پدرم آدم بوی #سیب زیر دماغش پیچید، وسوسهٔ آن او را واداشت تا دست یازد و سیب را برگیرد و به دندان کشد. برخی گویند سیب صاحب جاودانگی بود و برخی دیگر گفتند صاحب خردی بیشمار. هرچه بود، سیب بوی چیدن میداد و انسان بوی گوش ندادن و تخطی. و او دست دراز کرد و کند.
خدا دید که انسان طالب #اراده است و برای آن جهدی بینظیر میکند. پس او و ارادهاش را به زمین واگذاشت. نه با خشم و نه با کین، بلکه میخواست به او یاد دهد، آنچه که میخواهد را خواهد گرفت. و روزگار گذشت و گذشت و خداوند هرکه را دوست داشت یا نداشت در مسیر چیدن سیب قرار داد تا ببیند چه میکند و چه را طلب میکند. تا زمانی که قرعه به نام #حسین(ع) افتاد. حسین در نقطه اراده ایستاده است. آدم برای حسین هم عبرتی برای یادداشتن است و هم الگویی بینظیر.
حسین میداند اگر بخواهد انتخاب کند، حتی میتواند مقابل سیب منع شده توسط خالقش بایستد و هم اگر اراده کند میتواند هزار سیب را در برابر شیطان به #آتش بکشد و روزگار او را سیاه کند. و حسین راه دوم را انتخاب میکند. نه برای ترس و نه برای پاداش، برای درکی که از جهان کسب کرده است و تاوانی که در برابر این درک انتخاب میکند. حسین جهانش مانند بسیاری از ما #مبهم نیست. حسین میفهمد که از این جهان چه میخواهد و میفهمد که اکنون وقت #حرکت است و ساختن و پیشرفتن. اما قرعه زندگی او را به #عاشورا میکشاند. بین زندگی و مرگ قطعا انتخاب او #زیستن_و_ساختن است اما حال که میفهمد نقطه مرگ رسیده است و میخواهند صدای حق در گلوی او را در خفا گیرند، داستان خود را میسازد و زمینِ بازی خود را با نهایت هوشمندی انتخاب میکند.
حسین زیر سایه درخت سیب نمیمیرد، خون حسین در #سکوت ریخته نمیشود، حسین اهل آرام مردن نیست. او میایستد و اراده میکند و کل درختان ابلیس را میسوزاند تا آتشش کل اهل زمین را #خبر کند و مرزی مشخص میان حق و باطل کشیده شود. حسین کبریت میشود و #روشن میکند. هرچند برای روشن شدن جهان، مرگ ضرورت حسین نبود، انتخاب آدمهایی بود که چیدن سیب را انتخاب کردند. و حسین کل باغ ناحق آنها را محکوم به سوختن در آتش فریاد کرده است.
محمد مهدی شاطری؛ دانشجوی علوم تربیتی
#اربعین_حسینی#مکتوبات_هیئت_دانشگاه_خوارزمی
@Heyat_Maktubat
خدا دید که انسان طالب #اراده است و برای آن جهدی بینظیر میکند. پس او و ارادهاش را به زمین واگذاشت. نه با خشم و نه با کین، بلکه میخواست به او یاد دهد، آنچه که میخواهد را خواهد گرفت. و روزگار گذشت و گذشت و خداوند هرکه را دوست داشت یا نداشت در مسیر چیدن سیب قرار داد تا ببیند چه میکند و چه را طلب میکند. تا زمانی که قرعه به نام #حسین(ع) افتاد. حسین در نقطه اراده ایستاده است. آدم برای حسین هم عبرتی برای یادداشتن است و هم الگویی بینظیر.
حسین میداند اگر بخواهد انتخاب کند، حتی میتواند مقابل سیب منع شده توسط خالقش بایستد و هم اگر اراده کند میتواند هزار سیب را در برابر شیطان به #آتش بکشد و روزگار او را سیاه کند. و حسین راه دوم را انتخاب میکند. نه برای ترس و نه برای پاداش، برای درکی که از جهان کسب کرده است و تاوانی که در برابر این درک انتخاب میکند. حسین جهانش مانند بسیاری از ما #مبهم نیست. حسین میفهمد که از این جهان چه میخواهد و میفهمد که اکنون وقت #حرکت است و ساختن و پیشرفتن. اما قرعه زندگی او را به #عاشورا میکشاند. بین زندگی و مرگ قطعا انتخاب او #زیستن_و_ساختن است اما حال که میفهمد نقطه مرگ رسیده است و میخواهند صدای حق در گلوی او را در خفا گیرند، داستان خود را میسازد و زمینِ بازی خود را با نهایت هوشمندی انتخاب میکند.
