تازه رسیده بودیم به میدان معلم که یک خانم جوان با یک لبخند بزرگ روی صورتش به ماشین ما نزدیک و نزدیکتر شد. اگر ظاهرش را در یک روز عادی میدیدم احتمالاً با خودم میگفتم شاید از من با این سر و شکل خوشش نیاید اما او امشب دوید دنبال ماشین ما، دستانش را نزدیک پنجره آورد، دو تا گلِ رز سفید-صورتی با پیوستِ:« اینم تقدیم شما، روزتون مبارک باشه!» به من و خواهرم هدیه داد و رفت. خانم خوشقلب عینکی با موهای مش! ممنون که #روز_دختر ما را مبارک کردی.
" />
مطهره زارعی #روز_دختر#حضرت_معصومه_(س)#رهبر_شهید#روایت_صبح#حماسه_نگارانبا ما همراه باشید:
ایتا | بله🪴https://eitaa.com/mohajerr128
۸
۱۹:۰۰
آخرین فرصت و خانوم ماه از پرفروشترین کتابهای انتشارات به نشر در فروردین ماه ۱۴۰۵انتشارات به نشر با پایان یافتن فروردین ماه مجموعه ای از کتابهای پرفروش خود را معرفی کرد. کتاب آخرین فرصت شرح زندگی شهید علی کسایی به قلم سمیرا اکبری و خانوم ماه شرح زندگی شهید شیرعلی سلطانی به قلم دکتر ساجده تقیزاده در این مجموعه قرار گرفتند.
#خانوم_ماه#ساجده_تقیزاده#آخرین_فرصت#سمیرا_اکبری#حماسه_نگاران #نشر_فرهنگ_شهادتبا ما همراه باشید:
ایتا | بله
#خانوم_ماه#ساجده_تقیزاده#آخرین_فرصت#سمیرا_اکبری#حماسه_نگاران #نشر_فرهنگ_شهادتبا ما همراه باشید:
۸
۱۹:۰۱
امروز؛چهارشنبهساعت ۱۶:۳۰پردیس تارخ
#سارا_رمضانی#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
۸
۱۹:۰۱
تقدیر شد.
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
۹
۱۹:۰۲
۹
۱۹:۰۲
کودکان آسمانی در بهشتشاد و خندان در کنار رهبرند
تصویرگر: لیلا حیدری @leylaheydarillustratorشاعر: سارا رمضانی
#رهبر_شهید #شهدای_میناب#حماسه_نگارانبا ما همراه باشید:
۹
۱۹:۰۲
بسم الله النور
بال پروانه
دخترک، یکی از بال های پروانه صلوات شمارش افتاده بود اما ذوق میکرد. دلیلش را پرسیدم، اشک شوق توی چشمش جمع شد و گفت:
قبل از دفن شهید مهدی حق پناه بالای قبرش رفتم و صلوات شمارم رو با تربتش متبرک کردم، که دیدم یکی از بالهای پروانه ی صلوات شمارم همانجا جامانده . جاماندن بال پروانه صلوات شمارش را دوست داشت انگار بال پرواز گرفته بود. کاور گوشی اش را باز کرد ،چند گل برگ خشک، پست گوشی اش جا کرده بود که هنوز معطر بود
یکی دو برگ از گل تابوت شهید مهدی حق پناه را به آنها اضافه کرد و گفتم :
اوه، چه کلکسیون جذابی.
چقدر کلکسیون نسل امروز عطر آسمان گرفته دخترک هرشب قرارش با دوستان کف میدان بود ، گروهی دخترانه که همه برانگشت صلوات شمار دارند و رنگش را با هم ست کرده اند و ذکر صلواتشمارشان اعدادش چندین رقمی شده و رقابتشان در صلوات ، در خط مقدم خیابان ، آینده روشن بشریت را نوید میدهندهمان گروه دخترانه ای که یک شب برای تقدیر، به نیروهای امنیت در حاشیه سنگرِ خیابان، گل رز هدیه میدهند و امید به دل رزمنده ها تزریق و خستگی را از چشمشان میزدایندهمان گروه دخترانه ای که میان رویاهای رنگارنگشان یک آرزوی مشترک زیر پرچم نقش بسته،اینکه شهادت سهمشان شودو لب باغچه گوشه ای از تجمع خیابان عکس سلفی میگیرند و میگویند این هم برای شهادتشانهمان گروه دخترانه شاد که از باغچه های مسیر گلزار شهدا، از پروانه روی صلواتشمارشان سبکتر میدوند تا به تابوت شهید برسند و دستشان متبرک و دلشان معطرشود، گویی حکایت گروه دخترانه شان از نشاطی عمیق سرچشمه میگیرد از نور چقدر این روزها این حکایت ها مکرر میشود چقدر این شبها، درخشش ایمان، کف خیابان حس میشود، بر دلهایی که از خود میگذرند و تا خدا پر میگیرند.
