر تاریخ مکه و مدینه دارند، چنان متواضع و فروتن هستند که در مدینه، وقتی بنده با بضاعتِ اندک و دستِ خالیام* از ایشان خواهش کردم زمانی را به من اختصاص دهند، با رویی گشاده و مهربانیِ تمام پذیرفتند. آن دو روز برای من یک «مدرسهی تمامعیار» بود. در صحن مطهر پیامبر (ص) قدم میزدیم و ایشان با آن هیجانِ وصفناپذیر و لحنِ گرمشان، غبار از چهرهی تاریخ میشستند و وقایع را پیش چشمانم زنده میکردند.در مکه هم افتخار استفاده از حضورشان را داشتم؛ هرگز فراموش نمیکنم؛ در نزدیکی مسجدالحرام بودیم و من بر اساس شنیدههایی قدیمی، دربارهی مکان خانهی حضرت خدیجه (س) سؤالی پرسیدم. آنجا بود که عمقِ غیرتِ علمی و حساسیتِ ایشان بر حقیقت را دیدم. ایشان که پژوهشگری دقیق در تاریخ اسلام هستند، از شنیدنِ شایعهای بیاساس (مبنی بر قرارگیری محل خانه در محدوده سرویسهای بهداشتی) که متأسفانه گاهی در رسانهها هم تکرار شده، بسیار برآشفتند. با جدیتی عالمانه، این ادعای واهی را رد کردند و با استناد به اسناد معتبر، محل واقعی آن خانهی متبرک حضرت خدیجه.س. و زادگاه حضرت زهرا (س) را در بخشی از «بابالمروه» به من نشان دادند.
به واسطه برکت حضور ایشان بود که فهمیدم تفاوت یک «زائر معمولی» با یک «عارفِ به تاریخ» چیست! حاج آقای باقریفرد با تجربهی نزدیک به ۵۰ سفر حج تمتع، تنها یک مسافر نیست؛ او راهنمایی است که باید قدرش را بیشتر دانست. کاش رسانهها به جای کلیشهها، از وجودِ چنین گنجینههایی بهره میبردند تا عشقِ واقعی به حج را در دل مردم بکارند. حقیقتاً یک جمله از زبان ایشان کافی است تا هر قلبی، مشتاقِ حج شود.
خوشبختم که در این سفر، جانم با دانش ایشان سیراب شد و دلم به این عشق گره خورد. زهی سعادت...
#حج #حج_۱۴۰۵ #سفرنامه #روایتگری #مسجدالحرام #کعبه #خداحافظ_مکه #حضرت_خدیجه #حاج_آقا_باقری_فرد
ble.ir/join/A6d3BmirdM
اگر کسی از من بپرسد شیرینترین و پربارترین بخش سفر حجام چه بود، بدون تردید میگویم: «آن دو روزی که توفیق داشتم شاگردِ خصوصیِ آقای باقریفرد باشم»!
در یکی از جلسات خصوصی کاروان با ایشان آشنا شدم؛ اما من در ابتدا نمیدانستم که تقدیر، مرا با یک «کتابخانهی سیار و زنده» همسفر کرده است!
در تهران توفیق داشتیم با همسرم به دعوت ایشان به منزلشان رفتیم و از دانش و معنویتشان در مورد سفر حج بهره ها جستیم و چند سنگ دُر نجفِ اصل هم از ایشان هدیه گرفتیم
آقای باقریفرد، با وجود دانشِ بیکران و احاطهی عجیبی که بر تاریخ مکه و مدینه دارند، چنان متواضع و فروتن هستند که در مدینه، وقتی بنده با بضاعتِ اندک و دستِ خالیام* از ایشان خواهش کردم زمانی را به من اختصاص دهند، با رویی گشاده و مهربانیِ تمام پذیرفتند. آن دو روز برای من یک «مدرسهی تمامعیار» بود. در صحن مطهر پیامبر (ص) قدم میزدیم و ایشان با آن هیجانِ وصفناپذیر و لحنِ گرمشان، غبار از چهرهی تاریخ میشستند و وقایع را پیش چشمانم زنده میکردند.در مکه هم افتخار استفاده از حضورشان را داشتم؛ هرگز فراموش نمیکنم؛ در نزدیکی مسجدالحرام بودیم و من بر اساس شنیدههایی قدیمی، دربارهی مکان خانهی حضرت خدیجه (س) سؤالی پرسیدم. آنجا بود که عمقِ غیرتِ علمی و حساسیتِ ایشان بر حقیقت را دیدم. ایشان که پژوهشگری دقیق در تاریخ اسلام هستند، از شنیدنِ شایعهای بیاساس (مبنی بر قرارگیری محل خانه در محدوده سرویسهای بهداشتی) که متأسفانه گاهی در رسانهها هم تکرار شده، بسیار برآشفتند. با جدیتی عالمانه، این ادعای واهی را رد کردند و با استناد به اسناد معتبر، محل واقعی آن خانهی متبرک حضرت خدیجه.س. و زادگاه حضرت زهرا (س) را در بخشی از «بابالمروه» به من نشان دادند.
