طباخ گفت: غریب مینماید ولی تو راز پوشیدهدار و نزد من باش که مرا فرزندی نیست، من تو را بهفرزندی قبول کردم. حسن گفت: من نیز تو را بهپدری برگزیدم. در حال طباخ بیرون رفت، جامههای نیکو از بهر حسن گرفته بر او پوشانید و پیش قاضی برده، قاضی را گواه گرفت که این پسر من است. در دمشق حسن را با طباخ میشناختند و پسر طباخش مینامیدند.اما ستالحسن دختر وزیر، چون روز برآمد بیدار شد و حسن را در پیش خود ندید، گمان کرد که بهآبخانه رفته، ساعتی در انتظار نشست که ناگاه شمسالوزیر پدر عروس بیامد که از کار دختر آگاه شود و با خود میگفت اکنون که ملک دختر مرا به سیاهی کوژپشت کابین کرده من نیز دختر خود را میکشم و این ننگ از خود برمیدارم. الغرض چون وزیر بهدر حجله رسید دختر را آواز داد.دختر لبیکگویان بهدر آمد و شادمان همیخرامید. وزیر چشم بر دختر افتاد گفت: ای روسپی تو با آن کوژپشت چنین شادانی؟ ستالحسن گفت: یا سیدی، مزاح و مسخره بس است، همانا بهجهت خنده مردم آورده بودید و ایشان مرا سرزنش کرده بخندیدند و با من گفتند: این کوژپشت شوهر توست. الله الحمد، که او شوهر من نبود، من شوهری داشتم هزار مثل کوژپشت بهناخنی که از او برچیده باشند نسبت نتوان داد.وزیر چون این بشنید خشمش افزون شده گفت: ای روسپی این سخنان چیست؟ کوژپشت دوش با تو بهروز آورده. دختر گفت: تو را بهخدا سوگند میدهم، نام آن قبیح در پیش من مبر و بیش از این مزاح مکن.چون وزیر این سخنان بشنید، جهان در چشمش تاریک شد و دشنام دادن آغاز کرد. دختر گفت: ای پدر سبب خشم تو چیست؟ آن پسر ماهمنظر که شوهر من بود بهآبخانه رفته. وزیر بهحیرت اندر ماند در حال برخاسته بهآبخانه شد. کوژپشت را دید که سرنگون بهچاه اندر است با خود گفت: مگر این همان کوژپشت نیست؟ آنگاه بانگ بر کوژپشت زد. کوژپشت نخست هیچ نگفت، پس از آن گمان کرد که عفریت است. لرزه بر اندامش فتاد و نتوانست سخن بگوید. وزیر دوباره فریاد زد. باز هم کوژپشت پاسخی نداده و از وحشت چیزی نمانده بود قالب تهی کند. وزیر گفت: ای نادان این چه حالتست؟ چرا جواب نمیدهی؟کوژپشت که اندکی بر خود مسلط شده بود با صدایی محزون در جواب گفت: یا شیخالعفاریت، از هنگامی که مرا در این چاه سرنگون کردهای من سر برنکردهام و سخن نگفتهام. وزیر گفت: من نه عفریتم. پدر عروسم. کوژپشت گفت: برو و مرا بهحال خویش بگذار. تا عفریت باز آید به من تزویج نکردهاند، مگر معشوقه گاومیشان و معشوقه جنیان نفرین شده را. نفرین بر آن کس باد که او را به من تزویج کرد.وزیر با کوژپشت گفت: تو را در این چاه که فرود آویخت؟ کوژپشت گفت: دوش از بهر دفع پلیدی بدین مکان آمدم. نگاه از میان آب موشی پدید شد و بانگ بر من زد و بزرگ همیشد تا بهبزرگی گاومیش گشت و با من سخن گفت که هنوزم آن سخن در گوش است تو مرا بهحال خویش بگذار و راه خود در پیش گیر. پس وزیر پیش رفته او را از آن مکان بهدر آورده در حال کوژپشت بهسوی سلطان بگریخت و آنچه از عفریت بر وی رفته بود با سلطان گفت و اما وزیر در کار خود حیران بود، گفت: ای دخترک مرا از کار خویش آگاه کن. دختر گفت: همان پسر خوب روی که مرا بر وی تزویج کرده بودید دوش بکارت از من برداشت. اکنون از او آبستنم، اگر سخن باور نداری، اینک دستار اوست که بر فراز کرسی است و ردای اوست که در کنار بالین من است و در میان ردا چیز دیگری نیز هست که نمیدانم چیست. چون قصه بهاینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.
