در سالهای میانی زندگی فارادی، انگلستان هم دستخوش تغییرات عظیم بود. جرج سوم در سال ۱۸۲۰ درگذشت و پس از او جرج چهارم و سپس ویلیام چهارم به سلطنت رسیدند. جامعه هنوز بهشدت طبقاتی بود و حق رأی برای اکثریت مردم وجود نداشت. انقلاب صنعتی شهرها را بزرگتر کرده بود، در همین دوران اصلاحات سیاسی آغاز شد و انگلستان آرامآرام به سوی جامعهای متفاوت حرکت کرد.
در سال ۱۸۳۷، وقتی فارادی ۴۵ ساله بود، ملکه ویکتوریا به تخت نشست. دوران ویکتوریایی آغاز شد؛ دورهای که انگلستان به یکی از بزرگترین قدرتهای صنعتی و اقتصادی جهان تبدیل شد. فارادی در این دوره به یکی از مشهورترین دانشمندان کشور تبدیل شد.
فارادی علاوه بر آزمایشگاه، یک استعداد بزرگ دیگر هم داشت، توانایی توضیح دادن علم برای مردم عادی. او نمیخواست علم فقط در اختیار استادان دانشگاه باشد. در مؤسسهٔ سلطنتی برای مردم و بهخصوص جوانان سخنرانی میکرد. در یکی از مشهورترین مجموعه سخنرانیهایش، «تاریخ شیمی یک شمع»، یک شمع معمولی را جلوی مردم میگذاشت و از همان شعلهٔ کوچک دربارهٔ شیمی، احتراق، گازها و قوانین طبیعت صحبت میکرد.
شهرت فارادی روزبهروز بیشتر شد. او به عضویت انجمن سلطنتی درآمد؛ یکی از معتبرترین محافل علمی انگلستان. برای مردی که حتی تحصیلات دبیرستانی و دانشگاهی نداشت، رسیدن به چنین جایگاهی اتفاق کوچکی نبود. حتی بعدها پیشنهاد ریاست انجمن سلطنتی به او داده شد، اما آن را نپذیرفت.
با وجود شهرت، زندگی شخصی او نسبتاً ساده باقی ماند. او اهل تجمل و نمایش نبود. وقتی به سالهای پیری رسید، بیشتر بهعنوان همان آزمایشگر و معلم شناخته میشد تا یک شخصیت اشرافی.
در سالهای پایانی، تواناییهای جسمی و ذهنی او کمکم کاهش یافت. انگلستانی که فارادی در آن به دنیا آمده بود دیگر وجود نداشت. قطارها شهرها را به هم وصل میکردند، صنعت به سرعت رشد کرده بود، علم جایگاه تازهای پیدا کرده بود و جهان به سمت عصر برق حرکت میکرد؛ عصری که فارادی خودش یکی از پایهگذارانش بود.
سرانجام در ۲۵ اوت ۱۸۶۷، مایکل فارادی در ۷۵سالگی درگذشت.
@hekayaterooz
در سال ۱۸۳۷، وقتی فارادی ۴۵ ساله بود، ملکه ویکتوریا به تخت نشست. دوران ویکتوریایی آغاز شد؛ دورهای که انگلستان به یکی از بزرگترین قدرتهای صنعتی و اقتصادی جهان تبدیل شد. فارادی در این دوره به یکی از مشهورترین دانشمندان کشور تبدیل شد.
فارادی علاوه بر آزمایشگاه، یک استعداد بزرگ دیگر هم داشت، توانایی توضیح دادن علم برای مردم عادی. او نمیخواست علم فقط در اختیار استادان دانشگاه باشد. در مؤسسهٔ سلطنتی برای مردم و بهخصوص جوانان سخنرانی میکرد. در یکی از مشهورترین مجموعه سخنرانیهایش، «تاریخ شیمی یک شمع»، یک شمع معمولی را جلوی مردم میگذاشت و از همان شعلهٔ کوچک دربارهٔ شیمی، احتراق، گازها و قوانین طبیعت صحبت میکرد.
شهرت فارادی روزبهروز بیشتر شد. او به عضویت انجمن سلطنتی درآمد؛ یکی از معتبرترین محافل علمی انگلستان. برای مردی که حتی تحصیلات دبیرستانی و دانشگاهی نداشت، رسیدن به چنین جایگاهی اتفاق کوچکی نبود. حتی بعدها پیشنهاد ریاست انجمن سلطنتی به او داده شد، اما آن را نپذیرفت.
