در پرده ی اسرار کسی را ره نیستزین تعبیه جان هیچ کس آگه نیستجز در دل خاک هیچ منزلگه نیستمی خور که چنین فسانه ها کوته نیست
«خیام »
«خیام »
۱۰۲
۱۹:۱۹
ای دل قلم نقش معما میباشفراش سراپرده ی سودا میباشماننده ی پرگار به گرد سر خویشمی گرد و به طبع پای بر جا میباش
«عراقی»
«عراقی»
۱۱۴
۱۹:۲۳
منعم که به عیش میرود روز و شبشنالیدن درویش نداند سببشبس آب که میرود به جیهون و فراتدر بادیه تشنگان به جان در طلبش
«سعدی»
«سعدی»
۱۲۴
۲۰:۱۵
کس عهد وفا چنان که پروانه ی خُردبا دوست به پایان نشنیدیم که بردمقراض به دشمنی سرش بر می داشتپروانه به دوستیش در پا میمرد
«سعدی»
«سعدی»
۱۱۸
۱۹:۱۰
ما هم از هم رنج ها بردیم و رنجیدیم هم هم زهم با هم به هم گفتیم و خندیدیم همزندگی هم رفت ما رفتیم و فهمیدیم کههم در این هم ها به هم دردیم و همدردیم هم
۱۱۸
۱۸:۱۲
بگفت «هر چه بگویم تو نشنوی از من» چو حرف رفته ز یادم بهانه می سازمنصیحتم برساند که خود نمی داند به گوش چون برسد پشت گوش اندازم
۹۷
۱۷:۳۰
آهو بره را که شیر در پی باشدبیچاره چه اعتماد بر وی باشداین ملح در آب چند بتواند بودوین برف در آفتاب تا کی باشد
«سعدی»
«سعدی»
۱۰۲
۱۸:۵۷
آن دوست که دیدنش بیاراید چشمبی دیدنش از گریه نیاساید چشمما را ز برای دیدنش باید چشمور دوست نبینی به چه کار آید چشم
«سعدی»
«سعدی»
۱۰۰
۱۹:۵۰
هم آن که دست فقیری بداد نان مرد استهم آن که نان بگرفت از برای جان مرد استکدام جاهل نادان ز گریه نهی کندهمان که گریه کنان است و ناله خوان مرد است
۷۱
۰:۳۷
از متاخران بسیار خوان تا همه فارغان بسیار نوشاز همه عالمین بسیار گوی تا متعلمین بیدار گوشجمله سگانند کسان جهانغیر همان گرفته بر کار هوش
۳۴
۱۷:۴۹