در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
دختر به جواهرفروشی رفت و برگشت و گفت: «صد و پنجاه هزار تومان قیمت دادند.»
مادرش گفت: «حالا به بازار کهنهفروشان برو.» دختر رفت، برگشت و گفت: «ده هزار تومان قیمت کردند و گفتند خیلی پوسیده شده است.»
مادر از دخترش خواست ساعت را به موزه ببرد. دختر به موزه رفت و برگشت و گفت: «مسئول موزه گفت پانصد میلیون تومان این ساعت را میخرد و گفت موزه ما کمبود این نوع ساعت را دارد و آن را در جمع اشیای قیمتی موزه قرار میدهد.»
مادر گفت: «میخواستم این را بدانی که جاهای مناسب، ارزش تو را میدانند. هرگز خودت را در جاهای نامناسب جستجو نکن و اگر ارزشت را پیدا نکردند، خشمگین نشو. کسانی که برایت ارزش قائلاند، از تو قدردانی میکنند. در جاهایی که کسی ارزشت را نمیداند، حضور نداشته باش؛ ارزش خودت را بدان!»
گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلیصبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی
۱۰
۹:۵۲
حِــــسُ حــ✨️ــال
*
منیره
قسمت چهل و چهار با چشمهای نيمه باز نگاهش کردم به سمتم اومد از بین دندونهای قفل شده گفت: - پسر پدرم نیستم اگه بزارم این بچه به دنیا بیاد. لب باز کردم و با التماس گفتم: - آقا کمال تو روخدا رحم کنید مگه این بچه چه گناهی کرده؟ - خفه شو گناهش اینکه تو مادرشی... بچه من نباید تو شکم تو نطفه بزاره... به سمتم اومد و با وحشی.گری افتاد به جونم اشک تو چشمهام جمع شد... به کدامين گناه اینجوری برخورد میکرد باهام! مگه من چیکار کرده بودم! فقط چون دختر پدرم بودم باید انقدر درد میکشیدم!؟ ضرباتش انقدر محکم و .بی.رحمانه بود که مطمئن بودم بچه زنده نمیمونه. زیاد طول نکشید که درد غیر قابل تحملی زیر دلم اومد و روون شدن خو.ن رو بین پام حس کردم و چشمهام روی هم سنگینی کرد ولی اون بیخیال جناز.ه ام هم نمیشد. با همون تن نیمه عریان از موهام گرفت و کشید به سمت در که از درد ریشه موهام مجبور شدم روی پا بایستم. از بازوهام گرفت کشید سمت طویله و با صدای نحسش کنار گوشم گفت: - انقدر تو طویله میمونی تا بالا آوردن رو فراموش کنی و بفهمی کجایی... نیومدی اینجا که شکمت بالا بیاد و پیف پیف کنی تا عمر داری باید جون بکنی. اینو گفت و در طویله رو باز کرد و منو انداخت کنار پای گاو و در رو بست. دیگه بوی پهن و طویله رو نمیفهمیدم... حتی اشکمم نمیاومد... حتی دردی رو هم حس ونمیکردم... چشمهام روی هم افتادن و تو دنیای بیخبری فرو رفتم. کاش دیگه چشمهام باز نمیشد و اون روز رو فراموش میکردم... یادم میرفت چطور با لگد. به جونم افتاد و بهم دست درازی کرد کاش خدا اون روز رو از سرنوشتم پاک میکرد که دردش بیشتر از همه روزهای زندگیم بود. با حس خیسی روی صورتم چشمهام رو باز کردم که کله گاو رو یه سانتی صورتم دیدم. گاو بود که سر و صورتم رو لیس میزد. حالم بهم خورد... با دستم کنار زدمش و سرجام صاف نشستم تا بفهمم کی و کجام دقیقا. با یادآوری اتفاقات آه از نهادم بلند شد با اینکه تا حد مرگ کت-ک خورده بودم و بچهام سقط شده بود با اون حال چشم باز کردم. انگاری خیلی پوست کلفت شده بودم هر کسی جای من بود دیگه چشم باز نمیکرد. ولی من عمرم به دنیا بود و حالا حالاها باید درد و بدبختی رو تحمل میکردم. هوا تاریک بود و مشخص بود شب شده بود و من ساعتها اینجا افتاده بودم یعنی هیچکس نیومده بود سراغ من! براشون اهمیت نداشت من تو چه وضعیتیم!؟ اشکهام روی صورتم ریختن دوباره دلم تنگ مادرم شده بود و کاش پیشم بود.