با وجود شهرت، زندگی شخصی او نسبتاً ساده باقی ماند. او اهل تجمل و نمایش نبود. وقتی به سالهای پیری رسید، بیشتر بهعنوان همان آزمایشگر و معلم شناخته میشد تا یک شخصیت اشرافی.
در سالهای پایانی، تواناییهای جسمی و ذهنی او کمکم کاهش یافت. انگلستانی که فارادی در آن به دنیا آمده بود دیگر وجود نداشت. قطارها شهرها را به هم وصل میکردند، صنعت به سرعت رشد کرده بود، علم جایگاه تازهای پیدا کرده بود و جهان به سمت عصر برق حرکت میکرد؛ عصری که فارادی خودش یکی از پایهگذارانش بود.
سرانجام در ۲۵ اوت ۱۸۶۷، مایکل فارادی در ۷۵سالگی درگذشت.
۳۹
۶:۱۷
یک دکتر تحصیلکرده به روستایی رفته بود. آنجا با مردی روستایی آشنا شد و گرم صحبت شد مدتی از گفتگوی بین آنها نگذشته بود که دکتر فهمید روستایی خیلی میفهمد. از حرفها و جوابهای روستایی به سوالاتش سخت تعجب کرده بود.
دکتر از روستایی پرسید کجا درس خوانده و مدرکش چیه. روستایی جواب داد که اصلا سواد خواندن و نوشتن نداره. دکتر حیرت زده شد. به روستایی گفت: تو که سواد نداری، پس چطور این قدر میدانی؟
روستایی گفت: ما خوب فکر می کنیم.
۴۲
۶:۲۲
بازارسال شده از حکایت روز
۱
۱۸:۳۹
امروز سالروز تولد ناپلئون بناپارت است. از اعدام لویی شانزدهم تا آغاز سلطنت ناپلئون ۱۱ سال طول کشید. این داستان قسمتی از آن ۱۱ سال پر ماجراست.
قبل از این پست بخوانید #لویی_شانزدهم
با مرگ لویی شانزدهم، سلطنت فرانسه جمهوری جوان فرانسه وارد خطرناکترین مرحلهٔ زندگی خود شد. دشمنان خارجی از هر سو به فرانسه فشار میآوردند؛ اتریش، پروس، بریتانیا و دیگر قدرتهای اروپایی علیه جمهوری جنگ میکردند و در داخل کشور نیز شورشهای ضدانقلابی شعلهور شده بود. مردم پاریس هم با گرانی و کمبود نان دستوپنجه نرم میکردند. جمهوری احساس میکرد برای زنده ماندن باید با دشمنانش بیرحمانه بجنگد.
در این فضای آشفته، ماکسیمیلیان روبسپیر به تدریج به یکی از قدرتمندترین مردان انقلاب تبدیل شد. او مردی ظاهراً ساده و اخلاقگرا بود و خود را مدافع آزادی، برابری و جمهوری میدانست؛ اما به این باور رسیده بود که برای نجات انقلاب، باید دشمنانش را بیرحمانه از میان برداشت. در سال ۱۷۹۳، کمیتهٔ نجات عمومی شکل گرفت و روبسپیر در ژوئیهٔ همان سال به آن پیوست. از اینجا بود که انقلاب وارد تاریکترین فصل خود شد؛ فصلی که بعدها به «حکومت وحشت» معروف شد.
دادگاههای انقلابی به کار افتادند و کسانی که سلطنتطلب، ضدانقلاب یا حتی «مظنون» به دشمنی با جمهوری بودند، دستگیر شدند. گیوتین به منظرهای آشنا در پاریس تبدیل شد و گاریهای حامل زندانیان هر روز راهی میدان انقلاب میشدند؛ همان میدانی که سر لویی شانزدهم در آن افتاده بود. اما وحشت واقعی زمانی آغاز شد که انقلاب دیگر فقط دشمنان سلطنت را نمیکشت؛ انقلابیون شروع به کشتن یکدیگر کردند. ژیروندنها، که خود زمانی از ستونهای انقلاب بودند، سرکوب شدند و بسیاری از آنان به گیوتین رفتند. ماری آنتوانت نیز در اکتبر ۱۷۹۳ اعدام شد.
