چطور کنار کسی باشیم که به خودکشی فکر میکنه؟
گاهی ممکنه کسی که دوستش داریم، بیشتر از همیشه به حمایت ما نیاز داشته باشه، اما ندونیم چطور سر صحبت رو باهاش باز کنیم.
به مناسبت روز جهانی سلامت روان، بیاین یاد بگیریم چطور بدون قضاوت، گفتوگو درباره افکار خودکشی رو شروع کنیم و کنار کسی باشیم که روزهای سختی رو میگذرونه.
۱. گفتوگو رو شروع کنیم.
بعضی آدمها از ترس قضاوتشدن، طردشدن یا نگرانکردن دیگران، درباره افکارشون حرف نمیزنن. پس اگر نگران کسی هستیم، منتظر نمونیم تا خودش سر صحبت رو باز کنه.میتونیم بپرسیم:«این روزها انگار خیلی تحت فشاری. دوست داری دربارهش حرف بزنیم؟»
اگر نگرانیم که فرد به خودکشی فکر میکنه، میتونیم مستقیم بپرسیم:«تا حالا به خودکشی یا تموم کردن زندگیت فکر کردی؟»
پرسیدن مستقیم درباره خودکشی، باعث ایجاد این افکار نمیشه؛ بلکه میتونه فرصتی برای حرف زدن درباره موضوعی فراهم کنه که گفتنش آسون نیست.
۲. گوش بدیم، نه اینکه قضاوت کنیم.
اگر فرد از احساسات یا افکارش حرف زد، بهجای نصیحتکردن یا کوچکشمردن رنجش، بهش گوش بدیم.لازم نیست برای هر چیزی راهحل داشته باشیم. گاهی گفتنِ این جملهها کافیه:
«ممنونم که این رو باهام در میون گذاشتی.»«میفهمم که چقدر برات سخته.»«من اینجام که به حرفهات گوش بدم.»
۳. بپرسیم چه کمکی از دستمون برمیاد.
بهجای اینکه حدس بزنیم فرد به چی نیاز داره، از خودش بپرسیم:«الان چی میتونه کمکت کنه؟»«چطور میتونم کنارت باشم؟»
میتونیم کمکش کنیم به روانشناس، روانپزشک یا پزشک مراجعه کنه و برای دریافت حمایت تخصصی همراهش باشیم.
۴. نگرانیمون درباره امنیتش رو جدی بگیریم.
اگر فرد از قصد یا برنامه مشخص برای خودکشی حرف میزنه یا فکر میکنیم ممکنه بهزودی به خودش آسیب بزنه، باید کمک فوری بگیریم. در صورت وجود خطر فوری، با خدمات اورژانسی تماس بگیریم و تا رسیدن کمک، در صورت امکان و بدون به خطر انداختن خودمون، کنارش بمونیم.
۵. یادمون باشه قرار نیست همهچیز رو بهتنهایی حل کنیم.
حمایت از کسی که به خودکشی فکر میکنه، مسئولیت سنگینیه؛ اما قرار نیست بهتنهایی همه مشکلاتش رو حل کنیم. میتونیم کنارش باشیم، به حرفهاش گوش بدیم و کمکش کنیم به حمایت تخصصی دسترسی پیدا کنه.
گاهی مهمترین کاری که میتونیم انجام بدیم، اینه که اةجازه ندیم کسی در رنجش احساس تنهایی کنه.
این مطلب با ترجمه و تدوین همداستان، بر اساس مقالهای از دکتر دیوید جان هالفورد، روانشناس بالینی و مدرس ارشد دانشگاه دیکین استرالیا، منتشرشده در وبسایت The Conversation در آوریل ۲۰۲۳، تهیه شده است.
@hamdaastan_group
گاهی ممکنه کسی که دوستش داریم، بیشتر از همیشه به حمایت ما نیاز داشته باشه، اما ندونیم چطور سر صحبت رو باهاش باز کنیم.
به مناسبت روز جهانی سلامت روان، بیاین یاد بگیریم چطور بدون قضاوت، گفتوگو درباره افکار خودکشی رو شروع کنیم و کنار کسی باشیم که روزهای سختی رو میگذرونه.
بعضی آدمها از ترس قضاوتشدن، طردشدن یا نگرانکردن دیگران، درباره افکارشون حرف نمیزنن. پس اگر نگران کسی هستیم، منتظر نمونیم تا خودش سر صحبت رو باز کنه.میتونیم بپرسیم:«این روزها انگار خیلی تحت فشاری. دوست داری دربارهش حرف بزنیم؟»
اگر نگرانیم که فرد به خودکشی فکر میکنه، میتونیم مستقیم بپرسیم:«تا حالا به خودکشی یا تموم کردن زندگیت فکر کردی؟»
پرسیدن مستقیم درباره خودکشی، باعث ایجاد این افکار نمیشه؛ بلکه میتونه فرصتی برای حرف زدن درباره موضوعی فراهم کنه که گفتنش آسون نیست.
اگر فرد از احساسات یا افکارش حرف زد، بهجای نصیحتکردن یا کوچکشمردن رنجش، بهش گوش بدیم.لازم نیست برای هر چیزی راهحل داشته باشیم. گاهی گفتنِ این جملهها کافیه:
«ممنونم که این رو باهام در میون گذاشتی.»«میفهمم که چقدر برات سخته.»«من اینجام که به حرفهات گوش بدم.»
بهجای اینکه حدس بزنیم فرد به چی نیاز داره، از خودش بپرسیم:«الان چی میتونه کمکت کنه؟»«چطور میتونم کنارت باشم؟»
میتونیم کمکش کنیم به روانشناس، روانپزشک یا پزشک مراجعه کنه و برای دریافت حمایت تخصصی همراهش باشیم.
اگر فرد از قصد یا برنامه مشخص برای خودکشی حرف میزنه یا فکر میکنیم ممکنه بهزودی به خودش آسیب بزنه، باید کمک فوری بگیریم. در صورت وجود خطر فوری، با خدمات اورژانسی تماس بگیریم و تا رسیدن کمک، در صورت امکان و بدون به خطر انداختن خودمون، کنارش بمونیم.
حمایت از کسی که به خودکشی فکر میکنه، مسئولیت سنگینیه؛ اما قرار نیست بهتنهایی همه مشکلاتش رو حل کنیم. میتونیم کنارش باشیم، به حرفهاش گوش بدیم و کمکش کنیم به حمایت تخصصی دسترسی پیدا کنه.
گاهی مهمترین کاری که میتونیم انجام بدیم، اینه که اةجازه ندیم کسی در رنجش احساس تنهایی کنه.