به واسطه برکت حضور ایشان بود که فهمیدم تفاوت یک «زائر معمولی» با یک «عارفِ به تاریخ» چیست! حاج آقای باقریفرد با تجربهی نزدیک به ۵۰ سفر حج تمتع، تنها یک مسافر نیست؛ او راهنمایی است که باید قدرش را بیشتر دانست. کاش رسانهها به جای کلیشهها، از وجودِ چنین گنجینههایی بهره میبردند تا عشقِ واقعی به حج را در دل مردم بکارند. حقیقتاً یک جمله از زبان ایشان کافی است تا هر قلبی، مشتاقِ حج شود.
خوشبختم که در این سفر، جانم با دانش ایشان سیراب شد و دلم به این عشق گره خورد. زهی سعادت...
#حج #حج_۱۴۰۵ #سفرنامه #روایتگری #مسجدالحرام #کعبه #خداحافظ_مکه #حضرت_خدیجه #حاج_آقا_باقری_فرد
ble.ir/join/A6d3BmirdM
۶۳
۱۲:۰۸
بازارسال شده از رضا.نباتچیان
دو روزه برگشتیم، برایم به اندازه دو سال فراغ و دوری گذشت، تحمل در بیت الحرام نبودن و ندیدن برای لحظه به لحظه سخت تر میشود، میخواهم بنویسم تا شاید کمی آرام بگیرم، اما میدانم این دل با دلنوشته نیز به آرامش نمیرسد، این طغیان روح ، همچون زخمی عمیق بر پیکر وجودیم خواهد بود و درمانی به جز دیدار مجدد نخواهم داشت، مثل تشنه ای که آبی گوارا نوشیده باشد و الان از آن فیض محروم مانده باشد.
برگشتم، اما دلم در صفا ماند...
پروردگارا... برگشتیم. بله... به این کوچه های غبارگرفته، به این خانه های ساده و همین آسمان خاکستری شهر خودمان رسیدیم. اما مگر میتوان از حرم تو برگشت و همان آدم سابق بود؟رسیدیم... اما نه من که رفتم. آن که رفت، دیگر برنگشت. آن که برگشت، جسمیست بی روح، مشتاقیست بی قرار، دلیست که قافله اش را در منا جا گذاشته.ما امسال در کاروانی خاص بودیم، کاروانی که هر کس در آن، خود یک آیه از رحمت بود. کنارشان نماز خواندیم، همراهشان اشک ریختیم، با هم در مزدلفه زیر آسمان شب، دست به دعا برداشتیم. با آنها دعا میکردم و از خدا خواستم دوباره با این مردان و زنان الهی هم سفر سرزمین وحی شوم. حالا بگو با چه چشمی به این مهمانی نگاه کنم؟ با چه دلی بنشینم سر سفره این خانه؟ای کعبه! ای خانه دوست! چطور بگویم که بوی تو هنوز در مشامم پیچیده، اما دیگر دستم به دیوار گرمت نمی رسد؟ چطور بگویم که چشمم هنوز به دنبال اسماءالحسنی ست که بر فراز درب تو نقش بسته، اما اینجا جز دیوارهای سرد همسایه چیزی نیست؟وقتی از در طلایی ات بیرون زدم، نفس در سینه حبس شد. برگشتم، نگاهت کردم، گفتم: "یا رب، این دل می خواهد بمیرد همین جا، زیر همین باران رحمت." اما تو خواستی برگردم. خواستی با این دل سوخته، شاهد باشم که دوری از تو چه آتشیست.حالا رسیده ام به شهرم. مردم در کوچه ها هستند، غافل از اینکه من چه دیده ام. می خواهم فریاد بزنم: "کعبه را دیدم! حجرالاسود را لمس کردم! زیر ناودان رحمت رحمت باریدم!" اما زبانم بند آمده. فقط اشک بی صدا می چکد، آن هم فقط در خلوت خودم.خدایا... دست خالی آمدم. چیزی برایت نیاوردم جز حسرت یک عمر غفلت. اما تو چقدر به من دادی، چقدر! حالا چگونه طاقت بیاورم؟ چگونه با این دل که پر از توست، با آدم هایی حرف بزنم که تو را ندیده اند؟ای کاش می شد هر روز، هر دم، لااقل با چشم دل به طواف خانه ات رفت. ای کاش می شد نمازها را هنوز همان نزدیک مستجار خواند، نه پشت این دیوارهای کوتاه که تا اوج آسمان نمی رسند...خدایا! خودت حرمت را حفظ کن. خودت زمزم را جاری نگهدار. خودت رکن و مقام را از ما به امانت بگیر. و ما را دوباره، زود، خیلی زود، شاید همین سال دیگر، دوباره مهمان کن. قبل از آنکه فراق، استخوان هایمان را بشکند.و اما حالا... حالا که رسیده ام، این تنها درمان منست: می نشینم، سوره "الضحی" را زمزمه می کنم؛ همان سوره ای که خدا در آن به پیامبرش می گوید: "پروردگارت تو را نه تنها رها نکرده، که دوستت هم دارد."و ترجمه اش را آهسته با خود تکرار می کنم، با چشمانی پر، با دلی لرزان و امیدوار... شاید این آیه ها بمباری از امید بر این دل دورافتاده باشد:«سوگند به روشنایی روز، و سوگند به شب هنگامی که آرامش بخشد، که پروردگارت تو را رها نکرده و دشمن نداشته است. و قطعاً آخرت برای تو از دنیا بهتر خواهد بود، و به زودی پروردگارت آنقدر به تو عطا کند که خشنود شوی. آیا تو را یتیم نیافت و پناه داد؟ و سرگشته ات یافت و هدایت کرد؟ و تنگدستت یافت و بی نیاز ساخت؟ پس یتیم را میازار، و گدا را مران، و نعمت پروردگارت را بازگو کن.»خدایا! خودت این نعمت بزرگ را بازگو کردنش را به من یاد بده. نعمت دیدار خانه ات، نعمت بودن در کاروان خاصت، نعمت اشک ریختن در حرمت. من بازگو می کنم... اما با اشک. من شکر می کنم... اما با ناله. من می مانم و این دوری... تا تو باز مرا بخوانی.اللهم ارزقنا حج بیتک الحرام فی کل عام، و لا تجعل هذا آخر العهد.(خدایا، هر سال ما را مهمان خانه ات کن، و این را آخرین دیدارمان قرار مده.)
