دیروز و پریروز حالم اصلا خوب نبود سرماخوردگی بدی افتاده بود به جانم و حسابی از پا انداخته بودم رفتم دکتر آمپول زدم سرم گرفتم و برگشتم خانه بعد از آن همه استراحت با این که بدنم خسته بود خواب دیگر به چشمم نمی آمد داروها خواب آور بودند اما انگار خواب راهش را از من جدا کرده بود تنم کوفته بود ولی ذهنم بیدار نزدیک های صبح حدود ساعت شش کم کم حس کردم حالم بهتر شده از آن بهتر شدن های آرام و بی صدا که یک دفعه می فهمی دیگر آن سنگینی چند ساعت قبل روی سینه ات نیست نفسم راحت تر بالا می آمد و تنم مثل کسی شده بود که از یک تب طولانی جان سالم به در برده باشد هنوز خواب نداشتم اما حال رفتن در من بیدار شده بود گوشی را برداشتم و بی هدف مشغول دیدن صفحه ها شدم میان استوری ها توی بله چشمم به عکسی افتاد تصویری از یک روستای دنج و خوش منظره از آن جاهایی که حتی از پشت صفحه موبایل هم آرامشش به آدم منتقل می شود قاب تصویر خوب بود رنگش خوب بود نورش خوب بود خلاصه از آن عکس هایی بود که چیزی در آدم تکان می دهد بی اختیار دیدم صاحب استوری آنلاین است برایش نوشتم عطا اینجا کجاست داداش چند لحظه بعد جواب داد برغان فقط همین همین یک کلمه کافی بود تا دلم راه بیفتد مدت ها بود سفر نرفته بودم نه فرصتش پیش آمده بود نه حالش زندگی آن قدر آدم را مشغول خودش می کند که گاهی یادش می رود هنوز هم می شود بی مقدمه زد به جاده و چند ساعت فقط مال خودت باشی آن صبح برغان برای من فقط اسم یک روستا نبود بیشتر شبیه بهانه ای بود برای بیرون آمدن از رخوت آن دو روز ساعت را نگاه کردم شش و نیم بود با خودم گفتم اگر قرار است بروم وقتش همین حالاست گوشی را گذاشتم داخل شارژ و رفتم سراغ وسایل چادر را برداشتم یک سری وسایل لازم و چند خرت و پرت جمع کردم صندوق موتور را بستم و همه چیز را مرتب چیدم کارها سریع تر از آن چیزی که فکر می کردم پیش رفت انگار این تصمیم از قبل جایی درونم آماده بوده و فقط منتظر یک اشاره مانده بود بعد رفتم آشپزخانه تا برای خودم یک قهوه درست کنم عطر قهوه که پیچید حس کردم صبح دارد شکل خودش را پیدا می کند تا قهوه آماده شود رفتم زیر دوش آب گرم آب گرم آخرین رد بی حالی را هم از تنم شست وقتی بیرون آمدم دیگر آن آدم خسته و درهم ریخته دیروز نبودم قهوه ام را نوشیدم لباس پوشیدم و سوار موتور شدم مقصد برغان راهش حدود یک ساعت و چهل دقیقه بود اما بعضی مسیرها را نباید با ساعت حساب کرد صبح بود و بهار و جاده در بهترین حالت خودش هوا خنک و تمیز بود نه آن قدر سرد که آزار بدهد نه آن قدر گرم که حال آدم را بگیرد موتور را روی شصت گذاشته بودم و آرام می رفتم عجله ای نداشتم دلم می خواست راه را ببینم نه این که فقط از آن رد شوم هرچه جلوتر می رفتم حال خودم هم بهتر می شد کوه های سبز روستاهای کوچک درخت هایی که تازه بیدار شده بودند و جاده ای که انگار قصد تمام شدن نداشت همه چیز سر جایش بود برای من که کارم دیدن است بعضی منظره ها فقط زیبا نیستند می نشینند یک گوشه ذهن و ماندگار می شوند آن صبح از همان صبح ها بود نور نرم بود رنگ ها زنده بودند و سکوت جاده چیزی از جنس آرامش داشت وقتی رسیدم برغان حس کردم آن عکس در حقش کم لطفی کرده بود خود روستا