️ @heso_hall
*
منیره
قسمت چهل و پنج
با کمر خم شده به سمت در رفتم و با خوش خیالی در رو هول دادم باز بشه ولی پشتش رو انداخته بودن.با بغض برگشتم و روی زمین نشستم... حالم از خودم و وضعیتم بهم میخورد.هنوزم رو پام خو.ن بود و بعضیجاها هم خشک شده بود و دور شکمم بخاطر لگد.هاش کبود بود و همه جای تنم خورد و خمیر بود.انقدر اشک ریختم که دوباره خوابم برد.و اینبار با تکون محکمی چشم باز کردم که خود حیوونش رو بالا سرم دیدم.با حالت چندشی نگاهم کرد و گفت:- پاشو گمشو بیرون... تا کسی چشمش بهت نخورده برو حموم حالمو بهم زدی...نگاهش نکردم جوری ازش متنفر بودم که توانایی کشتنش. رو هم داشتم.اگه بالاسرم نبود روی پهن چهار دست و پا میرفتم بیرون انقدر که کمرم درد میکرد ولی حیف که بالاسرم ایستاده بود و منتظر این بود که تحقیرم کنه.به سختی رفتم بیرون... آسمون داشت روشن میشد و طبق معمول موقعی اومده بود که همه خواب بودن.میدونستم نمیخواد صدیقه متوجه رابطمون بشه و اگر میفهمید من حامله شدم قیامت بهپا میکرد از بس که حسود و خاله زنک بود.به سمت حموم رفتم و با حال بدی زیر دیگ رو روشن کردم و منتظر گرم شدنش شدم.به زمین خیره بودم که وارد حموم شد و بدون حرف نگاهم کرد.بعد چند ثانیه با صدای آرومی گفت:- لباست کجاست بگو بیارم اینجوری نرو سمت زیر زمین...هه میترسید زن و پسرش منو تو این وضعيت ببینه! جوابش رو ندادم حتی دیگه نمیترسیدم ازش... بالاتر از سیاهی که رنگی نبود فوقش منو می.کشت و خلاصم میکرد.- هی کر شدی خداروشکر؟دوباره جوابش رو ندادم که با غیض گفت:- بدرک... حقته تو این سرما همینطوری بری بیرون فقط اینو بدون اگه خدایی نکرده کسی اینجوری ببینتت جای سالم تو تنت نمیزارم.برای اولین بار سر بلند کردم و تو چشمهاش نگاه کردم و اشارهای به سر و وضعم کردم و با لحن سردی پرسیدم:- مگه الان جای سالم تو تنم میبینی؟نزدیکتر شد و با لحن تر.سناکی گفت:- آره همین زبون درازت... کاری نکن زبونت رو ببرم بزارم کف دستت.ترسبده نگاهم رو گرفتم و سرم رو پایین انداختم راست میگفت خیلی کارها ازش بر میاومد خوب شناخته بودمش..مردی به بی.رحمی و سنگدلی اون ندیده بودمتوانایی انجام هر کار خطرناکی رو داشتزبون به دهن گرفتم تا بزاره بره... انقدر داغون بودم و حال نزار که حوصله هیچکس و هیچ چیزی رو نداشتمتا به امروز خوشخیال بودم و فکر میکردم یه روزی بچهدار میشم و همونطور که عمه میگفت میشم مادر بچهاش و باهام خوب برخورد میکنه ولی الان دیگه فهمیده بودم قرار نیست بچهدار بشم و تا آخر عمر مهر خو.نبسی روی پیشونیم بود.
ادامه دارد...