یا مهدی ادرکنی ، التماس دعا...
برگشتم، اما دلم در صفا ماند...
پروردگارا... برگشتیم. بله... به این کوچه های غبارگرفته، به این خانه های ساده و همین آسمان خاکستری شهر خودمان رسیدیم. اما مگر میتوان از حرم تو برگشت و همان آدم سابق بود؟رسیدیم... اما نه من که رفتم. آن که رفت، دیگر برنگشت. آن که برگشت، جسمیست بی روح، مشتاقیست بی قرار، دلیست که قافله اش را در منا جا گذاشته.ما امسال در کاروانی خاص بودیم، کاروانی که هر کس در آن، خود یک آیه از رحمت بود. کنارشان نماز خواندیم، همراهشان اشک ریختیم، با هم در مزدلفه زیر آسمان شب، دست به دعا برداشتیم. با آنها دعا میکردم و از خدا خواستم دوباره با این مردان و زنان الهی هم سفر سرزمین وحی شوم. حالا بگو با چه چشمی به این مهمانی نگاه کنم؟ با چه دلی بنشینم سر سفره این خانه؟ای کعبه! ای خانه دوست! چطور بگویم که بوی تو هنوز در مشامم پیچیده، اما دیگر دستم به دیوار گرمت نمی رسد؟ چطور بگویم که چشمم هنوز به دنبال اسماءالحسنی ست که بر فراز درب تو نقش بسته، اما اینجا جز دیوارهای سرد همسایه چیزی نیست؟وقتی از در طلایی ات بیرون زدم، نفس در سینه حبس شد. برگشتم، نگاهت کردم، گفتم: "یا رب، این دل می خواهد بمیرد همین جا، زیر همین باران رحمت." اما تو خواستی برگردم. خواستی با این دل سوخته، شاهد باشم که دوری از تو چه آتشیست.حالا رسیده ام به شهرم. مردم در کوچه ها هستند، غافل از اینکه من چه دیده ام. می خواهم فریاد بزنم: "کعبه را دیدم! حجرالاسود را لمس کردم! زیر ناودان رحمت رحمت باریدم!" اما زبانم بند آمده. فقط اشک بی صدا می چکد، آن هم فقط در خلوت خودم.خدایا... دست خالی آمدم. چیزی برایت نیاوردم جز حسرت یک عمر غفلت. اما تو چقدر به من دادی، چقدر! حالا چگونه طاقت بیاورم؟ چگونه با این دل که پر از توست، با آدم هایی حرف بزنم که تو را ندیده اند؟ای کاش می شد هر روز، هر دم، لااقل با چشم دل به طواف خانه ات رفت. ای کاش می شد نمازها را هنوز همان نزدیک مستجار خواند، نه پشت این دیوارهای کوتاه که تا اوج آسمان نمی رسند...خدایا! خودت حرمت را حفظ کن. خودت زمزم را جاری نگهدار. خودت رکن و مقام را از ما به امانت بگیر. و ما را دوباره، زود، خیلی زود، شاید همین سال دیگر، دوباره مهمان کن. قبل از آنکه فراق، استخوان هایمان را بشکند.و اما حالا... حالا که رسیده ام، این تنها درمان منست: می نشینم، سوره "الضحی" را زمزمه می کنم؛ همان سوره ای که خدا در آن به پیامبرش می گوید: "پروردگارت تو را نه تنها رها نکرده، که دوستت هم دارد."و ترجمه اش را آهسته با خود تکرار می کنم، با چشمانی پر، با دلی لرزان و امیدوار... شاید این آیه ها بمباری از امید بر این دل دورافتاده باشد:«سوگند به روشنایی روز، و سوگند به شب هنگامی که آرامش بخشد، که پروردگارت تو را رها نکرده و دشمن نداشته است. و قطعاً آخرت برای تو از دنیا بهتر خواهد بود، و به زودی پروردگارت آنقدر به تو عطا کند که خشنود شوی. آیا تو را یتیم نیافت و پناه داد؟ و سرگشته ات یافت و هدایت کرد؟ و تنگدستت یافت و بی نیاز ساخت؟ پس یتیم را میازار، و گدا را مران، و نعمت پروردگارت را بازگو کن.»خدایا! خودت این نعمت بزرگ را بازگو کردنش را به من یاد بده. نعمت دیدار خانه ات، نعمت بودن در کاروان خاصت، نعمت اشک ریختن در حرمت. من بازگو می کنم... اما با اشک. من شکر می کنم... اما با ناله. من می مانم و این دوری... تا تو باز مرا بخوانی.اللهم ارزقنا حج بیتک الحرام فی کل عام، و لا تجعل هذا آخر العهد.(خدایا، هر سال ما را مهمان خانه ات کن، و این را آخرین دیدارمان قرار مده.)
