باید عاشق خدا بود.نه که دوستش داشته باشیم و شکر گذار باشیم، نه! باید عاشقش باشیم. مثل چمران که عاشق خدا بود. به طوری که هنگام صحبت با او، هیچ کس را نبینی و به هیچ چیز غیر از معشوق فکر نکنی. در کتابی خوانده ام: خداوند در هیچ جا نمیگنجد، جز در قلب مومن.بدان قطعه ای از خدا درون قلب تو هست، حضور دارد، نفس میکشد و همراه قلبت میتپد. این تو هستی که باید او را در قلبت پیدا کنی. تا بتوانی عاشق خدا باشی. مثل چمران که عاشق خدا بود.
:شهادت شهید مصطفی چمران...
https://ble.ir/harfedelamhosnashamloo
:شهادت شهید مصطفی چمران...
https://ble.ir/harfedelamhosnashamloo
۴۶۱
۹:۴۸
تیر ماه عجیبی ست. قبل از ورود امام حسین به کربلا، ایشان در مکه و مدینه مورد سوء قصد قرار گرفتند. ولی هر دفعه به دلیل جانفشانی حضرت عباس ترورها نافرجام ماند. در روز ۴ تیر حادثه عاشورا رخ میدهد. در این روز امام حسین به ما یاد داد فداکاری را، اخلاص را، غیرت را و ایستادگی در برابر ظلم را. در این روز از خود گذشتگی ابوالفضل شد درس ایستادگی برای مردان. فصاحت خطبه علی وار حضرت زینب، شد درس صبر و شکیبایی برای زنان. و اشک چشم دختران شد نماد مظلومیت در جهان. رهبران ما مکتب حسین را با گوشت و پوست و استخوان یاد گرفتند و همانند او در برابر ظلم ایستادند. تا اینکه روز ۷ تیر سال ۱۳۶۰، در حادثهای تلخ، تروری صورت گرفت که دکتر بهشتی و ۷۲ تن دیگر از یاران به سمت آسمانها پر کشیدند. با الگو قرار دادن نهضت حسینی به شهادت رسیدند.حالا بعد از این همه سال، رهبرمان به رفقای شهیدش پیوست. بار سنگین داغ را روی قلب ما گذاشت. چه تعداد مردهایی که پنهانی برایش اشک ریختند. چه تعداد مادرهایی که با بغض پشت گلو برای فرزندانشان از اقتدارش گفتند.اما حالا، در ۱۳ تیر ما باید همه آن دردها و غمها و اشکها را زیر خاک دفن کنیم و به جلو برویم. باید ناامیدی را بدرقه کنیم و به جوانه امید در دلمان سلام کنیم. روز بعد آن روز قلم است. یعنی ما بعد از پشت سر گذاشتن غم، از طریق قلم، مکتب خامنهای شهید که همان مکتب امام حسین است را به همه جهان ابلاغ کنیم و با آن پیشرفت کنیم.بیست و سوم تیر روز تشکیل مجلس خبرگان رهبری برای اولین بار است. بعد از اینکه تمام ناراحتی برای از دست رفتن رهبر را دفن کردیم، به رهبر جدیدمان دل ببندیم و از او اطاعت کنیم. تا موفقیت را برای اسلام به ارمغان بیاوریم و مکتب امام حسین را زنده نگه داریم. این است داستان این تیر عجیب...https://ble.ir/harfedelamhosnashamloo
۲۵۲
۱۴:۲۶
گل خوشبویی بودی، لطیف و شکننده. هر روز پدربزرگت نوازشت میکرد و به سرت بوسه میزد. تو را میبویید و بلندتر از همیشه میخندید. مادرت به تو درس زندگی میآموخت و به بازی کردنت نگاه میکرد. پدرت تو را روی زانوهایش مینشاند و با لذت به شیرین زبانیهایت گوش میداد. موقع سوار شدن بر روی شتر، هر کدام از برادرانت کاری میکرد. یکی شتر را نگه میداشت، یکی دستت را میگرفت و دیگری برایت قلاب میگرفت. وقتی از خانه بیرون میرفتی برادرهای رشیدت دور و اطرافت را میگرفتند تا نگاه نامحرم به تو نیفتد.اما حالا چه شد؟ تو پهلوی شکسته را دیدی. فرق شکافته را بستی. کاسه پر از خون را از اتاق استراحت بیرون بردی. بعد از دیدن این همه خون، تنها امیدت به برادرت بود. کسی که بدون او هیچ جا نمیرفتی. آن کس که وقتی میترسیدی با یک لبخند، قلبت را آرام میکرد. آن کس که در هنگام ازدواج و بچهدار شدنت هوایت را داشت و حمایتت میکرد. تو با او مانوس بودی. با او مینشستی، با او بر میخاستی، با او حرف میزدی و درد دل میکردی.اما حالا چه شد؟ همان یک برادر که برایت مانده بود، شمشیرش را از تو میخواهد. زرهش را بر تنش میکنی. سپرش را به دستش میدهی و هنگام سوار شدن بر اسب تماشایش میکنی. میبینی که آرام دور میشود. به داخل خیمه میروی. با هر بار «لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم» نفس راحتی میکشی و امیدوار میشوی. و بعد از شروع صدای چکاچک شمشیرها نفست را در سینه حبس میکنی.اما تا کی؟ تا زمانی که نه صدای او میآید، نه صدای شمشیر، فقط صدای هلهله دشمن. تنها امیدت، تنها همدمت و تنها فرد قابل اتکایت را گرفتند. تو را با چندین زن و بچه بیگناه و داغ دیده تنها گذاشتند. با گلهایی که مثل خودت لطیف و شکنندهاند. در این شرایط باید چه کرد؟ تو در نهایت محبت زندگی کردی و بزرگ شدی. حالا میخواهی طوری گریه کنی تا دیگر اشکی در چشم و توانی در بدن برای ادامه نداشته باشی. اما الان وقت گریه نیست! باید قوی باشی، استوار باشی. باید به دنیا نشان بدهی که دختر حیدر بودن یعنی چه. تو ایستادی و از خانوادت دفاع کردی و به همه نشان دادی عقیله بنی هاشم کیست...