صدیقه صادقی #روایت_نور #روایت_بیست_سوم#روایت_این_شبهای_جهرم#روایت_صبح#حماسه_نگارانبا ما همراه باشید:
ایتا | بله
روایت نور
https://eitaa.com/revayatenoor12
بال پروانه
دخترک، یکی از بال های پروانه صلوات شمارش افتاده بود اما ذوق میکرد. دلیلش را پرسیدم، اشک شوق توی چشمش جمع شد و گفت:
چقدر کلکسیون نسل امروز عطر آسمان گرفته دخترک هرشب قرارش با دوستان کف میدان بود ، گروهی دخترانه که همه برانگشت صلوات شمار دارند و رنگش را با هم ست کرده اند و ذکر صلواتشمارشان اعدادش چندین رقمی شده و رقابتشان در صلوات ، در خط مقدم خیابان ، آینده روشن بشریت را نوید میدهندهمان گروه دخترانه ای که یک شب برای تقدیر، به نیروهای امنیت در حاشیه سنگرِ خیابان، گل رز هدیه میدهند و امید به دل رزمنده ها تزریق و خستگی را از چشمشان میزدایندهمان گروه دخترانه ای که میان رویاهای رنگارنگشان یک آرزوی مشترک زیر پرچم نقش بسته،اینکه شهادت سهمشان شودو لب باغچه گوشه ای از تجمع خیابان عکس سلفی میگیرند و میگویند این هم برای شهادتشانهمان گروه دخترانه شاد که از باغچه های مسیر گلزار شهدا، از پروانه روی صلواتشمارشان سبکتر میدوند تا به تابوت شهید برسند و دستشان متبرک و دلشان معطرشود، گویی حکایت گروه دخترانه شان از نشاطی عمیق سرچشمه میگیرد از نور چقدر این روزها این حکایت ها مکرر میشود چقدر این شبها، درخشش ایمان، کف خیابان حس میشود، بر دلهایی که از خود میگذرند و تا خدا پر میگیرند.
۹
۱۹:۰۲
بسم الله النور
ساعت به وقت هشت
ساعت به هشت که رسید، دلم رفت تا آسمان هشتم، تا سقاخانه صحن انقلاب. با سلاح رزم این شبها
پرچم و عکس آقا جان، راهیِ چهار راه دفاع مقدس بودم، راهیِ قرار همدلی شهر.
در پیاده رو قطرهای شدم در دریای جمعیت. گویی از سنگفرش پیاده رو، مقصدشان آسمان بود که اینقدر نشاط داشتند. میان شلوغیِ جمع، مداحیِ کریمی، همان که آقای شهید سفارش کرد🤍 "ای ایران بخوان"را با چرخش پرچم بر دستها در دل زمزمه میکردم " در روح و جان من میمانی ای وطن..... صحن امام رضایی "
به این فراز که رسیدم اشک در چشم ام نشست، حالا به وضوح میدیدم که ایران، صحنِ امام رضاجان شده و مردم کبوتران حرمیش، که گرد پرچم سه رنگ میچرخند و هر از چند شب کبوتری خونین به نام شهید ،مهمانِ سنگرِ خیابان میشود که شب قبل هشتمین شهید مهمان جمع مان بود .
