تلاش برای دوامْ و انتخابِ مسیرِ آینده، نمادِ بارزِ آدمیست؛
ما آدم ها،نفس به نفس و آن به آنِ زندگیْ، هَمْچو پرنده ای گرفتار در قفسِ تقدیر،خود را به در و دیوارِ سرنوشت میکوبیمْ تا برای لحظه ای،به خواستِ خودمان، کشتیِ روزگار را هدایت کنیم؛تا شاید بتوانیم قدمی نزدیک تر شویم به جزیره یِ متروکه ای، که قلبمان در تلاطمِ رسیدن به آنجاست.
ما آدم ها؛مَشهوریم به خستهْ بودن و خستگی نشناختنْ؛مَحکومیمْ به ادامه دادن؛حتیٰ اگر موجِ اراده یِ دنیا، خودْ مقصدِ نهایی را تعیین کند...
حنانْة
ما آدم ها،نفس به نفس و آن به آنِ زندگیْ، هَمْچو پرنده ای گرفتار در قفسِ تقدیر،خود را به در و دیوارِ سرنوشت میکوبیمْ تا برای لحظه ای،به خواستِ خودمان، کشتیِ روزگار را هدایت کنیم؛تا شاید بتوانیم قدمی نزدیک تر شویم به جزیره یِ متروکه ای، که قلبمان در تلاطمِ رسیدن به آنجاست.
ما آدم ها؛مَشهوریم به خستهْ بودن و خستگی نشناختنْ؛مَحکومیمْ به ادامه دادن؛حتیٰ اگر موجِ اراده یِ دنیا، خودْ مقصدِ نهایی را تعیین کند...
۵۲
۷:۳۴
مَنْ تنهایی را ترجیح میدَهَمْ...زندگی به مَنِ دخترکِ جوانْ نشان دادهْ دوروییِ آدم هایِ آشنا را...برمیگزینَم خَلوت کردن با شعر و کتابْ را، تا اینکه بنشینم در جمعِ خاله خان باجی های ظاهرِبین،که هیچ نمیدانند، جز قضاوت و قساوت؛اگر از مَنِ تازه به جوانی رسیده یِ دهان بویِ شیر داده بپرسید،میگویم یکه ماندن بهتر است از بودن کنارِ آشنا و غریبه ای که هر آنْ نقابی متفاوت صورتشان را مُزَیَن میکند به چیزی که ذاتشان نیست؛آری؛من تنها میمانم، امّا همنشینِ مارهایِ خوش خط و خال و هفت رنگِ این دنیای پر دروغ و حَسَد نمیشوم!
حنانْة
۴۵
۱۹:۵۲
اَولینْ روز جَنگ بود...ساعت حوالیِ ۱۲؛احساسِ بی پناهی میکردم؛شهر در چِشم به هم زدنیْ کم جمعیت تر از همیشه شده بود؛هَنوز استخوان هایم از صدایِ انفجاری که چند ساعتِ قبل شنیده بودم و هنوز هم می شنیدم میلرزید؛خانه برایم اَمن نبود؛میخواستم هرجا باشم؛ امّا زیرِ سقف آسمان باشم؛داخلِ پارکِ نزدیکِ محلِ کارِ پدرم نشسته بودم،چرا آنجا؟نمیدانم...وقتی انفجاری در نزدیکترین فاصله به ما رُخ داد و صوتش ستون های ماشین را لرزاند،احساس کردم قرار نیست دیگر پدرم را ببینم؛مثل کودکی که به بهانه یک عروسکِ دلنشین پا به زمینِ سخت میکوبد و بهانه میگیرد،بهانه گیر شدم تا پدرم را ببینم. احساس میکردم آنجا که باشم جایم امنْ تر است، خیالم آسوده تر است،مادرم کنارم و پدرم نزدیکم بودند و همینْ دلم را قُرص تر میکرد؛تَک و توک صدایِ انفجار می آمد؛با هر صدا ،گربه ای که نزدیک پاهایم نشسته بود،سرش را چند ثانیه ایْ رو به آسمان بلند میکرد و بعد دوباره مشغولِ تمیز کردنِ سَر پنجه هایش میشد؛ناخواستهْ من هم سرم را بالا بردمْ تا ببینم آن چیزی که او میبیند را؛فقط آسمانِ آبی را میدیدم و خدا را!شاید لاف زدن نباشَد اگر بگویم:من،آن روز،خدا را هم در آسمان به چشم دیدم!