️ @heso_hall
با کمر خم شده به سمت در رفتم و با خوش خیالی در رو هول دادم باز بشه ولی پشتش رو انداخته بودن.با بغض برگشتم و روی زمین نشستم... حالم از خودم و وضعیتم بهم میخورد.هنوزم رو پام خو.ن بود و بعضیجاها هم خشک شده بود و دور شکمم بخاطر لگد.هاش کبود بود و همه جای تنم خورد و خمیر بود.انقدر اشک ریختم که دوباره خوابم برد.و اینبار با تکون محکمی چشم باز کردم که خود حیوونش رو بالا سرم دیدم.با حالت چندشی نگاهم کرد و گفت:- پاشو گمشو بیرون... تا کسی چشمش بهت نخورده برو حموم حالمو بهم زدی...نگاهش نکردم جوری ازش متنفر بودم که توانایی کشتنش. رو هم داشتم.اگه بالاسرم نبود روی پهن چهار دست و پا میرفتم بیرون انقدر که کمرم درد میکرد ولی حیف که بالاسرم ایستاده بود و منتظر این بود که تحقیرم کنه.به سختی رفتم بیرون... آسمون داشت روشن میشد و طبق معمول موقعی اومده بود که همه خواب بودن.میدونستم نمیخواد صدیقه متوجه رابطمون بشه و اگر میفهمید من حامله شدم قیامت بهپا میکرد از بس که حسود و خاله زنک بود.به سمت حموم رفتم و با حال بدی زیر دیگ رو روشن کردم و منتظر گرم شدنش شدم.به زمین خیره بودم که وارد حموم شد و بدون حرف نگاهم کرد.بعد چند ثانیه با صدای آرومی گفت:- لباست کجاست بگو بیارم اینجوری نرو سمت زیر زمین...هه میترسید زن و پسرش منو تو این وضعيت ببینه! جوابش رو ندادم حتی دیگه نمیترسیدم ازش... بالاتر از سیاهی که رنگی نبود فوقش منو می.کشت و خلاصم میکرد.- هی کر شدی خداروشکر؟دوباره جوابش رو ندادم که با غیض گفت:- بدرک... حقته تو این سرما همینطوری بری بیرون فقط اینو بدون اگه خدایی نکرده کسی اینجوری ببینتت جای سالم تو تنت نمیزارم.برای اولین بار سر بلند کردم و تو چشمهاش نگاه کردم و اشارهای به سر و وضعم کردم و با لحن سردی پرسیدم:- مگه الان جای سالم تو تنم میبینی؟نزدیکتر شد و با لحن تر.سناکی گفت:- آره همین زبون درازت... کاری نکن زبونت رو ببرم بزارم کف دستت.ترسبده نگاهم رو گرفتم و سرم رو پایین انداختم راست میگفت خیلی کارها ازش بر میاومد خوب شناخته بودمش..مردی به بی.رحمی و سنگدلی اون ندیده بودمتوانایی انجام هر کار خطرناکی رو داشتزبون به دهن گرفتم تا بزاره بره... انقدر داغون بودم و حال نزار که حوصله هیچکس و هیچ چیزی رو نداشتمتا به امروز خوشخیال بودم و فکر میکردم یه روزی بچهدار میشم و همونطور که عمه میگفت میشم مادر بچهاش و باهام خوب برخورد میکنه ولی الان دیگه فهمیده بودم قرار نیست بچهدار بشم و تا آخر عمر مهر خو.نبسی روی پیشونیم بود.
ادامه دارد...
۱۸
۱۳:۵۳
#شکرگزاری
۱. خدایا، سپاسگزارم که دوستی در زندگیام قرار دادی که آینهی تمامنمای صداقت و مهربانی است.
۲. پروردگارا، از تو ممنونم که با وجود این دوست عزیز، مفهوم واقعی وفاداری و حمایت را به من آموختی.
۳. شکر که کسی را در مسیر زندگیام قرار دادی که در روزهای سخت، گوش شنوایِ آرامشبخش من است.
۴. خدای مهربانم، سپاس بابت این پیوند قلبی؛ دوستی که بودن در کنارش باعث رشد و تعالی روح من میشود.
۵. خدایا، ممنونم که این دوست واقعی را به من هدیه دادی که در هر شرایطی، بودن در کنارش به من احساس امنیت و ارزشمندی میدهد.
۶. شکرگزارم که دوستی دارم که بدون هیچ قضاوتِ خودخواهانهای، من را همانطور که هستم میپذیرد و دوست دارد.
۷. پروردگارا، سپاسگزارم که شادیهایم را با حضور این دوست مهربان، دوچندان میکنی.
۸. خدایا، شکر بابت وجود کسی که با نگاهِ مثبت و حمایتهایش، به من انگیزه میدهد تا بهترین نسخه از خودم باشم.
۹. بینهایت سپاسگزارم که دوستی دارم که در غیاب من نیز، مدافعِ حریم و شخصیت من است.
۱۰. پروردگارا، برای این دوستیِ عمیق و زلال که یادآورِ حضورِ پرمهرِ تو در زندگی من است، از صمیم قلب شکرگزارم
️ @heso_hall
۱. خدایا، سپاسگزارم که دوستی در زندگیام قرار دادی که آینهی تمامنمای صداقت و مهربانی است.
۲. پروردگارا، از تو ممنونم که با وجود این دوست عزیز، مفهوم واقعی وفاداری و حمایت را به من آموختی.
۳. شکر که کسی را در مسیر زندگیام قرار دادی که در روزهای سخت، گوش شنوایِ آرامشبخش من است.
۴. خدای مهربانم، سپاس بابت این پیوند قلبی؛ دوستی که بودن در کنارش باعث رشد و تعالی روح من میشود.
۵. خدایا، ممنونم که این دوست واقعی را به من هدیه دادی که در هر شرایطی، بودن در کنارش به من احساس امنیت و ارزشمندی میدهد.