از تصویرش قشنگ تر بود راسته بازار باغ ها میدان بومگردی ها و رستوران های محلی همه حال خوبی داشتند فضا زنده بود اما نه شلوغ آدم ها سرشان به کار خودشان بود و همان سادگی بی ادعا بیشتر به دل می نشست همان طور که از کنار یکی از بومگردی ها رد می شدم صدایم زد داداش بفرما این ور خسته نباشی برگشتم و نگاهش کردم مرد خوش برخوردی بود نه از آن آدم هایی که زور می زنند صمیمی به نظر برسند از آن ها که گرمی رفتارشان طبیعی است موتور را نگه داشتم و رفتم طرفش گفت از راه رسیدی آقاجون گفتم آره داداش از صبح زود راه افتادم نگاهی به موتور انداخت و گفت تنهایی اومدی گفتم آره دلم جاده می خواست لبخند زد انگار حرفم را خوب فهمیده باشد بعد پرسید از کجا اومدی برادر اسم محله مان را که گفتم یک دفعه مکث کرد با دقت نگاهم کرد و گفت جدی می گی همون جا گفتم آره خود همون طرف خنده ای کرد و گفت ای بابا منم بچه همون محلم همان یک جمله کافی بود تا غریبی بین مان جمع شود نشستیم و سر حرف باز شد از محل گفتیم از کوچه ها از آدم هایی که می شناختیم از مغازه های قدیمی از اسم هایی که سال ها از زبان کسی نشنیده بودیم اما هنوز توی ذهن مان زنده مانده بودند عجیب بود آدم گاهی کیلومترها دور می شود اما یک اسم یک نشانی یک لهجه یک دفعه همه چیز را نزدیک می کند گفت هفت ساله اومدم این جا کلا موندم برغان دلم آرامش می خواست شهر دیگه خسته م کرده بود ولی با همه اینا بعضی وقتا اسم محل که میاد آدم یه جوری می شه گفتم آره بعضی جاها از دل آدم پاک نمی شن هرچقدر هم ازشون دور بشی یه تیکه شون باهات می مونه سرش را تکان داد و گفت دقیقا آدم از ریشه اش که نمی تونه دل بکنه چای
۱۰۳
۰:۲۷
آورد نشستیم و چند دقیقه ای حرف زدیم گفت و گویمان ساده بود اما خوش طعم نه تعارف اضافه ای در کار بود نه حرف های سنگین همان گپ مردانه ای که بی سروصدا صمیمی می شود من از مریضی و حال خراب دو روز گذشته گفتم و از این که چطور یک عکس صبحم را عوض کرد و کشاندم تا این جا او هم از زندگی تازه اش در برغان گفت و از این که بعضی مهاجرت ها بیشتر شبیه نجات دادن خود آدم اند تا فقط عوض کردن جا وقت رفتن دست کردم جیبم تا حساب کنم فوری گفت نه داداش قابلتو نداره گفتم نه آقاجون بفرمایید حساب کنم لبخند زد و گفت چه حسابی برادر بعد از این همه سال یه بچه محل این جا ببینم ازش پول بگیرم گفتم بالاخره زحمت کشیدی گفت زحمتی نبود امروز دیدنت خودش حال داد بذار به حساب خوشحالی من دیگر اصرار نکردم بعضی محبت ها را اگر زیادی پس بزنی از ارزششان کم می شود فقط تشکر کردم و بلند شدم موقع خداحافظی گفت بازم اومدی این ور غریبی نکن این جا مال خودته گفتم دمت گرم داداش حتما دوباره میام از او جدا شدم و دوباره سوار موتور شدم بعد راه افتادم به سمت ناکجاآبادهای برغان به سمت جاده های باریک تر باغ های ساکت تر پیچ هایی که معلوم نبود آخرشان به کجا می رسند ولی مگر همیشه لازم است آدم آخر راه را بداند بعضی وقت ها همین که راه تو را با خودش ببرد کافی است آن روز برغان برای من فقط یک مقصد نبود بیشتر شبیه نفسی بود که بعد از دو روز حال بد تازه و عمیق کشیده باشی شبیه یک قاب خوب با نور درست در زمان درست شبیه یادآوری آرام این حقیقت که دنیا با همه خستگی ها و گرفتاری هایش هنوز هم جاهایی دارد که می شود در آن ها کمی از نو شد و برای من که کارم ثبت لحظه هاست بعضی سفرها فقط یک رفتن ساده نیستند بعضی سفرها آدم را برمی گردانند به خودش به سکوتی که گم کرده به حالی که فراموشش کرده به زندگی ای که هنوز با همه سختی هایش ارزش دیدن دارد جای همه شما خالی