https://ble.ir/harfedelamhosnashamloo
https://ble.ir/harfedelamhosnashamloo
۲۵۵
۱۶:۱۸
در این دنیا برای کسی چیزی نمیماند. تنها چیزی که از آن شماست، قبر است. یک قبر کوچک به اندازه بدن. اما امروز که در تلویزیون آقا را در یک تابوت دیدم، تنم لرزید. هیچ وقت نمیتوانستم آقا را در یک تابوت تصور کنم.امام علی: نصیب هر یک از شما از زمین با همه طول و عرضش به اندازه قد و قامت اوست. (قبر)با خودم گفتم: با اینکه ایشان در زندگی کمک زیادی در حق مردم کردند، مردم را خوشحال کرده، در گوش نوزادان اذان گفته، با کلمات مهربانشان دل همسران و مادران شهیدان را تسلی داده، ملتها را پیروز کرده و دشمنان اسلام را در هم کوبیده، باز هم هیچ چیز در این دنیا برای او نیست. اما یاد او تا ابد در خاطر دوستدارانش خواهد ماند. چرا؟چون او برخاست.او تصمیم گرفت که متفاوت باشد و حرکت کند. تصمیم گرفت در مقابل ظلم بایستد و پلههای پیشرفت را یکی پس از دیگری طی کند. شما هم باید برخیزید، ای مردم! شما هم باید افتخارآفرین باشید تا در این دنیا چیزی بیش از یک قبر نصیبتان شود. با کمترین کارها، حتی شده یک شربت به دست زائر دادن یا برای تهیه غذا کمک کردن. شما باید برخیزید مردم!
https://ble.ir/harfedelamhosnashamloo
https://ble.ir/harfedelamhosnashamloo
۲۱۴
۱۵:۳۴
شنبه که مصلی رفتم، به سختی قدم از قدم بر می داشتم. جمعیت سر به فلک میکشید. حس خیلی عجیبی داشت. وقتی صدای آقا را پخش کردند یک مرتبه صدای گریه همه جا را گرفت. فضا سنگین بود. من از حال و هوای جمعیت انبوه حس خوبی پیدا کردم. هیچ وقت فکر نمیکردم بر پیکر رهبرم نماز میت بخوانم. بیاختیار از چشمانم اشک میآمد. از اینکه جملات نماز میت را به زبان میآوردم، احساس گناه میکردم. هنوز هم نمیتوانستم باور کنم که او از کنار ما رفته است. دوست داشتم چشمانم را ببندم و گوشهایم را بگیرم تا نه جمعیت را در حال خواندن نماز ببینم و نه ذکرها را بشنوم. نماز خواندن بر پیکر آقا یکی از ناراحت کنندهترین کارهایی بود که در زندگی انجام دادم. و حالا امروز؛ او دارد برای همیشه از تهران میرود. دیگر قرار نیست صدای گرمشان را بشنوم. دیگر قرار نیست صبح عید منتظر سخنرانی ایشان باشم. دیگر قرار نیست حضورشان را در کنار خودم احساس کنم. دیگر قرار نیست....و حالا او دارد میرود و دیگر بر نخواهد گشت.به مردم مشهد غبطه میخورم. آنها از این به بعد علاوه بر امام رضا(ع)، آقا را دارند و در حضور او نفس میکشد. آنها حتی شهید رئیسی را دارند.