۶. شکرگزارم که دوستی دارم که بدون هیچ قضاوتِ خودخواهانهای، من را همانطور که هستم میپذیرد و دوست دارد.
۷. پروردگارا، سپاسگزارم که شادیهایم را با حضور این دوست مهربان، دوچندان میکنی.
۸. خدایا، شکر بابت وجود کسی که با نگاهِ مثبت و حمایتهایش، به من انگیزه میدهد تا بهترین نسخه از خودم باشم.
۹. بینهایت سپاسگزارم که دوستی دارم که در غیاب من نیز، مدافعِ حریم و شخصیت من است.
۱۰. پروردگارا، برای این دوستیِ عمیق و زلال که یادآورِ حضورِ پرمهرِ تو در زندگی من است، از صمیم قلب شکرگزارم
۱۳
۱۵:۱۵
حِــــسُ حــ✨️ــال
*
منیره
قسمت چهل و پنج با کمر خم شده به سمت در رفتم و با خوش خیالی در رو هول دادم باز بشه ولی پشتش رو انداخته بودن. با بغض برگشتم و روی زمین نشستم... حالم از خودم و وضعیتم بهم میخورد. هنوزم رو پام خو.ن بود و بعضیجاها هم خشک شده بود و دور شکمم بخاطر لگد.هاش کبود بود و همه جای تنم خورد و خمیر بود. انقدر اشک ریختم که دوباره خوابم برد. و اینبار با تکون محکمی چشم باز کردم که خود حیوونش رو بالا سرم دیدم. با حالت چندشی نگاهم کرد و گفت: - پاشو گمشو بیرون... تا کسی چشمش بهت نخورده برو حموم حالمو بهم زدی... نگاهش نکردم جوری ازش متنفر بودم که توانایی کشتنش. رو هم داشتم. اگه بالاسرم نبود روی پهن چهار دست و پا میرفتم بیرون انقدر که کمرم درد میکرد ولی حیف که بالاسرم ایستاده بود و منتظر این بود که تحقیرم کنه. به سختی رفتم بیرون... آسمون داشت روشن میشد و طبق معمول موقعی اومده بود که همه خواب بودن. میدونستم نمیخواد صدیقه متوجه رابطمون بشه و اگر میفهمید من حامله شدم قیامت بهپا میکرد از بس که حسود و خاله زنک بود. به سمت حموم رفتم و با حال بدی زیر دیگ رو روشن کردم و منتظر گرم شدنش شدم. به زمین خیره بودم که وارد حموم شد و بدون حرف نگاهم کرد. بعد چند ثانیه با صدای آرومی گفت: - لباست کجاست بگو بیارم اینجوری نرو سمت زیر زمین... هه میترسید زن و پسرش منو تو این وضعيت ببینه! جوابش رو ندادم حتی دیگه نمیترسیدم ازش... بالاتر از سیاهی که رنگی نبود فوقش منو می.کشت و خلاصم میکرد. - هی کر شدی خداروشکر؟ دوباره جوابش رو ندادم که با غیض گفت: - بدرک... حقته تو این سرما همینطوری بری بیرون فقط اینو بدون اگه خدایی نکرده کسی اینجوری ببینتت جای سالم تو تنت نمیزارم. برای اولین بار سر بلند کردم و تو چشمهاش نگاه کردم و اشارهای به سر و وضعم کردم و با لحن سردی پرسیدم: - مگه الان جای سالم تو تنم میبینی؟ نزدیکتر شد و با لحن تر.سناکی گفت: - آره همین زبون درازت... کاری نکن زبونت رو ببرم بزارم کف دستت. ترسبده نگاهم رو گرفتم و سرم رو پایین انداختم راست میگفت خیلی کارها ازش بر میاومد خوب شناخته بودمش..مردی به بی.رحمی و سنگدلی اون ندیده بودم توانایی انجام هر کار خطرناکی رو داشت زبون به دهن گرفتم تا بزاره بره... انقدر داغون بودم و حال نزار که حوصله هیچکس و هیچ چیزی رو نداشتم تا به امروز خوشخیال بودم و فکر میکردم یه روزی بچهدار میشم و همونطور که عمه میگفت میشم مادر بچهاش و باهام خوب برخورد میکنه ولی الان دیگه فهمیده بودم قرار نیست بچهدار بشم و تا آخر عمر مهر خو.نبسی روی پیشونیم بود. ادامه دارد...