حسین زیر سایه درخت سیب نمیمیرد، خون حسین در #سکوت ریخته نمیشود، حسین اهل آرام مردن نیست. او میایستد و اراده میکند و کل درختان ابلیس را میسوزاند تا آتشش کل اهل زمین را #خبر کند و مرزی مشخص میان حق و باطل کشیده شود. حسین کبریت میشود و #روشن میکند. هرچند برای روشن شدن جهان، مرگ ضرورت حسین نبود، انتخاب آدمهایی بود که چیدن سیب را انتخاب کردند. و حسین کل باغ ناحق آنها را محکوم به سوختن در آتش فریاد کرده است.
#اربعین_حسینی#مکتوبات_هیئت_دانشگاه_خوارزمی
۴۴۳
۱۷:۴۲
شمارش روزها دیگر برایم تکراری شده بود...دیگر روزها را نمیشمردم؛ ساعتها را جمع و تفریق میکردم و #چشمانتظاری میکشیدم.
هر سال قبل از شروع امتحانات، با وسواس، روزها و ساعتهای دقیق امتحانها را در دفترچهام مینوشتم؛ اما این بار یادداشت مهمتری داشتم. یادداشت یک فهرست. فهرستی از وسایل، توصیهها، تجربههای دیگران و هرچه فکر میکردم مرا یک قدم به جادهی #کربلا نزدیکتر میکند...دیگر از بابا #نمیپرسیدم: «اجازه میدی برم؟»فقط میگفتم:«بریم کتونی بخریم دارم میرم فلان جا.»«منو خیاطی برسون، میخوام چادرم رو برای سفر کوتاه کنم.»بابا هم فهمیده بود امسال دیگر تصمیمم را گرفتهام؛ آنقدر جدی که انگار خودم هم باور کرده بودم اسمم را در فهرست زائرها نوشتهاند.
کمکم نوبت جمع کردن مدارک و درخواست گذرنامه رسید. همان لحظه یادم افتاد که از عید، شناسنامهام گم شده است. چهار ماه تمام خانه را زیر و رو کرده بودیم. به همه سپرده بودیم. هر کشویی، هر قفسهای، هر گوشهای را چند بار گشته بودیم؛ اما نبود... دیگر امیدی به پیدا شدنش نداشتم.
در دلم گفتم:«*یا امام #حسین... برای آخرین بار میگردم...* اگر این بار هم پیدا نشد، یعنی هنوز قسمت نشده... یعنی این بار هم مرا نخواستهای...»اولین جایی که نگاه کردم... شناسنامه همانجا بود! همان جایی که بارها دیده بودیم و بارها گشته بودیم و نبود!آن لحظه، دلم آرام گرفت.با لبخند به همه میگفتم:«امسال شک ندارم... #طلبیده_شدم...»
روزها یکییکی گذشتند. چمدانم را بستم. کولهام را چند بار روی دوشم انداختم و تمام خانه را چندباری راه رفتم تا ببینم سنگین نیست؟ هنوز جا برای عرق نعناع، آبلیمو، باند و چند وسیلهی ضروری دیگر داشت یا نه.بلیطم را گرفته بودم. مادرم غذای راه و میوهها را آماده کرده بود. لباسهایم را اتو زدم. همهچیز آماده بود... فقط مانده بود بابا بیاید و مرا تا ترمینال برساند.
وقتی وارد خانه شد، با لبخندی که از همان اول معلوم بود واقعی نیست، به چمدانم اشاره کرد و گفت: «کجا به سلامتی؟ خبریه؟»با خنده گفتم:«باباااا دیگههه.. اذیت نکن. دیرمون میشه همینجوری هم یبار بلیطمو کنسل کردی مُردم تا دوباره راضیت کردم.»اما نگاهش فرق میکرد. قبل از رسیدن به خانه، دوباره خبرهایی از #جنگ شنیده بود. هرچه گفتم این حجم از ترس، ساختهی روایتهای اغراقآمیز رسانههاست، دلش آرام نگرفت.از من اصرار بود،از بابا انکار.او از روی #نگرانی نه میگفت،من از روی #دلتنگی فقط اشک میریختم.
هیچوقت فکر نمیکردم آدم میتواند تا این اندازه به مقصدی #نزدیک باشد؛ که حتی لباس سفر را پوشیده باشد، چمدانش کنار در باشد، بوی غذای راه در خانه پیچیده باشد،اما نرسد!آن روز، یکی از تلخترین روزهای زندگیام بود که همچنان بابتش به پهنای صورت اشک میریزم.
و حالا، هر روز عکسهای #زائران امام حسین را نگاه میکنم.موکبها... بینالحرمین... ستونهای مسیر... کفشهای خاکی... پرچمهای سرخ...همه را میبینم و فقط یک فکر از ذهنم میگذرد:
قرار بود امسال، یکی از همین عکسها، #عکسِ_من باشد اما نشد.حالا هر بار که صدای «لبیک یا حسین» را میشنوم، ناخودآگاه نگاهم به همان چمدانی میافتد که هیچوقت از کنار درِ خانه عبور نکرد...انگار هنوز هم منتظر است و امیدوار!هنوز دلم نیامده چمدان و کوله ام را باز کنم. هنوز باورم نمیشود که آن همه ذوق و اشتیاق در لحظه ای تبدیل به غم و #حسرت شد...