حنانْة
۴۸
۲۱:۱۵
چند روزیست حرفْ هایی به اصطلاح سَرِ دِلم سنگینی میکند؛با خودم یِکه به دو میکنم که بِگویَم یا روزه ی سکوت بگیرم.در این کلنجارِ عقل و دل، دِلم غالِبِ عقلِ بی رحمم شد.انگار اگر نگویَم قلوه سنگِ درونِ گلویَم بزرگتر میشود و راهِ نفسم را میبندد.بی پروا میگویم؛جگرم سوخته برای طفل هایِ معصومی که هنوز ماه ها مانده بود تا بنویسند «ایران»هنوز یاد نداشتند بدون مِن و مِن کردن بگویند «مَن کشورم را دوست دارم»آخر دختر و پسرانِ دبستانی را چه به سیاسَت و دُشمَنی؟ماکان نصیری را که ذوق میکرد برای یک تولدِ ساده چه به خشونتِ جنگ، که حالا از او تنی مفقودالاثر مانده برای مادرِ داغدارش؛
یا آن نوزاد دو روزه ای که مادرش نُه ماهْ،سخت خوابید و نشست و برخاست و راه رفت و با ذوق جوراب های قَدِ بندِ انگشت دلبندش را جفت و جور کرد تا روزی به او بپوشاند؛ولی با چشم بَر هم زدنی، با سوتِ آسمان خراشِ خمپاره ای، آرزوی مامان گفتنِ جانش را دفن کرد.
یا جوان های دانشجوی ناوِ دنا که آرزو ها در دل داشتند و حالا برایِ سرگرمیِ سگِ قلاده دریده ای، تک به تکِ آن رویاها در اعماقِ دریا غرق شده و برخی خانواده هایشان برای زیارتِ مزارِ جوانشان باید گل پرپر کنند در آب های نیلگون خلیجِ فارس تا شاید عِطرِ این گل ها روحِ فرزندِ از سفر نیامده شان را شاد کند.
یا حتی زهرا کوچولویِ گلپایگانی، که همچون گلی از شاخه چیده شد و به جای اینکه در گلدانِ عشق جای بگیرد، زیر قدم های منحوسِ بمب های مردی روان پریش له شد...آن موهای طلاییِ همچو ابریشم،چشم های سر سبزی که یادآور جنگل هایِ گیلان بود،لپ هایِ کوچک و صورتی که انگار خدا با دست خود آنها را آرایش کرده،همه و همه حتی هنوز در خاک این وَطَن دفن نشده؛
آری جگرم سوخت برای همه کسانی که با خوشحالی از این دیارِ سر سختِ ناجوانمرد پر کشیدند و مارا در اندوهی بزرگ رها کردند؛
و مهم از تر از همه برای مَن،مردی که زیر دست و پای تهمت ها و بی رحمی ها حتی اخم بر چهره نیاورد و در کمال آرامش میگفت: «مَن همه شما را دوست دارَم»میگفت همه را دوست دارد و فرق نمیگذاشت بین هیچ یک از ما در حالی که میدانست برخی به خونِ او تشنه اند و برخی جانشان را برایش میدهند!
و مَن،حنانه،بدونِ تَعارف،تنفر دارم از هرکسی که حامیِِ این جنایت ها بوده؛و ایمان دارم،که تک به تکِ این افراد نمیتوانند این خون ها را از روی دست هایشان پاک کنند!