یا مهدی ادرکنی ، التماس دعا...
۴
۱۲:۱۰
صبور،مهربان،بی ادعا،رشید و اقازاده
اینها بخشی از اوصافی است که وقتی اسم #آقای_معاون را در ذهنم میچرخانم از جیب های کاور خوشگل آبی اش بیرون میریزد!
مردی که پله های خدمت به حج و حاجی را در سن کم طی کرده و الان برای خودش یلی شده...!ولی در عین حال بی آلایش و بی ادعاست...!
عزیز داستان ما امسال خودش کاروان داشته ولی با توجه به انصراف زائرانش ،بی کاروان گشته و حیران طی عشق گردیده...
قهرمان این سطور، میتوانسته با رفع تکلیف از خود و رسیدن به کلی کار عقب مونده اش، سال بعد خیلی شیک و مجلسی اولین کاروان خودِ خودش را مدیریت کند.
ولی...عشق و دلدادگی امانش نداده ولو با تخفیف مقام در قالب معاون ،خود را در معرض نوکری مهمانان خدا قرار داده...
اونم معاونی داوود حج بشارت...
داوودی که خود به تنهایی با فلاخن جسارت، چشم جالوت های پیرامونش،را خیره کرده ،حالا برای سومین بار برایش معاون پیدا شده...!
معاون اولش،به شوق محرم واحتمال زمینی شدن سفر و پاره ای مسائل شخصی از کنارش رفته و معاون دومش دراخرین دقایق،رقم طلبش نیامده و جا مانده!
جامانده مثل همسرش،دستیار بانوان کاروان !
حال معاون جدید،خود را به سحر ۱۹ اردیبهشت ترمینال سلام رسونده ولی بی ویزا!
امید داره که چند روز بعد با ویزا به کاروانش ملحق شه و....
خلاصه معاونی آقای مدیر،واقعا کار هر کسی نیست اما عزیز ما بدون واهمه و توجه به حرف های خرس خاله های حسودی که او را از معیت مدیر می ترساندند در این مسیر گام گذاشته و چه خوش درخشیده...
می شنود که داوود اهل امر و نهی است ولی با تقوی و بصیرت پرسش می کند که امر و نهی برای خود یا به نفع زائر؟!
وقتی خروجیِ سخت گیری مدیر را رفاه زائر در می یابد، نفس اماره را در مسلخ عشق ذبح کرده و راهی سرزمین نور می شه...
خدایی کاره هر کسی نیست...ولی عزیز ما با توکل در این مسیر گام می نهد...
حسودان کوته بین و غافل در خلوت هایشان ، آقازاده خطابش میکردند و از ژن خوبش میگفتند..!
دروغ چرا در ذهن من هم بی تعارف سرعت پیشرفت قهرمان داستان ما کمی عجیب بود و گمان های سوئی بردم که امیدوارم مرا به برزگی اش حلال کند...
بله او اقازاده است اما لیاقت و شرافت را توامان دارد.
اقازادگی با این دو بال ،عین عزت و باعث افتخارست...بلاتشبیه!مگر نه اینکه امامان ما همه اقا بودند و اقازاده...مگر امروز رهبرم اقازاده نیست اما چه شرفی بالاتر از اینکه فرزند کوه استوار انقلاب باشی و خود مظهر کفایت،درایت، تعهد وشرف...
بله #اقای_معاون با تواضع و کفایت خیلی زود در دلها نفوذ کرد...
ستاره بودن و نور افشانی وقتی خورشیدی چون داوود هست کار هرکسی نیست اما اخلاص بلدست که ستاره را چگونه مقابل خورشید،خوش فروغ نگه دارد...!
دو تا سکانس در ذهنم هست که خلاصه توصیفاتم تا این لحظه است از #آقای_معاون!
سکانس اول:
۲۴ ساعت نه خوابی و سرپایی برای اصلاح وضعیت خاص اتاق های هتل مکه که از جراثیم زیادی برخوردار بود...از سوسک های وارداتی که گریبان گیر زوار شده بود...
فک کن برسی با لباس احرام به هتل، ۲ شب ، می خوای بخوابی تا ۲ ساعت بعد بری برای اعمال عمره تمتع!