حسرت این نرفتن را با خودم حمل میکنم و از تمام زائران فقط یک #خواهش دارم.
کنار ضریح، اگر دلتان لرزید مرا هم یاد کنید؛ شاید #سهم_من از اربعین امسال، فقط #دعای_شما باشد.
فاطمه صحراگرد؛ دانشجوی رشته فلسفه#سفر_کربلا#دلنوشته#خاطرات_اربعین#مکتوبات_هیئت_دانشگاه_خوارزمی
@Heyat_Maktubat
هر سال قبل از شروع امتحانات، با وسواس، روزها و ساعتهای دقیق امتحانها را در دفترچهام مینوشتم؛ اما این بار یادداشت مهمتری داشتم. یادداشت یک فهرست. فهرستی از وسایل، توصیهها، تجربههای دیگران و هرچه فکر میکردم مرا یک قدم به جادهی #کربلا نزدیکتر میکند...دیگر از بابا #نمیپرسیدم: «اجازه میدی برم؟»فقط میگفتم:«بریم کتونی بخریم دارم میرم فلان جا.»«منو خیاطی برسون، میخوام چادرم رو برای سفر کوتاه کنم.»بابا هم فهمیده بود امسال دیگر تصمیمم را گرفتهام؛ آنقدر جدی که انگار خودم هم باور کرده بودم اسمم را در فهرست زائرها نوشتهاند.
کمکم نوبت جمع کردن مدارک و درخواست گذرنامه رسید. همان لحظه یادم افتاد که از عید، شناسنامهام گم شده است. چهار ماه تمام خانه را زیر و رو کرده بودیم. به همه سپرده بودیم. هر کشویی، هر قفسهای، هر گوشهای را چند بار گشته بودیم؛ اما نبود... دیگر امیدی به پیدا شدنش نداشتم.
در دلم گفتم:«*یا امام #حسین... برای آخرین بار میگردم...* اگر این بار هم پیدا نشد، یعنی هنوز قسمت نشده... یعنی این بار هم مرا نخواستهای...»اولین جایی که نگاه کردم... شناسنامه همانجا بود! همان جایی که بارها دیده بودیم و بارها گشته بودیم و نبود!آن لحظه، دلم آرام گرفت.با لبخند به همه میگفتم:«امسال شک ندارم... #طلبیده_شدم...»
روزها یکییکی گذشتند. چمدانم را بستم. کولهام را چند بار روی دوشم انداختم و تمام خانه را چندباری راه رفتم تا ببینم سنگین نیست؟ هنوز جا برای عرق نعناع، آبلیمو، باند و چند وسیلهی ضروری دیگر داشت یا نه.بلیطم را گرفته بودم. مادرم غذای راه و میوهها را آماده کرده بود. لباسهایم را اتو زدم. همهچیز آماده بود... فقط مانده بود بابا بیاید و مرا تا ترمینال برساند.
وقتی وارد خانه شد، با لبخندی که از همان اول معلوم بود واقعی نیست، به چمدانم اشاره کرد و گفت: «کجا به سلامتی؟ خبریه؟»با خنده گفتم:«باباااا دیگههه.. اذیت نکن. دیرمون میشه همینجوری هم یبار بلیطمو کنسل کردی مُردم تا دوباره راضیت کردم.»اما نگاهش فرق میکرد. قبل از رسیدن به خانه، دوباره خبرهایی از #جنگ شنیده بود. هرچه گفتم این حجم از ترس، ساختهی روایتهای اغراقآمیز رسانههاست، دلش آرام نگرفت.از من اصرار بود،از بابا انکار.او از روی #نگرانی نه میگفت،من از روی #دلتنگی فقط اشک میریختم.
هیچوقت فکر نمیکردم آدم میتواند تا این اندازه به مقصدی #نزدیک باشد؛ که حتی لباس سفر را پوشیده باشد، چمدانش کنار در باشد، بوی غذای راه در خانه پیچیده باشد،اما نرسد!آن روز، یکی از تلخترین روزهای زندگیام بود که همچنان بابتش به پهنای صورت اشک میریزم.
و حالا، هر روز عکسهای #زائران امام حسین را نگاه میکنم.موکبها... بینالحرمین... ستونهای مسیر... کفشهای خاکی... پرچمهای سرخ...همه را میبینم و فقط یک فکر از ذهنم میگذرد:
قرار بود امسال، یکی از همین عکسها، #عکسِ_من باشد اما نشد.حالا هر بار که صدای «لبیک یا حسین» را میشنوم، ناخودآگاه نگاهم به همان چمدانی میافتد که هیچوقت از کنار درِ خانه عبور نکرد...انگار هنوز هم منتظر است و امیدوار!هنوز دلم نیامده چمدان و کوله ام را باز کنم. هنوز باورم نمیشود که آن همه ذوق و اشتیاق در لحظه ای تبدیل به غم و #حسرت شد...
