یه چی این وسط درست نیست...یه چی رو بهم نگفتی،یا نخواستی بگی...#زلفا
۵۲
۲۱:۳۲
ولی هیچ کی بچه محلّای باصفا و با مرام خودمون نمیشه...
صفا، صفای وجودتون داداشیا!
#احوالات#همین_دور_و_بر
صفا، صفای وجودتون داداشیا!
۳۵
۱۹:۴۸
وای انتخاب کردن خیلی سخته


۲۵
۱۲:۵۵
ای کاش می توانستم هر آنچه در دل دارم بر زبان جاری کنم...ای کاش قوانین حاکم بر روابط انسانی اینقدر پیچیده و نابهنجار نبود...می خواستم برایت از دردی که کشیدم بگویم؛از احساسی که ناگهان، مانند بمبی ساعتی در درون قلبم منفجر شد؛ از دور شدنت وقتی که چشمانم بسته بود و غرق در رؤیا بودم؛از عذابی که کشیدم در شبی که نبودی؛ و از احساسی که تو خیلی زود فراموشش کردی و من خیلی دیر، که نه، هنوز هم فراموشش نکرده ام...اما این «درد» روزی دیوانه ام خواهد کرد...و این بغض که گلویم را می فشارد، روز به روز مرا به درّهٔ مرگ نزدیکتر میکند؛چاره ای ندارم؛ باید بنشینم، بنشینم،و باز هم بنشینم،تا مگر روزی، جایی، لحظه ای، چشم در چشم تو بشوم؛ ولی آن وقت دیگر، نه حرفی دارم؛ و نه احساسی... آن روز و آن مکان و آن لحظه، هیچگاه نخواهد آمد... و هیچگاه، تو، از درونیات آشفته ای چو من خبردار نخواهی شد؛جز همانقدری که همان شب،در آغوشت،در میان بازوانت،ناخودآگاه بر زبان آوردم...
و من، حتی برای همان چند کلمه نیز، هیچگاه خودم را نمی بخشم؛زیرا با خود عهدی بسته بودم که شکستمش؛عهد بسته بودم که احساسات واقعی ام را بازگو نکنم...لحظه ای غافل شدم،و یک عمر پشیمان خواهم بود...
سخت می گریَم... و سخت تر «جان» خواهم داد؛زیرا که هیچ کس،هیچکس، هیچ کس، نفهمید که چه در سینه نگاه میدارم؛ و از هیاهوی وجود من، تنها «آه» ای، به گوش مردمان رسید و قطره اشکی غلطان بر گونه هایم...#زلفا#احوالات@hayahooaghile
و من، حتی برای همان چند کلمه نیز، هیچگاه خودم را نمی بخشم؛زیرا با خود عهدی بسته بودم که شکستمش؛عهد بسته بودم که احساسات واقعی ام را بازگو نکنم...لحظه ای غافل شدم،و یک عمر پشیمان خواهم بود...
سخت می گریَم... و سخت تر «جان» خواهم داد؛زیرا که هیچ کس،هیچکس، هیچ کس، نفهمید که چه در سینه نگاه میدارم؛ و از هیاهوی وجود من، تنها «آه» ای، به گوش مردمان رسید و قطره اشکی غلطان بر گونه هایم...#زلفا#احوالات@hayahooaghile
۲۱
۲۲:۰۵
غم درد رنج عشق تنفر ناامیدیبی عدالتی و ظلم،به مانند غنیمتی برای نویسنده و هنرمند هستند هنرمندی که اینها را دارد بساط عیش و قلم و طرب و رنگ و جوهر شبانه اش فراهم است...ولی هنرمند، بدون اینها،هیچ استپوچ است حرفی ندارد برای گفتن؛هنرمند جز احساسات جویده شده اش و تجربیات تلخ و شیرینش منبع الهام دیگری نداردپس هرکسی را نشاید که هنرمند بود و هر هنری لباس تن هر هنرمندی نیست و هر لباسی را باید در جایی به تن کرد.این آخری را خودم هم نمی دانم چقدر درست است ولی همینقدر میدانم که هنرمند باید با رنج زمانه اش جلو برود و همزمان درونیات خویش را بنگارد...تلفیق این دو قسم از جهان،می شود «هنر»و عجب چیزی است آن...
