یه بار دیگه معاون چندتا از بچه های کلاس من رو بدجوری دعوا کرد. از قضا به صورت اتفاقی یکی از بچه های مودب و درس خون کلاسم قاطی اون بچه ها بود اون روز.شب مادرش به من پیام داد که:"خانم فیضی پور، برای چی امروز معاون با دختر من اینجوری برخورد کرده؟"خب من میتونستم بگم به من چه؟ برو به خود معاون بگو. ولی من میدونستم اگر تنشی توی مدرسه ایجاد بشه دامنش همه رو میگیره. برای همین سعی کردم آرومش کنم و گفتم:
خانم فلانی واقعیت اینه که اتفاق امروز، اصلا ناظر به یک فرد خاص نبود. و یه اتفاق جمعی بود. اتفاق امروز، یک اتفاق ناخواسته بود و من دوست نداشتم این اتفاق بیفته. و تلاشم رو میکنم که دیگه اینجوری نشه.(و یه سری توضیحات دیگه درمورد اصل ماجرا)
با همین پیام من مامانش پیام داد: خانم فیضی پور عزیز با توضیحات شما متوجه شدم ماجرا چی بوده. ممنونم از توجه شما به بچه ها.
و قضیه تموم شد.
خانم فلانی واقعیت اینه که اتفاق امروز، اصلا ناظر به یک فرد خاص نبود. و یه اتفاق جمعی بود. اتفاق امروز، یک اتفاق ناخواسته بود و من دوست نداشتم این اتفاق بیفته. و تلاشم رو میکنم که دیگه اینجوری نشه.(و یه سری توضیحات دیگه درمورد اصل ماجرا)
با همین پیام من مامانش پیام داد: خانم فیضی پور عزیز با توضیحات شما متوجه شدم ماجرا چی بوده. ممنونم از توجه شما به بچه ها.
و قضیه تموم شد.
۵۴۹
۸:۲۸
شما هم اگه خاطره ای از دعوا با اولیا دارید که با مهارت های ارتباطی تونسته باشید قضیه رو حل کنید تو کامنت ها تجربه تون رو به اشتراک بذارید که همه بخونیم و یاد بگیریم.
۶۴۶
۸:۲۸
یه روز طبق عادت همیشگیم که نمرات قابل قبول و نیاز به تلاش هر امتحان و پرسش کلاسی رو به مادرشون پیام میدادم، به یکی از مادرها پیام دادم که دخترتون تو امتحان مطالعات قابل قبول شده.
ایشون هم من رو مقصر دونست و گفت: "اگر شما سوال میدادی اینجوری نمیشد و تقصیر شماست" و از این حرفا.
(یادآوری: من به هیچ عنوان سوال از متن نمیدم به بچه ها. خودشون باید بخونن و بفهمن کجاها مهمه.)
خب من میتونستم برم تو شکمش و بگم...
_بلدی تو بیا درس بده!
_من که روز اول گفتم سوال نمیدم، میخواستی کلاسش رو عوض کنی. الانم دیر نشده برو عوض کن کلاسشو
_دخترت درس نخونده، میندازی گردن من؟
و ....
اما من هیچ کدوم از این حرفا رو نزدم.
چیزی بهش گفتم که آخرش بهم گفت:
ممنونم که با اینهمه مشغله وقت گذاشتید تا من مادر رو قانع کنید و از نگرانی دربیارید. حرفاتون کاملا درسته و قانع شدم. اینکه تلاش کردید که سوءتفاهمی بینمون نباشه نشون میده خانم شریفی هستید و این رفتارتون خیلی خیلی با ارزشه.
دوست دارید بدونید چی به این مادر گفتم؟؟
یا میخوایید بگید اصلا کارت درست نبوده که تلاش کردی قانعش کنی سوال دادن اشتباهه؟؟؟
ایشون هم من رو مقصر دونست و گفت: "اگر شما سوال میدادی اینجوری نمیشد و تقصیر شماست" و از این حرفا.
(یادآوری: من به هیچ عنوان سوال از متن نمیدم به بچه ها. خودشون باید بخونن و بفهمن کجاها مهمه.)