حسرت این نرفتن را با خودم حمل میکنم و از تمام زائران فقط یک #خواهش دارم.
کنار ضریح، اگر دلتان لرزید مرا هم یاد کنید؛ شاید #سهم_من از اربعین امسال، فقط #دعای_شما باشد.
۱۳۱
۱۴:۱۱
انسان قبل از اینکه یک دعایی را بخواند، باید یک دور تمام دعا هارا دیده باشد و درس را گرفته باشد. بعدا احساس میکند در بین این دعاهایی که دیده است کدام یک نیازش است؟
حتی در مستحبات. بعضیها میگویند بهترین اعمال این کار است و بهترین اعمال آن کار. پانصد تا افضل اعمال وجود دارد.
مثل این است که بگویید بهترین غذا این است! اما بهترین غذا برای فرد دیگر چیز دیگری باشد.
مهم این است: بهترین برای کی؟
کسی که از عطش داره میمیره، بهترین برایش آب است.
بهترین ها متفاوت هستند.
بهترین اعمال برای افراد مختلف، متفاوت است.
بهترین دعا برای کی؟ مثل این میماند بگوییم بهترین داروها اینها هستند! ولی برای چه مرضی؟ گاهی بهترین دارو سم است.
خیلی از مسائلی که در ظاهر پیچیده است، حل میشود.
#شرح_دعای_ابوحمزه#استاد_صفایی_حائری#مکتوبات_هیئت_دانشگاه_خوارزمی
۹۸
۱۸:۱۲
۹۸
۱۸:۱۲
در قلب اصفهان، #نجفآباد؛ شاید هم میشود گفت در قلب ایران زندگی میکرد.فرزندی از تبار #عاشقان اهل بیت و امام حسین(ع). عاشق و جنگاور برای حریم مقدس حضرت #زینب(س)؛ که چه عاشقانه مبارزه کرد و چه آغوشی برای او بود آن رزم...
جوانی رشید و شایسته، فرزندی غیور برای خانواده و قهرمانی برای فرزندش علی...آری! جوان شهید، قهرمانی بزرگ برای داستان های شب فرزندش است. همان کودکی که در آخرین #فایل_صوتی میشنود که پدرش با او صحبت میکند: «سلام علی آقا! سلام باباجان! سلام پسر گلم! چند کلمهای هم میخواستم با تو حرف بزنم، ببخشید که باباجان در سن کودکی رهایت کردم و رفتم!... اسمت را گذاشتم علی تا #مولا و پیشوایت، الگویت علی (ع) شود! میخواهم طوری #علیوار زندگی کنی که یکی از سربازان امام زمان(عج) شوی...
در زندگی چه میجویی؟! آن را در وادی #عشق پیدا کن. که مزین شده است به نام علی و اولادش. در حریم اهل بیت(ع) پناه داشتن، بالاترین درجات است که هیچ وادی با ارزش تر از عشق نیست.با ارزشترینهای زندگیت را برای هدفی والاتر ببخش. #شهادت راه عاشقی است، از خود گذشتن و فدا کردن جان، در برابر ظلم و تاریکی ایستادن و پرچم حق را به دست گرفتن.چه میجویی؟! فاصله زیستن تا مرگ چند قدم است؟ در تاریخ زمانهات شمر و یزیدیان کدامند؟ یزیدیان در صحرای نینوا آب به روی #طفلان_اباعبدالله حسین(ع) بستند، یزیدیان امروز به راه همان شمر در #شام سر میبریدند و ابایی نداشتند و از دوزخ و آتش الهی نترسیدند...
امروزه در وادی عشق، امروز اینجا اصفهان، تهران و هرجای این سرزمین،#علیاکبر های رشیدی چون
#شهید_حججی ایستادهاند و سر میدهند
و اینک شهیدی دیگر با نام #شهید_حميدرضا_رجبزاده مداح اهل بیت(ع)
این شهدا ایستادهاند در برابر آن وحوشی که در هتاکی و جنایت راهشان همان یزیدیان است که سرمیبرند و هلهله میکنند و بدنی #ارباً_اربا شده را چون علی اکبر در میدان رها میکنند... جانِعزیز، در خون خود میغلتد اما میداند #آغوش حسین(ع) برای آن گشوده شده است.
الذین بذلو مُهَجَهم دون الحسین (علیهالسلام)
کسانی که خون دل و جانِ عزیز خود را در راه حسین(ع) بخشیدند و فدا کردند.