راوی سید حسن حسینییان
@hashiyehngari
راوی سید حسن حسینییان
۱۲۶
۰:۲۷
بوی ادکلن شالیس در خانه پیچیده بود؛ همان بوی تلخ و آشنایی که همیشه مرا به یاد روزهای دور میانداخت. حسن کنار پنجره ایستاده بود و به جایی در دوردست خیره شده بود؛ جایی که انگار فقط خودش میتوانست آن را ببیند.من آرام وارد اتاق شدم. مثل همیشه.گفتم: «حسن... هنوز هم همان عطر را میزنی؟»جوابی نداد.لبخند کمرنگی زدم و نزدیکتر رفتم. سالها بود که به این سکوت عادت کرده بودم؛ سکوتی سنگین که مثل دیوار میان ما کشیده شده بود.گاهی فکر میکردم حسن دیگر صدای مرا نمیشنود. مثل سنگی که هرچه با او حرف بزنی، پاسخی نمیدهد.کنار صندلیاش ایستادم. باران ریزی پشت شیشه میبارید و صدای قطرهها اتاق را پر کرده بود.آهسته گفتم: «یادت هست باران را چقدر دوست داشتم؟»حسن حتی سرش را برنگرداند. فقط نگاهش در همان دوردستها گم مانده بود.دلم گرفت.زمانی بود که همین دستهایش با مهربانی دستانم را میگرفت. وقتی ناراحت میشدم، موهایم را کنار میزد و میگفت: «غم به چهرهات نمیآید.»اما حالا… انگار همه آن روزها در مهی دور فرو رفته بودند.دستم را جلو بردم، انگار میخواستم دستش را لمس کنم.گفتم: «حسن… چرا دیگر مرا نگاه نمیکنی؟»اما انگار میان ما فاصلهای بود که با هیچ قدمی پر نمیشد.شبها که خانه در سکوت فرو میرفت، کنار تختش مینشستم و نگاهش میکردم. چشمانش خسته و غمگین بود؛ چشمانی که انگار در آتشی خاموش میسوختند.گاهی زیر لب با من حرف میزد.آن وقتها دلم روشن میشد. فکر میکردم شاید هنوز مرا میبیند.اما وقتی سرش را بالا میآورد، نگاهش از کنار من میگذشت… بیآنکه مرا ببیند.غروبها خانه رنگ بنفش غم میگرفت. حسن ساعتها به نور کمرنگ خورشید خیره میشد؛ انگار میخواست روز را در سینهاش نگه دارد و نگذارد شب برسد.اما شب همیشه میآمد.و سایهها در خانه مینشستند.در یکی از همان غروبها، صدای همسایه از حیاط آمد. آهسته با زن دیگری حرف میزد.گفت: «بیچاره حسن… هنوز هم برای همسرش قهوه میریزد.»آن یکی آه کشید. «پنج سال گذشته… اما هنوز باور نکرده که او رفته.»من آرام به صندلی روبهرو نگاه کردم.حسن فنجان قهوه را گذاشت روی میز، درست روبهروی همان صندلی.بعد آهسته گفت: «این هم قهوه تو… مثل همیشه.»بوی شالیس در هوا پیچیده بود.لبخند تلخی روی لبهایش نشست؛ لبخندی که بیشتر به درد شبیه بود.خانه ساکت بود.خیلی ساکت.پنج سال از شبی میگذشت که باران شدیدی میبارید و زندگی من در همان باران خاموش شد.پنج سال از روزی میگذشت که حسن مرا از دست داد.از آن روز به بعد، دیگر هیچوقت به من نگاه نکرد.نه به خاطر سنگدلی… نه به خاطر بیاحساسی…بلکه چون من دیگر در این دنیا نبودم.و حالا تنها جایی که هنوز زندگی میکردم، خاطرات مردی بود که هر روز با عطر شالیس در خانهای خاموش با زنی حرف میزد که پنج سال پیش مرده بود.