اما برای روبسپیر، حتی نزدیکترین انقلابیون نیز اگر در مسیر انقلاب مانع میشدند، میتوانستند دشمن محسوب شوند. ژرژ دانتون، یکی از مشهورترین رهبران انقلاب و دوست قدیمی روبسپیر، به تدریج از ادامهٔ خونریزی انتقاد کرد و خواستار پایان ترور شد. اما در فضای آن روزها، مخالفت با سیاستهای روبسپیر میتوانست به معنای مرگ باشد. دانتون دستگیر، محاکمه و در ۵ آوریل ۱۷۹۴ اعدام شد. روبسپیر برای حفظ انقلاب، دوست خودش را کشت.
در میان قربانیان این دوران، آندره شِنیه، شاعر مشهور فرانسوی، نیز قرار گرفت. شِنیه از خشونت انقلابی انتقاد کرده بود و به اتهام فعالیت ضدانقلابی زندانی شد. در نهایت او نیز به گیوتین سپرده شد. تیغهٔ گیوتین دیگر تفاوتی میان اشراف، مخالفان سیاسی، انقلابیون و حتی شاعران نمیشناخت. هرچه حکومت وحشت بیشتر پیش میرفت، ترس نیز در میان نمایندگان مجلس افزایش مییافت. آنها با خود میگفتند: اگر دانتون، یکی از قهرمانان انقلاب، دشمن شناخته شد، فردا شاید نوبت خود آنها باشد.
در ژوئن ۱۷۹۴، قوانین تازهای روند محاکمهٔ متهمان را سادهتر و امکان دفاع آنها را محدودتر کرد. تعداد اعدامها افزایش یافت و دورهای که به «ترور بزرگ» معروف شد آغاز شد. روبسپیر تصور میکرد با پاکسازی دشمنان، جمهوری را نجات میدهد؛ اما در واقع، با هر اعدامی تعداد کسانی که از او میترسیدند بیشتر میشد. او یکی پس از دیگری دوستان و متحدان قدیمی خود را از دست داده بود و سرانجام خودش در میان همان شبکهٔ ترسی گرفتار شد که ساخته بود.
در ۲۷ ژوئیه ۱۷۹۴، مخالفان روبسپیر در کنوانسیون علیه او متحد شدند. این بار وقتی او سخن گفت، کسی حاضر نبود از او دفاع کند. فریاد «مرگ بر روبسپیر!» فضای مجلس را پر کرد و او دستگیر شد. برای مدت کوتاهی گریخت و به شهرداری پاریس پناه برد، اما مقاومت طرفدارانش شکست خورد و او دوباره به دست مخالفان افتاد. روز بعد، ۲۸ ژوئیه ۱۷۹۴، روبسپیر را به همان میدان و همان گیوتینی بردند که هزاران نفر را به سوی آن فرستاده بود.
تیغه پایین آمد و مردی که زمانی خود را ناجی انقلاب میدانست، سرانجام قربانی همان دستگاهی شد که برای نابودی دشمنان انقلاب ساخته بود. با مرگ روبسپیر، حکومت وحشت پایان یافت. خیاط هم سرانجام در کوزه افتاد.
ادامه دارد...
۱۲۰
۲:۴۵
معرفی فیلم
دانتون یک فیلم فرانسوی زبان البته دوبله شده به فارسی محصول 1983 است که آخرین هفته های ژرژ دانتون، یکی از رهبران انقلاب فرانسه را در دوران حکومت وحشت به تصویر می کشد. ژرژ دانتون، قهرمان مردم، برای درگیری با ماکسیمیلیان روبسپیر و حزب افراطی او باز می گردد.
از اینجا میتوانید دانلود کنید.
@hekayaterooz
دانتون یک فیلم فرانسوی زبان البته دوبله شده به فارسی محصول 1983 است که آخرین هفته های ژرژ دانتون، یکی از رهبران انقلاب فرانسه را در دوران حکومت وحشت به تصویر می کشد. ژرژ دانتون، قهرمان مردم، برای درگیری با ماکسیمیلیان روبسپیر و حزب افراطی او باز می گردد.
از اینجا میتوانید دانلود کنید.