@hamdaastan_group
۲۱۰
۱۶:۵۸
حالت چهطوره همداستانی؟
۱۶۹
۱۳:۵۸
هم داستان
حالت چهطوره همداستانی؟
همداستانیها سلام
مثل قبلترها میخوام کمی دربارهی حالمون با هم حرف بزنیم.البته نه از اون حرفهایی که آخرش به چند تا توصیه ساده ختم میشه.نمیدونم مثلا اینکه بیشتر بخوابیم، کمتر فکر کنیم، مثبت باشیم، پیادهروی برویم و مراقب خودمون باشیم. البته که من قبلترها هم از این توصیهها نمیکردم....
همین ها هم شاید گاهی کمککننده باشند اما نکته مهم اینه که خیلی وقتها مسئله آدم به این سادگیها نیست.
بعضی وقتها آدم از بیرون داره زندگیش رو پیش میبره. سر کار میره، درس میخونه، از خانوادهاش مراقبت میکنه، به پیامها جواب میده، شاید حتی میخنده و با بقیه هم حرف میزنه.
مسئله میدونی کجاست؟
اینکه درون خودش چه خبره؟آیا واقعاً حالش خوبه؟آیا ذهنش جایی برای آرامشدن داره؟یا اینقدر خسته شده که دیگه حتی نمیتونه توضیح بده از چه چیزی خسته است؟کسی هست که بتونه بدون ترس از قضاوت، کمی از چیزی که در دلش میگذره رو براش بگه؟
امروز دومین روز از هفتهی جهانی سلامت روان هست.و بهانه خوبیه که از خودمون بپرسیم:
سلامت روان برای ما دقیقاً یعنی چه؟آیا فقط یعنی اینکه بیمار نباشیم؟یا یعنی بتونیم روزهایی رو که مضطرب و خسته، غمگین، عصبانی یا بلاتکلیفیم، کمی مهربانتر نسبت به خودم و آگاهتر زندگی کنم؟
شاید بعضی از ما در همین روزها اصلاً حالِ خوبی نداریم.شاید بعضیهامون فقط داریم دووم میاریمشاید هم حالمون اینقدر مبهم شده که اگه کسی بپرسه: «چهات شده؟» بگیم: «نمی دونم چیزی نیست فقط خستهام.»
و امان از همین چیزی نیست ها...و البته که لازم نیست همیشه پاسخ روشن و دقیقی هم داشته باشیم.
بعضی وقتا اولین قدم همینه که با خودمون صادق باشیم و بگیم:
«این روزها یکجایِ حال من خوب نیست.»نمیخوایم خودمون رو ضعیف بدونیم؛ اما از طرفی خودمون رو هم نباید نادیده بگیریم.🫂
این هفته در همداستان، میخوایم درباره همین چیزها با هم حرف بزنیم:
درباره خستگی، اضطراب، تنهایی، فشارِ دوامآوردن، مراقبت از خود و کمکگرفتن.نه با جوابهای آماده.نه با این انتظار که همه باید زودتر حالشون خوب بشه.فقط میخوایم کمی دقیقتر به تجربه انسانی خودمون نگاه کنیم و ببینیم در این روزها چه چیزی بر ما میگذره.
اگه دوست داشتید، برای شروع فقط یک کلمه برای من و هم داستان بنویسید:
این روزها حالِ شما بیشتر شبیه چیه؟
هم داستان این روزها بیشتر از قبل کنارت هست.
@hamdaastan_group
همین ها هم شاید گاهی کمککننده باشند اما نکته مهم اینه که خیلی وقتها مسئله آدم به این سادگیها نیست.
مسئله میدونی کجاست؟
اینکه درون خودش چه خبره؟آیا واقعاً حالش خوبه؟آیا ذهنش جایی برای آرامشدن داره؟یا اینقدر خسته شده که دیگه حتی نمیتونه توضیح بده از چه چیزی خسته است؟کسی هست که بتونه بدون ترس از قضاوت، کمی از چیزی که در دلش میگذره رو براش بگه؟
سلامت روان برای ما دقیقاً یعنی چه؟آیا فقط یعنی اینکه بیمار نباشیم؟یا یعنی بتونیم روزهایی رو که مضطرب و خسته، غمگین، عصبانی یا بلاتکلیفیم، کمی مهربانتر نسبت به خودم و آگاهتر زندگی کنم؟
شاید بعضی از ما در همین روزها اصلاً حالِ خوبی نداریم.شاید بعضیهامون فقط داریم دووم میاریمشاید هم حالمون اینقدر مبهم شده که اگه کسی بپرسه: «چهات شده؟» بگیم: «نمی دونم چیزی نیست فقط خستهام.»
و امان از همین چیزی نیست ها...و البته که لازم نیست همیشه پاسخ روشن و دقیقی هم داشته باشیم.
بعضی وقتا اولین قدم همینه که با خودمون صادق باشیم و بگیم:
«این روزها یکجایِ حال من خوب نیست.»نمیخوایم خودمون رو ضعیف بدونیم؛ اما از طرفی خودمون رو هم نباید نادیده بگیریم.🫂
درباره خستگی، اضطراب، تنهایی، فشارِ دوامآوردن، مراقبت از خود و کمکگرفتن.نه با جوابهای آماده.نه با این انتظار که همه باید زودتر حالشون خوب بشه.فقط میخوایم کمی دقیقتر به تجربه انسانی خودمون نگاه کنیم و ببینیم در این روزها چه چیزی بر ما میگذره.
اگه دوست داشتید، برای شروع فقط یک کلمه برای من و هم داستان بنویسید:
هم داستان این روزها بیشتر از قبل کنارت هست.
@hamdaastan_group
۲۰۹
۱۴:۳۰
سلام همداستانیها
دیروز از شما پرسیدم این روزها حالتون بیشتر شبیه چه کلمهای هست؟و خیلی از جوابها دوروبر همین کلمهها بود و اون هایی که جواب ندادند هم همین کلمه ها میتونه باشه:خستگی، نگرانی، گیجی، بیحوصلگی، دلگیری، فشار، بلاتکلیفی…
خستگـی
میخوام امروز کمی دقیقتر دربارهاش حرف بزنم.نه اون خستگیِ سادهای که بعد از یک روز شلوغ با کمی خواب و استراحت کمتر میشه ها!
از اون خستگیای حرف میزنم که آدم صبح بیدار میشه و انگار از اولِ روز درونش خالیه.کارهاش رو انجام میده.با آدمها حرف میزنه.شاید مجبوره مسئولیتهاش رو هم پیش ببره.شاید حتی لبخند میزنه.اما تهِ دلش حس میکنه انرژیِ زندگیکردنش، داره آرومآروم ازش گرفته میشه و ته میکشه.
