۴۳۴
۱۲:۱۰
۴K
۱۲:۱۷
«پنج دقیقه فرصت بده...همین حالا میرسم خانه.»این آخرین جملهای بود که خلیل علیمردانی به همسرش گفت.آن شب، مثل همیشه شیفت کاریاش تمام میشد.افطار در خانه در انتظارش بود.و زندگی در جریان عادی خودش ادامه داشت.اما چند لحظه بعد، صدای انفجاری مهیب در تلفن پیچید...و بعد از آن، سکوت.سکوتی که هنوز در خانهشان ادامه دارد.خلیل علیمردانی، راهدار زنجانرود، مردی بود که به وقار، صداقت و مردمداری شناخته میشد. کسی که هیچکس از او دلخوری به یاد ندارد و همیشه تلاش میکرد باری از دوش دیگران بردارد.همسرش میگوید، سختترین بخش این ماجرا نه فقط نبودن او، بلکه صدایی است که دیگر هرگز در خانه تکرار نمیشود.ساعتی که نزدیک افطار میشود، هنوز هم انتظار در خانه جاری است.و پسربچهای دهساله که هر روز چشم به در میدوزد و میپرسد:«پدر کجاست؟»و پاسخ، هر روز سختتر از دیروز است...@hamrahaneiran
۸۵۱
۱۳:۱۵
«صمد، ما امروز همینجا شهید میشویم...»محمد احمدی این جمله را روز قبل از حمله گفت.همه خندیدند.گفتند:«محمد، شوخی نکن...»اما فردای آن روز، دیگر هیچکس نمیخندید.نیم ساعت پس از حمله، صمد کریمی وقتی به اداره بازگشت، با ویرانهای روبهرو شد که لحظاتی قبل محل کار و خدمت همکارانش بود.همکارانی که نه برای جنگ، که برای خدمت آمده بودند؛برای ایمنسازی جادهها،برای آمادهسازی مسیرهاو برای آرامش مردمی که هر روز از این راهها عبور میکنند.آنها رفته بودند تا راهی را برای مردم هموار کنند؛اما خود، راهی آسمان شدند.و شاید تلخترین بخش ماجرا این باشد که آن روز،تنها کسی که شوخی نمیکرد، محمد بود...@hamrahaneiran
۲۵۳
۱۲:۰۶
چند روز پیش از شهادتش، انگار چیزی را میدانست که دیگران نمیدانستند.جبار حسنی، همان راهدار خوشاخلاق و محبوب روستا، بچهها را دور خود جمع کرد. برایشان از آینده گفت؛ از روزهایی که شاید خودش در آنها حضور نداشته باشد. از آنها خواست سربلند زندگی کنند و هیچگاه در برابر سختیها سر خم نکنند.بعد رو به همسرش کرد و حلالیت طلبید.آرام گفت:«اگر روزی رفتم، گریه نکن!»همسرش که از معنای حرفهای او بیخبر بود، با لبخند جواب داد:«مگر تو پاسداری که شهید شوی؟»و هر دو خندیدندخندهای ساده و صمیمی؛ خندهای که هیچکس نمیدانست آخرین خداحافظیِ نانوشته زندگیشان است.جبار مردی بود که زندگی را با کار و تلاش معنا میکرد. روزها در لباس راهداری به مردم خدمت میکرد و عصرها با بنایی، باغداری و هر کاری که از دستش برمیآمد، برای آسایش خانوادهاش میکوشید. هیچگاه نمیخواست فرزندانش طعم سختیهای زندگی را بچشند.اما سرنوشت، پایان دیگری برای او نوشته بود.جبار حسنی، راهدار روزهدار و خدمتگزار مردم، در حمله دشمن به راهدارخانه نیکپی به شهادت رسید.و شاید امروز، تلخترین بخش این روایت آن باشد که جبار، پیش از همه، بوی رفتن را شنیده بود...@hamrahaneiran
۱۰۴
۱۰:۵۴