لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل پادکست حرف بسیارپ
۲۶۴ عضو

پادکست حرف بسیار

حرف بسیار است؛ از این‌سو و آن‌سو، و شاید مهم‌تر از همه، از خودِ ما…در این پادکست با مهمان‌هایی با عقاید مختلف درباره‌ی زندگی و فراز و نشیب‌هایش حرف می‌زنیم.در پایان، سراغ «پرچمداری ایران» می‌رویم؛ روایتی جدی و خاص از این روزها، در چهارراه ولی‌عصر.undefined
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۱ خرداد

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

نظر شما برای ما مهم است undefinedاگر درباره قسمت ۱ از فصل ۱ پادکست حَرفْ بِسیارْ نقد، پیشنهاد یا دیدگاهی دارید، خوشحال می‌شویم با ما در میان بگذارید. حتی اگر فقط می‌خواهید حس‌وحال خودتان بعد از شنیدن این قسمت را بگویید، برای ما ارزشمند است.
undefinedراه ارتباطی:برای نقد، پیشنهاد، حمایت مالی و هر حرفی که فکر می‌کنید باید به ما برسد:
undefinedundefined+989366728567
undefined @harfbesyar
undefined۱

۱۷۳

۱۱:۴۳

قسمت یک هفته پیش منتشر شد… قسمت دو جمعه منتشر میشه undefined

۱۷۷

۱۱:۴۳

۲۲ خرداد
thumbnail
undefined۱۷
undefined۱

۲.۶K

۱۱:۳۴

پادکست حرف بسیار
undefined تصویر

قسمت 2-دستِ خالی، دل درگیر.mp3

۴۹:۱۳-۱۶.۲۳ مگابایت
زمان شما برای ما ارزشمند است undefinedبرای همین «حَرْف بِسیارْ» را ساخته‌ایم و ادامه‌اش می‌دهیم تا وقت طلایی‌تان خرج حرف‌های تکراری نشود؛ پادکستی کوتاه، شفاف و عمیق برای لحظاتی که می‌خواهید با شنیدن یک روایت واقعی، کمی سبک‌تر شوید.
undefinedقسمت ۲ فصل ۱دستِ خالی، دل درگیر
این قسمت درباره‌ی چیست؟در این اپیزود، روایت زندگی شهید حسین ریوندی را می‌شنویم؛ مردی ساده، زحمت‌کش و بی‌ادعا که در هفتم تیر ۱۳۳۳ در سبزوار به دنیا آمد. پدرش حسن، خواربارفروش بود و مادرش زهرا. او تا پایان سوم راهنمایی درس خواند و بعدها به‌عنوان صافکار و مکانیک کار کرد.حسین ریوندی ازدواج کرد و صاحب یک پسر و دو دختر شد. پیش از شروع جنگ، برای کار در شرکت بنز همراه مهندسان ایرانی به آلمان رفت؛ اما با آغاز جنگ تحمیلی، دلش او را آرام نگذاشت. همه‌چیز را رها کرد و به ایران برگشت، در لباس بسیجی راهی جبهه شد و سرانجام در دوم خرداد ۱۳۶۱ در خرمشهر، بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید.مزار او در بهشت‌زهرای تهران، قطعه ۲۶، ردیف ۸۴، شماره ۲۹ قرار دارد.در ادامه‌ی این قسمت با «حسین اورنگ» همراه می‌شویم؛ نوه‌ی شهید و روایتگر جوان این قصه.حسین متولد مرداد ۱۳۸۶ است و دانشجوی ارشد پیوسته مهندسی شیمی. از همان نوجوانی دل‌بسته‌ی آشپزی و دنیای نوشیدنی‌ها بود و از تابستان سال گذشته به سمت باریستایی و بارتندینگ رفت و حتی دوره‌ی بین‌المللی گذراند. مدتی هم در کافه‌ای کار کرد که هر شب دی‌جی داشت و حال‌وهوای عجیبی را تجربه می‌کرد.