۳۰
۲:۴۹
Vitaa - Ça ira.mp3
۰۳:۱۴-۷.۶۵ مگابایت
آهنگ Ça ira) خوانندگان Vitaa & Slimane
سا ایرا (فرانسوی Ça Ira، به معنی همه چیز درست میشود)، نام سرودی در انقلاب فرانسه است که برای اولین بار در ماه مه ۱۷۹۰ شنیده شد. هرچند متن این سرود در طی زمان دستخوش تغییرات زیادی شده است، اما در همه نسخههای آن ترجیعبند سا ایرا به عنوان بخشی از هویت این سرود تکرار شده است.
ترجمه متن آهنگ
لا، لا-لا-لا، لا-لا-لا، لا، لالا، لا-لا، لا، لا
به ما گفتند: "زندگی همین است"ما هر کاری از دستمان بربیاید انجام میدهیم، همین است که هستیک روز دیگر در بهشتخوب باشید، سخت کار کنید و ساکت باشید
به ما گفتند: "زندگی همین است"قلب مهم است یا عقل؟ دکتر، به من بگودیگر اینجا از عشق صحبت نمیکنندبدون زیبایی، هیولا چه میکرد؟
حتی اگر اینطور نباشد، اینطور نیست، خیلی آسان نیستمیخواهم روحیه کودکانهام را حفظ کنمبه دنیا نگاه کن، چقدر مالیخولیایی استاما تو، تو طوری رفتار میکنی که انگار تمام وقت دنیا را داری
درست میشود، بدترینها تمام میشودنباید بگذاریم خودمان را زمین بزنیمبلند شو، بلند شو، یک بار دیگر مقاومت کندرست میشود، درست میشود
دیگر لبخندی در خانه نیستمن، من در مهمانی دلقکبازی میکنمحتی اگر فقط یک آهنگ داشته باشمبرای آرام کردن ذهنم
گاهی اوقات، به خودم میآییمبه خودم میگویم که مردها برای این کار ساخته نشدهاندبه پسرم میگویم: "مراقب باشخوشبختی کمیاب است، به آن عادت نکن"
حتی اگر اینطور نباشد، اینطور نیست، خیلی آسان نیستمیخواهم روحیه کودکانهام را حفظ کنمبه دنیا نگاه کن، چقدر مالیخولیایی استاما تو، طوری رفتار میکنی که انگار وقت داری
وقت داری خوب باش، بدترین چیز تمام شده استما نباید تسلیم شویمبلند شو، بلند شو، یک بار دیگر مقاومت کندرست میشه، درست میشه
لا، لا-لا-لا، لا-لا-لا، لا، لالا، لا-لا، لا، لا (یک بار دیگر مقاومت کن)لا، لا-لا-لا، لا-لا-لا، لا، لالا، لا-لا، لا، لا (یک بار دیگر مقاومت کن)
خوب میشه، بدترین چیز تمام شده استما نباید تسلیم شویمبلند شو، بلند شو، یک بار دیگر مقاومت کنخوب میشه، درست میشه
خوب میشه، بدترین چیز تمام شده استما نباید تسلیم شویم
بلند شو، بلند شو، یک بار دیگر مقاومت کنخوب میشه، درست میشه
@hekayaterooz
سا ایرا (فرانسوی Ça Ira، به معنی همه چیز درست میشود)، نام سرودی در انقلاب فرانسه است که برای اولین بار در ماه مه ۱۷۹۰ شنیده شد. هرچند متن این سرود در طی زمان دستخوش تغییرات زیادی شده است، اما در همه نسخههای آن ترجیعبند سا ایرا به عنوان بخشی از هویت این سرود تکرار شده است.
