در مسیر روایتهایی که قرار است شنیده و ماندگار شوند، همراهی استادانی که روایت را میشناسند و تجربه زیسته را به داستان پیوند میزنند، بخش مهمی از «همچو سرو» است.
در این ویدئو، با «حامد شکیبانیا»مستندساز و نویسنده، همراه میشویم؛که در کارگاه «روایت زندگی و داستانهای قلابی» از دنیای روایت و چگونگی شکلگیری داستانها خواهد گفت.
همراه ما باشید تا روایت را دقیقتر ببینیم، بشنویم و بازگو کنیم
#همچو_سرو#رویداد_ملی_همچو_سرو#روایت#داستان#حامد_شکیبانیا
۶۵۴
۱۹:۱۳
اگر جنگ، تندبادِ این خاک بود،ما سروهایی بودیمکه با هر وزشِ سختتر،ریشه در خاک دواندیمو بلندتر ایستادیم.
#همچو_سرو #روایت #جنگ

@hamchoo_sarv
#همچو_سرو #روایت #جنگ
۵۹۶
۶:۴۶
نمیدانم امروز چندشنبه است. بارها از دیگران میپرسم، اما همان لحظه مغزم دوباره همهچیز را فراموش میکند. فقط میدانم چند روزیست که بچهها پدرشان را ندیدهاند.
پسر بزرگم، که ۹ ساله است، راحتتر با نبودن پدرش کنار میآید. از همان دو سالگی به نبودن او در خانه عادت کرده بود؛ وقتی پدرش برای رزیدنتی به شهر دیگری رفت، چهار سال سخت را دور از هم گذراندیم. پسر کوچکم اما بیشترِ زندگیاش را در کنار پدرش بوده و حالا نبودنش برایش سختتر است. این روزها مدام بهانه میگیرد، گریه میکند، عصبانی میشود و برادرش را هم اذیت میکند.
تا دیشب که بالاخره اشکهای پسر بزرگم هم سرازیر شد.
با اینکه هیچوقت به آنها یاد ندادهام گریه کردن برای مردها عیب است، پسرم همیشه سعی میکند گریهاش را از ما پنهان کند. اما دیشب دلشورهی پدرش را گرفته بود. کنارمان نشست و آرامآرام گریه کرد.
گریهاش مثل دومینو بود؛ اشکهای مادرم و بعد پسر کوچکم هم سرازیر شد.
خیلی سخت بود که با دیدن گریهشان خودم را نبازم. حواسشان را پرت کردم و بعد با پدرشان تماس گرفتیم تا صدایش را بشنوند و مطمئن شوند حالش خوب است.
خودم هم این روزها دیگر مثل قبل طاقت ندارم. بیشتر بدخلقی میکنم، کمتر میخندم و بچهها را بیشتر دعوا میکنم. تنها خلوت من شده همین آخر شبها، وقتی همه خواباند.
امروز اما بعد از چند روز به مسجد رفتیم و نماز جماعت خواندیم. یادم رفته بود مسجد و نماز جماعت چقدر میتواند حالم را بهتر کند.
این روزها شیطان را بیشتر از همیشه بالای سرم حس میکنم.باید خودم را جمع کنم؛ برای خودم، برای بچهها و برای روزی که دوباره پدرشان برگردد.
#همچو_سرو #زن#روایت_شما
۱.۷K
۱۱:۰۹
برای اینکه فرصت بیشتری برای دریافت و بررسی دقیق روایتها داشته باشیم، مهلت ارسال روایتها تا ۲۰ شهریورماه تمدید شد.
برای ما هر روایت، فقط چند خط نوشته نیست؛ تکهای از یک تجربه، یک روز، یک لحظه و گاهی بخشی از تاریخ این روزهای ماست. میخواهیم فرصت کافی داشته باشیم تا هر روایت را با دقت بخوانیم و هیچ داستانی صرفاً به دلیل محدودیت زمانی، از شنیدهشدن باز نماند.
اگر در روزهای جنگ اخیر، شاهد اتفاقی بودهاید، تجربهای داشتهاید یا روایتی شنیدهاید که فکر میکنید باید ثبت و شنیده شود، تا ۲۰ شهریورماه فرصت دارید آن را برای ما ارسال کنید.
با تمدید مهلت ارسال روایتها، رویداد «همچو سرو» نیز در روزهای ۲، ۳ و ۹ مهرماه برگزار خواهد شد.
از همهی عزیزانی که تا امروز روایتهایشان را با ما به اشتراک گذاشتهاند، صمیمانه سپاسگزاریم.این چند روز، فرصت بیشتری است برای شنیدن؛ برای دقیقتر خواندن و دیدن آنچه در این روزها بر ما گذشته؛ و برای آماده شدن برای روزی که این روایتها، در کنار هم، بخشی از تصویر این روزها را پیش چشم ما میگذارند.