یک دفعه جناب سوسک میاد سراغت!
هم چندشت میشه هم میترسی ولی چون مُحرمی نمیتونی بکشی بزرگوار رو!!!!
حالا فک کن زائر خواهر هم باشی این وسط...
انقد بهت فشار میاد که ۴۵ دقیقه سرپا گریه میکنی مقابل مدیر و حتی به انصراف از سفر و...فکر میکنی!!
در این شرایط خطیر که همه کلافه هستن و مدیر هم تحت فشار سنگین!
این تو هستی که مردونه پا کار وایمیسی و با بخط کردن هتل داری خسته ی هتل، ۲۴ ساعته حدود۴۰ تا اتاق را قابل سکونت میکنی!!
کم، کاری نیست...ارامش را به دل بی قرار مدیر و زوارش هدیه میکنی...!
این مهم با همت و غیرت و تواضع تو ممکن شد #اقای_معاون!
سکانس دوم:
لحظات پر جنب و جوش فرودگاه بی سر و صاحاب جده بود...!
اقای معاون عملا ،راهبر جمعی از زائران برای عزیمت به وطن بود تا مدیر خودش بعدا بقیه را برگرداند وطن!!بماند که بین عزیمت این دو گروه ،یک جنگ بود و نزدیک بود مدیر زمینی برگرده
چه ها بر ما گذشت در این ساعات...
از فتنه تگ های آب زمزم گرفته تا قرص های گم شده توسط من حواس پرت...
از جستجو برای یافتن ۱۰۰ دلاری زایر لای انبار کوه تا سپردن وسایلش به من و ...!
از ناراحتی اش از منی که گیج زده بودم و وسایلش را گم کرده بودم!!!
متواضعانه و مهربانانه گذشت و گذشت...
اونجایی که در چشمم خیره بود که صفار من تو رو از ابتدا باهوش میدونستم منظورش رو نفهمیدم اما فهمیدم اهل وادی نفس نیست و ...توضیحم رو شنید و وقتی قانع شد مرا بخشید
آری مرد بود و رشید..اقازاده بود و باشرف...صبور بود و مهربان و...
و برای مدیر و ما مایه امید... دمت گرم#آقای_معاون
پژمان فر عزیز
پ.ن داوود: مدیر کاروان
#آقای_معاون#حج_صالح
اینها بخشی از اوصافی است که وقتی اسم #آقای_معاون را در ذهنم میچرخانم از جیب های کاور خوشگل آبی اش بیرون میریزد!
مردی که پله های خدمت به حج و حاجی را در سن کم طی کرده و الان برای خودش یلی شده...!ولی در عین حال بی آلایش و بی ادعاست...!
عزیز داستان ما امسال خودش کاروان داشته ولی با توجه به انصراف زائرانش ،بی کاروان گشته و حیران طی عشق گردیده...
قهرمان این سطور، میتوانسته با رفع تکلیف از خود و رسیدن به کلی کار عقب مونده اش، سال بعد خیلی شیک و مجلسی اولین کاروان خودِ خودش را مدیریت کند.
ولی...عشق و دلدادگی امانش نداده ولو با تخفیف مقام در قالب معاون ،خود را در معرض نوکری مهمانان خدا قرار داده...
اونم معاونی داوود حج بشارت...
داوودی که خود به تنهایی با فلاخن جسارت، چشم جالوت های پیرامونش،را خیره کرده ،حالا برای سومین بار برایش معاون پیدا شده...!
معاون اولش،به شوق محرم واحتمال زمینی شدن سفر و پاره ای مسائل شخصی از کنارش رفته و معاون دومش دراخرین دقایق،رقم طلبش نیامده و جا مانده!
جامانده مثل همسرش،دستیار بانوان کاروان !
حال معاون جدید،خود را به سحر ۱۹ اردیبهشت ترمینال سلام رسونده ولی بی ویزا!
امید داره که چند روز بعد با ویزا به کاروانش ملحق شه و....
خلاصه معاونی آقای مدیر،واقعا کار هر کسی نیست اما عزیز ما بدون واهمه و توجه به حرف های خرس خاله های حسودی که او را از معیت مدیر می ترساندند در این مسیر گام گذاشته و چه خوش درخشیده...
می شنود که داوود اهل امر و نهی است ولی با تقوی و بصیرت پرسش می کند که امر و نهی برای خود یا به نفع زائر؟!
وقتی خروجیِ سخت گیری مدیر را رفاه زائر در می یابد، نفس اماره را در مسلخ عشق ذبح کرده و راهی سرزمین نور می شه...
خدایی کاره هر کسی نیست...ولی عزیز ما با توکل در این مسیر گام می نهد...
حسودان کوته بین و غافل در خلوت هایشان ، آقازاده خطابش میکردند و از ژن خوبش میگفتند..!
دروغ چرا در ذهن من هم بی تعارف سرعت پیشرفت قهرمان داستان ما کمی عجیب بود و گمان های سوئی بردم که امیدوارم مرا به برزگی اش حلال کند...