راوی سید حسن حسینییان
@hashiyehngari
راوی سید حسن حسینییان
۱۰۴
۱۷:۰۴
سلام لطفا نظراتتون رو برام بفرستید خیلی برام مهم هست
۱۰۷
۲۱:۰۰
آن شب، وقتی از خانه بیرون زدم، هوا بوی خاک سرد میداد. شب آرام روی همهچیز نشسته بود؛ همانطور که روی شیشههای تار پنجرهها مینشیند، خاکستری و سنگین. راه قبرستان را آرام طی کردم. نمیدانم چرا بیشتر شبها دلم میخواهد بیایم اینجا؛ شاید چون در سکوت شب، نبودن پدر را بهتر میشود فهمید.وقتی به قبرستان رسیدم، باد آرام میان درختها میچرخید و سایهی شاخهها را روی زمین زیر و رو میکرد. پیچ نیلوفر از دیوار بالا رفته بود و در تاریکی شب شاخههایش مثل دودی نرم تکان میخورد. میان کاجهای بلند، مهتاب کمجانی خزیده بود؛ نوری سرد که بیشتر شبیه فانوسی خسته بود تا روشنایی.کنار قبر پدرم ایستادم. هنوز هم هر بار که نامش را روی سنگ میبینم، دلم برای لحظهای فرو میریزد. آرام نشستم و دستم را روی سنگ سرد گذاشتم. گاهی فکر میکنم اگر کمی بیشتر صبر کنم، شاید از دل همین سنگ صدایش را بشنوم.مدتی همانطور نشستم. با او حرف زدم، مثل گذشته. از روزهایی که بعد از رفتنش گذشت، از خانهای که حالا ساکتتر از همیشه است، از صبحهایی که هنوز ناخودآگاه منتظر صدای قدمهایش در حیاط میمانم.باد کمی سردتر شد. سرم را بلند کردم و به مهتاب نگاه کردم که میان شاخههای کاج آرام حرکت میکرد. برای لحظهای حس کردم آن نور هم مثل من چیزی را در تاریکی جستوجو میکند؛ شاید خاطرهای، شاید روحی که دیگر در این دنیا نیست.وقتی برگشتم، شب عمیقتر شده بود. اتاقم تاریک و ساکت بود. خسته از فکرهایی که تمام نمیشدند، آرام در بستر خزیدم. چشمهایم را بستم و زیر لب گفتم:ای خواب… اگر جایی هست که آدم بتواند برای مدتی غمهایش را زمین بگذارد، امشب مرا هم با خود ببر.و همانطور که در سکوت اتاق دراز کشیده بودم، حس کردم کمکم سنگینی دلتنگیهایم سبکتر میشود؛ مثل کودکی که بعد از گریهای طولانی، سرانجام در آغوش خواب آرام میگیرد.