خب من میتونستم برم تو شکمش و بگم...
_بلدی تو بیا درس بده!
_من که روز اول گفتم سوال نمیدم، میخواستی کلاسش رو عوض کنی. الانم دیر نشده برو عوض کن کلاسشو
_دخترت درس نخونده، میندازی گردن من؟
و ....
اما من هیچ کدوم از این حرفا رو نزدم.
چیزی بهش گفتم که آخرش بهم گفت:
ممنونم که با اینهمه مشغله وقت گذاشتید تا من مادر رو قانع کنید و از نگرانی دربیارید. حرفاتون کاملا درسته و قانع شدم. اینکه تلاش کردید که سوءتفاهمی بینمون نباشه نشون میده خانم شریفی هستید و این رفتارتون خیلی خیلی با ارزشه.
دوست دارید بدونید چی به این مادر گفتم؟؟
یا میخوایید بگید اصلا کارت درست نبوده که تلاش کردی قانعش کنی سوال دادن اشتباهه؟؟؟
۴۸۸
۱۲:۳۴
به اون مادر گفتم:
کاملا درک میکنم که نگران دخترتون هستید. ولی من از روی تنبلی نیست که سوال نمیدم. دقیقا بخاطر رشد بچه هاست که سوال نمیدم. سوال دادن تفکر بچه رو تعطیل میکنه و بچه خودش باید بتونه تشخیص بده که کجای کتاب مهمه و چجوری میشه ازش سوال داد و اینجوری تفکرش رشد میکنه. از این گذشته...بچه ها امسال امتحان نهایی دارن و اصلا نباید با مدل سوال دادن یک معلم عادت کنن. چون معلوم نیست طراح سوال چجوری سوال بده.اتفاقا پارسال سر امتحان نهایی بچه های من هیچ سوالی نمی پرسیدن و خودشون جواب دادن. ولی یکی از معلم های هم پایه م میگفت من باید بهشون بگم که این سوالی که اینجا نوشته منظورش فلان سواله که من تو کتاب بهتون داده بودم!یعنی دانش آموز فقط به اون مدل سوالی که خانمشون داده بود عادت داشت و اگر همون سوال جور دیگه ای پرسیده میشد نمیتونست بفهمه.
این دوتا از دلایلی هست که سوال نمیدم.دلایل زیاده ولی حالا یکی دوتاشو بهتون گفتم.چون احساس کردم حس بدی دارید نسبت به اینکه من سوال نمیدم.میخوام حس تون مثبت بشه و به من اعتماد داشته باشید.اگر شما به درستی این کار اطمینان نداشته باشید دخترتون هم ناخودآگاه به خودش تلقین میکنه که "آهان خب پس چون خانم سوال نمیده من بلد نیستم. تقصیر من که نیست."و باعث میشه حتی اگه بخواد هم نتونه بخونه چون اعتقادش اینه که تا سوال نباشه نمیتونه.خواهش میکنم ایمان داشته باشید که کار درست سوال ندادنه.
مهمترین چیزی که من و شما باید یاد بچه ها بدیم مسئولیت پذیریه و کاری کنیم که مسئولیت درس نخوندن خودش رو بپذیره نه اینکه گردن معلم و این و اون بندازه.
من خودم مادرم و درکتون میکنم. دوست ندارم نگرانتون کنم و دوست داشتم نگرانی تون رو بابت سوال ندادن برطرف کنم.
کاملا درک میکنم که نگران دخترتون هستید. ولی من از روی تنبلی نیست که سوال نمیدم. دقیقا بخاطر رشد بچه هاست که سوال نمیدم. سوال دادن تفکر بچه رو تعطیل میکنه و بچه خودش باید بتونه تشخیص بده که کجای کتاب مهمه و چجوری میشه ازش سوال داد و اینجوری تفکرش رشد میکنه. از این گذشته...بچه ها امسال امتحان نهایی دارن و اصلا نباید با مدل سوال دادن یک معلم عادت کنن. چون معلوم نیست طراح سوال چجوری سوال بده.اتفاقا پارسال سر امتحان نهایی بچه های من هیچ سوالی نمی پرسیدن و خودشون جواب دادن. ولی یکی از معلم های هم پایه م میگفت من باید بهشون بگم که این سوالی که اینجا نوشته منظورش فلان سواله که من تو کتاب بهتون داده بودم!یعنی دانش آموز فقط به اون مدل سوالی که خانمشون داده بود عادت داشت و اگر همون سوال جور دیگه ای پرسیده میشد نمیتونست بفهمه.