ترجمه متن آهنگ
لا، لا-لا-لا، لا-لا-لا، لا، لالا، لا-لا، لا، لا
به ما گفتند: "زندگی همین است"ما هر کاری از دستمان بربیاید انجام میدهیم، همین است که هستیک روز دیگر در بهشتخوب باشید، سخت کار کنید و ساکت باشید
به ما گفتند: "زندگی همین است"قلب مهم است یا عقل؟ دکتر، به من بگودیگر اینجا از عشق صحبت نمیکنندبدون زیبایی، هیولا چه میکرد؟
حتی اگر اینطور نباشد، اینطور نیست، خیلی آسان نیستمیخواهم روحیه کودکانهام را حفظ کنمبه دنیا نگاه کن، چقدر مالیخولیایی استاما تو، تو طوری رفتار میکنی که انگار تمام وقت دنیا را داری
درست میشود، بدترینها تمام میشودنباید بگذاریم خودمان را زمین بزنیمبلند شو، بلند شو، یک بار دیگر مقاومت کندرست میشود، درست میشود
دیگر لبخندی در خانه نیستمن، من در مهمانی دلقکبازی میکنمحتی اگر فقط یک آهنگ داشته باشمبرای آرام کردن ذهنم
گاهی اوقات، به خودم میآییمبه خودم میگویم که مردها برای این کار ساخته نشدهاندبه پسرم میگویم: "مراقب باشخوشبختی کمیاب است، به آن عادت نکن"
حتی اگر اینطور نباشد، اینطور نیست، خیلی آسان نیستمیخواهم روحیه کودکانهام را حفظ کنمبه دنیا نگاه کن، چقدر مالیخولیایی استاما تو، طوری رفتار میکنی که انگار وقت داری
وقت داری خوب باش، بدترین چیز تمام شده استما نباید تسلیم شویمبلند شو، بلند شو، یک بار دیگر مقاومت کندرست میشه، درست میشه
لا، لا-لا-لا، لا-لا-لا، لا، لالا، لا-لا، لا، لا (یک بار دیگر مقاومت کن)لا، لا-لا-لا، لا-لا-لا، لا، لالا، لا-لا، لا، لا (یک بار دیگر مقاومت کن)
خوب میشه، بدترین چیز تمام شده استما نباید تسلیم شویمبلند شو، بلند شو، یک بار دیگر مقاومت کنخوب میشه، درست میشه
خوب میشه، بدترین چیز تمام شده استما نباید تسلیم شویم
بلند شو، بلند شو، یک بار دیگر مقاومت کنخوب میشه، درست میشه
۲۹
۴:۵۹
بازارسال شده از حکایت روز
در روزگار قدیم در شهر ری خیاطی بود که دکانش سر راه گورستان بود . وقتی کسی میمرد و او را به گورستان می بردند از جلوی دکان خیاط می گذشتند .
یک روز خیاط فکر کرد که هر ماه تعداد مردگان را بشمارد و چون سواد نداشت کوزه ای به دیوار آویزان کرد و یک مشت سنگ ریزه پهلوی آن گذاشت .
هر وقت از جلوی دکانش جنازه ای را به گورستان می بردند یک سنگ داخل کوزه می انداخت و آخر ماه کوزه را خالی می کرد و سنگها را می شمرد .
کم کم بقیه دوستانش این موضوع را فهمیدند و برایشان یک سرگرمی شده بود و هر وقت خیاط را می دیدند از او می پرسیدند چه خبر ؟ خیاط می گفت امروزسه نفر تو کوزه افتادند .
روزها گذشت و خیاط هم مرد . یک روز مردی که از فوت خیاط اطلاعی نداشت به دکان او رفت و مغازه را بسته یافت . ازهمسایگان پرسید : خیاط کجاست ؟
همسایه به او گفت : خیاط هم در کوزه افتاد .
۲
۵:۰۰
امروز سالروز فرار اول شاه از ایران در سال ۱۳۳۲ است . تقویم تاریخ
قبل از این پست بخوانید: #عزل_مصدقو اما بقیه داستان
مصدق و نیروهای دولتی گویی منتظر این واقعه بودند. روزنامه «شجاعت»، ارگان حزب توده، از روزها پیش در نوشته های خود از کودتایی قریب الوقوع سخن گفته بود و حتی نامها و جابجاییهای نظامی را فاش کرده بود. مهمتر از آن، ژنرال تقی ریاحی، رئیس ستاد ارتش و از نزدیکان دولت، بعدها در گفتوگویی با آمریکاییها فاش کرد که شش ساعت پیش از عملیات، از توطئه آگاه شده و نیروهای وفادار را در مواضع کلیدی مستقر کرده بود.