راوی سید حسن حسینییان
@hashiyehngari
راوی سید حسن حسینییان
۷۸
۴:۵۰
باران پشت شیشه های بخار گرفته کافه می کوبید؛ همان گوشه دنجی که روزی شاهد لبخندهای آن ها بود و حالا به قتلگاه خاطرات فرهاد تبدیل شده بود. فرهاد انگشتان لرزانش را دور فنجان قهوه ای که حالا سرد شده بود حلقه کرد. سرمایی که در دست هایش دویده بود از هوای بارانی بیرون نبود؛ از دل شکسته ای می آمد که هنوز باور نمی کرد همه چیز به همین سادگی تمام شده است. چقدر تلخ، چقدر بی صدا، چقدر بی رحمانه.
همه چیز از یک عصر پاییزی شروع شد. عصری که برگ های زرد در باد می چرخیدند و شیرین با آن چشم های درخشان و لبخند گرمش وارد زندگی فرهاد شد. فرهاد که همیشه مردی محتاط و کم حرف بود، با اولین نگاه به او تمام دیوارهایی را که دور قلبش ساخته بود فرو ریخته دید. شیرین با مهربانی و توجهی دلنشین به او نزدیک شد و فرهاد که سال ها تشنه عشق بود خیلی زود دل به آن نگاه ها سپرد. نمی دانست برای شیرین این رابطه شاید تنها یک تنوع کوتاه در میان روزهای عادی زندگی اش باشد.
فرهاد اما همه چیزش را به این عشق گره زده بود. تمام فکرش، تمام آینده اش، تمام رویاهایش را در کنار شیرین می دید. وقتی از آینده حرف می زد، شیرین گاهی بی حوصله به بیرون خیره می شد. وقتی فرهاد با شوق از احساسات عمیقش می گفت، شیرین با لبخندی کوتاه موضوع را عوض می کرد.
دوستان فرهاد بارها با نگرانی به او گفته بودند فرهاد این دختر ماندنی نیست. تو داری همه وجودت را می گذاری. اگر روزی برود تو از پا می افتی.
اما فرهاد فقط لبخند می زد و با اطمینان می گفت مگر می شود کسی این همه عشق را ببیند و برود؟
اما شد.
یک صبح سرد پیامی کوتاه روی صفحه گوشی فرهاد ظاهر شد من فکر می کنم ما به درد هم نمی خوریم. بهتر است همه چیز تمام شود.
نه توضیحی بود و نه فرصتی برای حرف زدن. انگار تمام آن روزها و تمام آن حرف ها هیچ ارزشی نداشتند.
رفتن شیرین مثل زلزله ای ناگهانی بود. نه فقط برای فرهاد بلکه برای همه کسانی که آن دو را می شناختند. همه می دانستند فرهاد زندگی اش را به این عشق گره زده است. برای همین رفتن آرام و بی تفاوت شیرین همه را حیران کرده بود. چطور ممکن است کسی این قدر راحت دنیای یک نفر دیگر را ویران کند؟
حالا در این عصر بارانی فرهاد به صندلی خالی روبه رویش خیره شده بود. جایی که زمانی شیرین می نشست و با خنده هایش کافه را پر از زندگی می کرد. دلش پر از حرف هایی بود که هرگز گفته نشد.
آهسته زیر لب گفت خیلی ممنون... خیلی ممنون که به همین راحتی من را داغون کردی. من را مهمان یک محبت دو روزه کردی تا برای همیشه دلم را خون کنی. من با نگاه تو شبیه فرهاد قصه ها شدم اما تو حتی به ویران شدن من هم فکر نکردی.
اشکی آرام از گوشه چشمش پایین آمد. نفس عمیقی کشید. از جا بلند شد و در دلش گفت خیلی ممنون برای هر چیزی که به سرم آوردی... اما من هرگز از تو نمی گذرم.