۳۱٫۲@HezarooYekShab
۳۱٫۲@HezarooYekShab
۳۳
۶:۰۱
هزارویک شبشب سی و دوم
گفت ای ملک جوان لخت، چون پدر عروس این سخن بشنید، برخاسته به حجله آمد. دیدار حسن بدرالدین را دید که به دستار وزیران بصره و موصل همی ماند، پس دستار برداشته در خارج و داخل آن بهتأمل نظر میکرد، دید که تعویذی در گوشهٔ کلاهِ دستار دوخته است. آن تعویض را شکافت و ردا برداشته بدرهای که در آن هزار دینار زر بود در میان بدید. بدره بگشود و رقهای در میان بدره یافت. ورقه بخواند، دید که مبایعهٔ یهودی ست با حسن بدرالدین بن نورالدین مصری. در حال شمسالدین فریاد برآورده بیخود بیفتاد، چون بهخود آمد گفت: «سبحان الله القادر علی کل شیء» پس از آن گفت: ای دختر آیا میدانی کیست آن که بکارت از تو برداشته؟ ستالحسن گفت: «لا والله» نمیدانم. وزیر گفت: او برادر زادهٔ من است و این هزار دینار مهر توست. ای کاش میدانستم این قضیه چگونه اتفاق افتاده است. پس از آن حرز بگشود و بهخط برادرش نظر افتاد و گفت:
بوی پیرهن گم کرده خود میشنومگر بگویم همه گویند ضلالی ست قدیم
پس از آن حرز بخواند و تاریخ تزویج دختر وزیر بصره و ولادت حسن بدرالدین را در آن حرز نوشته یافت. دید که تاریخ تزویج هر دو برادر یک ماه و یک شب و همچنین ولادت حسن با دختر او، ستالحسن یکست در حال ورقه گرفته، نزد سلطان شد و او را از ماجرا آگاه کرد. ملک را عجب آمد و فرمود که تاریخ این واقعه بنویسند.وزیر چندگاه بهانتظار پسر برادر بنشست، اما از او اثری نشد. آنگاه گفت: بهخدا سوگند، کاری بکنم که پیش از من کسی چنان کار نکرده باشد. چون قصه بهاینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.
دستار....
عمامه مانندردا........
جامهی رویی، شبیه عباتعویذ.....
بازوبندبدره......
کیسه ای از پولرقه........
قطعه کاغذ، یادداشت نامهمبایعه...
سند خرید و فروشحرز... ....
دعایی که برای حفظ جان همراه دارندضلالی ست قدیم...
ظلالت و گمراهی دیرینه
۳۲@HezarooYekShab
گفت ای ملک جوان لخت، چون پدر عروس این سخن بشنید، برخاسته به حجله آمد. دیدار حسن بدرالدین را دید که به دستار وزیران بصره و موصل همی ماند، پس دستار برداشته در خارج و داخل آن بهتأمل نظر میکرد، دید که تعویذی در گوشهٔ کلاهِ دستار دوخته است. آن تعویض را شکافت و ردا برداشته بدرهای که در آن هزار دینار زر بود در میان بدید. بدره بگشود و رقهای در میان بدره یافت. ورقه بخواند، دید که مبایعهٔ یهودی ست با حسن بدرالدین بن نورالدین مصری. در حال شمسالدین فریاد برآورده بیخود بیفتاد، چون بهخود آمد گفت: «سبحان الله القادر علی کل شیء» پس از آن گفت: ای دختر آیا میدانی کیست آن که بکارت از تو برداشته؟ ستالحسن گفت: «لا والله» نمیدانم. وزیر گفت: او برادر زادهٔ من است و این هزار دینار مهر توست. ای کاش میدانستم این قضیه چگونه اتفاق افتاده است. پس از آن حرز بگشود و بهخط برادرش نظر افتاد و گفت:
بوی پیرهن گم کرده خود میشنومگر بگویم همه گویند ضلالی ست قدیم
پس از آن حرز بخواند و تاریخ تزویج دختر وزیر بصره و ولادت حسن بدرالدین را در آن حرز نوشته یافت. دید که تاریخ تزویج هر دو برادر یک ماه و یک شب و همچنین ولادت حسن با دختر او، ستالحسن یکست در حال ورقه گرفته، نزد سلطان شد و او را از ماجرا آگاه کرد. ملک را عجب آمد و فرمود که تاریخ این واقعه بنویسند.وزیر چندگاه بهانتظار پسر برادر بنشست، اما از او اثری نشد. آنگاه گفت: بهخدا سوگند، کاری بکنم که پیش از من کسی چنان کار نکرده باشد. چون قصه بهاینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.