️ @heso_hall
*
منیره
قسمت چهل و شش
به هر جای تنم که دست میزدم درد میکرد با گریه خودم رو شستم و حولهای که بود رو پوشیدم و یه نگاه به دورتا دور حیاط انداختم و مطمئن شدم که کسی نیست و به سمت زیر زمین رفتم.همه چیز مرتب بود و از بهم ریختگی دیروز خبری نبود.خونریزیم شدید بودمیترسیدم بمیرم! انقدر ضعف داشتم که نتونستم منتظر صبحونه باشم و همین که لباسم رو پوشیدم به سمت نون رفتم و یه لقمه بزرگ برداشتم و بینش کره و شیره انگور ریختم و مثل قحطیزدهها گاز زدم.وقتی یاد وضعیت اسفناک خودم قبل از حموم میافتادم حالم بهم میخورد.از این زندگی خسته شده بودم و دروغ چرا فکر فرار به سرم میزد.ولی کجا رو داشتم برم... هیچ جا رو نمیشناختم مجبور بودم بسوزم و بسازم.با کلی فکر و خیال خوابم برد ولی تازه خوابم برده بود که با تکونهایی که صدیقه به پهلوم داد با ناله از خواب بیدار شدم.اون که نمیدونست همه تنم کبوده با تعجب عقب کشید و گفت:- چته! مگه تیر خوردی!؟ بگو ببینم چه غلطی کرده بودی کمال انداخته بودت تو طویله!؟جوابش رو ندادم، میدونستم دیگه اجازه خواب ندارم برای همین بیتوجه به درد و بیحالی نیمخیز شدم که دوباره با تشر پرسید:- هی دختر کری میگم چیکار کردی کمال انقدر از دستت عاصی بود؟- اقا کمال همیشه از دست من عاصیه.- خوبه خوبه خوشم باشه زبون درازی میکنی زبونت رو میبرهها!- اتفاقا خودش هم همینو گفت.کف دستش رو به علامت خاک برسرت به سمت صورتم گرفت و گفت:- خاک تو سرت تو چقدر سگ جونی... هر چی سرت بیاد حقته پاشو صبحونه آماده کن.میدونستم بیفایدهاست ولی شانسم رو امتحان کردم و با چشمهای خیس خیره شدم بهش و نالیدم:- صدیقه خانم بخدا دارم میمیرم... - چته!؟سرم رو پایین انداختم و مثلا با خجالت گفتم:- ماهیانهام شدید شده ... صدیقه خانم نمیرم!؟- نترس هیچ زنی بخاطر ماهیانه نمرده... پاشو پاشو صبحونه آماده کن دیروز هم رفتی چپیدی طویله همه کارها افتاد گردن من دیشب از خستگی نمیتونستم بخوابم.
ادامه دارد...
️ @heso_hall
به هر جای تنم که دست میزدم درد میکرد با گریه خودم رو شستم و حولهای که بود رو پوشیدم و یه نگاه به دورتا دور حیاط انداختم و مطمئن شدم که کسی نیست و به سمت زیر زمین رفتم.همه چیز مرتب بود و از بهم ریختگی دیروز خبری نبود.خونریزیم شدید بودمیترسیدم بمیرم! انقدر ضعف داشتم که نتونستم منتظر صبحونه باشم و همین که لباسم رو پوشیدم به سمت نون رفتم و یه لقمه بزرگ برداشتم و بینش کره و شیره انگور ریختم و مثل قحطیزدهها گاز زدم.وقتی یاد وضعیت اسفناک خودم قبل از حموم میافتادم حالم بهم میخورد.از این زندگی خسته شده بودم و دروغ چرا فکر فرار به سرم میزد.ولی کجا رو داشتم برم... هیچ جا رو نمیشناختم مجبور بودم بسوزم و بسازم.با کلی فکر و خیال خوابم برد ولی تازه خوابم برده بود که با تکونهایی که صدیقه به پهلوم داد با ناله از خواب بیدار شدم.اون که نمیدونست همه تنم کبوده با تعجب عقب کشید و گفت:- چته! مگه تیر خوردی!؟ بگو ببینم چه غلطی کرده بودی کمال انداخته بودت تو طویله!؟جوابش رو ندادم، میدونستم دیگه اجازه خواب ندارم برای همین بیتوجه به درد و بیحالی نیمخیز شدم که دوباره با تشر پرسید:- هی دختر کری میگم چیکار کردی کمال انقدر از دستت عاصی بود؟- اقا کمال همیشه از دست من عاصیه.- خوبه خوبه خوشم باشه زبون درازی میکنی زبونت رو میبرهها!- اتفاقا خودش هم همینو گفت.کف دستش رو به علامت خاک برسرت به سمت صورتم گرفت و گفت:- خاک تو سرت تو چقدر سگ جونی... هر چی سرت بیاد حقته پاشو صبحونه آماده کن.میدونستم بیفایدهاست ولی شانسم رو امتحان کردم و با چشمهای خیس خیره شدم بهش و نالیدم:- صدیقه خانم بخدا دارم میمیرم... - چته!؟سرم رو پایین انداختم و مثلا با خجالت گفتم:- ماهیانهام شدید شده ... صدیقه خانم نمیرم!؟- نترس هیچ زنی بخاطر ماهیانه نمرده... پاشو پاشو صبحونه آماده کن دیروز هم رفتی چپیدی طویله همه کارها افتاد گردن من دیشب از خستگی نمیتونستم بخوابم.