بعد از کافه بیرون رفت. نه برای اینکه زیر بار این غم از پا بیفتد؛ بلکه برای اینکه یاد بگیرد با قلبی زخمی هم می شود دوباره راه رفت و زندگی را ادامه داد.
راوی سید حسن حسینییان بر گرفته از موسیقی سیاوش قمیشی
@hashiyehngari
همه چیز از یک عصر پاییزی شروع شد. عصری که برگ های زرد در باد می چرخیدند و شیرین با آن چشم های درخشان و لبخند گرمش وارد زندگی فرهاد شد. فرهاد که همیشه مردی محتاط و کم حرف بود، با اولین نگاه به او تمام دیوارهایی را که دور قلبش ساخته بود فرو ریخته دید. شیرین با مهربانی و توجهی دلنشین به او نزدیک شد و فرهاد که سال ها تشنه عشق بود خیلی زود دل به آن نگاه ها سپرد. نمی دانست برای شیرین این رابطه شاید تنها یک تنوع کوتاه در میان روزهای عادی زندگی اش باشد.
فرهاد اما همه چیزش را به این عشق گره زده بود. تمام فکرش، تمام آینده اش، تمام رویاهایش را در کنار شیرین می دید. وقتی از آینده حرف می زد، شیرین گاهی بی حوصله به بیرون خیره می شد. وقتی فرهاد با شوق از احساسات عمیقش می گفت، شیرین با لبخندی کوتاه موضوع را عوض می کرد.
دوستان فرهاد بارها با نگرانی به او گفته بودند فرهاد این دختر ماندنی نیست. تو داری همه وجودت را می گذاری. اگر روزی برود تو از پا می افتی.
اما فرهاد فقط لبخند می زد و با اطمینان می گفت مگر می شود کسی این همه عشق را ببیند و برود؟
اما شد.
یک صبح سرد پیامی کوتاه روی صفحه گوشی فرهاد ظاهر شد من فکر می کنم ما به درد هم نمی خوریم. بهتر است همه چیز تمام شود.
نه توضیحی بود و نه فرصتی برای حرف زدن. انگار تمام آن روزها و تمام آن حرف ها هیچ ارزشی نداشتند.
رفتن شیرین مثل زلزله ای ناگهانی بود. نه فقط برای فرهاد بلکه برای همه کسانی که آن دو را می شناختند. همه می دانستند فرهاد زندگی اش را به این عشق گره زده است. برای همین رفتن آرام و بی تفاوت شیرین همه را حیران کرده بود. چطور ممکن است کسی این قدر راحت دنیای یک نفر دیگر را ویران کند؟
حالا در این عصر بارانی فرهاد به صندلی خالی روبه رویش خیره شده بود. جایی که زمانی شیرین می نشست و با خنده هایش کافه را پر از زندگی می کرد. دلش پر از حرف هایی بود که هرگز گفته نشد.
آهسته زیر لب گفت خیلی ممنون... خیلی ممنون که به همین راحتی من را داغون کردی. من را مهمان یک محبت دو روزه کردی تا برای همیشه دلم را خون کنی. من با نگاه تو شبیه فرهاد قصه ها شدم اما تو حتی به ویران شدن من هم فکر نکردی.
اشکی آرام از گوشه چشمش پایین آمد. نفس عمیقی کشید. از جا بلند شد و در دلش گفت خیلی ممنون برای هر چیزی که به سرم آوردی... اما من هرگز از تو نمی گذرم.
بعد از کافه بیرون رفت. نه برای اینکه زیر بار این غم از پا بیفتد؛ بلکه برای اینکه یاد بگیرد با قلبی زخمی هم می شود دوباره راه رفت و زندگی را ادامه داد.