دستار....
۳۲@HezarooYekShab
۳۱
۶:۰۸
هزارویک شبشب سی و سوم
گفت: ای ملک جوانبخت، چون از حسن بدرالدین خبری نرسید، شمسالدین وزیر گفت: کاری کنم که کسی پیش از من چنان کار نکرده باشد. پس قلم و قرطاس بگرفت و آنچه که در حجله بود همه را یکیک نوشت که فلان چیز در فلان جاست و چیز دیگر در فلان مکانست. پس از آن ورقه فروپیچید و فرمود که چیزهای حجله خانه در صندوق نگاه دارند و خود دستار و ردای حسن بدرالدین را با بدره زر نگاه داشت. اما دختر وزیر را زمان آبستنی بهانجام رسید. پسری چون قمر بزاد که به پدر خود حسن همیماند. ناف او را ببریدند و سرمه به چشمان او بکشیدند و به دایگانش سپرده، او را عجیب نام نهادند. چون عجیب هفت ساله شد، وزیر شمسالدین او را به آموزگاری سپرد که در تربیت او بکوشد. چهار سال در دبستان بود و با کودکان دبستان جنگ میکرد و ایشان را دشنام میداد و میگفت: شما با من چگونه برابری توانید کرد که پسر وزیر مصرم. کودکان شکایت پیش استاد بردند. استاد گفت: من شما را سخنی بیاموزم که اگر آن سخن به عجیب بگویید دیگر به دبستان نیاید و آن این است که چون عجیب باز آید، بروی جمع شوید و از هر سو حدیثی به میان آورید و در آن میان بگویید هر که نام باب و مام خود نداند او حرامزاده است. پس چون بامداد شد کودکان به دبستان آمدند و عجیب نیز حاضر شد. کودکان بر او گرد آمدند و از هر دو سخنی راندند و گفتند: در میان نشینید مگر کسی که نام پدر و مادر بگوید. آنگاه یکی از ایشان گفت: نام من ماجد و نام پدر عزیزالدین و نام مادرم علوست و دیگری نیز به همان سیاق نام خود و نام پدر و نام مادر گفت تا آن که نوبت به عجیب افتاد. گفت: نام من عجیب و نام مادرم ستالحسن و نام پدرم شمسالدین وزیر و او وزیر مصر میباشد.کودکان گفتند: بهخدا سوگند وزیر پدر تو نیست. عجیب گفت: بهخدا سوگند وزیر پدر من است. کودکان بر وی بخندیدند و گفتند: چون نام پدر نمیدانی از میان ما به در شو. در حال کودکان از وی پراکنده گشته به او بخندیدند. عجیب تنگدل گشته، گریستن آغاز کرد و آموزگار با او گفت: مگر گمان میکنی که شمسالدین تو را پدر است فرزند؟ شمسالدین پدر تو نیست، پدر تو را نه ما میشناسیم و نه تو، از آن که مادر تو را سلطان مصر به سیاهیِ کوژپشت تزویج کرده بود، در شبِ عروسی جنیان با مادر تو خفتهاند. عجیب که این سخن بشنید، برخاسته گریان به مادر برد و شدتِ گریستن از سخن گفتنش منع میکرد. چون مادر گریستن او بدید، دلش بروی بسوخت، گفت: ای فرزند از بهر چه گریانی؟عجیب آنچه از کودکان شنیده بود با مادر باز گفت و از نامِ پدر چویا گشت. ستالحسن گفت: پدرِ تو وزیرِ مصر است. عجیب گفت: او پدرِ تو و جدِ من است. راست گو که پدرِ من کیست وگرنه خودم را بکشم. چون ستالحسن، عجیب را دید که یادِ پدر کرده، او را نیز از پسرِ عم خود حسنِ بدرالدین یاد آمده، بگریست و این ابیات برخواند:رفتی و هم چنان به خیالِ من اندری گویی که در برابرِ چشمم مصوریبا دوست کنجِ فقر بهشت است و بوستان بیدوست خاک بر سرِ رنج و توانگریتا دوست در کنار نباشد به کامِ دل از هیچ نعمتی نتوانی که برخوریگر چشم در سرت کنم از گریه باک نیستزیرا که تو عزیزتر از چشم بر سری