و بعد از خودش میپرسه؟«مگه من چه کاری کردم؟ چرا اینقدر خستهام؟»
اما واقعاً همیشه خستگی فقط از زیاد کار کردن میآد؟
گاهی آدم از نگران بودن خسته میشه.از اینکه مدام باید حواسش به همهچیز باشه.از خبرها، از نامعلوم بودن فردا، از تصمیمهایی که عقب افتادند، از فکرهایی که دست از سرش برنمیدارند.فکر فکر فکر.....
گاهی از مراقبت کردن از دیگران خسته میشیم؛از اینکه باید محکم بمونیم، جواب بدیم، پیگیر باشیم و نگذاریم چیزی از دستمون در برود.دائم مثل برج مراقبت!
گاهی هم خستگی از همون حرفهایی میاد که نگفتیم.از دلخوریهایی که قورت دادیم.از نگرانیهایی که با خودمون حمل کردیم.از اینکه مدتهاست فرصت نکردیم واقعاً خودمون باشیم...حواستون باشه که الکی کلمات بلغور نمی کنم!
این خستگی، لزوماً تنبلی نیست.بیعرضگی هم نیست.و با این جمله که «باید مثبت فکر کنی» هم همیشه حل نمیشه!
خب بیاین یک کم جسورانه تر بریم جلو...شاید مسئله فقط این نیست که:«چرا من اینقدر خستهام؟»هان؟شاید لازمه یک سؤال دیگه هم از خودمون بپرسیم:«این روزها چه چیزهایی داره انرژی من را میگیره؟»
نگرانیِ فردا؟مسئولیتهایی که تمامی ندارن؟تلاش برای محکمموندن؟مراقبت از همه؟فشارِ اینکه باید همهچیز را بهتنهایی جمع کنم؟
قرار نیست همین امروز همهی این بارها رو زمین بذاریم.اما شاید بد نباشه امروز مشاهدشون کنیم.چون وقتی نمیدونیم چه چیزی رو داریم با خودمون حمل میکنیم، خیلی راحت خودمون رو بابت خستگی هامون سرزنش میکنیم.صدای سرزنش گری که فقط خودمون میشنویم...
و گاهی مراقبت از خود، از همینجا شروع میشه:
از اینکه بهجای گفتنِ «چرا نمیتونم؟» با خودم بگم:«بگذار ببینم این روزها چه چیزهایی روی دوشم هست.»
اگه دوست داشتید امروز با هم از همینجا حرف بزنیم:این روزها بیشتر از چه چیزی خستهاید؟
اگه خسته نیستید جواب منو بدید
کامنت بگذارید شاید هم اموجی خسته...این روزها بیشتر از قبل هم داستان کنار شماست
🫂
@hamdaastan_group
دیروز از شما پرسیدم این روزها حالتون بیشتر شبیه چه کلمهای هست؟و خیلی از جوابها دوروبر همین کلمهها بود و اون هایی که جواب ندادند هم همین کلمه ها میتونه باشه:خستگی، نگرانی، گیجی، بیحوصلگی، دلگیری، فشار، بلاتکلیفی…
خستگـی
میخوام امروز کمی دقیقتر دربارهاش حرف بزنم.نه اون خستگیِ سادهای که بعد از یک روز شلوغ با کمی خواب و استراحت کمتر میشه ها!
از اون خستگیای حرف میزنم که آدم صبح بیدار میشه و انگار از اولِ روز درونش خالیه.کارهاش رو انجام میده.با آدمها حرف میزنه.شاید مجبوره مسئولیتهاش رو هم پیش ببره.شاید حتی لبخند میزنه.اما تهِ دلش حس میکنه انرژیِ زندگیکردنش، داره آرومآروم ازش گرفته میشه و ته میکشه.
و بعد از خودش میپرسه؟«مگه من چه کاری کردم؟ چرا اینقدر خستهام؟»
اما واقعاً همیشه خستگی فقط از زیاد کار کردن میآد؟
این خستگی، لزوماً تنبلی نیست.بیعرضگی هم نیست.و با این جمله که «باید مثبت فکر کنی» هم همیشه حل نمیشه!
خب بیاین یک کم جسورانه تر بریم جلو...شاید مسئله فقط این نیست که:«چرا من اینقدر خستهام؟»هان؟شاید لازمه یک سؤال دیگه هم از خودمون بپرسیم:«این روزها چه چیزهایی داره انرژی من را میگیره؟»
نگرانیِ فردا؟مسئولیتهایی که تمامی ندارن؟تلاش برای محکمموندن؟مراقبت از همه؟فشارِ اینکه باید همهچیز را بهتنهایی جمع کنم؟
قرار نیست همین امروز همهی این بارها رو زمین بذاریم.اما شاید بد نباشه امروز مشاهدشون کنیم.چون وقتی نمیدونیم چه چیزی رو داریم با خودمون حمل میکنیم، خیلی راحت خودمون رو بابت خستگی هامون سرزنش میکنیم.صدای سرزنش گری که فقط خودمون میشنویم...
و گاهی مراقبت از خود، از همینجا شروع میشه:
از اینکه بهجای گفتنِ «چرا نمیتونم؟» با خودم بگم:«بگذار ببینم این روزها چه چیزهایی روی دوشم هست.»
اگه خسته نیستید جواب منو بدید
کامنت بگذارید شاید هم اموجی خسته...این روزها بیشتر از قبل هم داستان کنار شماست
@hamdaastan_group
۲۰۰
۱۵:۰۲
سلام همداستانیها
دیروز در ارتباط با خستگی باهم صحبت کردیم.الان میخوام بگم ریشه ی این نوع از خستگی در کجاست؟
بعضی وقتها خستگی فقط از کارهای زیاد نمیاد.از این میاد که ذهن مدام مشغولِ چیزی هست که هنوز اتفاق نیفتاده.اینکه چه میشه؟چه تصمیمی باید بگیرم؟اگر انتخابم اشتباه باشه چه؟اگر اوضاع بدتر بشه چه؟اگر نتونم از پسش بربیام چه؟
اسم این ها رو اضطراب میگذاریم؛
اما خیلی وقتها اضطراب، خودش رو با یک جملهی سادهتر هم نشون میده:
«نمیدونم چهکار کنم.»
بلاتکلیفی برای آدم سخته.چون نه میشه با خیال راحت در جایی که هستیم بمونیم، نه میدونیم که قدم بعدیمون کجاست!
انگار یک پای ما در امروز هست و پای دیگرمون مدام داره فردا را امتحان میکنه.شکنجه ازین بدتر؟!
ذهن جلوتر میره، سناریو میسازه، خطرها رو مرور میکنه و دنبال یک جواب قطعی میگرده؛ جوابی که خیالش رو راحت کنه

اما واقعیت اینه که خیلی از بخشهای زندگی، جواب قطعی ندارند.ببخشید ها، ولی واقعا ندارن...