راوی سید حسن حسینییان بر گرفته از موسیقی سیاوش قمیشی
۶۲
۱۲:۳۶
05 Kheili Mamnoon.mp3
۰۳:۵۵-۹.۰۴ مگابایت
05 Kheili Mamnoon.mp3
۷۷
۱۲:۵۴
من ایستاده بودم؛ در تقاطع یک وداع تاریخی، جایی که خیابانها دیگر گنجایش این همه دل بیقرار را نداشتند. آسمان تهران سنگین بود و جمعیت، چون دریایی تیره و خروشان، پیکر رهبر خویش را در آغوش گرفته بود. به چشمهای سرخ مردم نگاه میکردم؛ به شانههای لرزان و مشتهای گرهکرده. در آن غوغای بیکران، ناگهان در ذهنم سوالی قدیمی جان گرفت؛ سوالی که انگار همه ما در پی پاسخش بودیم. به قول فریدون مشیری که مینویسد:همه میپرسند:چیست در زمزمه مبهم آب؟چیست در همهمه دلکش برگ؟چیست در بازی آن ابر سپید، روی این آبی آرام بلندکه تو را میبرد اینگونه به ژرفای خیال؟اما نه... در آن روز، در آن تشییع پر از شکوه و حماسه، ذهن من در پی این نشانهها نبود. من به این جملهها نمیاندیشیدم. به او میاندیشیدم؛ به آن قامت ایستاده که حالا در سکوت ابدی خفته بود. به عهدی که میان ما و او بسته شده بود؛ عهدی که با خون و اقتدار امضا شد. در دل سرودم: من به هر حال که باشم به تو میاندیشم.تو بدان این را، تنها تو بدان.تو بیا؛ تو بمان با من، تنها تو بمان...آری، او رفت، اما راه و نگاهش در جان این ملت جاری ماند. دشمن زبون گمان میکرد با این رفتن، ما به زانو در میآییم. آنها چقدر از درک حقیقت عاجزند! آنها که بنده و اسیر محاسبات مادی خویشاند، چطور میتوانستند معنای این پیوند غیبی را بفهمند؟ همانطور که شهید آوینی در روایت جاودانهاش میگفت: دشمن برده ماشین است و تو ماشین را در خدمت ایمان کشیدهای. امروز نیز، این سیل خروشان مردم، ایمان خود را به رخ ابزارهای بیروح دشمن کشیدند. این تشییع، سنگر مستحکم اقتدار ملی ماست در برابر چشم جهان.نگاه کردم به پرچمهای افراشته، و بعد به آستین خالی رهبرم در عکسها... همان دستی که سالها پیش در راه خدا داده بود تا پیشمرگ این ملت باشد. به یاد کلام ناب شهید آوینی افتادم که میگفت: کجا از مرگ میهراسد آنکس که به جاودانگی روح در جوار رحمت حق آگاه است؟ و اینچنین، اگر یک دست تو نیز هدیه راه خدا شود، باز هم با آن دست دیگری که باقی است به جبههها میشتابی. وقتی که اسوه تو آن تمثیل مطلق وفاداری، عباس بن علی باشد، چه باک اگر هر دو دست تو نیز هدیه راه خدا شود؟او عباسوار زیست؛ با دستی جانباز و جانی بیقرار. و آن آستین خالی که سالها در باد تکان میخورد، نشانه مردانگیاش بود و وفاداریاش به عهدی که با ابوالفضل بسته بود. چیست آن عهد؟ مبادا امام را تنها بگذاری! و امروز، ما مأمور به همین عهد بودیم؛ مأمور به اینکه نگذاریم این علم بر زمین بیفتد.اشک روی گونههایمان میدوید، اما این اشک ضعف نبود؛ باروت خونخواهی بود. در شلوغی بیپایان پیکرها و صداها، در چشمهای جوانانی که آماده جانفشانی بودند، زمزمه کردم:اینک این من که به پای تو درافتادم باز؛ریسمانی کن از آن موی دراز؛تو بگیر؛ تو ببند؛ تو بخواه.تو بمان با من، تنها تو بمان.در دل ساغر هستی تو بجوش.من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست؛آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش...او جرعه آخر جام شهادت و وصال را نوشید و به ملکوت پرکشید؛ اما اقتدار و صلابتش را در رگهای این ملت باقی گذاشت. ما تا آخرین نفس پای این بیرق ایستادهایم.