مهلت ارسال روایت: تا ۲۰ شهریورماه
زمان برگزاری رویداد: ۲، ۳ و ۹ مهرماه
روایتتان را برای ما بفرستید.بعضی روزها، اگر روایت نشوند، بخشی از حقیقتشان برای همیشه ناگفته میماند.
۳.۹K
۱۲:۲۵
اگر هنوز روایت خود را با ما به اشتراک نگذاشتهاید،منتظر روایت شما هستیم.
۵۱۷
۱۵:۱۱
#همچو_سرو #ایستادگی
۳۳۲
۱۲:۴۵
وقتی از روزهای جنگ حرف میزنیم، معمولاً اتفاقهای بزرگی به ذهنمان میآید؛بمباران، موشکباران، رفتن آدمها، خانههایی که ترک شدند و روزهایی که زندگی شکل دیگری پیدا کرد.
اما هرکدام از این اتفاقها، برای یک "زن" یک قصهی شخصی هم داشته است.
قصهی جنگ را فقط از خودِ حادثه نمیشود فهمید؛گاهی باید دید آدمها در دل آن حادثه چگونه زندگی کردند.
مثلاً اگر قرار باشد از یک روز موشکباران بگوییم، میتوانیم فقط بگوییم:
«آن روز شهر مورد حمله قرار گرفت و مردم به پناهگاه رفتند.»
اما شاید روایت زنانهی آن روز، جای دیگری باشد:
مادری که در همان چند دقیقه، اول بچهها را پیدا کرد، بعد کیف کوچکی برداشت و تازه وقتی همه به پناهگاه رسیدند فهمید شانههایش میلرزد.
اینجا اتفاق اصلی فقط «موشکباران» نیست؛قصهی زنی است که در دل ترس، باید مراقب دیگران میبود.
یا شاید روایت تو دربارهی خواهری باشد که برادرش به جبهه رفته و تمام آن روزها را با صدای زنگ تلفن زندگی کرده است.
شاید دربارهی دختری باشد که مدرسهاش تعطیل شده، اما زندگیاش نه.
شاید دربارهی مادربزرگی باشد که در همان روزها، با همهی نگرانیها، خانه را سرپا نگه داشته است و نور خانه را روشن .
پس وقتی میخواهی سراغ خاطرات جنگ بروی، فقط از خودت نپرس:
«چه اتفاقی افتاد؟»
از خودت بپرس:
«این اتفاق برای من، برای مادرم، برای خواهرم، برای جنس زن آن روز چه معنایی داشت؟»
چه چیزی را تجربه کردند که شاید در روایتهای معمول کمتر دیده شده؟
چه چیزی را به دوش کشیدند؟از چه چیزی ترسیدند؟برای چه چیزی صبر کردند؟چه چیزی را از دست دادند؟و با وجود همهی اینها، چطور زندگی را ادامه دادند؟
روایت تو قرار نیست فقط جنگ را تعریف کند؛قرار است آدمی را که جنگ را زندگی کرده، ببینیم.
پس قبل از نوشتن، یک قدم به عقب برگرد و به خاطرهات نگاه کن.
شاید پشت یک اتفاق بزرگ،قصهی یک زن منتظر، یک مادر نگران، یک دختر نوجوان، یک خواهر دلتنگ یا زنی که بیسروصدا زندگی را ادامه داده پنهان شده باشد.
همان قصه را پیدا کن.آنوقت میفهمی از کدام زاویه باید روایتش کنی...
حالا به یکی از خاطراتت فکر کن؛اگر قرار باشد آن اتفاق را نه از زاویهی خودِ جنگ، بلکه از زاویهی زندگی یک زن در آن روز ببینی، داستان چه شکلی پیدا میکند؟
#زن #روایت_زنانه#همچو_سرو
۲۶۷
۱۲:۳۶
برای شروع، لازم نیست به دنبال کلمات خاص یا جملههای پیچیده باشید. کافی است یک لحظه واقعی را به یاد بیاورید و روایتش را قدمبهقدم پیش ببرید:
گام اول؛ کِی و کجا؟زمان و مکان اتفاق را مشخص کنید. روایت شما از کجا و چه زمانی شروع میشود؟
گام دوم؛ چه کسانی؟آدمهایی را که در آن لحظه حضور داشتند، معرفی کنید. چه کسانی بخشی از این خاطرهاند؟
گام سوم؛ چه اتفاقی افتاد؟ماجرا را به ترتیب و همانطور که اتفاق افتاده، تعریف کنید. به جای کلیگویی، از جزئیاتی بنویسید که آن لحظه را برایتان زنده میکنند.