و شاید اضطراب، درست همین جا بیشتر خودش رو نشون میده؛وقتی دلمون میخواد قبل از حرکت، از همهچیز مطمئن باشیم.
شاید شما هم این روزها درگیر تصمیمی هستید که مدام عقب میافته.برای من که همین طوریه
شاید میان ماندن و رفتن، گفتن و نگفتن، شروعکردن و صبرکردن گیر کردید.یا شاید اصلاً نمی دونید دقیقاً مسئله چی هست؛ فقط حس میکنید ذهن تون آرام نمیگیره.
اما امروز نمیخواهیم از شما بخوایم که فوراً تصمیم بگیرید.نمیخواهیم بگوییم «فقط شجاع باش» یا «زیاد فکر نکن.»میخوایم کمی دقیقتر ببینیم وقتی می گید «نمیدونم»، منظورتون چی هست.
چون «نمیدونم» همیشه یک معنی نداره.
گاهی واقعاً نمیدونیم مسئلهی اصلی ما چی هست.فقط میدونیم یکجای زندگی، رابطه یا حالِ خودمون خوب پیش نمیره.گاهی مسئله رو میدونیم، اما نمیدونیم با اون چهکار کنیم.میدونیم از چیزی ناراحتیم، میدونیم یک تصمیم باید گرفته بشه...میدونیم یک رابطه یا شرایطی برای ما سخت شده؛ اما راهِ بعدی رو نمیبینیم.گاهی هم میدونیم چه کاری لازمه، اما از نتیجهاش میترسیم.
یا این قدر خستهایم که توان شروعکردن نداریم.
و گاهی چند مسئله با هم گره خوردند؛نگرانیهای شخصی، مسائل رابطه، فشارهای مالی، آیندهای نامعلوم، مسئولیتهایی که تمام نمیشه…و آدم نمیدونه اول باید به کدام برسه.
شاید این روزها مسئلهی ما فقط این نیست که راه را نمیدونیم.
شاید لازمه اول بفهمیم دقیقاً چه چیزی را نمیدونیم.
قرار نیست امروز همهی ابهامها رو از بین ببریم.قرار نیست برای همهی سؤالهای زندگی جواب فوری پیدا کنیم.اما شاید بتونیم کمی آرامتر بایستیم و از خودمون بپرسیم:
من واقعاً در کدام بخش گیر کردهام؟
مسئلهام رو نمیفهمم؟
راهِ عمل رو نمیدونم؟
یا میدونم، اما از انتخاب و پیامدش میترسم؟
گاهی مسیر از جایی روشنتر میشه که نمیخواهیم همهی آینده رو حل کنیم؛فقط میخوایم تابفهمیم الان، دقیقاً کجای راه ایستادهایم.
اگر دوست داشتید، امروز با هم از همینجا حرف بزنیم:
این روزها بیشتر درگیر کدام «نمیدانم» هستید؟
این روزها بیشتر از قبل هم داستان کنار شماست.
@hamdaastan_group
بعضی وقتها خستگی فقط از کارهای زیاد نمیاد.از این میاد که ذهن مدام مشغولِ چیزی هست که هنوز اتفاق نیفتاده.اینکه چه میشه؟چه تصمیمی باید بگیرم؟اگر انتخابم اشتباه باشه چه؟اگر اوضاع بدتر بشه چه؟اگر نتونم از پسش بربیام چه؟
اسم این ها رو اضطراب میگذاریم؛
اما خیلی وقتها اضطراب، خودش رو با یک جملهی سادهتر هم نشون میده:
«نمیدونم چهکار کنم.»
بلاتکلیفی برای آدم سخته.چون نه میشه با خیال راحت در جایی که هستیم بمونیم، نه میدونیم که قدم بعدیمون کجاست!
انگار یک پای ما در امروز هست و پای دیگرمون مدام داره فردا را امتحان میکنه.شکنجه ازین بدتر؟!
ذهن جلوتر میره، سناریو میسازه، خطرها رو مرور میکنه و دنبال یک جواب قطعی میگرده؛ جوابی که خیالش رو راحت کنه
اما واقعیت اینه که خیلی از بخشهای زندگی، جواب قطعی ندارند.ببخشید ها، ولی واقعا ندارن...
و شاید اضطراب، درست همین جا بیشتر خودش رو نشون میده؛وقتی دلمون میخواد قبل از حرکت، از همهچیز مطمئن باشیم.
شاید شما هم این روزها درگیر تصمیمی هستید که مدام عقب میافته.برای من که همین طوریه
شاید میان ماندن و رفتن، گفتن و نگفتن، شروعکردن و صبرکردن گیر کردید.یا شاید اصلاً نمی دونید دقیقاً مسئله چی هست؛ فقط حس میکنید ذهن تون آرام نمیگیره.
اما امروز نمیخواهیم از شما بخوایم که فوراً تصمیم بگیرید.نمیخواهیم بگوییم «فقط شجاع باش» یا «زیاد فکر نکن.»میخوایم کمی دقیقتر ببینیم وقتی می گید «نمیدونم»، منظورتون چی هست.
چون «نمیدونم» همیشه یک معنی نداره.
گاهی واقعاً نمیدونیم مسئلهی اصلی ما چی هست.فقط میدونیم یکجای زندگی، رابطه یا حالِ خودمون خوب پیش نمیره.گاهی مسئله رو میدونیم، اما نمیدونیم با اون چهکار کنیم.میدونیم از چیزی ناراحتیم، میدونیم یک تصمیم باید گرفته بشه...میدونیم یک رابطه یا شرایطی برای ما سخت شده؛ اما راهِ بعدی رو نمیبینیم.گاهی هم میدونیم چه کاری لازمه، اما از نتیجهاش میترسیم.
یا این قدر خستهایم که توان شروعکردن نداریم.
و گاهی چند مسئله با هم گره خوردند؛نگرانیهای شخصی، مسائل رابطه، فشارهای مالی، آیندهای نامعلوم، مسئولیتهایی که تمام نمیشه…و آدم نمیدونه اول باید به کدام برسه.
شاید این روزها مسئلهی ما فقط این نیست که راه را نمیدونیم.
شاید لازمه اول بفهمیم دقیقاً چه چیزی را نمیدونیم.
قرار نیست امروز همهی ابهامها رو از بین ببریم.قرار نیست برای همهی سؤالهای زندگی جواب فوری پیدا کنیم.اما شاید بتونیم کمی آرامتر بایستیم و از خودمون بپرسیم:
گاهی مسیر از جایی روشنتر میشه که نمیخواهیم همهی آینده رو حل کنیم؛فقط میخوایم تابفهمیم الان، دقیقاً کجای راه ایستادهایم.