این دوتا از دلایلی هست که سوال نمیدم.دلایل زیاده ولی حالا یکی دوتاشو بهتون گفتم.چون احساس کردم حس بدی دارید نسبت به اینکه من سوال نمیدم.میخوام حس تون مثبت بشه و به من اعتماد داشته باشید.اگر شما به درستی این کار اطمینان نداشته باشید دخترتون هم ناخودآگاه به خودش تلقین میکنه که "آهان خب پس چون خانم سوال نمیده من بلد نیستم. تقصیر من که نیست."و باعث میشه حتی اگه بخواد هم نتونه بخونه چون اعتقادش اینه که تا سوال نباشه نمیتونه.خواهش میکنم ایمان داشته باشید که کار درست سوال ندادنه.
مهمترین چیزی که من و شما باید یاد بچه ها بدیم مسئولیت پذیریه و کاری کنیم که مسئولیت درس نخوندن خودش رو بپذیره نه اینکه گردن معلم و این و اون بندازه.
من خودم مادرم و درکتون میکنم. دوست ندارم نگرانتون کنم و دوست داشتم نگرانی تون رو بابت سوال ندادن برطرف کنم.
۵۶۷
۱۴:۳۰
بریم سراغ نگرانی 
۳۰۳
۱۴:۰۰
دو حالت داره؛ سوال از کتاب باشه یا خارج از کتاب
قبول دارم که اگر سوال از کتاب باشه یکم ضایع هست که بلد نباشیم. و اینم میدونم که سالهای اول تدریس معلم به همه ی محتوای کتاب مسلط نیست و ممکنه یادش بره مطالب رو.
اگر دانشآموز سوال از کتاب بپرسه و معلم بلد نباشه و یادش رفته باشه، چیکار کنه؟من توی این شرایط، نه جواب من درآوردی میدادم نه بچه رو می پیچوندم و از جواب دادن طفره میرفتم. بهش میگفتم کتابت رو بیار تا با هم جوابش رو پیدا کنیم. بعد از تو کتابش با هم پیدا میکردیم و اگه توضیح میخواست توضیح میدادم براش. اگرم توضیحش رو اونجوری که دانشآموز بفهمه، بلد نبودم بهش میگفتم: "مثل اینکه اونجوری که موقع تدریس توضیح دادم یاد نگرفتی. اجازه بده من با چند نفر مشورت کنم که چجوری برات توضیح بدم بهتر متوجه میشی. فردا جوابت رو میدم عزیزم."و واقعا هم فرداش جوابش رو میدادم.
۳۱۹
۱۴:۰۴
اما اگر سوالش خارج از کتاب بود، خیلی راحت و با لبخند میگفتم: «چه سوال جالب و دقیقی! اجازه بده در موردش تحقیق کنم، فلان روز جوابت رو میدم.» و واقعاً هم میرفتم دنبالش و جوابی که وعده داده بودم رو بهش میدادم.
شما به عنوان معلم باید به یک نکتهی مهم توجه کنید:قرار نیست دانشآموز فکر کنه معلمش علامه دهر، گوگل یا هوش مصنوعیه که جواب همه چی رو آماده توی آستینش داره!قراره دانشآموز از شمای معلم ....
نحوه پیدا کردن پاسخ مسئله
مشورت کردن و کمک گرفتن از بقیه
تشخیص منابع معتبر از غیرمعتبر
روش تحقیق و روحیه یادگیری مداومرو یاد بگیره.
اتفاقاً خیلی خوبه که حتی اگر پاسخ سوالی رو همون لحظه بلدیم، گاهی بلافاصله جواب ندیم و بگیم:«من در مورد سوالت یه سری اطلاعات کلی دارم، اما کامل و مطمئن نیست. اجازه بده در موردش بیشتر تحقیق و مشورت کنم تا یک جواب دقیقتر و درستتر بهت بدم.»