حنانْة
یا آن نوزاد دو روزه ای که مادرش نُه ماهْ،سخت خوابید و نشست و برخاست و راه رفت و با ذوق جوراب های قَدِ بندِ انگشت دلبندش را جفت و جور کرد تا روزی به او بپوشاند؛ولی با چشم بَر هم زدنی، با سوتِ آسمان خراشِ خمپاره ای، آرزوی مامان گفتنِ جانش را دفن کرد.
یا جوان های دانشجوی ناوِ دنا که آرزو ها در دل داشتند و حالا برایِ سرگرمیِ سگِ قلاده دریده ای، تک به تکِ آن رویاها در اعماقِ دریا غرق شده و برخی خانواده هایشان برای زیارتِ مزارِ جوانشان باید گل پرپر کنند در آب های نیلگون خلیجِ فارس تا شاید عِطرِ این گل ها روحِ فرزندِ از سفر نیامده شان را شاد کند.
یا حتی زهرا کوچولویِ گلپایگانی، که همچون گلی از شاخه چیده شد و به جای اینکه در گلدانِ عشق جای بگیرد، زیر قدم های منحوسِ بمب های مردی روان پریش له شد...آن موهای طلاییِ همچو ابریشم،چشم های سر سبزی که یادآور جنگل هایِ گیلان بود،لپ هایِ کوچک و صورتی که انگار خدا با دست خود آنها را آرایش کرده،همه و همه حتی هنوز در خاک این وَطَن دفن نشده؛
آری جگرم سوخت برای همه کسانی که با خوشحالی از این دیارِ سر سختِ ناجوانمرد پر کشیدند و مارا در اندوهی بزرگ رها کردند؛
و مهم از تر از همه برای مَن،مردی که زیر دست و پای تهمت ها و بی رحمی ها حتی اخم بر چهره نیاورد و در کمال آرامش میگفت: «مَن همه شما را دوست دارَم»میگفت همه را دوست دارد و فرق نمیگذاشت بین هیچ یک از ما در حالی که میدانست برخی به خونِ او تشنه اند و برخی جانشان را برایش میدهند!
و مَن،حنانه،بدونِ تَعارف،تنفر دارم از هرکسی که حامیِِ این جنایت ها بوده؛و ایمان دارم،که تک به تکِ این افراد نمیتوانند این خون ها را از روی دست هایشان پاک کنند!
۴۴
۱۷:۴۳
دِلتنگم برای کنجِ خلوتی از این کشور،که خودم باشم و خاطری آسوده؛شاید هم دلتنگم برای زندگیِ قبل از جنگ؛دلتنگم برای رَنگ و بویی که حالا،حتیٰ در آفتابی ترین روزها ، نمیبینم؛روحم کِدِر شده از کینه یِ مشتی اَرازِل؛چند صباحیست،همان دخترِ کم و بیش خوش قلب و مهربان نیستم؛خنده هایم داشت بویِ واقعیت میگرفت که ناگهان...
حالا انگار نفس میکشم تا...تا ندارد؛فقط نفس میکشم!روزم را شب میکنم و شبهایم را وصله پینه میکنم تا صبح؛انگیزه ام کوچ کرده؛روحم، جسمم را در تاریکیِ بی رحمی رها کرده؛هیچ چیز در دنیای امروزِ مَن شبیه به روزهای قبل از جنگ نیست؛با خود که فِکر میکنم میبینمچه عادت های روزانه ای،برایم تبدیل به حسرت هایی دست نیافتنی شده...
حالا انگار نفس میکشم تا...تا ندارد؛فقط نفس میکشم!روزم را شب میکنم و شبهایم را وصله پینه میکنم تا صبح؛انگیزه ام کوچ کرده؛روحم، جسمم را در تاریکیِ بی رحمی رها کرده؛هیچ چیز در دنیای امروزِ مَن شبیه به روزهای قبل از جنگ نیست؛با خود که فِکر میکنم میبینمچه عادت های روزانه ای،برایم تبدیل به حسرت هایی دست نیافتنی شده...