#شهادت_محسن_حججی#شهادت_حمیدرضا_رجبزاده#مکتوبات_هیئت_دانشگاه_خوارزمی
۱۱۴
۱۹:۲۹
۵۲
۱۲:۳۹
اول نجاسات وجود را باید پاک کرد و بعد عطر پاشید.
_اول خواهش از خدایت این باشد که آنچه از ذنوب است را از تو بگذرد
_و این باید درخواستی جاری در وجود تو بوده و صادقانه مطرح گردد نه صرف لقلقه ی زبان.
#شرح_دعای_ابوحمزه#استاد_صفایی_حائری#مکتوبات_هیئت_دانشگاه_خوارزمی
۵۲
۱۲:۳۹
هنوز صدای «*السلام علیک یا اباعبدالله*» در جانم میپیچد و هنوز #عطر_حرم، نفسهایم را پر کرده است.آری... سفر تمام شد... اما مگر #سفر_عاشقی پایانی دارد؟جسمم به شهرم بازگشته است، اما روحم هنوز در کوچههای #کربلا سرگردان است؛ هنوز میان #بینالحرمین، هنوز زیر سایه #گنبد_طلایی_حسین(ع).
دلم برای مسیر #پیاده_روی_اربعین تنگ میشود... برای جادهای که هر قدمش ذکر بود و هر نفسش عبادت.دلم برای نگاههای پرمهر و ملتمسانه #موکب_داران عراقی تنگ میشود؛ همان نگاههایی که گویی تمام افتخارشان، خدمت به زائران حسین بود. برای دستهایی که با اصرار، جرعهای #آب، لقمهای نان یا استکانی چای تعارف میکردند.دلم برای کودکان عراقی تنگ میشود؛ کودکانی که با دستهای کوچکشان، بزرگترین درس محبت را به دنیا میآموختند. با تمام وجود میدویدند تا شاید بتوانند بطری آبی، شکلاتی یا دستمالی به زائران تقدیم کنند و سهمی در #خدمت_به_زائران حسین داشته باشند.
دلم برای #آب_پاشهای مسیر پیادهروی تنگ میشود؛ همان قطرههای خنکی که بر صورت خسته زائران مینشست و انگار #نسیمی_از_بهشت را با خود میآورد. دلم برای آبپاشهای صحن #حرم_حسینی تنگ میشود؛ برای عطری که با هر قطره آب در فضا میپیچید و جان را تازه میکرد.
دلتنگ تاولهای پاهایم میشوم... دلتنگ خستگی شیرین راه... دلتنگ شبهایی که روی زمین، زیر سقف آسمان، آرام میگرفتیم... دلتنگ #آوارگی_عاشقانهای که هیچ شباهتی به سرگردانی نداشت؛ آوارگیِ کسی که خانهاش را در کربلا یافته بود.
دلم برای نسیم خنک #بین_الحرمین، آن دمدمای سحر، تنگ میشود؛ وقتی اولین پرتوهای خورشید بر گنبدهای طلایی حسین و عباس مینشست و بینالحرمین آرامآرام از زمزمه «*السلام علیک یا اباعبدالله*» جان میگرفت.
دلم برای #نور_سرخ حرم هم تنگ میشود... همان نوری که شبها، آرام و بیصدا، بر گنبد و گلدستهها مینشست و انگار با زبان بیزبانی میگفت: اینجا هنوز خانهی غربت و عشق است. هر بار که آن نور را میدیدم، دلم بیاختیار میلرزید؛ گویی تمام اندوه عاشورا، تمام دلتنگی #زینب(س) و تمام #غربت_حسین(ع) در همان سرخیِ آرام خلاصه شده بود. حالا هر شب که چشم به آسمان شهرم میدوزم، ناخودآگاه دنبال همان نور میگردم... همان چراغ سرخی که از کیلومترها دورتر، دل را به سمت کربلا میکشید. دلم برای آن نور سرخ تنگ شده است؛ نوری که برای من فقط یک روشنایی نبود، نشانیِ خانهای بود که دل هنوز از آن بازنگشته است.
دلم برای #تل_زینبیه هم تنگ میشود؛ برای آن جایی که هنوز میشود غربت زینب(س) را در سکوتش حس کرد... دلم برای #خیمه_گاه تنگ میشود؛ برای عطر خیمههای حسین(ع) و آن همه غربتی که هنوز در هوایش مانده است. و دلم تنگ میشود برای مقام #علی_اکبر(ع)... برای آن بنبست انتهای بازار و آن لحظههایی که طنین «*وای علیاکبرم*» در جان آدم میپیچد و دل را میشکند.
#کربلا عجیب است؛ هر گوشهاش داغی دارد و هر قدمش روایتی... و من دلتنگ همه آن گوشههایم... چه لحظههایی بود... گویی زمان در آنجا معنای دیگری داشت. آدم دلش نمیخواست حتی یک پلک بزند؛ مبادا لحظهای از #تماشای_حرم و گنبدهای طلایی حسین و عباس جا بماند.
