ما داریم تمام خودمان را تشییع میکنیم...
اسمش این است که به تشییع شما میآییم.
اسمش این است که به تشییع شما میآییم.
۳۴۰
۵:۴۹
خودگردان
تیِ اول اسم ترامپ، یک تیِ معمولی نبود. اسلحهای بود که انگار کسی روی جملهٔ «kill Trump» روی دست گرفته بود. شبیه مشتهایی که پر از مرگ بر آمریکا، بالا میرفت. پلاکارد توی دست دخترک، بوی انتقام میداد. خیابان که از جمعیت لمبر زد و احساس خطر کرد با همان پلاکارد مرگ، ایستاد وسط زندگی و صدا بلند کرد: « سمت چپ، فضا بازتره، بفرمایید این طرف.» و همین جمله را گذاشت روی دور تکرار تا مردمش راحتتر نفس بکشند.مرد از پشت سر، تمام صدای آفتابسوختهاش را از حنجره بیرون داد و لب زد: « دمت گرم، خواهر! خدا خیرت بده» و رفت سمت چپ خیابان.هر دو شان داشتند درس پس میدادند. به کدام معلم؟همان کسی که تربیتشان کرده بود برای مهربانی میان خودشان و سرسختی در مقابل دشمن. معلم لبخند بر لب، داشت برایشان نمره میگذاشت، از روی تریلی حمل پیکرش.
سمیه فتحی
#تشییعرهبرشهید
https://ble.ir/heyat_hayaat
تیِ اول اسم ترامپ، یک تیِ معمولی نبود. اسلحهای بود که انگار کسی روی جملهٔ «kill Trump» روی دست گرفته بود. شبیه مشتهایی که پر از مرگ بر آمریکا، بالا میرفت. پلاکارد توی دست دخترک، بوی انتقام میداد. خیابان که از جمعیت لمبر زد و احساس خطر کرد با همان پلاکارد مرگ، ایستاد وسط زندگی و صدا بلند کرد: « سمت چپ، فضا بازتره، بفرمایید این طرف.» و همین جمله را گذاشت روی دور تکرار تا مردمش راحتتر نفس بکشند.مرد از پشت سر، تمام صدای آفتابسوختهاش را از حنجره بیرون داد و لب زد: « دمت گرم، خواهر! خدا خیرت بده» و رفت سمت چپ خیابان.هر دو شان داشتند درس پس میدادند. به کدام معلم؟همان کسی که تربیتشان کرده بود برای مهربانی میان خودشان و سرسختی در مقابل دشمن. معلم لبخند بر لب، داشت برایشان نمره میگذاشت، از روی تریلی حمل پیکرش.
#تشییعرهبرشهید
۱۶۵
۱۱:۴۵
روضهخوان تارهنفس
آفتاب تیز میتابید. زن از پلهها که پایین آمد، چشمهایش را ریز کرد و تمام تشنگیاش را برداشت و برد سمت محل توزیع آب. بطری را که چسباند به لبهایش، انگار تازه چشمش تابلوی بالای داربست را دقیق دید. بطری را پایین گرفت و زمزمه کرد: «قرار نبود غیر از آب، تابلوی توزیع آب هم روضه بخونه، برامون، آقا.» و شانههایش لرزید. زیلوهای حسینیه، خودشان نبودند اما تصویرشان بود؛ هرجایی برای دلبری. حتی روی بنرهای معرفی موکب.
سمیه فتحی#مصلی#وداع
https://ble.ir/heyat_hayaat
آفتاب تیز میتابید. زن از پلهها که پایین آمد، چشمهایش را ریز کرد و تمام تشنگیاش را برداشت و برد سمت محل توزیع آب. بطری را که چسباند به لبهایش، انگار تازه چشمش تابلوی بالای داربست را دقیق دید. بطری را پایین گرفت و زمزمه کرد: «قرار نبود غیر از آب، تابلوی توزیع آب هم روضه بخونه، برامون، آقا.» و شانههایش لرزید. زیلوهای حسینیه، خودشان نبودند اما تصویرشان بود؛ هرجایی برای دلبری. حتی روی بنرهای معرفی موکب.