پس از آن بگریست و عجیب نیز همیگریست که شمسالدین وزیر درآمد و گریستنِ ایشان بدید، سببِ گریستن باز پرسید. ستالحسن حکایتِ فرزندِ خود و کودکانِ دبستان را با پدر حدیث کرد. شمسالدین را نیز پسرِ برادر به خاطر آمد و محزون شد و بگریست. پس از آن برخاسته نزدِ ملک شد و قصه بر او فرو خواند و اجازتِ سفر به بصره خواست که از برادرزادهٔ خود جویا شود و از ملک تمنا کرد که کتابی بدین مضمون بنویسد که در هر مکان پدید آورد آن را دستگیر کند. آنگاه در پیشگاهِ ملک شمسالدین وزیر پسرِ برادرِ خود را دعا گفت. وزیر، ملک را دل بروی بسوخت و جوازِ سفر داد و عجیب را به همراهِ خود برداشت و تا سه روز رفتند تا به شهرِ دمشق رسیدند. وزیر دید که دمشق شهری است سبز و خرم که درختان بسیار و نهرهای روان دارد و در خرّمی چنان است که شاعر گفته:بر طرفِ چمن شاخِ درختان چو شکوفهمانند بتِ سیمبرِ مُشکعذار استگشته است بنفشه چو یکی عاشقِ مهجورکز عشق سر افگنده و از هجر نزار استنرگس قدحِ باده نهاده است به کف برزانست که برباده او خوابِ خمار است۳۳٫۱
گفت: ای ملک جوانبخت، چون از حسن بدرالدین خبری نرسید، شمسالدین وزیر گفت: کاری کنم که کسی پیش از من چنان کار نکرده باشد. پس قلم و قرطاس بگرفت و آنچه که در حجله بود همه را یکیک نوشت که فلان چیز در فلان جاست و چیز دیگر در فلان مکانست. پس از آن ورقه فروپیچید و فرمود که چیزهای حجله خانه در صندوق نگاه دارند و خود دستار و ردای حسن بدرالدین را با بدره زر نگاه داشت. اما دختر وزیر را زمان آبستنی بهانجام رسید. پسری چون قمر بزاد که به پدر خود حسن همیماند. ناف او را ببریدند و سرمه به چشمان او بکشیدند و به دایگانش سپرده، او را عجیب نام نهادند. چون عجیب هفت ساله شد، وزیر شمسالدین او را به آموزگاری سپرد که در تربیت او بکوشد. چهار سال در دبستان بود و با کودکان دبستان جنگ میکرد و ایشان را دشنام میداد و میگفت: شما با من چگونه برابری توانید کرد که پسر وزیر مصرم. کودکان شکایت پیش استاد بردند. استاد گفت: من شما را سخنی بیاموزم که اگر آن سخن به عجیب بگویید دیگر به دبستان نیاید و آن این است که چون عجیب باز آید، بروی جمع شوید و از هر سو حدیثی به میان آورید و در آن میان بگویید هر که نام باب و مام خود نداند او حرامزاده است. پس چون بامداد شد کودکان به دبستان آمدند و عجیب نیز حاضر شد. کودکان بر او گرد آمدند و از هر دو سخنی راندند و گفتند: در میان نشینید مگر کسی که نام پدر و مادر بگوید. آنگاه یکی از ایشان گفت: نام من ماجد و نام پدر عزیزالدین و نام مادرم علوست و دیگری نیز به همان سیاق نام خود و نام پدر و نام مادر گفت تا آن که نوبت به عجیب افتاد. گفت: نام من عجیب و نام مادرم ستالحسن و نام پدرم شمسالدین وزیر و او وزیر مصر میباشد.کودکان گفتند: بهخدا سوگند وزیر پدر تو نیست. عجیب گفت: بهخدا سوگند وزیر پدر من است. کودکان بر وی بخندیدند و گفتند: چون نام پدر نمیدانی از میان ما به در شو. در حال کودکان از وی پراکنده گشته به او بخندیدند. عجیب تنگدل گشته، گریستن آغاز کرد و آموزگار با او گفت: مگر گمان میکنی که شمسالدین تو را پدر است فرزند؟ شمسالدین پدر تو نیست، پدر تو را نه ما میشناسیم و نه تو، از آن که مادر تو را سلطان مصر به سیاهیِ کوژپشت تزویج کرده بود، در شبِ عروسی جنیان با مادر تو خفتهاند. عجیب که این سخن بشنید، برخاسته گریان به مادر برد و شدتِ گریستن از سخن گفتنش منع میکرد. چون مادر گریستن او بدید، دلش بروی بسوخت، گفت: ای فرزند از بهر چه گریانی؟عجیب آنچه از کودکان شنیده بود با مادر باز گفت و از نامِ پدر چویا گشت. ستالحسن گفت: پدرِ تو وزیرِ مصر است. عجیب گفت: او پدرِ تو و جدِ من است. راست گو که پدرِ من کیست وگرنه خودم را بکشم. چون ستالحسن، عجیب را دید که یادِ پدر کرده، او را نیز از پسرِ عم خود حسنِ بدرالدین یاد آمده، بگریست و این ابیات برخواند:رفتی و هم چنان به خیالِ من اندری گویی که در برابرِ چشمم مصوریبا دوست کنجِ فقر بهشت است و بوستان بیدوست خاک بر سرِ رنج و توانگریتا دوست در کنار نباشد به کامِ دل از هیچ نعمتی نتوانی که برخوریگر چشم در سرت کنم از گریه باک نیستزیرا که تو عزیزتر از چشم بر سری