بذارید یه خاطره بگم تا ببینید چقدر لازمه این تفکر غلط رو توی ذهن بچهها بشکنیم.یه روز که مریض بودم و نمیتونستم برم مدرسه، کلاس رو به یکی از بچهها سپرده بودم و بهش گفته بورم چیکار کنه. بعداً فهمیدم بقیه بچهها حسودی کردن و کلی اذیتش کردن! یکی از بچهها برای اینکه خرابش کنه، هی میرفته سوالهای سخت ازش میپرسیده و وقتی اون بلد نبوده، میخندیده و میگفته: «دیدی تو نمیتونی جای خانم باشی؟ چون جواب سوالامو بلد نبودی؛ معلما همه چیو میدونن!»
ما باید تصور بچهها رو از «معلمها همه چیو میدونن» تغییر بدیم به: «معلمها میرن دنبال جواب سوالاشون و معلم ها آموزش دادنِ چیزی رو که بلدن رو بلدن."
وظیفه ی ما الگو بودن برای یادگیریه، نه هوش مصنوعی بودن!
شما به عنوان معلم باید به یک نکتهی مهم توجه کنید:قرار نیست دانشآموز فکر کنه معلمش علامه دهر، گوگل یا هوش مصنوعیه که جواب همه چی رو آماده توی آستینش داره!قراره دانشآموز از شمای معلم ....
اتفاقاً خیلی خوبه که حتی اگر پاسخ سوالی رو همون لحظه بلدیم، گاهی بلافاصله جواب ندیم و بگیم:«من در مورد سوالت یه سری اطلاعات کلی دارم، اما کامل و مطمئن نیست. اجازه بده در موردش بیشتر تحقیق و مشورت کنم تا یک جواب دقیقتر و درستتر بهت بدم.»
بذارید یه خاطره بگم تا ببینید چقدر لازمه این تفکر غلط رو توی ذهن بچهها بشکنیم.یه روز که مریض بودم و نمیتونستم برم مدرسه، کلاس رو به یکی از بچهها سپرده بودم و بهش گفته بورم چیکار کنه. بعداً فهمیدم بقیه بچهها حسودی کردن و کلی اذیتش کردن! یکی از بچهها برای اینکه خرابش کنه، هی میرفته سوالهای سخت ازش میپرسیده و وقتی اون بلد نبوده، میخندیده و میگفته: «دیدی تو نمیتونی جای خانم باشی؟ چون جواب سوالامو بلد نبودی؛ معلما همه چیو میدونن!»
ما باید تصور بچهها رو از «معلمها همه چیو میدونن» تغییر بدیم به: «معلمها میرن دنبال جواب سوالاشون و معلم ها آموزش دادنِ چیزی رو که بلدن رو بلدن."
وظیفه ی ما الگو بودن برای یادگیریه، نه هوش مصنوعی بودن!
۳۴۵
۱۴:۱۰
فکرم نکنید همه ی معلما جواب همه چیو میدونن و فقط شمایید که بلد نیستید.یادمه وقتی دوم راهنمایی بودم یه معلم باسابقه داشتیم کاری کرده بود که هیچکس جرئت نداشت ازش سوال فراتر از کتاب بپرسه. بخاطر اینکه همیشه از یه تکنیک استفاده میکرد. تکنیکش این بود که هرکس ازش هر سوالی میپرسید میگفت: "*خب تکلیف جلسه ی بعدت اینه که جواب این سوالو پیدا کنی و بیاری!"
*این معلم علاوه بر اینکه حس کنجکاوی بچه ها رو از بین میبرد، این حس رو هم بهشون میداد که بلد نبودن زشت و عیب و مایه آبروریزیه. اگه زشت نبود که خانم بلد نبودنش رو پنهان و انکار نمیکرد.
