از هر چه میرود سخن دوست خوشتر استپیغام آشنا نفس روح پرور است
هرگز وجود حاضر غایب شنیدهایمن در میان جمع و دلم جای دیگر است
شاهد که در میان نبود شمع گو بمیرچون هست اگر چراغ نباشد منور است
ابنای روزگار به صحرا روند و باغصحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است
جان میروم که در قدم اندازمش ز شوقدرماندهام هنوز که نزلی محقر است
کاش آن به خشم رفتهٔ ما آشتی کنانبازآمدی که دیدهٔ مشتاق بر در است
جانا دلم چو عود بر آتش بسوختیوین دم که میزنم ز غمت دود مجمر است
شبهای بی توام شب گور است در خیالور بی تو بامداد کنم روز محشر است
گیسوت عنبرینهٔ گردن تمام بودمعشوق خوبروی چه محتاج زیور است
سعدی خیال بیهده بستی امید وصلهجرت بکشت و وصل هنوزت مصور است
زنهار از این امید درازت که در دل استهیهات از این خیال محالت که در سر است
_سعدی#شعر
@hamkhanclubهمخوان، همدوست، همکتاب
هرگز وجود حاضر غایب شنیدهایمن در میان جمع و دلم جای دیگر است
شاهد که در میان نبود شمع گو بمیرچون هست اگر چراغ نباشد منور است
ابنای روزگار به صحرا روند و باغصحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است
جان میروم که در قدم اندازمش ز شوقدرماندهام هنوز که نزلی محقر است
کاش آن به خشم رفتهٔ ما آشتی کنانبازآمدی که دیدهٔ مشتاق بر در است
جانا دلم چو عود بر آتش بسوختیوین دم که میزنم ز غمت دود مجمر است
شبهای بی توام شب گور است در خیالور بی تو بامداد کنم روز محشر است
گیسوت عنبرینهٔ گردن تمام بودمعشوق خوبروی چه محتاج زیور است
سعدی خیال بیهده بستی امید وصلهجرت بکشت و وصل هنوزت مصور است
زنهار از این امید درازت که در دل استهیهات از این خیال محالت که در سر است
_سعدی#شعر
۵۳۶
۱۱:۰۹
همخوان
همخوانی کتاب راهاندازی کسبوکار: ٢۴ گام برای موفقیت نوشته بیل اولت
تسهیلگر: خانم ترلان حاجی سرداری
چهارشنبهها، ساعت ١٩ تا ٢١ (جلسه اول چهارشنبه ٢ اردیبهشت)
آنلاین در بستر اسکای روم
برای تجربه بهتر، پیشنهاد میکنیم کتاب رو قبل از شروع هر جلسه، مطالعه بفرمایید که سرجلسه بتونید در موردش صحبت کنید و جلسه براتون مفید و موثر باشه.
برای ثبتنام از طریق ربات (بازو) همخوان @hamkhanclubbot اقدام کنین. برای راهنمایی و سوالات به همیار دوره به آیدی @zahra_hajivalii پیام بدید.
@hamkhanclub همخوان، همدوست، همکتاب
بیل اولت در کتاب «راهاندازی کسبوکار» یک حرف تلخ و واقعی میزند: «نقطه شروع یک استارتاپ، ایده نیست. نقطه شروع، مشکلی است که ارزش حل کردن داشته باشد.»
یعنی قبل از اینکه تیم ببندی، برند بسازی، یا سرمایه جذب کنی، برو بیرون و بپرس: «آیا کسی حاضر است برای حل این مشکل پول بدهد؟»
اولت به جای شعارهای انگیزشی، یک فرآیند گامبهگام ارائه میدهد برای:- اعتبارسنجی ایده (قبل از هزینه کردن)- پیدا کردن اولین مشتریها- یادگیری سریع از شکستهای کوچک- و خروج به موقع، اگر ایده جواب نداد
نه یک کتاب تئوری؛ بیشتر شبیه یک جعبه ابزار دستبهنعل و کاربردی.