اما ریشه های این رویارویی را باید در تابستان داغ ۱۳۳۲ جست. شاه از محبوبیت و قدرت مصدق آگاه بود و میدانست که فرمان عزل، اگر نافرجام بماند، ممکن است سلطنتش را نیز به لرزه درآورد. از سوی دیگر، انگلیسیها و آمریکاییها به این نتیجه رسیده بودند که بدون امضای شاه، طرح سرنگونی دولت ممکن نیست؛ پس فشارها آغاز شد. اشرف پهلوی که بی اجازه و بی هماهنگی در ۳ مرداد به تهران بازگشته بود، ( #اخراج_اشرف را بخوانید) حلقه نخست این زنجیر بود؛ او که مأموران آمریکایی و بریتانیایی پیشتر با او تماس گرفته بودند، با برادرش دیدار کرد و او را به همکاری ترغیب نمود، هرچند شاه نخست از پذیرش او سر باز زد. اما اشرف تنها یکی از ابزارهای اقناع بود؛ پس از او، ژنرال نورمن شوارتسکف و سپس کرمیت روزولت، مأمور ارشد سیا، با شاه دیدار کردند و قول حمایت دادند. سرانجام دو فرمان را امضا کرد: یکی برای عزل مصدق و دیگری برای نخست وزیری زاهدی. سپس به رامسر رفت تا نتیجه قمار خود را از دور تماشا کند. در نقشه، همه چیز ساده مینمود: گارد شاهنشاهی مراکز حساس را میگرفت و همزمان نصیری فرمان عزل را به مصدق میرساند.
اما دولت از پیش باخبر شده بود و نیروهای وفادار به دولت در جای جای تهران گمارده شده بودند. زاهدی، نخست وزیرِ تازه منصوب، به ناچار پنهان شد و نیروهای مهاجم با مقاومتی سخت روبه رو گشتند.
در رامسر، شاه از اخبار شکست کودتا مطلع شد. قمار سیاسی را باخته بود و شاید سلطنتش را نیز از دست میداد مستاصل تصمیم به فرار گرفت. صبح ۲۵ مرداد، شاه و ثریا از رامسر با هواپیما به سوی بغداد پرواز کردند، و نزدیک ساعت ده و ربع به پایتخت عراق رسیدند. بغداد را برگزید چون نزدیکترین پناهگاه امن بود؛ کشوری همسایه با نظامی سلطنتی که می توانست چند روزی در آن بماند و از دور ببیند در ایران چه میگذرد.
در تهران، رادیو از خنثی شدن کودتا خبر داد و نیروهای وفادار به مصدق و هواداران توده به خیابانها ریختند؛ مجسمه های شاه و پدرش پایین کشیده شد و فریادهای ضد سلطنتی فضا را پر کرد. در بغداد، شب هنگام، برتون بری، سفیر آمریکا، با شاه دیدار کرد. او شاه را اینگونه تصویر کرد: مردی خسته از چند شب بیخوابی و حیران از سرعت رویدادها، که هنوز اقدام خود را قانونی میدانست و مصدق را متجاوز از حدود قانون اساسی میخواند.
شاه تنها یک شب در بغداد ماند و روز ۲۷ مرداد، همراه با ثریا، راهی رم شد. ورود به ایتالیا نیز حال وهوای پادشاهی نداشت؛ او در هتلی مستقر شد و خبرنگاران به سراغش آمدند با پرسشی ساده: آیا او هنوز شاه است؟ پاسخ شاه روشن بود: استعفا نداده، فرمان عزل را پس نگرفته و خود را پادشاه قانونی ایران میداند.
کودتا یا به قول سازمان آمریکایی سیا «عملیات آژاکس» (Operation Ajax) و یا به قول انگلیسیها "عملیات چکمه (Operation Boot) تا اینجا شکست خورده بود. اما آنها نا امید نبودند و دست از تلاش برنداشته و شبکهای از عوامل نفوذی و نظامیان وفادار به شاه را در داخل سازماندهی کردند و در انتظار لحظهی مناسب برای ورق زدن بازی بودند.
ادامه دارد...
۲۶
۵:۳۸
زنی كه سر دو شوهر را خورده بود، شوهر سومش رو به مرگ بود. زن برای او گريه میكرد و میگفت: ای خواجه، به كجا میروی و مرا به كه می سپاری؟گفت: به چهارمين!
__سرخورشیوۀ تلفظ : گویش تهرانی: سَر خُرگویش لری: سَرَ خُّر
- آن که بدقدم است و اطرافیانش زود می میرند.- در برخی گویشهای محلی به فرد زرنگ و قالتاق نیز گفته میشود و بعضی هم به آدم حراف می گویند.
۱۵
۱:۵۵