ادامه دارد...
۱۰
۱۷:۵۰
#داستان
خودشناسی 
در روزی از روزهای آتن، جوانی به نام «کالیاس» با شوق بسیار وارد باغ افلاطون شد.
او شنیده بود که این فیلسوف بزرگ پاسخ همهٔ پرسشهای جهان را میداند.
وقتی رسید، دید افلاطون زیر درختی زیتونی نشسته و شاگردانش دور او حلقه زدهاند.
با احترام جلو رفت و گفت:
– ای استاد، من آمدهام تا حقیقت را بیاموزم. بگو، چگونه میتوان خدا را شناخت؟
چگونه میتوان زندگی نیک داشت؟ 
افلاطون لبخندی آرام زد و گفت:
– پیش از هر چیز، باید خودت را بشناسی. 
کالیاس گفت:– اما استاد، من خودم را میشناسم! من کالیاس پسر دموفان هستم، اهل آتن، دوستدار دانش و... 
افلاطون سخنش را برید و گفت:
– اگر از مجسمهای بپرسی که کیست، میگوید: من از سنگم.
ولی آیا همین دانستنِ جنسِ بدن، شناخت از خویشتن است؟
کالیاس ساکت ماند. استاد ادامه داد:
– تو جسمت را میشناسی، نامت را میدانی، اما آیا میدانی چه چیزی در درون تو تصمیم میگیرد، آرزو میکند، میترسد، خشمگین میشود؟ 

کالیاس اندکی اندیشید و گفت:– شاید... همان جان یا ذهن. 

افلاطون گفت:– پس به جای شناخت جهان، نخست به سراغ جانت برو.
چون جانِ ناخودآگاه، مانند مردی کور است که در بازارپرهیاهوی آتن راه میرود؛ هر لحظه ممکن است گم شود. 

کالیاس پرسید:– چگونه جان خود را دید، در حالی که چشمها فقط بیرون را میبینند؟ 
افلاطون دستی بر زمین کشید و گفت:
– همانگونه که آب زلال، چهرهٔ تو را بازتابیاند، ذهن آرام هم تصویر روح را به تو نشان میدهد. 
تا زمانی که درونت پر از هیاهوی خشم، حسادت و ترس است، نمیتوانی خودت را ببینی. نخست، سکوت را بیاموز. 

سپس برخاست، شاگردش را تا کنار حوض آکادمی برد، به آب خیره شد و گفت:– بنگر، وقتی آب آرام است، چهرهات را میبینی؛ اما وقتی سنگی در آن میافکنی، موج میبینی. 🪨
دل انسان نیز چنین است. 
کالیاس با چشمانی اشکآلود گفت:
– استاد، پس حقیقت دور نیست، در درون ماست. 
افلاطون لبخندی زد و گفت:
– آری، حقیقت همیشه درونِ ماست، اما ما اغلب در جهان بیرون دنبالش میگردیم. 
خودشناسی، تنها سفر واقعیِ روح است.
️ @heso_hall
سپس برخاست، شاگردش را تا کنار حوض آکادمی برد، به آب خیره شد و گفت:– بنگر، وقتی آب آرام است، چهرهات را میبینی؛ اما وقتی سنگی در آن میافکنی، موج میبینی. 🪨
خودشناسی، تنها سفر واقعیِ روح است.
