لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل 𝐇𝐀𝐑𝐑𝐘 𝐏𝐎𝐓𝐓𝐄𝐑𝐇
۵۷ عضو

𝐇𝐀𝐑𝐑𝐘 𝐏𝐎𝐓𝐓𝐄𝐑

سال پنجمی ها!امسال آمبریج اومده مدرسه و تو و دوستات باید اونو بیرون کنیدمگرنه وزارت خونه هاگوارتز رو تصاحب میکنهو تو فقط یه شانس داریاز شانست خوب استفاده کن...پیوی مالک#هری ‎@Nikki95چنلمون:‎@HarryPotter15
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۳ مرداد
سوالم: رومیلدا یا لی لی

۲۹

۱۵:۲۵

thumbnail

۲۹

۱۵:۲۶

برنده کسی نیست جز اسنیپ کیوتمundefined

۲۹

۱۵:۲۶

thumbnail
رضایت برنده

۳۵

۱۵:۳۸

پچه ها ارشد#هرماینی خسته شدهundefinedپایان چالشundefined خداحافظundefined ارشد#هرماینیundefined

۳۵

۱۵:۳۸

۱۹ مرداد
سلام بچه هااومدم بهتون بگم کهمن مالک#هری و ارشد#هرماینیمتاسفانه نمیتونیم زیاد تو تابستان فعالیت کنیمچون کلاس داریم مگر نه براتون فعالیت میکردیمولی تو زمستان که مدرسه ها تعطیل بود و باید تو خونه میموندیم بعد از کلاس وقت اضافی گیر می آوردیم.ولی قول میدیم که زمستان امسال دو برابر پارسالبراتون فعالیت کنیم.ممنون که صبورید و لف نمیدید🥹🥹🥹منم قول میدم اگر وقت کردم حتما براتون فعالیت کنم.

با عشقundefined
مالک#هری
undefined۴

۱۵

۱۳:۰۰

برای جایزه براتون ادامه راز های لِینا رو میذارم
undefined۲

۱۴

۱۳:۰۲

رازهای لِینا
فصل سوم: کتابخانهٔ اسرار
لِینا با احتیاط میان قفسه‌های بلند کتابخانه قدم برمی‌داشت.
همه‌جا در سکوت فرو رفته بود.
ناگهان چشمش به مردی افتاد که از دور، شباهت عجیبی به پدرش، آلبوس، داشت؛ اما چیزی در چهره‌اش واقعی به نظر نمی‌رسید.
مرد بدون اینکه حرفی بزند، کتابی قدیمی را از روی قفسه برداشت و از میان تاریکی ناپدید شد.
چند لحظه بعد، صدای بسته شدن درهای بزرگ کتابخانه به گوش رسید.
سرایدار مدرسه، بی‌خبر از حضور لِینا، درها را قفل کرده بود.
ساعت نزدیک دوازده شب بود.
لِینا تنها مانده بود.
او به دنبال راه خروج گشت، اما ناگهان روی دیوار، با خون، جمله‌ای ظاهر شد:
«خطر نزدیک است...»
لِینا با ترس دستش را روی نوشته کشید.
همان لحظه، همان جمله روی دستش نیز نقش بست.
چند قدم عقب رفت.
کنار دیوار، کتابی بسیار قدیمی روی زمین افتاده بود.
آن را برداشت و ورق زد.
اما هیچ نوشته‌ای داخل آن نبود.
خسته و گیج، روی یکی از صندلی‌های کتابخانه نشست.
چشم‌هایش آرام‌آرام بسته شد...
صبح روز بعد، با صدای باز شدن در کتابخانه از خواب بیدار شد.
همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید.
دانش‌آموزان با خنده میان قفسه‌ها رفت‌وآمد می‌کردند؛ انگار اتفاقات شب گذشته هرگز رخ نداده بود.
اما ناگهان...
همه‌ی آن‌ها در یک لحظه ناپدید شدند.
کتابخانه دوباره تاریک و ساکت شد.
لِینا فهمید که هنوز راز این مکان تمام نشده است...
پایان فصل سوم
undefined۲

۱۷

۱۳:۰۳

برای فصل بعد لایک هارو به پنج برسونید
undefined۲

۱۷

۱۳:۱۱