و حالا الان؛ آقا رفت و ما را با یک قلب شکسته تنها گذاشت...
https://ble.ir/harfedelamhosnashamloo
و حالا الان؛ آقا رفت و ما را با یک قلب شکسته تنها گذاشت...
https://ble.ir/harfedelamhosnashamloo
۱۹۸
۱۵:۴۹
Warum war er in Irak?Warum könnten alle diese Menschen neben seinem Sarg sein?Denn er ist sehr beliebt in alle Länder und alle Kulturen. Es ist nicht wichtig dass er Iraner ist. Er war die Anführer alle Muslime der Welt.Und als ein Freiheitskämpfer, ist er sehr beliebt geworden. Er war nicht nur unsere Anführer. Sondern der Anführer alle Personen der Welt.#آلمانیhttps://ble.ir/harfedelamhosnashamloo
۱۷۲
۱۹:۱۳
بخش اولروی زمین جای نشستن نبود.بال هایم خسته شده بودند و نیاز به جایی برای استراحت داشتم. به زور خود را در کنار بقیه کبوترها جا دادم. استخوان کتفم از شدت پرواز میسوخت. بعد از چند ساعت چرخیدن بالای سر مردم و پرواز، بال در بال هلیکوپتر، دیگر توانی برایم نمانده بود. چند دقیقه چشمانم را بستم. غافل از اینکه به خواب عمیقی فرو رفته ام.وقتی چشمانم را باز کردم، در میدان، پرنده پر نمیزد. جدی میگویم! حتی یک پرنده هم آنجا نبود که از غذاهای خوشمزه ای که انسان ها جا گذاشته بودند، بخورند.دیرم شده بود. او حتما الان قم بود و چند ساعتی از مراسم میگذشت. باید خودم را میرساندم. مگر او فقط برای انسان هاست؟ما کبوترها هم به او ارادت داریم.یادم میآید هر روز صبح روی درخت بیرون خانه اش مینشستنم و منتظر میماندم. با اینکه فقط بعضی وقتها موفق به دیدنش میشدم ولی این روال هر روزه ام بود.یک روز که مثل همیشه منتظر بودم، حس عجیبی مرا در برگرفت. باد غیرعادی میآمد که خب،... فقط ما کبوترها آن را احساس میکنیم. علی رغم میل درونی پر زدم و چند کوچه آن طرفتر نشستم. در همان لحظه آن پرنده ناشناخته که لعنت خدای کبوتران بر آن باد، با یک فرود ناشیانه کل خانه را به هم زد. جدی میگویم،... خاک و خون و سنگ را در هم آمیخت و این آخرین روزی بود که روی آن درخت مینشستنم.هنوز هم وقتی یاد آن روز میافتم، اشک هایم سرازیر میشوند. شاید بپرسید مگر کبوترها هم گریه میکنند؟ من به شما میگویم، بله گریه میکنند!
ادامه دارد.....https://ble.ir/harfedelamhosnashamloo
ادامه دارد.....https://ble.ir/harfedelamhosnashamloo
۱۰۲
۱۱:۳۵
بخش دومخلاصه شروع کردم به پرواز کردن. البته بعد از اینکه دلی از عزا در آوردم! راه خیلی طولانی بود. ولی خب،... من کبوتر قوی هستم.وقتی به قم رسیدم شب شده بود. خیلی خسته بودم ولی میدانستم که این خستگی مقدس است و برای هدفی پاک.درحالی که مردم به زور خود را بعد از کلی زیر دست و پا له شدن، به تابوت میرساندند، من به راحتی روی یک چراغ نشستم. درست بالای سرش. چشمم به عمامه اش افتاد. یادم میاید که همیشه، از سر شیطنت و شاید هم علاقه، دوست داشتم روی عمامه اش بنشینم. ولی خب،... همین که صبح میدیدمش از سرم هم زیاد بود.حالا که میدیدم عمامه دیگر صاحب ندارد، جگرم میسوخت که ای کاش به نفسم گوش میدادم و الان همچین عقیدهای نداشتم.پر میزنم و بعد از چند بار چرخیدن دور حرم به سمت نجف پرواز میکنم. تعجب نکنید! من کل مسیر تشییع را از حفظم!!نجف شهر پدر اوست. حضرت امیر قرار است او را در آغوش بگیرد و شهادتش را تبریک بگوید و من قرار است اولین کبوتری باشم که این صحنه را میبیند.کبوترها مرز نمیشناسند. مثل قلب ها. قلب ها هم مرز نمیشناسند. مهم نیست کجا باشی، قلبت همه جا هست و میتواند باشد. و وقتی مرزی درکار نباشد، عراق که سهل است، از آن سوی دنیا هم به او دل میدهند.من هم اصلا تعجب نکردم وقتی شور و شوق عرب ها را دیدم. واقعا دمشان گرم! همیشه دوست داشتم با یک عرب کبوتر رفیق بشوم. ولی خب،... حرفشان را نمیفهمم. غین بغبغویشان خیلی غلیظ است!!خلاصه بعد از پدر رسید نوبت پسر. با صبری ستودنی که نزدیک است بال های بی گناهم را از جا در بیاورد، همراه با عراقی ها به آغوش جناب سرور کربلا پر میکشم.خیلی خوشحالم که هیچوقت پایم بند زمین نبوده است. رها و آزاده بودن مرام ما کبوترهاست. اساساً هر کبوتری که آزاد نباشد، نعمت کبوتر بودن را از دست داده است. ما هم به طبعیت از برادر امام، حضرت ابالفضل، همیشه آزاده بوده ایم.