#هنر#احوالات #همین_دور_و_بر@hayahooaghile
#هنر#احوالات #همین_دور_و_بر@hayahooaghile
۱۹
۲۲:۱۴
هیاهو؛
غم درد رنج عشق تنفر ناامیدی بی عدالتی و ظلم، به مانند غنیمتی برای نویسنده و هنرمند هستند هنرمندی که اینها را دارد بساط عیش و قلم و طرب و رنگ و جوهر شبانه اش فراهم است... ولی هنرمند، بدون اینها، هیچ است پوچ است حرفی ندارد برای گفتن؛ هنرمند جز احساسات جویده شده اش و تجربیات تلخ و شیرینش منبع الهام دیگری ندارد پس هرکسی را نشاید که هنرمند بود و هر هنری لباس تن هر هنرمندی نیست و هر لباسی را باید در جایی به تن کرد. این آخری را خودم هم نمی دانم چقدر درست است ولی همینقدر میدانم که هنرمند باید با رنج زمانه اش جلو برود و همزمان درونیات خویش را بنگارد... تلفیق این دو قسم از جهان، می شود «هنر» و عجب چیزی است آن... #هنر #احوالات #همین_دور_و_بر @hayahooaghile
هنر مند در میان غم هایشدرست در همان لحظهٔ نا امیدی و رخوت و زار زدن های شبانه اشدرست در هنگام یاد کردن از معشوق و دقیقا در هنگام بریدن از او؛باید بنویسد،باید بنگارد باید بسرایدو باید بنوازد...
اگر دیر بجنبدسوژه از دست رفته است وباید بنشینیم خزعبلات و کلمات را سرهم بندی کنیم تا تهش متنی دربیاید که شااااید خواننده ای نگاهی بندازد به آن...
اگر دیر بجنبدسوژه از دست رفته است وباید بنشینیم خزعبلات و کلمات را سرهم بندی کنیم تا تهش متنی دربیاید که شااااید خواننده ای نگاهی بندازد به آن...
۲۰
۲۲:۱۸
بازارسال شده از محمدمهدی سیار
همدم
یاد ایامی که مصباحالهدایی داشتیممحرم رازی، رفیق بیریایی داشتیم
در جَبینش روشنانِ مهر و اخلاص و صفا در نگاهش آسمان دلربایی داشتیم
صورتش چون ماهتاب و سیرتش چون آفتاباز شکوه قامتش سرو رسایی داشتیم
با ولی همعهد و همدم، با ولی همسرنوشتدر کنار جان ایران، جانفدایی داشتیم
او شهادت را تمام لحظههای عمر زیستسالها بین شهیدان آشنایی داشتیم
بعدِ تو ای کشتهی شمشیر أشقیالأشقیا!بر سر هر کوی و میدان کربلایی داشتیم(۱)
بچههای «هیئت میثاق» را دریاب، آه...ما به یاد اشکهایت روضههایی داشتیم
محمد مهدی سیار
(۱) سالها پیش گفته بود که شنیده از آقا: تو نمیمیری، شهید میشوی، همراه من و به دست أشقیالأشقیا!
@mm_sayyar
یاد ایامی که مصباحالهدایی داشتیممحرم رازی، رفیق بیریایی داشتیم
در جَبینش روشنانِ مهر و اخلاص و صفا در نگاهش آسمان دلربایی داشتیم
صورتش چون ماهتاب و سیرتش چون آفتاباز شکوه قامتش سرو رسایی داشتیم
با ولی همعهد و همدم، با ولی همسرنوشتدر کنار جان ایران، جانفدایی داشتیم
او شهادت را تمام لحظههای عمر زیستسالها بین شهیدان آشنایی داشتیم
بعدِ تو ای کشتهی شمشیر أشقیالأشقیا!بر سر هر کوی و میدان کربلایی داشتیم(۱)
بچههای «هیئت میثاق» را دریاب، آه...ما به یاد اشکهایت روضههایی داشتیم
(۱) سالها پیش گفته بود که شنیده از آقا: تو نمیمیری، شهید میشوی، همراه من و به دست أشقیالأشقیا!
@mm_sayyar
۱
۱۱:۴۲
رو شونه هات بال کشیدی بابا...
#حامد
۱۱
۲۱:۲۸
هیاهو؛
رو شونه هات بال کشیدی بابا...
#حامد
آخ چقدر این غم سنگینهچقدر سنگینه چقدر...
۱۱
۲۱:۲۹