۱۴۳
۱۱:۴۵
دوباره بابا
قاب را خواست تا عکس بگیرد با آن. دادم به لبخند و رضایت. دنبال یک جای خوب میگشت برای ایستادن. میخواست عکس خوبی دربیاید. راضی شد به جایی میان دو ستون در مصلای مسقف.عکسش را که گرفت، قاب را دودستی داد دستم. شالش را جلو کشید و لب جنباند: «قشنگه، حتی عکسش.»مهدیه، تمام سهماهگیاش را از ایلامِ سال شصتوهفت جمع کرده بود و آورده بود تا برساند به تهرانِ سال هزاروچهارصدوپنج. از شهادت پدری در دفاع مقدس اول تا شهادت پدری در دفاع مقدس سوم. این بار ولی درد مهدیه را همه میفهمیدند.
سمیه فتحی
#مصلی#وداع
https://ble.ir/heyat_hayaat
قاب را خواست تا عکس بگیرد با آن. دادم به لبخند و رضایت. دنبال یک جای خوب میگشت برای ایستادن. میخواست عکس خوبی دربیاید. راضی شد به جایی میان دو ستون در مصلای مسقف.عکسش را که گرفت، قاب را دودستی داد دستم. شالش را جلو کشید و لب جنباند: «قشنگه، حتی عکسش.»مهدیه، تمام سهماهگیاش را از ایلامِ سال شصتوهفت جمع کرده بود و آورده بود تا برساند به تهرانِ سال هزاروچهارصدوپنج. از شهادت پدری در دفاع مقدس اول تا شهادت پدری در دفاع مقدس سوم. این بار ولی درد مهدیه را همه میفهمیدند.
#مصلی#وداع
۱۴۲
۱۱:۴۶
موکب سیار
گرمای ظهر مثل قیر چسبیده بود کف آسفالت. راه هم کم نبود؛ از سید خندان تا مصلی با پای پیاده، مشایهای بود برای خودش.در لحظه یک موکب جدید، احداث شد. مرد، موتورش را روشن کرد. وسپاها و سیجیها و آپاچیها یکی یکی به موکبش اضافه شدند. برگشتند سمت سید خندان و مسافر زدند و رساندند مصلی و باز دور بعدی و بعدی.دعای پیرمردها و پیرزنها بود که داشت کف آسفالت را میشکافت و بالا میرفت.
سمیه فتحی
#مصلی#وداع
https://ble.ir/heyat_hayaat
گرمای ظهر مثل قیر چسبیده بود کف آسفالت. راه هم کم نبود؛ از سید خندان تا مصلی با پای پیاده، مشایهای بود برای خودش.در لحظه یک موکب جدید، احداث شد. مرد، موتورش را روشن کرد. وسپاها و سیجیها و آپاچیها یکی یکی به موکبش اضافه شدند. برگشتند سمت سید خندان و مسافر زدند و رساندند مصلی و باز دور بعدی و بعدی.دعای پیرمردها و پیرزنها بود که داشت کف آسفالت را میشکافت و بالا میرفت.
#مصلی#وداع
۱۳۹
۱۱:۵۴
تهرانِ بیسوغات
ـاین رو برام میبندی، دخترم؟عطر نخودچی کشمش میپیچد توی فضا.پیرزن، مجبند قرمزی دارد که «باید برخاست» وسطش را باید تنظیم کنم روی مچ دستش. از قزوین آمده و خودش را مستقیم رسانده مصلی تا بتواند یک دل سیر وداع کند.میپرسم: «گرهش را پاپیون کنم؟»گوشهگهٔ لبها کش میآیند پایین و میلرزند: «پاپیون بزنی، پاپیون نزنی، دیگه خوشکلی فایده نداره، وقتی اون رفته.»مگر سوغات قزوین، نان قندی نبود؟ پس چرا کلمات پیرزن، ته گرفته بود به تلخی و شورِ نرسیدن میزد؟
سمیه فتحی
#مصلی#وداع
ـاین رو برام میبندی، دخترم؟عطر نخودچی کشمش میپیچد توی فضا.پیرزن، مجبند قرمزی دارد که «باید برخاست» وسطش را باید تنظیم کنم روی مچ دستش. از قزوین آمده و خودش را مستقیم رسانده مصلی تا بتواند یک دل سیر وداع کند.میپرسم: «گرهش را پاپیون کنم؟»گوشهگهٔ لبها کش میآیند پایین و میلرزند: «پاپیون بزنی، پاپیون نزنی، دیگه خوشکلی فایده نداره، وقتی اون رفته.»مگر سوغات قزوین، نان قندی نبود؟ پس چرا کلمات پیرزن، ته گرفته بود به تلخی و شورِ نرسیدن میزد؟
#مصلی#وداع
۱۷۲
۱۲:۰۷
آمادهاید ۴۰ مرتبه، سوره عزیز «یس» که قلب قرآن است را برای تکهٔ قلبمان و خانواده عزیزش بخوانیم و بدرقه کنیم رهبر شهیدمان را؟
هرکس تعدادی که میتواند را در قسمت دیدگاهها بنویسد.