و حالا... هر وقت دلم میگیرد، چشمهایم را میبندم و خودم را دوباره میان بینالحرمین میبینم؛ همانجا که دل، سبک بود و #دنیا_کوچک بود.
میگویند کربلا هر کس را یکبار به نام صدا میزند... اما من باور دارم، اگر کسی #دلش_را_در_کربلا جا بگذارد، دیگر خودش هیچوقت از آنجا برنمیگردد.من هم برگشتم... اما دلم برنگشت. قلبم هنوز گوشهای از حرم، کنار ضریح، میان اشکهای زائران و زیر نگاه مهربان حسین(ع) جا مانده است.
حسین جان... اگر روزی دیدی دوباره در شلوغی دنیا گم شدهام، مرا دوباره به کربلایت بخوان.دلم هوای آن جاده را کرده است... هوای ستونهای بیپایان... هوای پرچمهای سرخ و سیاه... هوای #صدای_لبیک یا حسین... هوای اشکهایی که بیاختیار جاری میشدند... هوای بینالحرمین... هوای سجده در کنار ضریحت... و هوای آغوشی که فقط در خانه تو میتوان آن را یافت.
من دلم برای کربلای حسین تنگ میشود... نه... دلم برای خودِ #حسین تنگ میشود.
یا اباعبدالله... تا آخرین نفس، دستم را رها مکن. اگر قرار است دوباره #زائر_حسین شوم، از همین امروز صدایم کن؛ که دل، بیکربلا، دیگر قرار نمیگیرد...
مهشید نوروزی؛ دانشجوی مترجمی زبان عربی
#سفر_کربلا#خاطرات_اربعین#مکتوبات_هیئت_دانشگاه_خوارزمی
@Heyat_Maktubat
دلم برای مسیر #پیاده_روی_اربعین تنگ میشود... برای جادهای که هر قدمش ذکر بود و هر نفسش عبادت.دلم برای نگاههای پرمهر و ملتمسانه #موکب_داران عراقی تنگ میشود؛ همان نگاههایی که گویی تمام افتخارشان، خدمت به زائران حسین بود. برای دستهایی که با اصرار، جرعهای #آب، لقمهای نان یا استکانی چای تعارف میکردند.دلم برای کودکان عراقی تنگ میشود؛ کودکانی که با دستهای کوچکشان، بزرگترین درس محبت را به دنیا میآموختند. با تمام وجود میدویدند تا شاید بتوانند بطری آبی، شکلاتی یا دستمالی به زائران تقدیم کنند و سهمی در #خدمت_به_زائران حسین داشته باشند.
دلم برای #آب_پاشهای مسیر پیادهروی تنگ میشود؛ همان قطرههای خنکی که بر صورت خسته زائران مینشست و انگار #نسیمی_از_بهشت را با خود میآورد. دلم برای آبپاشهای صحن #حرم_حسینی تنگ میشود؛ برای عطری که با هر قطره آب در فضا میپیچید و جان را تازه میکرد.
دلتنگ تاولهای پاهایم میشوم... دلتنگ خستگی شیرین راه... دلتنگ شبهایی که روی زمین، زیر سقف آسمان، آرام میگرفتیم... دلتنگ #آوارگی_عاشقانهای که هیچ شباهتی به سرگردانی نداشت؛ آوارگیِ کسی که خانهاش را در کربلا یافته بود.
دلم برای نسیم خنک #بین_الحرمین، آن دمدمای سحر، تنگ میشود؛ وقتی اولین پرتوهای خورشید بر گنبدهای طلایی حسین و عباس مینشست و بینالحرمین آرامآرام از زمزمه «*السلام علیک یا اباعبدالله*» جان میگرفت.
دلم برای #نور_سرخ حرم هم تنگ میشود... همان نوری که شبها، آرام و بیصدا، بر گنبد و گلدستهها مینشست و انگار با زبان بیزبانی میگفت: اینجا هنوز خانهی غربت و عشق است. هر بار که آن نور را میدیدم، دلم بیاختیار میلرزید؛ گویی تمام اندوه عاشورا، تمام دلتنگی #زینب(س) و تمام #غربت_حسین(ع) در همان سرخیِ آرام خلاصه شده بود. حالا هر شب که چشم به آسمان شهرم میدوزم، ناخودآگاه دنبال همان نور میگردم... همان چراغ سرخی که از کیلومترها دورتر، دل را به سمت کربلا میکشید. دلم برای آن نور سرخ تنگ شده است؛ نوری که برای من فقط یک روشنایی نبود، نشانیِ خانهای بود که دل هنوز از آن بازنگشته است.