بله او اقازاده است اما لیاقت و شرافت را توامان دارد.
اقازادگی با این دو بال ،عین عزت و باعث افتخارست...بلاتشبیه!مگر نه اینکه امامان ما همه اقا بودند و اقازاده...مگر امروز رهبرم اقازاده نیست اما چه شرفی بالاتر از اینکه فرزند کوه استوار انقلاب باشی و خود مظهر کفایت،درایت، تعهد وشرف...
بله #اقای_معاون با تواضع و کفایت خیلی زود در دلها نفوذ کرد...
ستاره بودن و نور افشانی وقتی خورشیدی چون داوود هست کار هرکسی نیست اما اخلاص بلدست که ستاره را چگونه مقابل خورشید،خوش فروغ نگه دارد...!
دو تا سکانس در ذهنم هست که خلاصه توصیفاتم تا این لحظه است از #آقای_معاون!
سکانس اول:
۲۴ ساعت نه خوابی و سرپایی برای اصلاح وضعیت خاص اتاق های هتل مکه که از جراثیم زیادی برخوردار بود...از سوسک های وارداتی که گریبان گیر زوار شده بود...
فک کن برسی با لباس احرام به هتل، ۲ شب ، می خوای بخوابی تا ۲ ساعت بعد بری برای اعمال عمره تمتع!
یک دفعه جناب سوسک میاد سراغت!
هم چندشت میشه هم میترسی ولی چون مُحرمی نمیتونی بکشی بزرگوار رو!!!!
حالا فک کن زائر خواهر هم باشی این وسط...
انقد بهت فشار میاد که ۴۵ دقیقه سرپا گریه میکنی مقابل مدیر و حتی به انصراف از سفر و...فکر میکنی!!
در این شرایط خطیر که همه کلافه هستن و مدیر هم تحت فشار سنگین!
این تو هستی که مردونه پا کار وایمیسی و با بخط کردن هتل داری خسته ی هتل، ۲۴ ساعته حدود۴۰ تا اتاق را قابل سکونت میکنی!!
کم، کاری نیست...ارامش را به دل بی قرار مدیر و زوارش هدیه میکنی...!
این مهم با همت و غیرت و تواضع تو ممکن شد #اقای_معاون!
سکانس دوم:
لحظات پر جنب و جوش فرودگاه بی سر و صاحاب جده بود...!
اقای معاون عملا ،راهبر جمعی از زائران برای عزیمت به وطن بود تا مدیر خودش بعدا بقیه را برگرداند وطن!!بماند که بین عزیمت این دو گروه ،یک جنگ بود و نزدیک بود مدیر زمینی برگرده
چه ها بر ما گذشت در این ساعات...
از فتنه تگ های آب زمزم گرفته تا قرص های گم شده توسط من حواس پرت...
از جستجو برای یافتن ۱۰۰ دلاری زایر لای انبار کوه تا سپردن وسایلش به من و ...!
از ناراحتی اش از منی که گیج زده بودم و وسایلش را گم کرده بودم!!!
متواضعانه و مهربانانه گذشت و گذشت...
اونجایی که در چشمم خیره بود که صفار من تو رو از ابتدا باهوش میدونستم منظورش رو نفهمیدم اما فهمیدم اهل وادی نفس نیست و ...توضیحم رو شنید و وقتی قانع شد مرا بخشید
آری مرد بود و رشید..اقازاده بود و باشرف...صبور بود و مهربان و...
و برای مدیر و ما مایه امید... دمت گرم#آقای_معاون
پژمان فر عزیز
پ.ن داوود: مدیر کاروان
#آقای_معاون#حج_صالح
۵۱۴
۱۷:۵۴
بازارسال شده از نکات وملزومات حج بشارت۱۷۰۳۳
باسمه تعالی
سوگند یاد می کنم
تا با عنایت خدای مهربان و سلام و صلوات برپیامبر خدا محمدمصطفی (صلی الله علیه وآله وسلم ) مراقب و نگهبان حج ابراهیمی خود بودهواز حال تا ابد به فکر اعتلای روح و دینم بوده و در حد توانم دیگران را به این فریضه ی ناب و واجب الهی دعوت کرده و تا جایی که بتوانم راهنمایشان باشم و تلاش خود را بر متوجه نمودن دیگران به هدف والای حج یعنی قرب خدا و رضایت و نزدیکی به امیرالحاج امام زمان عج بنمایم.
ان شاالله
@nokatmalzomat
۸۱
۲۲:۱۷
بازارسال شده از بیسیمچی مدیا 🎬
آخرین بار که خداحافظی کردیم، بغلش کردم؛ مطمئن بودم برنمیگردد
عکس را دید؛ گفت عباس نیلفروشان شهید میشود و بعدش من
وقتی سرداران سلامی، باقری و حاجیزاده و ... شهید شدند، میدانستم که دیگر نمیتواند بماند
۷۹
۹:۳۹
بازارسال شده از صالح
من وقتی در روزهای آخر ،متوجه حضور بنت الشهید در کاروان شدم بدون درنگ ذهنم رفت سمت خواهرمون وحدس زدم که بنت الشهید کدام بزرگوار هستن...