#برایعزیزقلبمان
هرکس تعدادی که میتواند را در قسمت دیدگاهها بنویسد.
#برایعزیزقلبمان
۲۰۱
۱۴:۱۴
هیأت حیات
آمادهاید ۴۰ مرتبه، سوره عزیز «یس» که قلب قرآن است را برای تکهٔ قلبمان و خانواده عزیزش بخوانیم و بدرقه کنیم رهبر شهیدمان را؟ هرکس تعدادی که میتواند را در قسمت دیدگاهها بنویسد. #برایعزیزقلبمان
چهله منتظر است تا به قله برسد. ۳ سوره یس هنوز بیمیزبان مانده. مهمانشان کنید به خانهتان، زندگیتان، به لحظههایتان تا با لحظهها و خانه و زندگی رهبرمان در آن دنیا گره بخورند. عزیزمان، سورهٔ عزیز یس را دوست میداشت و صبحهایش را دخیل میکرد به ضریح آن... آه است که گُر میگیرد در آیاتش... آه!
سهمتان را ثبت کنید در دیدگاههای پیام قبلی.

اضافه نوشت: ساعت ۱۵:۴۰ دقیقه جمعه: یک چهله تمام شده و چهله دوم در همان دیدگاههای پیام بالا، شروع شده، شما هم دخیلتان را ببندید به رگهای سرخ سورهای که قلب قرآن است و در دیدگاههای پیام بالا، ادامه دهید دانههای تسبیح چهله را.
اضافه نوشت بعدی: ساعت ۱۷:۵۷ جمعه:چله دوم به ۱۰ عدد رسیده و منتظر ۳۰ میزبان بعدی است. مهمانشان کنید و در دیدگاه پیام بالا، ثبت بفرمایید.
سهمتان را ثبت کنید در دیدگاههای پیام قبلی.
۱۳۳
۱۰:۲۴
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
۱
۱۷:۲۷
هیأت حیات
نماز لیلةالدفن آقای شهیدمان...
️ روش خواندن نماز لیلةالدفن به این صورت است که در رکعت اول سوره حمد و آيةالکرسی و در رکعت دوم سوره حمد و ده مرتبه سوره قدر میخواند و بعد از نماز میگويد:
«اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ ابْعَثْ ثَوابَها إلی قَبرِ فُلانِ بنِ فُلانْ»
(به جای «فلان بن فلان» اسم هر شهید و پدر ایشان گفته شود)
اسامی شهدا به همراه نام پدر:
حضرت آیتالله العظمی شهید سید علی حسینی خامنهای، نام پدر: سید جواد
شهید مصباح الهدی باقری کنی، نام پدر: محمدباقر
شهید زهرا حداد عادل، نام پدر: غلامعلی
شهید سیده بشری حسینی خامنهای، نام پدر: سید علی
شهید زهرا محمدی گلپایگانی، نام پدر: محمد جواد
#باید_برخاست
Farsi.Khamenei.ir
*کارهایی که وقتش الآن است:
۱: دادن صدقه
۲: خواندن نماز لیلةالدفن (شرحش در پیام بالا آمده است)
۳: خواندن قرآن ( از چهلهٔ دوم سورهٔ یس، ۳۰ عدد مانده. در دیدگاه همین پیام، ۳۰ عدد را میزبانی کنید)
۱: دادن صدقه
۲: خواندن نماز لیلةالدفن (شرحش در پیام بالا آمده است)
۳: خواندن قرآن ( از چهلهٔ دوم سورهٔ یس، ۳۰ عدد مانده. در دیدگاه همین پیام، ۳۰ عدد را میزبانی کنید)
۱۱۶
۱۷:۳۰