تابستان گذشته، او و چند نفر از دوستانش یک گروه رسانه‌ای تشکیل دادند تا در اینستاگرام فعالیت کنند؛ اما هر بار که قرار بود شروع کنند، اینترنت قطع می‌شد. تا اینکه جنگ چهل‌روزه آغاز شد؛ جنگی که سبک کار آن‌ها را کاملاً تغییر داد.آن‌ها دوربین را برداشتند و رفتند سراغ آدم‌هایی که وسط این روزهای سخت کاری می‌کردند، می‌جنگیدند، کمک می‌کردند، می‌ساختند؛ روایت مردم دغدغه‌مند. تا اینکه یک روز حسین از چهارراه ولیعصر رد می‌شد؛ چشمش به پرچم افتاد. ثبت‌نام کرد. حسین تصویر پدربزرگ شهیدش را در دست گرفت و زیر پرچم ایستاد. همان‌جا دلش گرفت و دل داد؛ و از آن روز می‌گوید «نمک‌گیر پرچم» شدم.
undefinedچرا این پادکست؟چون وسط این همه خبر و تحلیل، چیزی که کم داریم «روایت آدم‌ها»ست؛ روایت‌هایی که اگر همان موقع شنیده نشوند، از دست می‌روند.چون جنگ فقط تیتر نیست؛ ردش می‌افتد روی زندگی، روی انتخاب‌ها، روی ترس‌ها و امیدها. اینجا قرار نیست از بالا درباره‌ی زندگی حرف بزنیم؛ قرار است خود زندگی را از زبان آدم‌ها بشنوید.چون شنیدن تجربه‌ی واقعی، کمک می‌کند کمتر حدس بزنیم و کمتر قضاوت کنیم. وقتی فهم جای قضاوت را بگیرد، آدم آرام‌تر می‌شود. نه با شعار؛ با شنیدن.و چون خیلی وقت‌ها فکر می‌کنیم تنهاییم، اما پای روایت که می‌نشینیم می‌فهمیم تنها نیستیم. همین، خودش یک جور آرامش است.
undefinedکجا می‌توانید ما را پیدا کنید؟اگر اینترنت یاری کند: بله، ایتا، روبیکا، تلگرام، شنوتو، کست‌باکس، گوگل پادکست، نوار، فیدیبو، طاقچهآیدی ما در همه‌جا: @harfbesyar
undefinedهم‌تیمی‌های «حَرْف بِسیارْ»:منیف، حسین براتی، مجتبی باقری، محمد‌مهدی فراهانی، نازنین زهرا مقدم، صدرا حاج‌‌علی، محمد جعفری، مهری عبیدی و…این پادکست، حاصل کمک و تلاش همین هم‌تیمی‌هاست؛ دقت و وسواس آن‌هاست که کار را سر پا و شنیدنی نگه داشته. اگر «حَرْف بِسیارْ» به دلتان نشست، همین‌جا یک تشویق بلند نثارشان کنید؛ حق واقعی‌شان است.
کتابی ننوشته‌ام که نامش را در صفحه‌ی تقدیمش بنشانم؛ اما این پادکست را با تمام دلم تقدیم می‌کنم به مادرم. برای بودن من، صبورانه و بی‌دریغ زحمت کشیده است.🩷و نیز تقدیم می‌کنم به شهید محمدحمید شاهرخ‌شاهی، دایی شهیدم؛ متولد ۱۳۴۵ در تهران، رتبه ۱۷ کنکور سراسری سال ۶۳ و دانشجوی دکترای پزشکی که به‌عنوان پاسدار و فرمانده گردان راهی جبهه شد و دهم اسفند ۱۳۶۵ در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید.
و همچنین به شهید حسین ریوندی؛ که نام و راهش در روایت این قسمت زنده است.