پس از آن بگریست و عجیب نیز همیگریست که شمسالدین وزیر درآمد و گریستنِ ایشان بدید، سببِ گریستن باز پرسید. ستالحسن حکایتِ فرزندِ خود و کودکانِ دبستان را با پدر حدیث کرد. شمسالدین را نیز پسرِ برادر به خاطر آمد و محزون شد و بگریست. پس از آن برخاسته نزدِ ملک شد و قصه بر او فرو خواند و اجازتِ سفر به بصره خواست که از برادرزادهٔ خود جویا شود و از ملک تمنا کرد که کتابی بدین مضمون بنویسد که در هر مکان پدید آورد آن را دستگیر کند. آنگاه در پیشگاهِ ملک شمسالدین وزیر پسرِ برادرِ خود را دعا گفت. وزیر، ملک را دل بروی بسوخت و جوازِ سفر داد و عجیب را به همراهِ خود برداشت و تا سه روز رفتند تا به شهرِ دمشق رسیدند. وزیر دید که دمشق شهری است سبز و خرم که درختان بسیار و نهرهای روان دارد و در خرّمی چنان است که شاعر گفته:بر طرفِ چمن شاخِ درختان چو شکوفهمانند بتِ سیمبرِ مُشکعذار استگشته است بنفشه چو یکی عاشقِ مهجورکز عشق سر افگنده و از هجر نزار استنرگس قدحِ باده نهاده است به کف برزانست که برباده او خوابِ خمار است۳۳٫۱
۱۴
۶:۱۴
پس وزیر در میدانِ حصبا فرود آمد و خیمهها برپا نمودند. وزیر، مردمان را گفت: دو روز در این مکان درآسایید. آنگاه خادمان از بهرِ تفرّج و بیع و شری به شهر درآمدند. عجیب نیز با خادمِ خویش به شهر اندر شد و تفرّج همیکرد تا این که به حکمِ تقدیر در برابرِ دکّهٔ حسن بدرالدین که طبّاخ او را به فرزندی برداشته بود بایستاد. حسن بدرالدین به سوی پسر نظر افکند و مهرش بر او بجنبید، بیتابانه بدو گفت: ای خواجه چه شود که به دکّانِ من درآیی و دلِ شکستهٔ من به دست آوری و طعام خوری؟فاوی نکند قدرِ پادشاهی راگر التفات کند کمترین گدایی را
عجیب چون سخنِ پدر بشنید، دلش بر او مایل گشت. روی به خادم آورده گفت: مرا دل بر این طبّاخ بسوخت، گویا که او از پسرِ خویش جدا گشته، بیا تا خاطرِ محزونِ او به دست آورده از ضیافتِ او بخوریم، شاید که بدین سبب خدای تعالی مرا نیز به پدر رساند.خادم گفت: ای خواجه، لایقِ وزیرزادگان نباشد که در دکّانِ طبّاخان طعام خورند. چون حسن بدرالدین منعِ خادم بدید، رو بدو کرده گریان شد و لابه کرد و گفت: ای مشکفام دلسپید، چرا بر من رحمت نمیکنی و پاسِ خاطرِ من نمیداری؟ آنگاه در ستایشِ غلامک این ابیات برخواند:تو همت و رایِ هر دو جهانیچه کنم قدرِ خود نمیدانیسوختهرویِ تو همیگویندکه تو در هیچ کار خام نه ایی اختران سپید در خندهچون نمایی اگر ظلام نه ایی گرچه خیر کبود رویی توعیب تو نیست زشت نام نهایی
خادمک را ستایش او خوش آمد، دست عجیب را گرفته به دکان حسن بدرالدین خب الرمان پخته بود در حال برخاسته ظرفی از خب الرمان آورده لوز و شکر بر وی بیامیخت و با عجیب گفت: بخور که تو را نوش باد. عجیب با پدر خود گفت: بنشین و با ما طعام بخور شاید که خدای متعال ما را به مقصود برساند و گم گشته ما را پدید آورد.چون قصه به اینجا رسید، بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست..
