بشیم بیست نفر بریم پاکت

۷۵
۱۱:۴۳
بازارسال شده از ⊱♥⊱╮ღ꧁ طنز ꧂ღ╭⊱♥≺
دوستان هر چی تعداد گپ دیدگاه بره بالا تر تعداد بالاتر میزارم

۱
۱۱:۴۶
اونایی که پاکت گرفتن عضو کانالها نباشن از گروههای دیدگاه هم ریم میشن
۷۲
۱۱:۴۶
بازارسال شده از گروه دیدگاه آموزش سنتور
بازارسال شده از **◄থৣ آموزش گل سر 💖থৣ►*
دوستان عضو دیدگاه باشید و کانالها و هر پستی که گذاشته میشه زیر دیدگاه پیام بزارید و لایک کنید انشالله پاکتهای بعدی در راهه








۱
۱۱:۵۸
بازارسال شده از **◄থৣ آموزش گل سر 💖থৣ►*
۱
۱۱:۵۹
بازارسال شده از **◄থৣ آموزش گل سر 💖থৣ►*
۱
۱۲:۰۶
بهلول و ثروتمند
شخص ثروتمندی خواست بهلول را در میان جمعی به سُخره بگیرد.
به بهلول گفت: هیچ شباهتی بین من و تو هست؟
بهلول گفت: البته که هست.
مرد ثروتمند گفت: چه چیز ما به همدیگر شبیه است؟
بهلول جواب داد: دو چیز ما شبیه یکدیگر است، یکی جیب من و کله تو که هر دو خالی است و دیگری جیب تو و کله من که هر دو پر است.
──━━━━⊱

⊰━━━━──
┈┈➤𝐉𝐎𝐈𝐍
𝙃𝙚𝙠𝙖𝙮𝙖𝙩𝙝𝙖𝙮𝙚 𝙠𝙤𝙤𝙩𝙖𝙝
──━━━━⊱

⊰━━━━──
شخص ثروتمندی خواست بهلول را در میان جمعی به سُخره بگیرد.
به بهلول گفت: هیچ شباهتی بین من و تو هست؟
بهلول گفت: البته که هست.
مرد ثروتمند گفت: چه چیز ما به همدیگر شبیه است؟
بهلول جواب داد: دو چیز ما شبیه یکدیگر است، یکی جیب من و کله تو که هر دو خالی است و دیگری جیب تو و کله من که هر دو پر است.
──━━━━⊱
┈┈➤𝐉𝐎𝐈𝐍
──━━━━⊱
۵۶
۱۴:۲۴
السلام علیک یا علی بن موسیالرضا؛ سالروز شهادت امام هشتم شیعیان تسلیت باد.
──━━━━⊱

⊰━━━━──
┈┈➤𝐉𝐎𝐈𝐍
𝙃𝙚𝙠𝙖𝙮𝙖𝙩𝙝𝙖𝙮𝙚 𝙠𝙤𝙤𝙩𝙖𝙝
──━━━━⊱

⊰━━━━──
──━━━━⊱
┈┈➤𝐉𝐎𝐈𝐍
──━━━━⊱
۴۵
۱۶:۱۷
حکایت بهلول و کلوخ
روزی بهلول داشت از کوچهای میگذشت شنید که استادی به شاگردهایش میگوید:«من در سه مورد با امام صادق(ع) مخالفم.»
یک اینکه میگوید: خدا دیده نمی شود. پس اگر دیده نمیشود وجود هم ندارد.
دوم میگوید: خدا شیطان را در آتش جهنم میسوزاند در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد.
سوم هم میگوید: انسان کارهایش را از روی اختیار انجام میدهد در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام میدهد.
بهلول که شنید فورا کلوخی دست گرفت و به طرف او پرتاب کرد.
اتفاقا کلوخ به وسط پیشانی استاد خورد. استاد و شاگردان در پی او افتادند و او را به نزد خلیفه آوردند.
خلیفه گفت: «ماجرا چیست؟» استاد گفت: «داشتم به دانش آموزان درس میدادم که بهلول با کلوخ به سرم زد. و الان درد میکند.»
بهلول پرسید: «آیا تو درد را میبینی؟» گفت:«نه»
بهلول گفت : پس دردی وجود ندارد. ثانیا مگر تو از جنس خاک نیستی و این کلوخ هم از جنس خاک پس در تو تاثیری ندارد. ثالثا مگر نمیگویی انسانها از خود اختیار ندارند؟ پس من مجبور بودم و سزاوار مجازات نیستم.
استاد اینها را شنید و خجل شد و از جای برخاست و رفت.
──━━━━⊱

⊰━━━━──
┈┈➤𝐉𝐎𝐈𝐍
𝙃𝙚𝙠𝙖𝙮𝙖𝙩𝙝𝙖𝙮𝙚 𝙠𝙤𝙤𝙩𝙖𝙝
──━━━━⊱

⊰━━━━──
روزی بهلول داشت از کوچهای میگذشت شنید که استادی به شاگردهایش میگوید:«من در سه مورد با امام صادق(ع) مخالفم.»
یک اینکه میگوید: خدا دیده نمی شود. پس اگر دیده نمیشود وجود هم ندارد.
دوم میگوید: خدا شیطان را در آتش جهنم میسوزاند در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد.
سوم هم میگوید: انسان کارهایش را از روی اختیار انجام میدهد در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام میدهد.
بهلول که شنید فورا کلوخی دست گرفت و به طرف او پرتاب کرد.
اتفاقا کلوخ به وسط پیشانی استاد خورد. استاد و شاگردان در پی او افتادند و او را به نزد خلیفه آوردند.
خلیفه گفت: «ماجرا چیست؟» استاد گفت: «داشتم به دانش آموزان درس میدادم که بهلول با کلوخ به سرم زد. و الان درد میکند.»
بهلول پرسید: «آیا تو درد را میبینی؟» گفت:«نه»
بهلول گفت : پس دردی وجود ندارد. ثانیا مگر تو از جنس خاک نیستی و این کلوخ هم از جنس خاک پس در تو تاثیری ندارد. ثالثا مگر نمیگویی انسانها از خود اختیار ندارند؟ پس من مجبور بودم و سزاوار مجازات نیستم.
استاد اینها را شنید و خجل شد و از جای برخاست و رفت.
──━━━━⊱
┈┈➤𝐉𝐎𝐈𝐍
──━━━━⊱
۱۰
۱۱:۲۵