راوی سید حسن حسینییان
@hashiyehngari
راوی سید حسن حسینییان
۶۳
۱۵:۳۷
دقت باید خیلی الان باشه خیلی بالا فهم هم باید خیلی بالا باشه
۴۹
۴:۴۵
بعضی آدمها فقط تا وقتی جاده به نفعشونه، رفیقن...یه رفیق داشتم که اون روزها موتور نداشت. هر صبح قبل از اینکه خودم برم سر کار، میرفتم دنبالش. عصرها هم بعد از تعطیل شدن، تا دم خونه میرسوندمش. شبگردی، گردش، خنده، درد دل... همه جا با هم بودیم. هیچوقت هم حس نمیکردم دارم لطفی میکنم؛ رفاقت که حساب و کتاب نداره.تا اینکه خودش یه موتور خرید. خوشحال شدم، گفتم از این به بعد دیگه نوبت اونه که گاهی دنبالم بیاد. اما چند وقت بعد پلیس موتور منو گرفت و نزدیک یه هفته طول کشید تا از پارکینگ آزادش کنم.دو شب اول گفت: «بیا برسونمت.» اما روز سوم، وقتی ازش خواستم منو برسونه، یه پوزخند زد و گفت: «داداش، یه شب، دو شب میرسوندم. اگه هر شب بخوام تو رو برسونم، پس کی به کارای خودم و خانوادم برسم؟»همین یه جمله کافی بود.اون شب تا خونه پیاده رفتم. نه به خاطر اینکه راه دور بود، به خاطر اینکه دلم شکسته بود. تمام مسیر فقط به این فکر میکردم که من ماهها هر شب بدون منت تا دم خونه رسوندمت؛ واقعاً جواب خوبیهام همین بود؟یه هفته بعد موتورم آزاد شد و زندگی دوباره به روال قبل برگشت؛ اما دیگه چیزی بین ما مثل گذشته نبود.چند ماه بعد، یه روز دیدم رنگش پریده. گفت پلیس موتورش رو به خاطر نداشتن بیمه گرفته. لحظهای با خودم گفتم بذار طعم همون حرفی که به من زد رو بچشه. اما دلم قبول نکرد.آخر وقت کاری گفتم: «اگه کارت تموم شده، بیا برسونمت.»تا دم خونش با هم حرف زدیم. وقتی پیاده شد، فقط یه جمله بهش گفتم:«مردی نبود افتاده را پای زدن؛ گر دستِ افتادهای بگیری، مردی.»خندید و گفت: «حسن جان، خودت رو دریاب.»همون شد آخرِ رفاقتمون. از فرداش فقط یه سلام بود و یه خداحافظی. یک سال بعد هم موتورش توی تصادف از بین رفت، اما من دیگه هیچوقت مسیرم رو کج نکردم که برسونمش.حالا نزدیک ۹ سال از اون ماجرا گذشته. نه از اون آدم دلخورم، نه منتظر عذرخواهیش. فقط گاهی دلم برای خودم میسوزه؛ برای حسنِ سادهای که فکر میکرد هر کسی که کنارش میخنده، رفیقشه.حالا از شما یه سؤال دارم...اگر جای من بودید، بعد از شنیدن اون حرف، چه کاری میکردید؟ مثل من کمکش میکردید و بیسروصدا فاصله میگرفتید، یا همون شب برای همیشه به اون رفاقت پایان میدادید؟
واقعاً دوست دارم نظر شما رو بدونم.
واقعاً دوست دارم نظر شما رو بدونم.
۲۷
۱۷:۵۲