لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل روایتِ هم‌راهانِ ایرانر
۶۱ عضو

روایتِ هم‌راهانِ ایران

مرجع رسمی ثبت و انتشار روایت‌های مردمی از فداکاری راهداران، رانندگان و نیروهای حمل و نقل کشور در جنگ رمضانروایت، عکس، ویدئو و مشاهدات خود را برای ما ارسال کنید تا در گرامیداشت این قهرمانان سهیم باشیدارسال سوژه وارتباط با ادمین:
@adhami110
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۳۱ خرداد
thumbnail
undefinedقهرمانان بی‌ادعای مسیرهای سخت‌بعضی روایت‌ها در کتاب‌ها ثبت نشده‌اند؛ در آلبوم‌ تلفن همراه، خاطره‌ها و یادهای مردم مانده‌اند.‌روایت راننده‌ای که در روزهای سخت جنگ از حرکت نایستاد.روایت راهداری که زیر بمباران دشمن، مسیر را دوباره باز کرد.روایت فعالان راهداری و حمل‌ونقل که جوانمردانه ادامه دادند.روایت خانواده‌ای که چشم‌انتظار ماند و شهامت، ایثار و ایستادگی را معنا کرد.‌اگر عکس، فیلم، سند، فایل صوتی یا خاطره‌ای از فداکاری رانندگان، راهداران، زحمتکشان راهداری و حمل‌ونقل و خانواده‌های آنان دارید، آن را برای ما ارسال کنید.‌می‌خواهیم این روایت‌های کمتر شنیده‌شده را کنار هم جمع کنیم تا بخشی از تاریخ تلاش، مسئولیت‌پذیری و ایثار در جاده‌های ایران ماندگار شود.‌ارسال روایت:@adhami110‌هر روایت، قطعه‌ای از این تصویر بزرگ است.‌@hamrahaneiran
undefined۶

۴۳۴

۱۲:۱۰

thumbnail
undefinedدر روزهای جنگ، جاده‌ها فقط مسیر عبور نبودند؛ مسیرِ تداوم زندگی بودند‌رانندگانی که بار و مسافران کشور را به مقصد رساندند، راهدارانی که زیر سخت‌ترین شرایط مسیرها را باز نگه داشتند و خانواده‌هایی که پشتوانه این ایستادگی بودند، بخشی از روایت کمتر شنیده‌شده دفاع از ایران را ساخته‌اند.‌اگر خاطره، عکس، فیلم یا سندی از فداکاری رانندگان، راهداران و خانواده‌های آنان دارید، آن را با ما به اشتراک بگذارید.‌می‌خواهیم این روایت‌های واقعی را کنار هم جمع کنیم تا بخشی از تاریخ ناگفته این سرزمین ثبت و ماندگار شود.‌پل ارتباطی:@adhami110‌روایت شما، بخشی از حافظه ملی ماست.‌@hamrahaneiran
undefined۱۲

۴K

۱۲:۱۷

۱ تیر
thumbnail
«پنج دقیقه فرصت بده...همین حالا می‌رسم خانه.»‌این آخرین جمله‌ای بود که خلیل علیمردانی به همسرش گفت.‌آن شب، مثل همیشه شیفت کاری‌اش تمام می‌شد.افطار در خانه در انتظارش بود.و زندگی در جریان عادی خودش ادامه داشت.‌اما چند لحظه بعد، صدای انفجاری مهیب در تلفن پیچید...‌و بعد از آن، سکوت.‌سکوتی که هنوز در خانه‌شان ادامه دارد.‌خلیل علیمردانی، راهدار زنجان‌رود، مردی بود که به وقار، صداقت و مردم‌داری شناخته می‌شد. کسی که هیچ‌کس از او دلخوری به یاد ندارد و همیشه تلاش می‌کرد باری از دوش دیگران بردارد.‌همسرش می‌گوید، سخت‌ترین بخش این ماجرا نه فقط نبودن او، بلکه صدایی است که دیگر هرگز در خانه تکرار نمی‌شود.‌ساعتی که نزدیک افطار می‌شود، هنوز هم انتظار در خانه جاری است.‌و پسربچه‌ای ده‌ساله که هر روز چشم به در می‌دوزد و می‌پرسد:‌«پدر کجاست؟»‌و پاسخ، هر روز سخت‌تر از دیروز است...‌@hamrahaneiran
undefined۲۰

۸۵۱

۱۳:۱۵

۲ تیر
thumbnail
«صمد، ما امروز همین‌جا شهید می‌شویم...»‌محمد احمدی این جمله را روز قبل از حمله گفت.همه خندیدند.گفتند:«محمد، شوخی نکن...»‌اما فردای آن روز، دیگر هیچ‌کس نمی‌خندید.‌نیم ساعت پس از حمله، صمد کریمی وقتی به اداره بازگشت، با ویرانه‌ای روبه‌رو شد که لحظاتی قبل محل کار و خدمت همکارانش بود.‌همکارانی که نه برای جنگ، که برای خدمت آمده بودند؛برای ایمن‌سازی جاده‌ها،برای آماده‌سازی مسیرهاو برای آرامش مردمی که هر روز از این راه‌ها عبور می‌کنند.‌آن‌ها رفته بودند تا راهی را برای مردم هموار کنند؛اما خود، راهی آسمان شدند.‌و شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا این باشد که آن روز،تنها کسی که شوخی نمی‌کرد، محمد بود...‌@hamrahaneiran
undefined۴

۲۵۳

۱۲:۰۶

۳ تیر
thumbnail
چند روز پیش از شهادتش، انگار چیزی را می‌دانست که دیگران نمی‌دانستند.‌جبار حسنی، همان راهدار خوش‌اخلاق و محبوب روستا، بچه‌ها را دور خود جمع کرد. برایشان از آینده گفت؛ از روزهایی که شاید خودش در آن‌ها حضور نداشته باشد. از آن‌ها خواست سربلند زندگی کنند و هیچ‌گاه در برابر سختی‌ها سر خم نکنند.بعد رو به همسرش کرد و حلالیت طلبید.آرام گفت:«اگر روزی رفتم، گریه نکن!»‌همسرش که از معنای حرف‌های او بی‌خبر بود، با لبخند جواب داد:«مگر تو پاسداری که شهید شوی؟»و هر دو خندیدندخنده‌ای ساده و صمیمی؛ خنده‌ای که هیچ‌کس نمی‌دانست آخرین خداحافظیِ نانوشته زندگی‌شان است.‌جبار مردی بود که زندگی را با کار و تلاش معنا می‌کرد. روزها در لباس راهداری به مردم خدمت می‌کرد و عصرها با بنایی، باغداری و هر کاری که از دستش برمی‌آمد، برای آسایش خانواده‌اش می‌کوشید. هیچ‌گاه نمی‌خواست فرزندانش طعم سختی‌های زندگی را بچشند.اما سرنوشت، پایان دیگری برای او نوشته بود.‌جبار حسنی، راهدار روزه‌دار و خدمتگزار مردم، در حمله دشمن به راهدارخانه نیک‌پی به شهادت رسید.و شاید امروز، تلخ‌ترین بخش این روایت آن باشد که جبار، پیش از همه، بوی رفتن را شنیده بود...‌@hamrahaneiran
undefined۲

۱۰۴

۱۰:۵۴