۹
۶:۵۴
۸
۶:۵۶
در ازدحام دنیا، اگـر انسانی را یافتی که تـو را میفهمد، رهایش نکن
آنها که ما را نمیفهمند، بیشمارند
🩹
️ @heso_hall
آنها که ما را نمیفهمند، بیشمارند
۸
۱۱:۱۶
خدایا
برای گذشتهام: استغفرالله
برای امروزم: الحمدلله
برای فردایم: انشاالله
برای هر ثانیهام: لا اله الا الله
برای هر روزم: شکرا الحمدلله 
️ @heso_hall
۹
۱۱:۲۳
حِــــسُ حــ✨️ــال
*
منیره
قسمت چهل و شش به هر جای تنم که دست میزدم درد میکرد با گریه خودم رو شستم و حولهای که بود رو پوشیدم و یه نگاه به دورتا دور حیاط انداختم و مطمئن شدم که کسی نیست و به سمت زیر زمین رفتم. همه چیز مرتب بود و از بهم ریختگی دیروز خبری نبود. خونریزیم شدید بود میترسیدم بمیرم! انقدر ضعف داشتم که نتونستم منتظر صبحونه باشم و همین که لباسم رو پوشیدم به سمت نون رفتم و یه لقمه بزرگ برداشتم و بینش کره و شیره انگور ریختم و مثل قحطیزدهها گاز زدم. وقتی یاد وضعیت اسفناک خودم قبل از حموم میافتادم حالم بهم میخورد. از این زندگی خسته شده بودم و دروغ چرا فکر فرار به سرم میزد. ولی کجا رو داشتم برم... هیچ جا رو نمیشناختم مجبور بودم بسوزم و بسازم. با کلی فکر و خیال خوابم برد ولی تازه خوابم برده بود که با تکونهایی که صدیقه به پهلوم داد با ناله از خواب بیدار شدم. اون که نمیدونست همه تنم کبوده با تعجب عقب کشید و گفت: - چته! مگه تیر خوردی!؟ بگو ببینم چه غلطی کرده بودی کمال انداخته بودت تو طویله!؟ جوابش رو ندادم، میدونستم دیگه اجازه خواب ندارم برای همین بیتوجه به درد و بیحالی نیمخیز شدم که دوباره با تشر پرسید: - هی دختر کری میگم چیکار کردی کمال انقدر از دستت عاصی بود؟ - اقا کمال همیشه از دست من عاصیه. - خوبه خوبه خوشم باشه زبون درازی میکنی زبونت رو میبرهها! - اتفاقا خودش هم همینو گفت. کف دستش رو به علامت خاک برسرت به سمت صورتم گرفت و گفت: - خاک تو سرت تو چقدر سگ جونی... هر چی سرت بیاد حقته پاشو صبحونه آماده کن. میدونستم بیفایدهاست ولی شانسم رو امتحان کردم و با چشمهای خیس خیره شدم بهش و نالیدم: - صدیقه خانم بخدا دارم میمیرم... - چته!؟ سرم رو پایین انداختم و مثلا با خجالت گفتم: - ماهیانهام شدید شده ... صدیقه خانم نمیرم!؟ - نترس هیچ زنی بخاطر ماهیانه نمرده... پاشو پاشو صبحونه آماده کن دیروز هم رفتی چپیدی طویله همه کارها افتاد گردن من دیشب از خستگی نمیتونستم بخوابم. ادامه دارد...
️ @heso_hall
*
منیره
قسمت چهل و هفت
میدونستم برام دل نمیسوزونه و الکی بهش رو زده بودم.با درد زیادی بلند شدم و صبحونه رو آماده کردم.عجیب بود که کمالخان منو با خودش نبرده بود باغ... فکر نکنم درکش رسیده باشه اون اصلا درک نداشت اگه داشت که منو به این روز نمیانداخت.صبحونه رو که بردم نگاه سنگین مادرشوهرم رو حس کردم وفهمیدم کار خودشه... اون هیچوقت سرش رو بلند نمیکرد منو نگاه کنه ولی از همون روزی که دید من بالا میارم اومد نشست رو ایوان و کارهای منو زیر نظر گرفت.مطمئن بودم خودش به کمال گفته بود من حاملهام وگرنه کمال چه میدونست من بالا میارم.فقط یه زن میتونه زن حامله رو تشخيص بده. حالم از همشون بهم میخورد.سفره رو انداختم و سریع رفتم بیرون... نمیخواستم زیر یه سقف باهاشون نفس بکشم.صدای صدیقه رو شنیدم که با غر گفت:- معلوم نیست چه مرگشه این دختر.توجهي نکردم و برگشتم زیر زمین ولی انقدر درد داشتم که نتونستم طاقت بیارم و یه دستمال روی سماور گذاشتم تا گرم بشه.گرم که شد زیر دلم گذاشتم... گرماش آرامبخش بود و دردم رو کمتر میکرد.چند بار این کار رو تکرار کردم... برای بار آخر داشتم دستمال رو روی شکمم میزاشتم که در باز شد و صدیقه اومد داخل تا من به خودم بجنبم کبودی و خو.نمردگی های دورتا درور شکم و پهلوم رو دید و به روی دستش کوبید و با صدای متعجی پرسید:- خاک عالم دختر کمال اینجوری کرده!؟سریع لباسم رو انداختم پایین و چیزی نگفتم که نزدیکتر اومد... برای اولین بار دلسوزی رو تو چشمهاش دیدم.لباسم رو بالا داد و به شکمم که کاملا کبود بود نگاه کرد و با صدای آرومی گفت:- نگاه نگاه دختر چرا سرت به کار خودت نیست چیکار کردی به این روز انداختت!؟جوابی ازم نشنید عقب کشید و با لحن ناراحتی گفت:- کمال هیچوقت دست روی زن بلند نمیکرد همیشه هم میگفت مردی که دست روی ضعیفه بلند کنه مرد نیست... ولی حالا... رفتن بهادر کمال رو داغون کرد... تو نمیدونی چقدر برادرش رو دوست داشت... همیشه سر اینکه بهادر رو بیشتر از منو و یوسف دوست داشت دعوا داشتیم... رابطشون فرا تر از رابطه برادری بود مثل پدر و پسر بودن شاید هم بیشتر... وقتی بهادر مرد ۴۰ شب نخوابید... باور میکنی ۴۰ شب! هر موقع شب که بیدار میشدم میدم نشسته و به عکس بهادر خیره شده نه خواب داشت نه خوراک... داشت برای نابودی پدرت نقشه میریخت... کاش قبول نمیکردی بیای اینجا کاش میزاشتی پدرت خودش تاوان میداد کمال حالا حالاها آروم نمیگیره
ادامه دارد...