دلم برای #تل_زینبیه هم تنگ میشود؛ برای آن جایی که هنوز میشود غربت زینب(س) را در سکوتش حس کرد... دلم برای #خیمه_گاه تنگ میشود؛ برای عطر خیمههای حسین(ع) و آن همه غربتی که هنوز در هوایش مانده است. و دلم تنگ میشود برای مقام #علی_اکبر(ع)... برای آن بنبست انتهای بازار و آن لحظههایی که طنین «*وای علیاکبرم*» در جان آدم میپیچد و دل را میشکند.
#کربلا عجیب است؛ هر گوشهاش داغی دارد و هر قدمش روایتی... و من دلتنگ همه آن گوشههایم... چه لحظههایی بود... گویی زمان در آنجا معنای دیگری داشت. آدم دلش نمیخواست حتی یک پلک بزند؛ مبادا لحظهای از #تماشای_حرم و گنبدهای طلایی حسین و عباس جا بماند.
و حالا... هر وقت دلم میگیرد، چشمهایم را میبندم و خودم را دوباره میان بینالحرمین میبینم؛ همانجا که دل، سبک بود و #دنیا_کوچک بود.
میگویند کربلا هر کس را یکبار به نام صدا میزند... اما من باور دارم، اگر کسی #دلش_را_در_کربلا جا بگذارد، دیگر خودش هیچوقت از آنجا برنمیگردد.من هم برگشتم... اما دلم برنگشت. قلبم هنوز گوشهای از حرم، کنار ضریح، میان اشکهای زائران و زیر نگاه مهربان حسین(ع) جا مانده است.
حسین جان... اگر روزی دیدی دوباره در شلوغی دنیا گم شدهام، مرا دوباره به کربلایت بخوان.دلم هوای آن جاده را کرده است... هوای ستونهای بیپایان... هوای پرچمهای سرخ و سیاه... هوای #صدای_لبیک یا حسین... هوای اشکهایی که بیاختیار جاری میشدند... هوای بینالحرمین... هوای سجده در کنار ضریحت... و هوای آغوشی که فقط در خانه تو میتوان آن را یافت.
من دلم برای کربلای حسین تنگ میشود... نه... دلم برای خودِ #حسین تنگ میشود.
یا اباعبدالله... تا آخرین نفس، دستم را رها مکن. اگر قرار است دوباره #زائر_حسین شوم، از همین امروز صدایم کن؛ که دل، بیکربلا، دیگر قرار نمیگیرد...
#سفر_کربلا#خاطرات_اربعین#مکتوبات_هیئت_دانشگاه_خوارزمی
۱۲۴
۱۹:۴۵
همهی ما به #بعثت_پیامبرمان مینازیم. از زحماتش تعریف میکنیم، از تلاشی که برای هدایت انسانها کرده، از اصلاحی که در تمدن عرب بهوجود آورد، به وجد میآییم. او را بهترین خلق خدا میدانیم. از او صفت #امانت را یاد میگیریم، #دلرحمی را، زمانی که برای عرض تسلیت خدمت کودکی رفته بود که گنجشکش مرده بود. قطرههای اشکهایمان در سطور تاریخ مانده که او را آزار میدادند، زمانی که برای #نجات جامعهی بشری تلاش میکرد...دوستداشتنیهایش را دوست داریم، و از آنچه او دوست ندارد، تنفر داریم. او را الگویی مجسم میدانیم و همیشه سعی میکنیم کوچکترین اهانت و آزاری را به ایشان نداشته باشیم. اما گاهی با خود فکر میکنم او در جواب تمام زحماتی که برای نه فقط یک نسل از انسانها، بلکه برای یک تاریخ کشیده، از ما چه میخواهد؟ به جوابی میرسم که غمگینم میکند؛ نگاهداشتن حرمت یکدانه #دخترش و خانواده او...
دخترکی که شاهنشین نیست، اتفاقاً ساده است، تنها خواستهاش ادامه مسیر هدایتی است که پدرش به سختی هموار کرده تا همسر و فرزندان او آیندهی جهان را بیمه کنند... اما نشد.دختر را که امانت پدر بود، حدود نود روز بعد #علی(ع) به دستان از خاک بیرون آمدهی پیامبر برگرداند، خودش هم با فرق #شکافته شده از کینهی عرب جاهلی و مسلماننماهای بدون معرفت نزد حضرت رسول بازگشت...
تا نوبت به #امام_حسن(ع) رسید؛ پسر بزرگ خانه که عصای دست مادر بود. امام حسن مصداق این جمله بود که پسر جای پدر، ستون خانه است... جای علی بود، زمانی که در کوچه همقدم مادرش بهخانه بازمیگشت... وقتی که بغض مادر را میدید، اما علت را تعریف نمیکرد... راز نگهدار بود؛ دلیلی نداشت که حسین و زینبین هم دردی که موهای او را #سفید کرد را بدانند.پسربچهای که خیلی زود مرد شد، بعد شد عصای مرتضی، زمانی که از مسجد تا خانه آمد... و بعد، زمانی تمام امید #زینب(س) بود...