۴۸۸
۱۴:۱۴
امشب رفته بودیم خونه ی یکی از اقوام.این فامیلمون یه بچه ی ۵ ساله دارن که از وقتی چشم باز کرده با گوشی و تلویزیون عجین بوده و یه جورایی ازش جدا نمیشن. امشبم وقتی وارد خونه شون شدیم با گوشی موبایلش به استقبالمون اومد و بعد از سلام و احوال پرسی، دوباره رفت روی مبل لم داد و شروع کرد بازی کردن با موبایلش.خب کاری که من توی این شرایط معمولا انجام میدم اینه که همهی تلاشم رو بکار میبرم که حنانه رو با بازیهای جذاب سرگرم کنم که نره کنار اون بچه بشینه و محو بازیهای موبایلش بشه.امشبم طبق معمول همین کار رو کردم.همیشه توی ساک حنانه، کنار پوشک و لباس، یه سری وسایل ساده که باهاش میشه کلی بازی انجام داد هم دارم.۱۰ تا لیوان یکبار مصرف که تو کیفم بود رو درآوردم و روی هم چیدم و به حنانه گفتم: "حنانه بیا با یه توپ بزنیم به این لیوانا تا بریزن."اون بچه ی ۵ ساله یه دفعه گوشیش رو گذاشت زمین و اومد جلو و گفت: "منم میخوام بازی کنم. چجوریه؟"گفتم: "باشه... برو یه توپ کوچیک پیدا کن و بیار تا بازی کنیم."گفت: "من توپ کوچیک ندارم."گفتم: "باشه... بگرد یه چیزی شبیه توپ پیدا کن. مثلا قند، کاغذ مچاله شده یا ... ببین چی می تونی پیدا کنی؟"همین جوری داشت فکر میکرد که من گفتم: "جورابای حنانه چطوره؟"خلاصه جورابای حنانه رو مثل توپ کردم و دادم دستش. گفتم بزن.گفت: "خب وقتی بزنم چی میشه؟ یعنی باید چیکار کنم؟"گفتم: "باید سعی کنی اون جورابا رو پرت کنی تا بخوره به لیوانا. بعدم حنانه این کارو میکنه. هرکس لیوانای بیشتری رو انداخت برنده س."
اولا خیلی تعجب کرده بودم از اینکه تاحالا همچین بازی ای انجام نداده بود و نمیدونست چجوریه و دوما تعجب کرده بودم از اینکه گوشی ش رو گذاشته کنار و اومده پیش من و حنانه. چون یه روایت وجود داره که این آقاپسر یکبار تا صبح پای تلویزیون بوده و کل شب رو نخوابیده!
خلاصه یکبار جوراب رو انداخت و به هیچ کدوم از لیوانا نخورد. سریع گفت: "اوووو این خیلی بازی سختیه. من اصلا حوصله ی بازیهای سخت رو ندارم."بهش گفتم: "آره دیگه بازی سختش جذابه. راحت باشه که بی مزه میشه. اگه دوست نداری بازی نکن. جورابا رو بده حنانه بزنه."سریع گفت: "نه نه نه .... اصلا دوبار دوبار. بذار یه بار دیگه بزنم."خلاصه شروع کرد بازی کردن و هربار که لیوانای بیشتری رو میانداخت، بازی براش جذابتر میشد.یه دفعه گفت: "خاله این بازی رو همیشه باید با یکی دیگه بازی کنم یا خودم تنهایی هم با خودم میتونم بازی کنم؟"بهش گفتم: "تنهایی هم میتونی. درسته که دیگه اونجوری مسابقه ای نمیشه ولی بازم خوبیش اینه که نشونه گیریت تقویت میشه."دوباره گفت: "خیلی باحاله. اسم این بازی چیه؟ یعنی بگم دارم چی بازی میکنم؟"گفتم: "نمیدونم... میتونیم یه اسم براش انتخاب کنیم. مثلا .... لیوان بازی .... یا ... بازی هدف گیری.... اممممم.... یا نشونه گیری... یه همچین چیزی."
امشب وقتی اون بچه داشت بازی میکرد داشتم به این فکر میکردم که...برخلاف عقیده ی خیلی ها که میگن:
"بچه ای که با بازی با موبایل آشنا بشه دیگه بازی دیگه ای نمیکنه." اتفاقا....
چقدر این بچه تشنه ی بازی هایی به جز بازی با موبایل بود!