️ @heso_hall
میدونستم برام دل نمیسوزونه و الکی بهش رو زده بودم.با درد زیادی بلند شدم و صبحونه رو آماده کردم.عجیب بود که کمالخان منو با خودش نبرده بود باغ... فکر نکنم درکش رسیده باشه اون اصلا درک نداشت اگه داشت که منو به این روز نمیانداخت.صبحونه رو که بردم نگاه سنگین مادرشوهرم رو حس کردم وفهمیدم کار خودشه... اون هیچوقت سرش رو بلند نمیکرد منو نگاه کنه ولی از همون روزی که دید من بالا میارم اومد نشست رو ایوان و کارهای منو زیر نظر گرفت.مطمئن بودم خودش به کمال گفته بود من حاملهام وگرنه کمال چه میدونست من بالا میارم.فقط یه زن میتونه زن حامله رو تشخيص بده. حالم از همشون بهم میخورد.سفره رو انداختم و سریع رفتم بیرون... نمیخواستم زیر یه سقف باهاشون نفس بکشم.صدای صدیقه رو شنیدم که با غر گفت:- معلوم نیست چه مرگشه این دختر.توجهي نکردم و برگشتم زیر زمین ولی انقدر درد داشتم که نتونستم طاقت بیارم و یه دستمال روی سماور گذاشتم تا گرم بشه.گرم که شد زیر دلم گذاشتم... گرماش آرامبخش بود و دردم رو کمتر میکرد.چند بار این کار رو تکرار کردم... برای بار آخر داشتم دستمال رو روی شکمم میزاشتم که در باز شد و صدیقه اومد داخل تا من به خودم بجنبم کبودی و خو.نمردگی های دورتا درور شکم و پهلوم رو دید و به روی دستش کوبید و با صدای متعجی پرسید:- خاک عالم دختر کمال اینجوری کرده!؟سریع لباسم رو انداختم پایین و چیزی نگفتم که نزدیکتر اومد... برای اولین بار دلسوزی رو تو چشمهاش دیدم.لباسم رو بالا داد و به شکمم که کاملا کبود بود نگاه کرد و با صدای آرومی گفت:- نگاه نگاه دختر چرا سرت به کار خودت نیست چیکار کردی به این روز انداختت!؟جوابی ازم نشنید عقب کشید و با لحن ناراحتی گفت:- کمال هیچوقت دست روی زن بلند نمیکرد همیشه هم میگفت مردی که دست روی ضعیفه بلند کنه مرد نیست... ولی حالا... رفتن بهادر کمال رو داغون کرد... تو نمیدونی چقدر برادرش رو دوست داشت... همیشه سر اینکه بهادر رو بیشتر از منو و یوسف دوست داشت دعوا داشتیم... رابطشون فرا تر از رابطه برادری بود مثل پدر و پسر بودن شاید هم بیشتر... وقتی بهادر مرد ۴۰ شب نخوابید... باور میکنی ۴۰ شب! هر موقع شب که بیدار میشدم میدم نشسته و به عکس بهادر خیره شده نه خواب داشت نه خوراک... داشت برای نابودی پدرت نقشه میریخت... کاش قبول نمیکردی بیای اینجا کاش میزاشتی پدرت خودش تاوان میداد کمال حالا حالاها آروم نمیگیره
ادامه دارد...
۹
۱۲:۱۱