شبیه بود، بسیار زیاد شبیه پدربزرگش بود. گاهی تمام اموال خود را به سائل میبخشید، به روی مردمی میخندید که عامل سفیدی موهایش بودند... وقت دفاع از حق نترس بود، زمان جنگ آینهی تمامقد شجاعت پدرش بود...اما او هم آخر، همانند مادرش از #خودی آسیب دید... همان نزدیکترین افراد به پیامبر که قاتل دختر او شدند، او هم از اندرونی زخم برداشت، از محرم خانهاش. زنی که میتوانست مایهی آرامش مردی باشد که از کودکی داغ بر دل داشت، اما خودش آن دل زخمدیده را تکهتکه کرد...
#عبرت_تاریخ#امام_زمان#شهادت_پیامبر_اکرم_صلواتاللهعلیه#شهادت_امام_حسن_مجتبی_علیهالسلام#مکتوبات_هیئت_دانشگاه_خوارزمی
۲۸
۱۷:۱۷
وقتی حسین دور و برش را شلوغ دید، من را به شغل #نوکری مجتبی نوشت...و من هنوز نمیدانم این شغل را باید #افتخار بدانم یا #حسرت؛ افتخارِ نوکریِ #کریم_اهلبیت، و حسرتِ اینکه چرا برای مردی که همهچیزش را بخشید، اینهمه دیر به فکرِ نوکری افتادیم.
#امام_حسن(ع)، فقط امامی نیست که در تقویم، روزی به نام شهادتش نوشته باشند؛ حسن، تکهای از آن قسمتِ تاریخ است که هرچه بیشتر میخوانی، کمتر میتوانی دربارهاش حرف بزنی. بعضی مظلومیتها آنقدر عمیقاند که زبان در برابرشان کوتاه میآید؛ فقط میشود نامش را آهسته گفت، سر را پایین انداخت و به این فکر کرد که چه شد مردی با آن همه کرامت، سهمش از دنیا اینهمه #غربت شد.
حسن را نمیشود فقط در روز شهادتش شناخت. برای فهمیدنِ مجتبی، باید کمی عقبتر رفت؛ به خانهای که بعد از پیامبر، دیگر هیچچیزش شبیه قبل نبود، به #مادری که تمامِ مظلومیتِ یک خانه را با خودش حمل میکرد و به پسری که بعضی صحنهها را دید و تا آخر عمر، دیگر نتوانست آنها را از خاطرش پاک کند.شاید از همینجا بود که مجتبی، چیزی را با خودش تا آخر عمر برد که هیچکس اسمش را دقیق نمیدانست. نه میشد دربارهاش حرف زد، نه میشد فراموشش کرد. فقط گاهی، سالها بعد، در #صبرِ غیرعادیِ یک مرد خودش را نشان میداد؛ در اینکه چطور میتوانست از کنار چیزهایی بگذرد که هر آدم دیگری را به خشم میآورد.
و عجیب نیست اگر در خاندان حسنی، موها گاهی پیش از موعد تصمیم به #سفید شدن میگیرند. ژنتیک را کنار بگذاریم؛ تاریخ هم گاهی #وراثت دارد. بعضی چیزها از پدر به پسر نمیرسند، از سکوت به سکوت میرسند. از نگاه مادری که دیگر نیست، به چشمی که هنوز او را به یاد دارد. از یک عصرِ تلخ در مدینه، به قرنها بعد.
شاید «کریم اهلبیت» بودنش فقط به خاطر سفرههایی نیست که برای نیازمندان گشود؛ کرامتِ او جاییست که حتی در نداشتن هم، بخشیدن را فراموش نکرد.
یا مجتبی! تو آنقدر کریم بودی، که زائرانت را هم به حسینت بخشیدی! انگار حتی بعد از رفتنت، دلت نیامد سهمِ برادرت از این دنیا کم باشد. تو #بقیع را برای خودت نگه داشتی و دلهای مشتاق را حوالهی #کربلا کردی؛ چه بخششی بالاتر از این که حتی #زائر نیز، سهمِ برادرت باشد؟
شاید برای همین است که نام تو و حسین، هرجا کنار هم میآیند، چیزی در دل آدم جابهجا میشود؛ یکی در بقیع، بیگنبد و بیضریح؛ دیگری در کربلا، با ضریحی که قرنهاست دلهای شکسته را به خودش میخواند. یکی در سکوتِ خاک، دیگری در هیاهوی زائران؛ و میان این دو، تو ایستادهای با همان کرامتی که انگار حتی غربت را هم برای خودت نگه نداشتی.
و چه تلخ که میان این دو برادر، یکی حرمش شد حسرتِ قرنها، و دیگری حرمش شد پناهِ قرنها.
#آرزوی_مادر#کریم_اهل_بیت#شهادت_امام_حسن_مجتبی_علیهالسلام#مکتوبات_هیئت_دانشگاه_خوارزمی
۹
۹:۵۲