شما بهمون بگید که تا به حال ایدهای داشتید که بعدا فهمیدید ارزش ساختن نداشته؟ یا برعکس؟
همخوان، همدوست، همکتاب
۵۳۸
۱۷:۲۲
همخوان
️زنی که صدای خاموشِ جنگ را نوشت این داستان Svetlana Alexievich است؛ روایتگری که جنگ را نه از میدانهای نبرد، بلکه از درونِ انسانها روایت کرد… سوتلانا الکسیویچ، که در ۳۱ مه ۱۹۴۸ در اوکراین (در خانوادهای بلاروسی) متولد شد، یکی از برجستهترین نویسندگان معاصر است که نامش با ثبتِ صداهای ناگفتهی تاریخ گره خورده است. او نه یک رماننویس به معنای کلاسیک، بلکه مستندسازی ادبی است که زندگیِ واقعیِ انسانها را به متن تبدیل میکند. آثار او حاصلِ سالها گفتوگو با کسانی است که در حاشیهی روایتهای رسمی ماندهاند؛ کسانی که تاریخ، صدایشان را نشنیده است. الکسیویچ در مواجهه با جنگ جهانی دوم، به سراغ زنانی رفت که در ارتش شوروی جنگیده بودند؛ زنانی که سالها در سکوت زیسته بودند، بیآنکه کسی از تجربههایشان بپرسد. او تلاش کرد تا لایهای پنهان از جنگ را آشکار کند؛ جایی که دیگر خبری از قهرمانسازیهای معمول نیست، بلکه انسان، با تمامِ ترسها، تردیدها و زخمهایش دیده میشود. نگاه او به جنگ، نگاهی انسانی و عمیق است؛ نگاهی که نه به دنبالِ پیروزی، بلکه در جستوجوی حقیقت است. #گذر_از_جنگ #سوتلانا_الکسیویچ
@hamkhanclub همخوان، همدوست، همکتاب
کتاب «The Unwomanly Face of War» اثر سوتلانا الکسیویچ، روایتی است از جنگی که هرگز آنگونه که باید، دیده نشد. این کتاب، مجموعهای از صداهای زنانی است که در جنگ جهانی دوم حضور داشتند؛ زنانی که نهتنها در خط مقدم جنگیدند، بلکه بارِ سنگینِ تجربههایی را به دوش کشیدند که سالها ناگفته باقی ماند.الکسیویچ در این اثر، با کنار زدنِ تصویرهای کلیشهای از جنگ، خواننده را به درونِ تجربهای شخصی و عمیق میبرد؛ جایی که جنگ، دیگر یک واقعهی تاریخی نیست، بلکه زخمی زنده در حافظهی انسانهاست. او بدون آنکه به اغراق یا احساساتگرایی پناه ببرد، واقعیت را همانگونه که هست، ثبت میکند: پر از تناقض، رنج و لحظههای انسانی.در «چهره غیرزنانهی جنگ»، صدای گلولهها با صدای گریهها در هم میآمیزد، و روایتِ نبرد، با روایتِ دلتنگی و از دست دادن گره میخورد. این کتاب نشان میدهد که جنگ، تنها در میدانهای نبرد اتفاق نمیافتد، بلکه در روح و روان انسانها ادامه پیدا میکند. اثری که نهتنها تاریخ را بازگو میکند، بلکه آن را به تجربهای زیسته و ملموس تبدیل میسازد.
#گذر_از_جنگ#سوتلانا_الکسیویچ#چهره_غیرزنانه_جنگ
@hamkhanclubهمخوان، همدوست، همکتاب
#گذر_از_جنگ#سوتلانا_الکسیویچ#چهره_غیرزنانه_جنگ
۴۹۴
۸:۵۵
همخوان
حلقه کتابخوانی: جلسه سوم - کتاب موهومات سودمند نوشته شاکر ویدانتم و بیل مسلر این کتاب با تکیه بر پژوهشهای روانشناسی نشان میدهد که ذهن انسان همیشه در پیِ حقیقتِ مطلق نیست؛ گاهی برخی باورهای نادقیق اما «کارکردمند» میتوانند به حفظ امید، افزایش تابآوری، معنا دادن به تجربهها و تقویت پیوندهای اجتماعی کمک کنند—و در عین حال، مرز میان این باورهای مفید و خودفریبیِ آسیبزا را نیز بررسی میکند. در «موهومات سودمند»، نویسنده بهجای قضاوت اخلاقی دربارهٔ خطاهای ذهنی، به کارکرد آنها در زندگی روزمره میپردازد: از خوشبینی و انتظارِ بهبود در شرایط دشوار گرفته تا نقش اعتماد، هنجارهای اجتماعی و احساس تعلق در شکلگیری تصمیمها و روابط. هدف کتاب این است که نشان دهد برخی «توهمها» چگونه میتوانند به حرکت، اقدام و حفظ انسجام فردی و جمعی کمک کنند، و در چه شرایطی ممکن است به انکار واقعیت، تصمیمهای پرهزینه یا تعصب منجر شوند.