۳۳٫۲@HezarooYekShab
عجیب چون سخنِ پدر بشنید، دلش بر او مایل گشت. روی به خادم آورده گفت: مرا دل بر این طبّاخ بسوخت، گویا که او از پسرِ خویش جدا گشته، بیا تا خاطرِ محزونِ او به دست آورده از ضیافتِ او بخوریم، شاید که بدین سبب خدای تعالی مرا نیز به پدر رساند.خادم گفت: ای خواجه، لایقِ وزیرزادگان نباشد که در دکّانِ طبّاخان طعام خورند. چون حسن بدرالدین منعِ خادم بدید، رو بدو کرده گریان شد و لابه کرد و گفت: ای مشکفام دلسپید، چرا بر من رحمت نمیکنی و پاسِ خاطرِ من نمیداری؟ آنگاه در ستایشِ غلامک این ابیات برخواند:تو همت و رایِ هر دو جهانیچه کنم قدرِ خود نمیدانیسوختهرویِ تو همیگویندکه تو در هیچ کار خام نه ایی اختران سپید در خندهچون نمایی اگر ظلام نه ایی گرچه خیر کبود رویی توعیب تو نیست زشت نام نهایی
خادمک را ستایش او خوش آمد، دست عجیب را گرفته به دکان حسن بدرالدین خب الرمان پخته بود در حال برخاسته ظرفی از خب الرمان آورده لوز و شکر بر وی بیامیخت و با عجیب گفت: بخور که تو را نوش باد. عجیب با پدر خود گفت: بنشین و با ما طعام بخور شاید که خدای متعال ما را به مقصود برساند و گم گشته ما را پدید آورد.چون قصه به اینجا رسید، بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست..
۳۳٫۲@HezarooYekShab
۲۰
۶:۱۵
هزارویک شبشب سی و چهارم
گفت: ای ملک جوانبخت، حسن بدرالدین گفت: ای فرزند مگر تو نیز در این خردسالی بهجدایی دوستان گرفتاری؟ عجیب گفت: آری، جگرم از جدایی پدر داغدار و دلم از دوری او ناشاد است و با جد خویش در جستوجوی او راه صحرا و کوه در پیش گرفته همیگردیم. عجیب این بگفت و گریان شد و حسن بدرالدین و خادم از گریه او بگریستند. پس عجیب برخاسته از دکان بهدرآمد. حسن دید که روانش از تن همیرود و طاقت جدایی نیاورده، دکان ببست و از پی ایشان روان شد. خادم را بروی نظر افتاد گفت: ای خیره مرد، چرا از پی ما روانی؟
حسن گفت: مرا در خارج شهر مشغله هست و از پی آن شغل همیروم. خادمک در خشم شد و با عجیب گفت: این چه لقمه شوم بود که خوردیم. اکنون طباخ از پی ما افتاد. از مکانی به مکانی همیآید. عجیب روی به طباخ کرده با نگاه خشمآلود بنگریست و با خادم گفت: بگذار که از پی کار خویش رود. هروقت که ما به خیمه نزدیک شویم و او را در پی خویش ببینیم، آنگاه او را بیازاریم. حسن بدرالدین گفت:تو خواهی آستینافشان و خواهی روی درهم کشمگس جایی نخواهد رفت از دکان حلوایی
القصه، عجیب با خادمک روان شد و حسن بر اثر او همیرفت تا به خیمهها نزدیک شدند. آنگاه عجیب نگاه کرده حسن را در پی خود یافت، خشمگین گشته سنگی برگرفته بر جبینش زد. پیشانی حسن بشکست و بیخود افتاده خون از جبینش روان شد و عجیب با خادم به خیمهها درآمدند و اما حسن بدرالدین چون به خود آمد از رخ خون پاک کرد و پارهای از دستار خود بریده بر جبین بست و خویشتن را ملامت کرده بهسوی دکان بازگشت و از مادر خویش و شهر بصره یاد کرده بگریست و این دو بیت برخواند:نماز شام غریبان چو گریه آغازمبهمویههای غریبانه قصه پردازمبه یاد یار و دیار آن چنان بگریم زارکه از جهان ره رسم سفر براندازم