اگر دوست داشتید، امروز با هم از همینجا حرف بزنیم:
این روزها بیشتر از قبل هم داستان کنار شماست.
@hamdaastan_group
۱۵۸
۱۸:۵۵
جایگاه من در مسیر هفته
۱۵۱
۸:۵۲
سلام همداستانیها
تا اینجا سه روز دربارهی حالهایی حرف زدیم که خیلی وقتها بیسروصدا با ما زندگی میکنند؛
خستگی، نگرانی، ذهن شلوغ، اضطراب و اون «نمیدونم» ی که گاهی آدم رو وسطِ راه نگه میداره.
اما یک بخش دیگه هم هست که شاید لازم باشه کمی بیشتر دربارهاش حرف بزنیم:
اینکه آدم گاهی با همهی اینها تنها میمونه.
ممکنه دوروبرمون آدم باشه.خانواده باشه، دوست باشه، همکار باشه، پیامها و تماسها باشه.ممکنه هر روز با چند نفرهم حرف بزنیم و حتی یکی ازمون بپرسه: «خوبی؟»اما باز نتونیم بگیم واقعاً چه خبره.آخ آخ ازین وضعیت!نمیتونیم بگیم،نه لزوماً چون کسی نیست؛
گاهی چون نمیدونیم از کجا شروع کنیم.گاهی چون میترسیم حرفمون کوچک شمرده بشه.بگن: «بیخیال، همه همین مشکل رو دارن.»یا فوری بخوان نصیحتمون کنن، مقایسهمون کنن، راهحل بدن.و گاهی هم از بس خودمون دقیق نمیدونیم چه حالی داریم، فکر میکنیم اصلاً گفتنش فایدهای نداره.اما شاید تنهایی فقط این نباشه که آدمی دوروبرمون نیست.گاهی تنهایی یعنی جایی، کسی یا رابطهای نداریم که بتونیم توی اون، تجربهی واقعیمون رو بیدفاع و بیتوضیحِ زیاد بگیم.اینکه بتونیم بگیم:«راستش من این روزها خوب نیستم.»یا:«نمیدونم دقیقاً چیمه، اما یکجای من خسته و درگیره.»بدون اینکه مجبور باشیم همان لحظه همهچیز رو مرتب، قابلفهم و حلشده تحویل بدیم.آدم همیشه به کسی نیاز نداره که جواب همهچیز رو بدونه.گاهی فقط به یک نفر نیاز داره که کمی بمونه.عجله نکنه.نخواد فوری حالِ ما رو درست کنه.قضاوت نکنه.و کمک کنه مجبور نباشیم همهی ترس، خستگی و سردرگمیمون رو در تنهایی حمل کنیم.حرفزدن با یک آدم امن، لزوماً مسئله رو حل نمیکنه.اما میتونه کمک کنه چیزی که درونمون مبهم و سنگین شده، کمی واضحتر دیده بشه.شاید بتونیم براش کلمه پیدا کنیم.شاید بفهمیم واقعاً چه چیزی آزارمون میده.و شاید متوجه بشیم به چه نوع همراهی یا کمکی نیاز داریم.آدم امن، الزاماً کسی نیست که جواب همهی سؤالهای ما رو بلده.بیشتر کسیه که حرفمون رو علیهمون استفاده نمیکنه؛قضاوت نمیکنه، ما رو کوچک نمیشماره و اجازه میده کنارش خودِ واقعیمون باشیم.و اگر این روزها جواب این سؤال که «آیا آدم امنی در زندگی من هست؟» براتون «نه» هست، این هم چیزیه که ارزش داره جدی گرفته بشه.نه به این معنا که مشکلی در شما وجود داره. چونکه هر آدمی به یک رابطهی امن و به جایی برای شنیدهشدن نیاز داره.گاهی این همراه، یک دوست قابلاعتماده؛ گاهی یکی از اعضای خانواده؛ و گاهی یک متخصص که میتونه کنارمون بمونه تا گرهها رو آرومآروم ببینیم.
شاید سؤال امروز این نباشه که:«چه کسی میتونه زندگی من رو حل کنه؟»
شاید سؤال این باشه:«توی این روزهای سخت، چه کسی میتونه کمی کنار من بمونه تا من تنها نمونم؟»
شاید امروز هیچکس در زندگی شما نباشه که بتونید همهی حرفتون را بهش بگید.
اگر این طور هست،این واقعیت، سخت و دردناکه؛ اما لازم نیست وانمود کنیم که وجود نداره.
شاید فعلاً قرار نیست یک آدم امن از هیچجا پیدا بشه.شاید هم قدم اول، فقط این باشه که از خودمون بپرسیم:من برای اینکه کنار یک نفر احساس امنیت کنم، به چه چیزی نیاز دارم؟به شنیدهشدن؟ به رازدار بودن؟ به قضاوتنشدن؟ به اینکه مجبور نباشم فوراً حالم را توضیح بدهم یا درستش کنم؟
حواس ما در هم داستان به متن های راهبردی که منتشر می کنیم هست
دقت کنید:
شاید با جواب این سؤال، هنوز تنهایی تمام نشه؛
اما حداقل میفهمیم دنبال چه رابطهای هستیم و چه چیزهایی حقِ ما در یک رابطه انسانی هست.
این طوریه که نه وعدهای به شما میدیم که محققکردنش از توان خیلی هاتون ممکنه بیرون باشه، نه شما رو در تنهایی هاتون مقصر میکنیم.
راستی همداستان هم قرار نیست جایِ رابطه امن یا درمان رو بگیره؛ قراره کمک کنه تا شما، واقعیت و نیاز خودتون رو دقیقتر ببینید و در پیداکردن راههای ممکن تنها نمونید.
اگر دوست داشتید، لازم نیست اینجا همهچیز رو توضیح بدید.
فقط برای خودتون کمی فکر کنید:آیا کسی توی زندگی من هست که بتونم حتی یک جملهی واقعی از حالم رو باهاش در میون بذارم؟
این روزها بیشتر از قبل هم داستان کنار شماست.
@hamdaastan_group
تا اینجا سه روز دربارهی حالهایی حرف زدیم که خیلی وقتها بیسروصدا با ما زندگی میکنند؛
خستگی، نگرانی، ذهن شلوغ، اضطراب و اون «نمیدونم» ی که گاهی آدم رو وسطِ راه نگه میداره.
اما یک بخش دیگه هم هست که شاید لازم باشه کمی بیشتر دربارهاش حرف بزنیم:
اینکه آدم گاهی با همهی اینها تنها میمونه.