واقعا مظهر وقار ،طمانیه ،حیا،صلابت و بی ادعایی بودن...زینب وار به تمام معنا...
خوش به حال خواهرمون که فرزند همچون شهید عزیز و گمنامی بودن...
خوش به حال خادمان کاروان که خادم ایشون بودن...
و خوش به حال ما که همراه و هم نفس ایشان بودیم در کاروان...
واقعا مظهر وقار ،طمانیه ،حیا،صلابت و بی ادعایی بودن...زینب وار به تمام معنا...
خوش به حال خواهرمون که فرزند همچون شهید عزیز و گمنامی بودن...
خوش به حال خادمان کاروان که خادم ایشون بودن...
و خوش به حال ما که همراه و هم نفس ایشان بودیم در کاروان...
۱
۹:۴۰
بازارسال شده از رادیو زائر
در هر سفری، برخی انسانها نه به عنوان همسفر، بلکه به عنوان «درس» در مسیر ما قرار میگیرند. برای من، آقای مهندس مدینه، یکی از آن درسهای زنده بودند!
نخستین دیدار ما در جلساتِ پیش از سفرحج و در دفتر کار ایشان بود؛ جایی که روی گشاده و میهماننوازیِ بیدریغ ایشان، *گویی الگویی بود از آنکه چگونه میتوان با مهر و اخلاق، مسیرِ همسفری را آغاز کرد. به خاطر دارم، در یکی از جلسات هماهنگی در ماه شعبان، در حالی که روزه بودم، ایشان با ظرافتی پدرانه متوجه شدند روزه هستم، و با اصراری گرم، میخواستند تمام پذیراییهای روی میز را برای افطار همراه ببرم. اینکه در آن لحظه، روزهداریِ من را پاس داشتند و به آن اهمیت دادند، برایم بسیار ارزشمند بود و طعمِ سخاوتی را به من چشانید که تنها از تهِ دل جاری میشود.
اما سفر، لایههای دیگری از شخصیت ایشان را برایم گشود. وقتی دیدم برای کاروان ما، سایتی حرفهای و جامع طراحی کردهاند، به عنوان کسی که سالها مدیریت سایتهای اداری و شخصی را بر عهده داشتم، تکتکِ گرههای فنی و زحمات بیشماری که در پسِ آن صفحاتِ دیجیتال نهفته بود را میدیدم. میدانستم که این کار، تنها یک «تخصص» نیست، بلکه نوعی «تعهد و ایثار» است برای آسایشِ کاروان.
عجیب این بود که در اوجِ تخصص و تعهد، هیچ اثری از تکبر نبود. ایشان «مهندسی» بود که در لباسِ «مردمی بودن» میگشت. صداقتِ جاری در رفتارشان و آن تواضع و فروتنی ذاتیشان، چنان بود که گویی هر چه در ظاهر است، در باطن نیز همان است. در کنارِ سعهی صدرشان، «حُسن ظن» به تمامِ امور را در وجودشان یافتم؛ نگاهی مثبت و امیدوار که او را به یک «گرهگشایِ بیسروصدا» تبدیل کرده بود. ریزبینیشان در تمام طول سفر، برای من الگو شد. هر کجا که نیازی حس میشد، بیآنکه منتظر درخواستی باشند، داوطلبِ کمک شدند و در اوجِ دشواریها، با لبخندی آرام و فروتن، تمام زحمات را چنان به دوش کشیدند که هیچکس متوجه سنگینیِ آن بار نشد.*
برخی انسانها، حضورشان در زندگی، مانند یک «نفس عمیق» است؛ آرامبخش و پاک. مهندس مدینه، در این سفر، برای کاروانِ حج بشارت، همان نفسِ آرام بود.
و امروز، در ترازویِ غنیمتهای این سفر، میبینم که افتخارِ آشنایی با ایشان و بانویِ شریف و ارجمندشان، سرکار خانم دکتر تنساز، از گرانبهاترین دستاوردهایی است که تقدیر در مسیرِ حج برایم مهیا کرد؛ گنجینهای از مهر و تواضع که تا ابد در خاطر خواهم داشت.
آقای مهندس مدینه عزیز و خانم دکتر تنساز دوست داشتنی؛ از خدا میخواهم این سفر حج برایتان برکتی خالص باشد که تا ابدیت در زندگیتان جاری باشد.
#حج #حج_۱۴۰۵ #سفرنامه #روایتگری #مسجدالحرام #کعبه #نماینده_زائران #مهندس_مدینه #مدینه_در_مدینه#هم_کاروانی #کاروان_حج_بشارت
حمیده اسلامی
ble.ir/join/A6d3BmirdM
نخستین دیدار ما در جلساتِ پیش از سفرحج و در دفتر کار ایشان بود؛ جایی که روی گشاده و میهماننوازیِ بیدریغ ایشان، *گویی الگویی بود از آنکه چگونه میتوان با مهر و اخلاق، مسیرِ همسفری را آغاز کرد. به خاطر دارم، در یکی از جلسات هماهنگی در ماه شعبان، در حالی که روزه بودم، ایشان با ظرافتی پدرانه متوجه شدند روزه هستم، و با اصراری گرم، میخواستند تمام پذیراییهای روی میز را برای افطار همراه ببرم. اینکه در آن لحظه، روزهداریِ من را پاس داشتند و به آن اهمیت دادند، برایم بسیار ارزشمند بود و طعمِ سخاوتی را به من چشانید که تنها از تهِ دل جاری میشود.