گام چهارم؛ چه حسی داشتید؟از حال خودتان بنویسید. چه چیزی ترس، خوشحالی و یا اندوه را در شما زنده کرد و برایتان ماندگار شد؟
گام پنجم؛ چه چیزی باقی ماند؟روایت را با اثری که آن اتفاق بر شما گذاشت، به پایان برسانید؛ چیزی که هنوز در ذهن یا دل شما باقی مانده است.
گاهی یک روایت، از چند جمله ساده شکل میگیرد؛ اما همین چند جمله میتواند یک لحظه را ثبت کند و آن را به بخشی از حافظه جمعی ما تبدیل کند.
شاید خاطرهای که برای شما معمولی است، برای دیگری بخشی از یک قصه نانوشته باشد.
یک لحظه را از میان خاطراتتان انتخاب کنید، آن را در پنج گام روایت کنید و برای «همچو سرو» بفرستید؛بگذارید قصه شما هم شنیده و ماندگار شود.
۱۲۳
۱۲:۳۸
اگر در جایگاه یک زن در روزهایِ جنگ، تجربهای زیسته و معنادار داشتهاید، آن را با ما در میان بگذارید. «همچو سرو» میخواهد صدای زنان را بشنود و روایتهایشان را ثبت کند؛ تا آنچه بر ما گذشته، فقط در خاطرهها نماند و بخشی از حافظهی جمعی این سرزمین شود.
اینجا قرار نیست فقط خاطرهای بنویسیم؛ میخواهیم آنچه زیستهایم، شنیده شود و بماند.
رویداد ملی «همچو سرو»
روایت زنان از روزهای جنگ و همدلی
راه ارتباطی با دبیرخانه و ارسال روایت: @Hamcho_sarvv
#همچو_سرو#روایت_زنان#روایت_وطن
۱۰۵
۱۸:۴۰
اون روز، سومین خونهای بود که برای آواربرداری رفته بودیم.از در که وارد شدیم، دیگه چیزی شبیه خونه باقی نمونده بود.یه تکه از مبل گوشهی اتاق بود، چندتا ظرف شکسته وسط آشپزخونه و عکس یه خانواده که هنوز روی دیوار مونده بود.یه خانوادهی جوون بودن.پدر، مادر و دو تا بچه.همه میگفتن کسی زنده نمونده.داشتیم آوارها رو کنار میزدیم که یهدفعه صدایی شنیدم.خیلی آروم بود.اول فکر کردم صدای چیزی بین آوارهاست.ایستادم.گفتم:«صبر کنید...»همه ساکت شدن.دوباره شنیدمش.صدای گریهی یه بچه بود.نمیدونم اون لحظه چی شد، ولی انگار همهچیز از ذهنم پاک شد.فقط به خودم گفتم:«یه بچه اون زیره.»دیگه به خستگی فکر نمیکردم. به اینکه آوار ممکنه دوباره بریزه فکر نمیکردم. حتی به خودم فکر نمیکردم.فقط میخواستم بهش برسم.هرچی آوار رو کنار میزدیم، صدا واضحتر میشد.یکی گفت:«نباید جلوتر بریم، ممکنه این قسمت بریزه.»گفتم:«بچه هنوز اونجاست.»نمیدونم از کجا اینهمه توان آوردم. با دستهام، با هرچی دم دستم بود، شروع کردم راه باز کردن.هر چند ثانیه یک بار صداش میاومد و من بهش میگفتم:«من اینجام... صداتو میشنوم... فقط یه کم دیگه صبر کن.»برای اولین بار توی اون چند روز، حس نکردم دارم برای نجات یک آدم غریبه تلاش میکنم.حس میکردم دارم برای بچهی خودم میجنگم.بالاخره راه باز شد.دست کوچیکش رو دیدم.همون لحظه فقط گفتم:«پیدات کردم...»بچه رو که بیرون آوردیم، هنوز گریه میکرد.من نشسته بودم روی زمین و فقط بغلش کرده بودم.یکی از بچههای تیم گفت:«اگه چند دقیقه دیرتر میرسیدیم...»نگذاشتم جملهاش رو تمام کند.به بچه نگاه کردم و گفتم:«مهم اینه که رسیدیم.»اون روز وقتی برگشتم خونه، تازه فهمیدم چرا وقتی صدای اون بچه رو شنیدم، دیگه نتونستم عقب بکشم.بعضی صداها، مستقیم به جایی از آدم میرسن که اسمش فقط «مادریِ»؛ حتی وقتی اون بچه، بچهی خودت نیست.
۶۱
۲۰:۰۴