راه ارتباطی:برای نقد، پیشنهاد، حمایت مالی و هر حرفی که فکر می‌کنید باید به ما برسد:undefinedundefined+989366728567
undefined @harfbesyar
undefined۱۶
undefined۱

۲.۹K

۱۲:۰۹

۲۷ خرداد

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

نظر شما برای ما مهم است undefinedاگر درباره قسمت ۲ از فصل ۱ پادکست حَرفْ بِسیارْ نقد، پیشنهاد یا دیدگاهی دارید، خوشحال می‌شویم با ما در میان بگذارید. حتی اگر فقط می‌خواهید حس‌وحال خودتان بعد از شنیدن این قسمت را بگویید، برای ما ارزشمند است.
undefinedراه ارتباطی:برای نقد، پیشنهاد، حمایت مالی و هر حرفی که فکر می‌کنید باید به ما برسد:
undefinedundefined+989366728567
undefined @harfbesyar

۸۶

۱۷:۵۸

قسمت دو هفته پیش منتشر شد… قسمت سه جمعه منتشر میشه undefined

۹۸

۱۷:۵۹

۲۹ خرداد
thumbnail
undefined۱۵

۱.۱K

۸:۴۴

پادکست حرف بسیار
undefined تصویر

قسمت 3-تنها راه، نگاهِ خدا.m4a

۰۱:۱۸:۴۷-۱۸.۷۱ مگابایت
زمان شما برای ما ارزشمند است undefinedبرای همین «حَرْف بِسیارْ» را ساخته‌ایم و ادامه‌اش می‌دهیم تا وقت طلایی‌تان خرج حرف‌های تکراری نشود؛ پادکستی کوتاه، شفاف و عمیق برای لحظاتی که می‌خواهید با شنیدن یک روایت واقعی، کمی سبک‌تر شوید.
undefinedقسمت ۳ فصل ۱تنها راه، نگاهِ خدا
این قسمت درباره‌ی چیست؟اگر این روزها حس می‌کنی هیچ حرفی دلت را آرام نمی‌کند و قلبت زیر بارِ این‌همه خبر، شلوغی و بلاتکلیفی خسته شده، این قسمت را برای تو ضبط کرده‌ایم؛ برای تویی که شاید نصف‌شب‌ها بی‌صدا اشکت می‌ریزد و خودت هم دقیق نمی‌دانی چرا، فقط تهِ دلَت یک «یا خدا…» گیر کرده و بیرون نمی‌آید.با این‌ که هزار بار دیده‌ای آخرِ این دنیا نه پول می‌ماند، نه مدرک، نه تکنولوژی، نه پست و مقام، باز هم دلت را به همه‌چیز و همه‌کس بسته‌ای جز او؛ درحالی‌ که آن آرامشِ عمیقی که دنبالش می‌دوی، فقط در همان لحظه‌ای پیدا می‌شود که آدم خسته می‌نشیند یک گوشه، اشکش را قورت نمی‌دهد و از تهِ جان می‌گوید: «خدایا… فقط تو.»در این قسمت، من کنار «محمد جعفری» نشسته‌ام؛ دانشجوی کارشناسی «تولید سیما» که سال‌ها پشت دوربین و پای تدوین بعضی برنامه‌های تلویزیونی بوده و فضای رسانه‌ای را از نزدیک چشیده و نقد کرده، اما این‌جا نه از تکنیک و تصویر، که از یک درد عمیق‌تر حرف می‌زنیم: این‌که چرا هر وقت در هم می‌شکنیم تازه یادِ خدا می‌افتیم، اما همین که کمی حال‌مان بهتر می‌شود، دوباره فراموشش می‌کنیم؛ چرا با اینکه می‌دانیم آخرِ خط، جز او هیچ‌کس نمی‌ماند، باز از او دور می‌شویم و دلمان را جایِ دیگری گرو می‌گذاریم.اگر این سؤال‌ها شبیهِ حالِ این روزهای توست، هندزفری را بگذار و بیا کنارِ ما اشک بریز؛ امروز که این قسمت را می‌شنوی، قرار نیست قوی باشی، قرار نیست خودت را جمع‌وجور نگه داری. بگذار فروبریزی، بگذار اشکت هرقدر خواست جاری شود، بگذار در خدا غرق شوی… شاید همین چند قطره اشک، آغازِ یک برگشتنِ جدی به همان خدایی باشد که سال‌هاست دلت عمیقاً برایش تنگ مانده.
undefinedچرا این پادکست؟چون وسط این همه خبر و تحلیل، چیزی که کم داریم «روایت آدم‌ها»ست؛ روایت‌هایی که اگر همان موقع شنیده نشوند، از دست می‌روند.چون جنگ فقط تیتر نیست؛ ردش می‌افتد روی زندگی، روی انتخاب‌ها، روی ترس‌ها و امیدها. اینجا قرار نیست از بالا درباره‌ی زندگی حرف بزنیم؛ قرار است خود زندگی را از زبان آدم‌ها بشنوید.چون شنیدن تجربه‌ی واقعی، کمک می‌کند کمتر حدس بزنیم و کمتر قضاوت کنیم. وقتی فهم جای قضاوت را بگیرد، آدم آرام‌تر می‌شود. نه با شعار؛ با شنیدن.و چون خیلی وقت‌ها فکر می‌کنیم تنهاییم، اما پای روایت که می‌نشینیم می‌فهمیم تنها نیستیم. همین، خودش یک جور آرامش است.
undefinedکجا می‌توانید ما را پیدا کنید؟اگر اینترنت یاری کند: بله، ایتا، روبیکا، تلگرام، شنوتو، کست‌باکس، گوگل پادکست، نوار، فیدیبو، طاقچهآیدی ما در همه‌جا: @harfbesyar
undefinedهم‌تیمی‌های «حَرْف بِسیارْ»:منیف، حسین براتی، مجتبی باقری، محمد‌مهدی فراهانی، نازنین زهرا مقدم، صدرا حاج‌‌علی، محمد جعفری، مهری عبیدی و…این پادکست، حاصل کمک و تلاش همین هم‌تیمی‌هاست؛ دقت و وسواس آن‌هاست که کار را سر پا و شنیدنی نگه داشته. اگر «حَرْف بِسیارْ» به دلتان نشست، همین‌جا یک تشویق بلند نثارشان کنید؛ حق واقعی‌شان است.
کتابی ننوشته‌ام که نامش را در صفحه‌ی تقدیمش بنشانم؛ اما این پادکست را با تمام دلم تقدیم می‌کنم به مادرم. برای بودن من، صبورانه و بی‌دریغ زحمت کشیده است.🩷
راه ارتباطی:برای نقد، پیشنهاد، حمایت مالی و هر حرفی که فکر می‌کنید باید به ما برسد:undefinedundefined+989366728567
undefined @harfbesyar
undefined۵
undefined۱

۱.۲K

۹:۱۴