این اولین باری نبود که این نتیجه رو میگرفتم. هربار توی هر مهمونی که برای اینکه حنانه نره پیش بچه های دیگه و پای گوشی نشینه، یه بازی باهاش انجام میدم، کم کم همه ی بچه ها گوشیهاشون رو میذارن کنار و دور من و حنانه جمع میشن.
شاید فکر کنید همه منو بابت اینکه بچه ها رو از پای گوشی بلند میکنن تحسین میکنن ولی اینطور نیست. خیلی ها به من میگن: "*تو چقدر ظالمی که بچه ت رو از تکنولوژی دور نگه میداری!! بیچارهههه حنانه !!! گناه داره بچه !!! چقدر بچه رو اذیت میکنی!!! یه گوشیه دیگه... بده به بچه..."*

و من همیشه به اینجور آدما میگم: "*بیچاره اون بچههایی که ماماناشون بخاطر اینکه حوصله یا وقت بازی باهاشون رو ندارن، یه گوشی میدن دستشون!"*
خلاصه یکبار جوراب رو انداخت و به هیچ کدوم از لیوانا نخورد. سریع گفت: "اوووو این خیلی بازی سختیه. من اصلا حوصله ی بازیهای سخت رو ندارم."بهش گفتم: "آره دیگه بازی سختش جذابه. راحت باشه که بی مزه میشه. اگه دوست نداری بازی نکن. جورابا رو بده حنانه بزنه."سریع گفت: "نه نه نه .... اصلا دوبار دوبار. بذار یه بار دیگه بزنم."خلاصه شروع کرد بازی کردن و هربار که لیوانای بیشتری رو میانداخت، بازی براش جذابتر میشد.یه دفعه گفت: "خاله این بازی رو همیشه باید با یکی دیگه بازی کنم یا خودم تنهایی هم با خودم میتونم بازی کنم؟"بهش گفتم: "تنهایی هم میتونی. درسته که دیگه اونجوری مسابقه ای نمیشه ولی بازم خوبیش اینه که نشونه گیریت تقویت میشه."دوباره گفت: "خیلی باحاله. اسم این بازی چیه؟ یعنی بگم دارم چی بازی میکنم؟"گفتم: "نمیدونم... میتونیم یه اسم براش انتخاب کنیم. مثلا .... لیوان بازی .... یا ... بازی هدف گیری.... اممممم.... یا نشونه گیری... یه همچین چیزی."
این اولین باری نبود که این نتیجه رو میگرفتم. هربار توی هر مهمونی که برای اینکه حنانه نره پیش بچه های دیگه و پای گوشی نشینه، یه بازی باهاش انجام میدم، کم کم همه ی بچه ها گوشیهاشون رو میذارن کنار و دور من و حنانه جمع میشن.
و من همیشه به اینجور آدما میگم: "*بیچاره اون بچههایی که ماماناشون بخاطر اینکه حوصله یا وقت بازی باهاشون رو ندارن، یه گوشی میدن دستشون!"*
۵۱۶
۲۱:۴۲
بریم که درمورد نگرانی شماره ۲ با هم حرف بزنیم.
اگه کتابا تا آخر سال تموم نشن چیکار کنم؟
کمال گرایی: اولین و مهم ترین عاملی که باعث میشه از بودجهبندی عقب بمونیم کمال گرایی هست. کمال گرایی اسم خوشگلی هست که روی این ویژگی منفی گذاشتیم و قشنگی اسمش باعث میشه نتونیم آسیبهاشو ببینیم و دنبال رفعش باشیم. به نظر من بهتره اسمش رو بذاریم "تله ی عالی و بینقص بودن"
و اما راهکار چیه؟
همه میدونیم که تدریس اکتشافی حداقل سه چهار برابر تدریس سنتی وقت میگیره. اما ....قرار نیست همه ی درسا اکتشافی، خلاقانه و گروهی محور تدریس بشن. اگر می بینی داری وقت کم میاری و از بودجهبندی عقب میفتی، اونایی که به نظرت مهمتر هستن رو گلچین کن و اکتشافی درس بده و بقیه رو سنتی.
۱۹۹
۲۱:۰۸