ادامه دارد....https://ble.ir/harfedelamhosnashamloo
ادامه دارد....https://ble.ir/harfedelamhosnashamloo
۱۱۷
۸:۰۸
بخش سومبگذریم... حالا قرار است این همه راه را برگردم ایران، تاااااااااااا شهر ضامن آهو. جایی که او قرار است بالاخره آرام بخوابد. من همیشه از کنار پنجره میدیدم که معمولا چراغ اتاق روشن است و خیلی کم میخوابد. حالا وقت مناسبی برای استراحت است.خدا را شکر که توانستم با مشقت زیاد به داخل یک هواپیما بروم که مستقیم به مشهد میرفت. آخر حتی فکر به این سفر طولانی، مغز کبوتری آدم را متلاشی میکند.وقتی هواپیما نشست. هوای خوشبویی که هر پرنده ای را مست میکند، ریه هایم را پر کرد.یک نیم دایره طلایی زیبا از دور نمایان شد که چشمانم را به خیره شدن واداشت.به معنی واقعی کلمه مست شدم و نفهمیدم تا حرم چطور پرواز کردم. روی گلدسته نشستم تا دید خوبی به همه چیز داشته باشم. ولوله بود. انسان ها با دست به سر و صورت خود میکوبیدند. من هم در این حد ناراحتم. ولی خب،... کبوترها بالهایشان به سرشان نمیرسد.بعد از گذشتن نیمه شب، زمین دهان باز کرد و او را بلعید. نمیدانم با چه رویی این کار را کرد. ولی خب،... کاری بود که باید میشد.الان چه کار کنم؟ دیگر نه میتوانم روی درخت خانه اش بنشینم و نه چهره اش را ببینم. حالا... به چه انگیزه ای روزها بیدار شوم. دیگر نمیتوانم این طور زندگی کنم. مگر اینکه..... مگر اینکه در مشهد بمانم!اگر بمانم، در کنار او خواهم بود و شاید هر از چندگاهی مثل بعضی کبوترهای سرکش، یواشکی به داخل سالن های حرم، نزدیک مزارش بروم.بله، من میمانم. میخواهم بگذارم این بوی مست کننده و گنبد طلایی مرا در بر بگیرد. میخواهم هر روز در جوار او چشمانم را باز کنم. بله، من میمانم.
https://ble.ir/harfedelamhosnashamloo
https://ble.ir/harfedelamhosnashamloo
۸۳
۱۰:۱۳
یا رزّاق!
فکر میکنید کتابها از کجا اومدن؟! خب معلومه دیگه! من(محمد صالح) و آبجیم! آبجیم عااااااشق کتابهای عاشقانه ست. من هم اهل کمیک و داستانهای خنده دار. کتابخانه پر پر شده!
یه اصطلاح توی خانواده ما هست که میگه بچه نباید کتاب بخونه، باید کتاب بخوره!!! ما حتی معتاد کتاب شدیم. ولی همه رو خوردیم، ما هنوز گشنهایم و کتاب میخوایم. یک دفعه تصمیم گرفتیم که اگه بازم کتاب میخوایم خودمون پول در بیاریم.
بعد گفتیم چه جوری؟کتابهای قدیمی رو بفروشیم و با پولش کتاب جدید بخریم. ولی کسی که با اونقدر قیمت بالا نمیخره. پس با قیمت منصفانه میفروشیم!
پول پست با شماست.
اگه میخوای کتاب بخوری با ما همراه بشید....این کانال برای من و برادرم هست. اینجا ما کتابهایمان را به فروش گذاشته ایم. لطفاً عضو شوید و به بقیه کتابخوان ها هم آدرسش را بدهید.راه ارتباطی با ما:@mahdiyeh_omooriشناسه کانال:@ketabkhorhaaa
فکر میکنید کتابها از کجا اومدن؟! خب معلومه دیگه! من(محمد صالح) و آبجیم! آبجیم عااااااشق کتابهای عاشقانه ست. من هم اهل کمیک و داستانهای خنده دار. کتابخانه پر پر شده!
۷۷
۱۴:۴۵