۳۴
۱۵:۵۱
گاه گمانْ میکنم مُتِعَلق به این روزگار نیستم؛روحم را که جستجو کنی،میبینی در آن،آثاری از دهه یِ 1880 تا 1890 میلادی فرانسه موج میزند؛سالهایی که کتاب خواندن نمادِ عقلانیت بود و شِعر مصداقِ بارزِ دلدادگی؛زن ها زَن بودند و مَردها به معنایِ حقیقیْ مرد؛زَن ها بسته به کمالاتشان نازْ دار بودند و مَردها بسته به جسارتشان خریدار؛زندگی ها رنگ و بویِ عشق داشت و عاشق ها جرأتِ عاشقی کردن؛زندگی نکردم در آن دوران،امّا دِلم پشت میزهای کوچکِ کافه های خوش رنگ و لُعابِ فرانسه به دام افتاده؛روحم جا مانده در روزگارانی که فنجان های قهوه هرکدام حکایتی داشتند، برای بازگو کردن؛انگار بعد از آن دوران،شاخه گل هایی که به دستانِ دختران میرسد، حامل قلبِ مَمْلو از عشقِ پاک نیست؛گویی قصه یِ زندگی هامان دیگر، مالامال از تکیه گاه هایی استوار و متعهد نیست؛چه چیز تغییر کرده، نمیدانم؛امّا ما؛ما همان دختر هاییم،همان دخترکانِ ساده انگاری، که با نامه ای کوتاه دل میسِپاریم و با عَطرِ گلِ رزِ پر پر شده یِ کفِ پاکتِ نامه مَست میشویم؛ما هنوز به دنبالِ نگاهی میگردیم،تا روحمان را از تلاطم باز دارد؛ما هنوز هم که هنوز است در جستجوی تعبیرِ فالِ قهوه مانیم...
حنانْة
۴۱
۹:۲۳
هَر شب یه دور تویِ خیابون های کشورم میزنم؛
وَطَن پرستی مردمم رو میبینم؛
و همین برایِ ادامه زندگی کافیه!
وَطَن پرستی مردمم رو میبینم؛
و همین برایِ ادامه زندگی کافیه!
۳۴
۷:۰۵
اوایل لَق لَقه ی زبانم بود که:«ماٰ ریشه های تَنیده از اُمیدیم»کَم کَمَکْ مَحو شد از کتابِ فرهَنگِ لُغاتِ ذِهنِ بیچاره ام!شاید بی اِنصافی باشَد؛دوباره از سَر نگرفتنِ این جمله؛
نمیگویَم اوضاعِ بر وِفقِ مُراد،شیرینی اش سَرِ دلِ تلخ کامم مانده؛نه...اِتفاقاً این روزهاحَبه قندِ تَهِ گلویَم به حدی زَهرْآگین استْ،که صَد هِزار رَحمَتْ به قهوه هایِ عربی؛امّا آدمی با همینْ چَند مِثقالْ لَفاظی ها هَنوز جانْ در بَدَن دارد!شایَد بهتر است این تَک و توک جُمَلاتِ به قولی انگیزشی را،باز دَر دَهانِمان مَزه مَزه کنیم...
حنانْة
نمیگویَم اوضاعِ بر وِفقِ مُراد،شیرینی اش سَرِ دلِ تلخ کامم مانده؛نه...اِتفاقاً این روزهاحَبه قندِ تَهِ گلویَم به حدی زَهرْآگین استْ،که صَد هِزار رَحمَتْ به قهوه هایِ عربی؛امّا آدمی با همینْ چَند مِثقالْ لَفاظی ها هَنوز جانْ در بَدَن دارد!شایَد بهتر است این تَک و توک جُمَلاتِ به قولی انگیزشی را،باز دَر دَهانِمان مَزه مَزه کنیم...