تسهیلگر: آقای سید نوید کلهرودی دکتری علوم سیاسی از دانشگاه تهران
جمعه ١۵ خرداد - ساعت ١٩ تا ٢١
آنلاین در بستر اسکای روم
برای ثبتنام از طریق ربات (بازو) همخوان اقدام کنید: @hamkhanclubbot برای راهنمایی و سوالات به آیدی @shams117 در پیامرسان بله پیام بدید. از طریق پیج اینستاگرام همخوان به آیدی @hamkhanclub هم میتونین با ما در ارتباط باشین.
@hamkhanclub همخوان، همدوست، همکتاب
شانکار ویدانتام و بیل مسلر در کتاب «موهومات سودمند» از این حرف میزنند که فریبکاری و خودفریبی فقط بد نیستند، بلکه گاهی موجب موفقیت، بقا و حتی عشق میشوند. آنها یک سؤال عجیب و آزاردهنده میپرسند: «چرا خودفریبی در همه جای زندگی انسانها وجود دارد، در حالی که همه میدانیم دروغ بد است؟»پاسخشان ساده است: چون کار میکند.
این کتاب فقط یک جعبه ابزار روانشناسی نیست. بیشتر شبیه یک آینه در مقابل چهره اخلاقیات سختگیرانه ماست. ویدانتام و مسلر نشان میدهند که دروغهای کوچک روزمره و حتی فریبهای بزرگتر میتوانند توضیح دهند که چرا بعضی زوجها عاشق میمانند، چرا بعضی مردم بیشتر عمر میکنند، و چرا برخی ملتها کنار هم میمانند.🤍نه یک کتاب اخلاقی که قضاوت کند. بیشتر شبیه یک سفر به جهان وارونهای که در آن دروغ مصلحتآمیز معنای جدیدی پیدا میکند.
شما بهمون بگید که فکر میکنید همیشه راست گفتن بهترین راه است؟ یا مواقعی بوده که یک موهوم سودمند زندگیات را نجات داده؟
همخوان، همدوست، همکتاب
۵۲۸
۱۵:۰۲
Minnz-Piano-The-Black-Dog-320.mp3
۰۴:۵۹-۶.۸۷ مگابایت
۳۹۰
۸:۵۳
بعضی کتابها رو میخونیم و تموم میشن؛ بعضیهای دیگه اما بعد از تموم شدن، تازه توی ذهنمون شروع میشن...
این هفته میخوایم حاشیههای شما رو بخونیم
برای شروع، بنظر من که بعضی کتابها جواب سوالهای ما رو نمیدن؛ فقط سوالهای بهتری برامون میسازن.
حالا نوبت توئه...
۳۶۸
۱۵:۴۸
همنواتوی این نشست قراره با هم از احساساتمون حرف بزنیم، نقاشی بکشیم، بنویسیم و کنار هم باشیم.
اگه احساس میکنی شنیده نمیشی یا تنهایی، بیا پیش ما که آغوشمون همیشه برای دوستای جدید بازه.🫂
تسهیلگر: خانم حدیثه فدائی
زمان: شنبهها ساعت ١٨:٣٠
آنلاین در بستر اسکای روم
برای ثبتنام به آیدی @hadisfada پیام بدید.
این جلسات کاملا رایگان هستن.
@hamkhanclubهمخوان، همدوست، همکتاب
۳۶۲
۱۸:۲۵
ای حُسنِ یوسف دکمه پیراهن تودل میشکوفد گل به گل از دامن تو
جز در هوای تو مرا سیر و سفر نیست گلگشت من دیدار سرو و سوسن تو:
آغاز فروردین چشمت، مشهد منشیرازِ من اردیبهشتِ دامن تو
هر اصفهان ابرویت نصف جهانمخرمای خوزستان من خندیدن تو
من جز برای تو نمیخواهم خودم راای از همه منهای من بهتر، منِ تو
هرچیز و هرکس رو به سویی در نمازندای چشمهای من، نماز دیدن تو!
حیران و سرگردانِ چشمت تا ابد بادمنظومه دل بر مدار روشنِ تو!
_قیصر امینپور#شعر
@hamkhanclubهمخوان، همدوست، همکتاب
جز در هوای تو مرا سیر و سفر نیست گلگشت من دیدار سرو و سوسن تو:
آغاز فروردین چشمت، مشهد منشیرازِ من اردیبهشتِ دامن تو
هر اصفهان ابرویت نصف جهانمخرمای خوزستان من خندیدن تو
من جز برای تو نمیخواهم خودم راای از همه منهای من بهتر، منِ تو
هرچیز و هرکس رو به سویی در نمازندای چشمهای من، نماز دیدن تو!