ممکنه دوروبرمون آدم باشه.خانواده باشه، دوست باشه، همکار باشه، پیامها و تماسها باشه.ممکنه هر روز با چند نفرهم حرف بزنیم و حتی یکی ازمون بپرسه: «خوبی؟»اما باز نتونیم بگیم واقعاً چه خبره.آخ آخ ازین وضعیت!نمیتونیم بگیم،نه لزوماً چون کسی نیست؛
گاهی چون نمیدونیم از کجا شروع کنیم.گاهی چون میترسیم حرفمون کوچک شمرده بشه.بگن: «بیخیال، همه همین مشکل رو دارن.»یا فوری بخوان نصیحتمون کنن، مقایسهمون کنن، راهحل بدن.و گاهی هم از بس خودمون دقیق نمیدونیم چه حالی داریم، فکر میکنیم اصلاً گفتنش فایدهای نداره.اما شاید تنهایی فقط این نباشه که آدمی دوروبرمون نیست.گاهی تنهایی یعنی جایی، کسی یا رابطهای نداریم که بتونیم توی اون، تجربهی واقعیمون رو بیدفاع و بیتوضیحِ زیاد بگیم.اینکه بتونیم بگیم:«راستش من این روزها خوب نیستم.»یا:«نمیدونم دقیقاً چیمه، اما یکجای من خسته و درگیره.»بدون اینکه مجبور باشیم همان لحظه همهچیز رو مرتب، قابلفهم و حلشده تحویل بدیم.آدم همیشه به کسی نیاز نداره که جواب همهچیز رو بدونه.گاهی فقط به یک نفر نیاز داره که کمی بمونه.عجله نکنه.نخواد فوری حالِ ما رو درست کنه.قضاوت نکنه.و کمک کنه مجبور نباشیم همهی ترس، خستگی و سردرگمیمون رو در تنهایی حمل کنیم.حرفزدن با یک آدم امن، لزوماً مسئله رو حل نمیکنه.اما میتونه کمک کنه چیزی که درونمون مبهم و سنگین شده، کمی واضحتر دیده بشه.شاید بتونیم براش کلمه پیدا کنیم.شاید بفهمیم واقعاً چه چیزی آزارمون میده.و شاید متوجه بشیم به چه نوع همراهی یا کمکی نیاز داریم.آدم امن، الزاماً کسی نیست که جواب همهی سؤالهای ما رو بلده.بیشتر کسیه که حرفمون رو علیهمون استفاده نمیکنه؛قضاوت نمیکنه، ما رو کوچک نمیشماره و اجازه میده کنارش خودِ واقعیمون باشیم.و اگر این روزها جواب این سؤال که «آیا آدم امنی در زندگی من هست؟» براتون «نه» هست، این هم چیزیه که ارزش داره جدی گرفته بشه.نه به این معنا که مشکلی در شما وجود داره. چونکه هر آدمی به یک رابطهی امن و به جایی برای شنیدهشدن نیاز داره.گاهی این همراه، یک دوست قابلاعتماده؛ گاهی یکی از اعضای خانواده؛ و گاهی یک متخصص که میتونه کنارمون بمونه تا گرهها رو آرومآروم ببینیم.
شاید سؤال امروز این نباشه که:«چه کسی میتونه زندگی من رو حل کنه؟»
شاید سؤال این باشه:«توی این روزهای سخت، چه کسی میتونه کمی کنار من بمونه تا من تنها نمونم؟»
شاید امروز هیچکس در زندگی شما نباشه که بتونید همهی حرفتون را بهش بگید.
اگر این طور هست،این واقعیت، سخت و دردناکه؛ اما لازم نیست وانمود کنیم که وجود نداره.
شاید فعلاً قرار نیست یک آدم امن از هیچجا پیدا بشه.شاید هم قدم اول، فقط این باشه که از خودمون بپرسیم:من برای اینکه کنار یک نفر احساس امنیت کنم، به چه چیزی نیاز دارم؟به شنیدهشدن؟ به رازدار بودن؟ به قضاوتنشدن؟ به اینکه مجبور نباشم فوراً حالم را توضیح بدهم یا درستش کنم؟
حواس ما در هم داستان به متن های راهبردی که منتشر می کنیم هست
دقت کنید:
شاید با جواب این سؤال، هنوز تنهایی تمام نشه؛
اما حداقل میفهمیم دنبال چه رابطهای هستیم و چه چیزهایی حقِ ما در یک رابطه انسانی هست.
این طوریه که نه وعدهای به شما میدیم که محققکردنش از توان خیلی هاتون ممکنه بیرون باشه، نه شما رو در تنهایی هاتون مقصر میکنیم.
راستی همداستان هم قرار نیست جایِ رابطه امن یا درمان رو بگیره؛ قراره کمک کنه تا شما، واقعیت و نیاز خودتون رو دقیقتر ببینید و در پیداکردن راههای ممکن تنها نمونید.
اگر دوست داشتید، لازم نیست اینجا همهچیز رو توضیح بدید.
فقط برای خودتون کمی فکر کنید:آیا کسی توی زندگی من هست که بتونم حتی یک جملهی واقعی از حالم رو باهاش در میون بذارم؟
این روزها بیشتر از قبل هم داستان کنار شماست.
@hamdaastan_group
۱۹۳
۱۴:۵۴
سلام همداستانیها

تا اینجا دربارهی خستگی، اضطراب، بلاتکلیفی و تنهایی حرف زدیم.
و شاید بعد از همه این حرفها، یک سؤال برای بعضیهامون باقی مونده باشه:
خب حالا با این همه فشار، آدم چهکار میتونه بکنه؟ببینید واقعیت اینه که خیلی از چیزهایی که ما رو خسته و نگران میکنن، با یک تصمیم ساده حل نمیشن.
نمیشه همیشه از شرایط سخت فاصله گرفت.نمیشه هر نگرانیای رو خاموش کرد.نمیشه با چند ساعت استراحت، فشارِ چند ماه یا چند سال رو از تن و ذهنمون بیرون کرد.بیاین روانشناسی های زرد رو بندازیم دور!
برای همینه وقتی از «مراقبت از خود» حرف میزنیم، منظورمون این نیست که همهچیز رو درست کنیم.منظورمون این هم نیست که یک فهرست تازه به کارهای نیمهتماممون اضافه کنیم؛واویلا ازین برنامه ریزی های زورخانه ای
ورزش کن، مدیتیشن کن، مثبت فکر کن، کتاب بخون، آب کافی بخور، زود بخواب…آخه آدمی که همین حالا زیر فشار زندگی داره نفس میکشه، گاهی با شنیدن این توصیهها فقط بیشتر احساس میکنه از پسِ زندگیاش برنمیاد.خب راهکار؟شاید مراقبت از خود، از جای سادهتری شروع بشه.