۲۵
۱۴:۳۸
در هر ساٰلی،یِک روز مُتِعَلِق به هَر یِک از ماست؛روزی که از آن پَس یِک ساٰل به دَغدَغههایِ بزرگتر نزدیک میشوم؛افکارِمان عَمیق تر میشود،جِنسِ دِل مَشغولی هایمان فرق میکند؛امّا همه اینها غَنیمَتِ آن یک روز نیست؛اینها غنائِمِ آن ۳۶۴ روزیست که پشت سر گذاشتیم!
[۲۰ سالگی،عدد غریبیست؛اگر بگویم تا چَند سالِ پیش مِثلِ اِسپند روی آتش بالا و پایین میپَریدم تا به امروز برسَم، دروغ نگفته ام!امّا حالا...خاکِسترم تَمَنایِ بازگشتْ به عقب را دارد؛میخواهد کوچِکتر شود؛ ۱۹ ، ۱۸ ، ۱۷...]
[۳۶۴ روزِ گُذشته ام عَجیب بود؛در اَول جوانی،دو جَنگ دیدم؛جَنگی که تا چندی قَبل، برایم خلاصه میشُد در فیلم اِخراجی ها و شیار ۱۴۳؛بالا و پایین هایِ زندگیی را دیدم که حتیٰ لَحظه ای به ذِهنم خُطور نمیکرد روزی برایم به افکاری پریشانْ بَدَل شود؛اَلبته، اتفاقاتِ ریزه میزهِ یِ خوشحالْ کننده داشتم، ناشُکری نمیکنم؛]
با اینْ حاٰلْ...این یِک ساٰل نیز گذشت،و امروز صفحه اش دَر دَفترِ عُمرمْ وَرَق خورد،بالاَخره آخرِ این داسْتانِ طول و دراز با خطی خوش پاٰیاٰنْ نوشته شد...
حنانْة
[۲۰ سالگی،عدد غریبیست؛اگر بگویم تا چَند سالِ پیش مِثلِ اِسپند روی آتش بالا و پایین میپَریدم تا به امروز برسَم، دروغ نگفته ام!امّا حالا...خاکِسترم تَمَنایِ بازگشتْ به عقب را دارد؛میخواهد کوچِکتر شود؛ ۱۹ ، ۱۸ ، ۱۷...]
[۳۶۴ روزِ گُذشته ام عَجیب بود؛در اَول جوانی،دو جَنگ دیدم؛جَنگی که تا چندی قَبل، برایم خلاصه میشُد در فیلم اِخراجی ها و شیار ۱۴۳؛بالا و پایین هایِ زندگیی را دیدم که حتیٰ لَحظه ای به ذِهنم خُطور نمیکرد روزی برایم به افکاری پریشانْ بَدَل شود؛اَلبته، اتفاقاتِ ریزه میزهِ یِ خوشحالْ کننده داشتم، ناشُکری نمیکنم؛]
با اینْ حاٰلْ...این یِک ساٰل نیز گذشت،و امروز صفحه اش دَر دَفترِ عُمرمْ وَرَق خورد،بالاَخره آخرِ این داسْتانِ طول و دراز با خطی خوش پاٰیاٰنْ نوشته شد...
۲۳
۹:۰۶
گَهگُداری که به دنبالِ سَرمَشقِ اَفکارَم دَر پَستویِ خیالاتَم میگردَم؛عُنوانی جُز گذشته و آدَمهایی که دَر آن جا مانده به دَستَم نمیرِسَد... طاٰقَتَم طاٰق میشَوَد اَز این دِل به دِلِ اَفکار دادَن و تَسْهیل کردنِ راهِ جولانْ برایش را...چَندساٰلی میشَوَد که تَلاشَم بر فَراموشیْست،تَلاشْ برایِ به خاطره هایِ دور و نامَعلوم سِپُردنِ آدم ها،امّا نمیشَوَد که نمیشَوَد که نمیشَوَد!گویی تا دُنیاٰ دُنیاست این آلبومِ خاکْ گرفته و کُهَنسال قَصدِ گُم و گور شُدَن در اَنبارِ جهانِ آیندهام را ندارد؛
حنانْة
۱۲
۱۸:۰۶