سوالم: رومیلدا یا لی لی
۲۹
۱۵:۲۵
۲۹
۱۵:۲۶
برنده کسی نیست جز اسنیپ کیوتم
۲۹
۱۵:۲۶
رضایت برنده
۳۵
۱۵:۳۸
پچه ها ارشد#هرماینی خسته شده
پایان چالش
خداحافظ
ارشد#هرماینی
۳۵
۱۵:۳۸
سلام بچه هااومدم بهتون بگم کهمن مالک#هری و ارشد#هرماینیمتاسفانه نمیتونیم زیاد تو تابستان فعالیت کنیمچون کلاس داریم مگر نه براتون فعالیت میکردیمولی تو زمستان که مدرسه ها تعطیل بود و باید تو خونه میموندیم بعد از کلاس وقت اضافی گیر می آوردیم.ولی قول میدیم که زمستان امسال دو برابر پارسالبراتون فعالیت کنیم.ممنون که صبورید و لف نمیدید🥹🥹🥹منم قول میدم اگر وقت کردم حتما براتون فعالیت کنم.
با عشق
مالک#هری
با عشق
مالک#هری
۱۵
۱۳:۰۰
برای جایزه براتون ادامه راز های لِینا رو میذارم
۱۴
۱۳:۰۲
رازهای لِینا
فصل سوم: کتابخانهٔ اسرار
لِینا با احتیاط میان قفسههای بلند کتابخانه قدم برمیداشت.
همهجا در سکوت فرو رفته بود.
ناگهان چشمش به مردی افتاد که از دور، شباهت عجیبی به پدرش، آلبوس، داشت؛ اما چیزی در چهرهاش واقعی به نظر نمیرسید.
مرد بدون اینکه حرفی بزند، کتابی قدیمی را از روی قفسه برداشت و از میان تاریکی ناپدید شد.
چند لحظه بعد، صدای بسته شدن درهای بزرگ کتابخانه به گوش رسید.
سرایدار مدرسه، بیخبر از حضور لِینا، درها را قفل کرده بود.
ساعت نزدیک دوازده شب بود.
لِینا تنها مانده بود.
او به دنبال راه خروج گشت، اما ناگهان روی دیوار، با خون، جملهای ظاهر شد:
«خطر نزدیک است...»
لِینا با ترس دستش را روی نوشته کشید.
همان لحظه، همان جمله روی دستش نیز نقش بست.
چند قدم عقب رفت.
کنار دیوار، کتابی بسیار قدیمی روی زمین افتاده بود.
آن را برداشت و ورق زد.
اما هیچ نوشتهای داخل آن نبود.
خسته و گیج، روی یکی از صندلیهای کتابخانه نشست.
چشمهایش آرامآرام بسته شد...
صبح روز بعد، با صدای باز شدن در کتابخانه از خواب بیدار شد.
همهچیز عادی به نظر میرسید.
دانشآموزان با خنده میان قفسهها رفتوآمد میکردند؛ انگار اتفاقات شب گذشته هرگز رخ نداده بود.
اما ناگهان...
همهی آنها در یک لحظه ناپدید شدند.
کتابخانه دوباره تاریک و ساکت شد.
لِینا فهمید که هنوز راز این مکان تمام نشده است...
پایان فصل سوم
فصل سوم: کتابخانهٔ اسرار
لِینا با احتیاط میان قفسههای بلند کتابخانه قدم برمیداشت.
همهجا در سکوت فرو رفته بود.
ناگهان چشمش به مردی افتاد که از دور، شباهت عجیبی به پدرش، آلبوس، داشت؛ اما چیزی در چهرهاش واقعی به نظر نمیرسید.
مرد بدون اینکه حرفی بزند، کتابی قدیمی را از روی قفسه برداشت و از میان تاریکی ناپدید شد.
چند لحظه بعد، صدای بسته شدن درهای بزرگ کتابخانه به گوش رسید.
سرایدار مدرسه، بیخبر از حضور لِینا، درها را قفل کرده بود.
ساعت نزدیک دوازده شب بود.
لِینا تنها مانده بود.
او به دنبال راه خروج گشت، اما ناگهان روی دیوار، با خون، جملهای ظاهر شد:
«خطر نزدیک است...»
لِینا با ترس دستش را روی نوشته کشید.
همان لحظه، همان جمله روی دستش نیز نقش بست.
چند قدم عقب رفت.
کنار دیوار، کتابی بسیار قدیمی روی زمین افتاده بود.
آن را برداشت و ورق زد.
اما هیچ نوشتهای داخل آن نبود.
خسته و گیج، روی یکی از صندلیهای کتابخانه نشست.
چشمهایش آرامآرام بسته شد...
صبح روز بعد، با صدای باز شدن در کتابخانه از خواب بیدار شد.
همهچیز عادی به نظر میرسید.
دانشآموزان با خنده میان قفسهها رفتوآمد میکردند؛ انگار اتفاقات شب گذشته هرگز رخ نداده بود.
اما ناگهان...
همهی آنها در یک لحظه ناپدید شدند.
کتابخانه دوباره تاریک و ساکت شد.
لِینا فهمید که هنوز راز این مکان تمام نشده است...
پایان فصل سوم
۱۷
۱۳:۰۳
برای فصل بعد لایک هارو به پنج برسونید
۱۷
۱۳:۱۱