از اینجا که از خودمون بپرسیم:
این روزها، چه چیزی بیشتر از همه داره من رو فرسوده میکنه؟و بعد:چه کار کوچک و ممکنی میتونه کمی از فشارِ اون کم کنه؟
شاید برای یک نفر، مراقبت از خودش این باشه که یک گفتوگوی فرساینده رو کمی کوتاهتر کنه.برای یک نفر دیگه، اینکه یک ساعت گوشیاش رو کنار بذاره و به ذهنش فرصت نفسکشیدن بده.برای یکی، اینکه به خودش اجازه بده امروز همهچیز رو حل نکنه.برای یکی دیگه، اینکه بالاخره بگه: «من از پسِ این بخشش تنها برنمیام.»
مراقبت از خود همیشه کار بزرگ، زیبا یا حتی لذتبخشی نیست.گاهی یعنی یک مرز کوچک.گاهی یعنی یک نه گفتن.گاهی یعنی یک وعده غذای ساده، کمی خواب، چند دقیقه سکوت یا عقبانداختنِ کاری که واقعاً امروز توانش رو نداریم.
این کارها مشکلات زندگی رو ناپدید نمیکنن.اما شاید کمک کنن در دلِ این مشکلات، خودمون رو کامل گم نکنیم.
پس قرار نیست از خودمون یک پروژه بینقص بسازیم.قرار نیست با مراقبت از خود، ثابت کنیم آدمِ قویتری هستیم.فقط میخوایم کمی کمتر از خودمون جا بمونیم.
اگر دوست داشتید،الان لازم نیست جواب سؤالی رو برای کسی بنویسید.
شاید فقط بد نباشه امشب یا فردا، یکبار از خودتون بپرسید:«الان چه چیزی میتونه ذرهای از فشارِ من کم کنه؟»
و اگر این یادداشت برای شما هم آشنا بود، فقط یک «
» زیر همین پست بگذارید؛که بدونیم اینجا، آدمهایی هستند که دارند در دلِ روزهای سخت شون، تلاش میکنند خودشون رو کامل رها نکنند.
این روزها بیشتر از قبل هم داستان کنار شماست.
@hamdaastan_group
تا اینجا دربارهی خستگی، اضطراب، بلاتکلیفی و تنهایی حرف زدیم.
و شاید بعد از همه این حرفها، یک سؤال برای بعضیهامون باقی مونده باشه:
خب حالا با این همه فشار، آدم چهکار میتونه بکنه؟ببینید واقعیت اینه که خیلی از چیزهایی که ما رو خسته و نگران میکنن، با یک تصمیم ساده حل نمیشن.
نمیشه همیشه از شرایط سخت فاصله گرفت.نمیشه هر نگرانیای رو خاموش کرد.نمیشه با چند ساعت استراحت، فشارِ چند ماه یا چند سال رو از تن و ذهنمون بیرون کرد.بیاین روانشناسی های زرد رو بندازیم دور!
برای همینه وقتی از «مراقبت از خود» حرف میزنیم، منظورمون این نیست که همهچیز رو درست کنیم.منظورمون این هم نیست که یک فهرست تازه به کارهای نیمهتماممون اضافه کنیم؛واویلا ازین برنامه ریزی های زورخانه ای
ورزش کن، مدیتیشن کن، مثبت فکر کن، کتاب بخون، آب کافی بخور، زود بخواب…آخه آدمی که همین حالا زیر فشار زندگی داره نفس میکشه، گاهی با شنیدن این توصیهها فقط بیشتر احساس میکنه از پسِ زندگیاش برنمیاد.خب راهکار؟شاید مراقبت از خود، از جای سادهتری شروع بشه.
از اینجا که از خودمون بپرسیم:
این روزها، چه چیزی بیشتر از همه داره من رو فرسوده میکنه؟و بعد:چه کار کوچک و ممکنی میتونه کمی از فشارِ اون کم کنه؟
شاید برای یک نفر، مراقبت از خودش این باشه که یک گفتوگوی فرساینده رو کمی کوتاهتر کنه.برای یک نفر دیگه، اینکه یک ساعت گوشیاش رو کنار بذاره و به ذهنش فرصت نفسکشیدن بده.برای یکی، اینکه به خودش اجازه بده امروز همهچیز رو حل نکنه.برای یکی دیگه، اینکه بالاخره بگه: «من از پسِ این بخشش تنها برنمیام.»
مراقبت از خود همیشه کار بزرگ، زیبا یا حتی لذتبخشی نیست.گاهی یعنی یک مرز کوچک.گاهی یعنی یک نه گفتن.گاهی یعنی یک وعده غذای ساده، کمی خواب، چند دقیقه سکوت یا عقبانداختنِ کاری که واقعاً امروز توانش رو نداریم.
این کارها مشکلات زندگی رو ناپدید نمیکنن.اما شاید کمک کنن در دلِ این مشکلات، خودمون رو کامل گم نکنیم.
پس قرار نیست از خودمون یک پروژه بینقص بسازیم.قرار نیست با مراقبت از خود، ثابت کنیم آدمِ قویتری هستیم.فقط میخوایم کمی کمتر از خودمون جا بمونیم.
اگر دوست داشتید،الان لازم نیست جواب سؤالی رو برای کسی بنویسید.
شاید فقط بد نباشه امشب یا فردا، یکبار از خودتون بپرسید:«الان چه چیزی میتونه ذرهای از فشارِ من کم کنه؟»
و اگر این یادداشت برای شما هم آشنا بود، فقط یک «
این روزها بیشتر از قبل هم داستان کنار شماست.
۱۹۰
۱۷:۲۲
سلام همداستانیها

تا اینجا دربارهی چیزهایی حرف زدیم که آدم رو آرومآروم خسته میکنن؛
نگرانیها، اضطراب، بلاتکلیفی، تنها موندن و تلاش برای اینکه وسطِ همهی این فشارها، خودش رو کامل رها نکنه.
اما شاید بعد از همهی این حرفها، یک سؤال مهم مونده باشه:
از کجا بفهمیم یک مسئله دیگه فقط با صبرکردن، تحملکردن و جمعوجورکردنِ خودمون پیش نمیره؟
بعضی بارها واقعاً برای یک نفر زیادی سنگینان.نه چون اون آدم ضعیفه؛چون مدت زیادیه تنها با اون بارها راه رفته.بعضی وقتها آدم مدتی با خودش میگه:
«خودم حلش میکنم.»«چیزی نیست، میگذره.»«الان وقتش نیست.»«نمیخوام کسی رو درگیر کنم.»«بقیه هم مشکلات خودشون رو دارن.»و راستش، خیلی وقتها این جملهها از سرِ بیخیالی نیست.از سرِ اینه که کمکگرفتن همیشه ساده و در دسترس نیست.یکی از ما نمیدونه باید سراغ چه کسی بره.یکی از تجربهی بدِ قبلی میترسه.یکی هزینهاش رو نداره.یکی میترسه قضاوت بشه.و یکی هم هنوز نمیتونه برای خودش توضیح بده که دقیقاً چه اتفاقی داره براش میافته.اینها بهانه نیستن؛واقعیتهای مختلف زندگیان!