حیران و سرگردانِ چشمت تا ابد بادمنظومه دل بر مدار روشنِ تو!
_قیصر امینپور#شعر
۲۷۹
۹:۴۹
بعضی سفرها،از ایستگاه قطار شروع نمیشوند.از جایی آغاز میشوندکه آدم دیگر تاب ماندن ندارد.
آن شب،دختری دست بر چمدانی داشتکه هیچ شباهتی به چمدان نداشت؛انگار تمام گذشتهاش رادر یک جعبهی کوچک حبس کرده بود.
کنارش،برادری قدم برمیداشتکه از شدت سکوت،شبیه دیوار شده بود.
میگفتند آن سوی مرز،نان ارزانتر است…آینده روشنتر است…و آدم،کمتر میشکند.
اما هیچکس نگفته بودبعضی شهرها،قبل از آنکه دستت را برای کار بخواهند،روحت را برای اجاره میگیرند.
وقتی وارد شهر شدند،هوا بوی آهن خیس میداد.خیابانها شبیه راهروهای یک زندان بودندکه فقط سقفشان بلندتر بود.
دختر ایستاد.به آسمان نگاه کرد.
ابرها تکان نمیخوردند.
گفت:«اینجا باد نمیآید؟»
برادرش جواب نداد.فقط به تابلوی بزرگی خیره شدکه بالای دروازهی شهر آویزان بود.
روی تابلو نوشته بودند:
«به شهری خوش آمدیدکه هیچکس با همان نامی که آمده،از آن خارج نمیشود.»
دختر خندید.فکر کرد شوخی است.
اما وقتی دستش راداخل جیب پالتویش برد،شناسنامهاش هنوز بود…پولش هنوز بود…کلید خانهشان هنوز بود…
اما نام خودش راهرچه فکر کرد،به یاد نیاورد…:::ادامه دارد؛چون به یاد نیاوردن نامش، آخر ماجرا نبود..._زهرا حاجی ولی#آن_سوی_نامها
@hamkhanclubهمخوان، همدوست، همکتاب
آن شب،دختری دست بر چمدانی داشتکه هیچ شباهتی به چمدان نداشت؛انگار تمام گذشتهاش رادر یک جعبهی کوچک حبس کرده بود.
کنارش،برادری قدم برمیداشتکه از شدت سکوت،شبیه دیوار شده بود.
میگفتند آن سوی مرز،نان ارزانتر است…آینده روشنتر است…و آدم،کمتر میشکند.
اما هیچکس نگفته بودبعضی شهرها،قبل از آنکه دستت را برای کار بخواهند،روحت را برای اجاره میگیرند.
وقتی وارد شهر شدند،هوا بوی آهن خیس میداد.خیابانها شبیه راهروهای یک زندان بودندکه فقط سقفشان بلندتر بود.
دختر ایستاد.به آسمان نگاه کرد.
ابرها تکان نمیخوردند.
گفت:«اینجا باد نمیآید؟»
برادرش جواب نداد.فقط به تابلوی بزرگی خیره شدکه بالای دروازهی شهر آویزان بود.
روی تابلو نوشته بودند:
«به شهری خوش آمدیدکه هیچکس با همان نامی که آمده،از آن خارج نمیشود.»
دختر خندید.فکر کرد شوخی است.
اما وقتی دستش راداخل جیب پالتویش برد،شناسنامهاش هنوز بود…پولش هنوز بود…کلید خانهشان هنوز بود…
اما نام خودش راهرچه فکر کرد،به یاد نیاورد…:::ادامه دارد؛چون به یاد نیاوردن نامش، آخر ماجرا نبود..._زهرا حاجی ولی#آن_سوی_نامها
۲۵۷
۱۲:۱۲
شرم؛ نه پایان راه، بلکه شروع رشد
«جادهی عزتنفس واقعی از سرزمین شرم میگذرد و هرگز آن را کاملاً ترک نمیکند. مواجهههای ما با شرم فرصتهایی برای رشد، توسعه و شکوفایی هستند.»یعنی شرم را نه به عنوان یک دشمن، بلکه به عنوان یک نشانهی راه ببینیم. نشانهای از جایی که باید بیشتر به خودمان توجه کنیم.
شرم کاوی
جوزف برگو
همخوانی این کتاب
@hamkhanclubهمخوان، همدوست، همکتاب
همخوانی این کتاب
۱۶۹
۱۷:۳۵