اما سفر، لایههای دیگری از شخصیت ایشان را برایم گشود. وقتی دیدم برای کاروان ما، سایتی حرفهای و جامع طراحی کردهاند، به عنوان کسی که سالها مدیریت سایتهای اداری و شخصی را بر عهده داشتم، تکتکِ گرههای فنی و زحمات بیشماری که در پسِ آن صفحاتِ دیجیتال نهفته بود را میدیدم. میدانستم که این کار، تنها یک «تخصص» نیست، بلکه نوعی «تعهد و ایثار» است برای آسایشِ کاروان.
عجیب این بود که در اوجِ تخصص و تعهد، هیچ اثری از تکبر نبود. ایشان «مهندسی» بود که در لباسِ «مردمی بودن» میگشت. صداقتِ جاری در رفتارشان و آن تواضع و فروتنی ذاتیشان، چنان بود که گویی هر چه در ظاهر است، در باطن نیز همان است. در کنارِ سعهی صدرشان، «حُسن ظن» به تمامِ امور را در وجودشان یافتم؛ نگاهی مثبت و امیدوار که او را به یک «گرهگشایِ بیسروصدا» تبدیل کرده بود. ریزبینیشان در تمام طول سفر، برای من الگو شد. هر کجا که نیازی حس میشد، بیآنکه منتظر درخواستی باشند، داوطلبِ کمک شدند و در اوجِ دشواریها، با لبخندی آرام و فروتن، تمام زحمات را چنان به دوش کشیدند که هیچکس متوجه سنگینیِ آن بار نشد.*
برخی انسانها، حضورشان در زندگی، مانند یک «نفس عمیق» است؛ آرامبخش و پاک. مهندس مدینه، در این سفر، برای کاروانِ حج بشارت، همان نفسِ آرام بود.
و امروز، در ترازویِ غنیمتهای این سفر، میبینم که افتخارِ آشنایی با ایشان و بانویِ شریف و ارجمندشان، سرکار خانم دکتر تنساز، از گرانبهاترین دستاوردهایی است که تقدیر در مسیرِ حج برایم مهیا کرد؛ گنجینهای از مهر و تواضع که تا ابد در خاطر خواهم داشت.
آقای مهندس مدینه عزیز و خانم دکتر تنساز دوست داشتنی؛ از خدا میخواهم این سفر حج برایتان برکتی خالص باشد که تا ابدیت در زندگیتان جاری باشد.
#حج #حج_۱۴۰۵ #سفرنامه #روایتگری #مسجدالحرام #کعبه #نماینده_زائران #مهندس_مدینه #مدینه_در_مدینه#هم_کاروانی #کاروان_حج_بشارت
ble.ir/join/A6d3BmirdM
۵۵
۹:۴۱
بسم الله الر حمن الر حیم
«حاجی، پس از بازگشت از سرزمین وحی، عهد خود را با فرهنگ ایثار، شهادت و وفاداری به راه حق تازه میکند.»
در روزهایی که عطر معنویت حج در جان و دل زائران بیتالله الحرام جاری است، یاد و نام شهیدان سرافراز، این چراغهای فروزان هدایت و عزت، بیش از همیشه در دلها زنده میشود.
بدینوسیله از اعضای محترم کاروان دعوت میشود تا با حضور در مراسم سالگرد شهادت پدر گرانقدر سرکار خانم محققی، زائر ارجمند کاروان، ضمن گرامیداشت یاد و خاطره آن شهید والامقام، با آرمانهای بلند شهدا تجدید میثاق نموده و در ثواب این محفل نورانی سهیم شوند.
حضور شما موجب تسلی خاطر بازماندگان و ادای احترام به مقام شامخ شهدا خواهد بود.
التماس دعا
مدیر کاروان
«حاجی، پس از بازگشت از سرزمین وحی، عهد خود را با فرهنگ ایثار، شهادت و وفاداری به راه حق تازه میکند.»
در روزهایی که عطر معنویت حج در جان و دل زائران بیتالله الحرام جاری است، یاد و نام شهیدان سرافراز، این چراغهای فروزان هدایت و عزت، بیش از همیشه در دلها زنده میشود.
بدینوسیله از اعضای محترم کاروان دعوت میشود تا با حضور در مراسم سالگرد شهادت پدر گرانقدر سرکار خانم محققی، زائر ارجمند کاروان، ضمن گرامیداشت یاد و خاطره آن شهید والامقام، با آرمانهای بلند شهدا تجدید میثاق نموده و در ثواب این محفل نورانی سهیم شوند.
حضور شما موجب تسلی خاطر بازماندگان و ادای احترام به مقام شامخ شهدا خواهد بود.
التماس دعا
۳۶۵
۱۲:۵۲