برای همین، قرار نیست الان به شما بگیم:«خب، پس برو درمان.»یا بگیم:«اگر حالت خوب نیست، فقط کمک بگیر.»اما شاید بد نباشه یکجا با خودمون صادق باشیم و بپرسیم:
آیا این مسئله، بیشتر از توان و انرژی من داره ازم میگیره؟اگر جوابش «آره» است، شاید معنیش این نباشه که ما ضعیفیم.
شاید فقط یعنی مدت زیادیه داریم یک بارِ سنگین رو تنهایی حمل میکنیم.کمکگرفتن هم همیشه با یک تصمیم بزرگ شروع نمیشه.
گاهی با این شروع میشه که بگیم:«من دیگه مطمئن نیستم از پسِ این تنهایی برمیام.»یا:«فکر میکنم لازم دارم با کسی حرف بزنم که کمکم کنه بهتر بفهمم چه اتفاقی داره برای من میافته.»
گاهی هم، قدم اول فقط اینه که اطلاعات جمع کنیم.بپرسیم کجا میشه مشاوره گرفت.ببینیم چه کسی میتونه قابلاعتماد باشه.یا فکر کنیم چه راهی با شرایط، زمان و توانِ امروزِ ما جور درمیاد.
قرار نیست همهچیز رو یکباره حل کنیم.و قرار نیست برای کمکخواستن، اول به آخر خط برسیم.فقط شاید بد نباشه گاهی از خودمون بپرسیم:این مسئله رو تا کِی قراره تنهایی حمل کنم؟
و یک چیز دیگه…
اگر این روزها جایی رسیدید که احساس کردید ممکنه به خودتون آسیب بزنید، یا واقعاً دیگه از پسِ کارهای معمولِ زندگی برنمیاید، لطفاً با این حال تنها نمونید.لازم نیست همهچیز رو بهتنهایی جمعوجور کنید.همون لحظه به یک نفر که میتونید بهش تکیه کنید خبر بدید، یا از یک جای تخصصی و فوری کمک بگیرید.بعضی وقتها مهمترین کاری که آدم برای خودش میکنه، همین است که تنها نمیمونه.پشتیبان های هَمداستان، کنار شما، هَم دل و هَم سخن شما هستند @hamdaastan_admin
این روزها بیشتر از قبل هم داستان کنار شماست.
@hamdaastan_group
تا اینجا دربارهی چیزهایی حرف زدیم که آدم رو آرومآروم خسته میکنن؛
نگرانیها، اضطراب، بلاتکلیفی، تنها موندن و تلاش برای اینکه وسطِ همهی این فشارها، خودش رو کامل رها نکنه.
اما شاید بعد از همهی این حرفها، یک سؤال مهم مونده باشه:
از کجا بفهمیم یک مسئله دیگه فقط با صبرکردن، تحملکردن و جمعوجورکردنِ خودمون پیش نمیره؟
بعضی بارها واقعاً برای یک نفر زیادی سنگینان.نه چون اون آدم ضعیفه؛چون مدت زیادیه تنها با اون بارها راه رفته.بعضی وقتها آدم مدتی با خودش میگه:
«خودم حلش میکنم.»«چیزی نیست، میگذره.»«الان وقتش نیست.»«نمیخوام کسی رو درگیر کنم.»«بقیه هم مشکلات خودشون رو دارن.»و راستش، خیلی وقتها این جملهها از سرِ بیخیالی نیست.از سرِ اینه که کمکگرفتن همیشه ساده و در دسترس نیست.یکی از ما نمیدونه باید سراغ چه کسی بره.یکی از تجربهی بدِ قبلی میترسه.یکی هزینهاش رو نداره.یکی میترسه قضاوت بشه.و یکی هم هنوز نمیتونه برای خودش توضیح بده که دقیقاً چه اتفاقی داره براش میافته.اینها بهانه نیستن؛واقعیتهای مختلف زندگیان!
برای همین، قرار نیست الان به شما بگیم:«خب، پس برو درمان.»یا بگیم:«اگر حالت خوب نیست، فقط کمک بگیر.»اما شاید بد نباشه یکجا با خودمون صادق باشیم و بپرسیم:
آیا این مسئله، بیشتر از توان و انرژی من داره ازم میگیره؟اگر جوابش «آره» است، شاید معنیش این نباشه که ما ضعیفیم.
شاید فقط یعنی مدت زیادیه داریم یک بارِ سنگین رو تنهایی حمل میکنیم.کمکگرفتن هم همیشه با یک تصمیم بزرگ شروع نمیشه.
گاهی با این شروع میشه که بگیم:«من دیگه مطمئن نیستم از پسِ این تنهایی برمیام.»یا:«فکر میکنم لازم دارم با کسی حرف بزنم که کمکم کنه بهتر بفهمم چه اتفاقی داره برای من میافته.»
گاهی هم، قدم اول فقط اینه که اطلاعات جمع کنیم.بپرسیم کجا میشه مشاوره گرفت.ببینیم چه کسی میتونه قابلاعتماد باشه.یا فکر کنیم چه راهی با شرایط، زمان و توانِ امروزِ ما جور درمیاد.
قرار نیست همهچیز رو یکباره حل کنیم.و قرار نیست برای کمکخواستن، اول به آخر خط برسیم.فقط شاید بد نباشه گاهی از خودمون بپرسیم:این مسئله رو تا کِی قراره تنهایی حمل کنم؟
و یک چیز دیگه…
اگر این روزها جایی رسیدید که احساس کردید ممکنه به خودتون آسیب بزنید، یا واقعاً دیگه از پسِ کارهای معمولِ زندگی برنمیاید، لطفاً با این حال تنها نمونید.لازم نیست همهچیز رو بهتنهایی جمعوجور کنید.همون لحظه به یک نفر که میتونید بهش تکیه کنید خبر بدید، یا از یک جای تخصصی و فوری کمک بگیرید.بعضی وقتها مهمترین کاری که آدم برای خودش میکنه، همین است که تنها نمیمونه.پشتیبان های هَمداستان، کنار شما، هَم دل و هَم سخن شما هستند @hamdaastan_admin
این روزها بیشتر از قبل هم داستان کنار شماست.
۱۵۶
۱۵:۲۲