به یکی از دوستانِ مأنوسِ با شهدا رسیدم و میان گپ و گفت از حال امام رضایی شهر گفتم و او در جوابم وصیت شهیدی از شهدای جهرم را خواند
و یقین کردم که اگر با دل بیدار ،این شبها در سنگر شهر قدم بگذاری ،زائر نور خواهی بود
و زانو زدم مقابل وصیت شهید اسدالله کشکویی :"جبهه رفتن ما امروزه همانند زیارت امامان رفتن شده است که امامان آنها را می طلبند"
صدیقه صادقی#روایت_نور #روایت_بیست_چهارم#روایت_این_شبهای_جهرم#روایت_صبح#حماسه_نگارانبا ما همراه باشید:
ایتا | بله
روایت نور
https://eitaa.com/revayatenoor12
ساعت به وقت هشت
۹
۱۹:۰۳
بسم الله النور
فرشتگان روی زمین
دخترکی دست در دست مادر پرنشاط میدوید. بهار نسیم ملایمش را بر جانها میکاشت.
جمعیت فشرده تر از هر شب، همانها که روز طبیعت به امر ولی، شجره امید کاشته بودند و حالا کف خیابان، شجره طیبه انقلاب را با شعار خود آبیاری میکردند
لابلای اوج شعار ها
در جبهه، درخط مقدم، در کف خیابان، یاد این جمله شهید سید محمد حسین سبزپوش پوش افتادم "اینجا در جبهه ها میشود خدا را دید .اینجا کلاس درس خداشناسی ست. اینجا جنود الهی را با چشم دل میتوان دید"
نسیم لای درختها پیچید و روی الله اکبرِ پرچم ها نشست
و زمزمه شکر بر لبم نقش بست که در عصری نفس میکشم که باب جهاد در میدان های شهر گشوده شده
از کودکی که در آغوش مادر بی تاب شده و مادر، شعار" الله اکبر "و مرگ بر آمریکا به لب، دستش را گهواره کرده و تکان میدهد و با لالایی از نور، در سنگرِ حق، کودکش را آرام میکند
عصری بی مثال را تجربه میکنیم. باز نوای "سوی دیار عاشقان به جبهه ها میرویم" به گوش میرسد .
سنگر حق، هرشب بدون در نوبت اعزام بودن، رزمنده می پذیرد .
سنگری به وسعت همه شهر، از کوچک و بزرگ ،پیر و جوان . که عالم ربانی آیت الله جوادی آملی در پیام اخیرش این سنگر دارانِ خیابان را چنین معرفی کند:اینها فرشتگان روی زمین اند ... به خاک شرف دادند، به زمان آبرو دادند،به زمین آبرو دادند،به عصر آبرو دادندآیندگان به آنها افتخار میکند .
صدیقه صادقی#روایت_نور #روایت_بیست_پنجم#روایت_این_شبهای_جهرم#روایت_صبح#حماسه_نگارانبا ما همراه باشید:
ایتا | بله
روایت نور
https://eitaa.com/revayatenoor12
فرشتگان روی زمین
۱۰
۱۹:۰۴
بسم الله النور
علی کوچولو
آن شب به نیابت از شهید جمال جعفرزادگان، راهیِ باغ ملی بودم، راهیِ خط مقدم ،که دوستم از مشهد تماس گرفت او که نقطه برجسته اش عشق آقا بود و شوق شهادت در مسیر ظهور.
از حال و هوای حرم گفت، حزن و اندوه و عکس آقا که قدم به قدم با گل و پارچه مشکی نصب بود
و از بی تابیِ علی کوچولویش گفت که با دیدن عکس آقا میدود و هرجای حرم باشد، بوسه باران میکند چهره اش را.
همان علی کوچولو که به عشق حضرت آقا ،نامش را علی گذاشته بود تا سرباز سیدعلی باشد و شهید راهش.
آنقدر شیفته آقا بود که برای تولد علی، کادو عکس آقا بردم همان عکسی که با شوق میبوسید
و حالا با شهادت آقا، در میدان شهر، علی کوچولو ،کاور اسباب بازی اش را خالی کرده و همان قاب را بعلاوه عکسی از امام سید مجتبی در آن جاکرده و سرش را محکم بسته تا در تجمع بارانی، خیس نشود نسلی که با عشق ولایت قد بکشد ،دنیا را متحیر خواهد کرد
صدیقه صادقی#روایت_نور #روایت_بیست_ششم#روایت_این_شبهای_جهرم#روایت_صبح#حماسه_نگارانبا ما همراه باشید:
ایتا | بله
روایت نور
https://eitaa.com/revayatenoor12
علی کوچولو
۱۰
۱۹:۰۵