و اما شمسالدین وزیر سه روز در دمشق بماند روز چهارم بهسوی بصره روان شد. چون به بصره رسید در منزل فرود آمده برآسود. پس از آن نزد سلطان بصره شد. سلطان حرمت او بداشت و از سبب آمدنش پرسید. وزیر قصه خود فرو خواند و بهسلطان بنمود که علی نورالدین نام برادری داشته. سلطان چو نام نورالدین بشنید برای او طلب آمرزش طلبید. و گفت: ای وزیر او وزیر من بود و من او را بسی دوست داشتم، پانزده سال پیش از این سپری شد، پسری برجای گذاشت و آن پسر هم ناپدید گشته خبر او به ما نرسید ولکن مادر آن پسر که دختر وزیر نخستین بود در نزد من است. چون شمسالدین از ملک شنید که مادر پسر برادرش زنده است، فرحناک شد و گفت: ای ملک اجازت ده که او را ببینم، ملک دستور داده شمسالدین بهسوی خانه برادر آمد و چشم بر در و دیوار خانه بیانداخت و عقبه او را ببوسید و برادرش نورالدین را بهخاطر آورد و از غربت او یاد کرده بگریست و این دو بیت برخواند:
از روی یار خرگهی ایوان همیبینم تهیوز قد آن سرو سهی خالی همیبینم چمنبرجای رطل و جام می گوران نهادستند پیبرجای چنگ و نای و نی آواز زاغ است و زغن
خیره مرد..........
مرد گستاخ آستین افشان....
کنایه از هرچه میخواهی بکنخرگه...............
خیمه و چادررطل.................
پیمانهی شراب
۳۴٫۱
گفت: ای ملک جوانبخت، حسن بدرالدین گفت: ای فرزند مگر تو نیز در این خردسالی بهجدایی دوستان گرفتاری؟ عجیب گفت: آری، جگرم از جدایی پدر داغدار و دلم از دوری او ناشاد است و با جد خویش در جستوجوی او راه صحرا و کوه در پیش گرفته همیگردیم. عجیب این بگفت و گریان شد و حسن بدرالدین و خادم از گریه او بگریستند. پس عجیب برخاسته از دکان بهدرآمد. حسن دید که روانش از تن همیرود و طاقت جدایی نیاورده، دکان ببست و از پی ایشان روان شد. خادم را بروی نظر افتاد گفت: ای خیره مرد، چرا از پی ما روانی؟
حسن گفت: مرا در خارج شهر مشغله هست و از پی آن شغل همیروم. خادمک در خشم شد و با عجیب گفت: این چه لقمه شوم بود که خوردیم. اکنون طباخ از پی ما افتاد. از مکانی به مکانی همیآید. عجیب روی به طباخ کرده با نگاه خشمآلود بنگریست و با خادم گفت: بگذار که از پی کار خویش رود. هروقت که ما به خیمه نزدیک شویم و او را در پی خویش ببینیم، آنگاه او را بیازاریم. حسن بدرالدین گفت:تو خواهی آستینافشان و خواهی روی درهم کشمگس جایی نخواهد رفت از دکان حلوایی
القصه، عجیب با خادمک روان شد و حسن بر اثر او همیرفت تا به خیمهها نزدیک شدند. آنگاه عجیب نگاه کرده حسن را در پی خود یافت، خشمگین گشته سنگی برگرفته بر جبینش زد. پیشانی حسن بشکست و بیخود افتاده خون از جبینش روان شد و عجیب با خادم به خیمهها درآمدند و اما حسن بدرالدین چون به خود آمد از رخ خون پاک کرد و پارهای از دستار خود بریده بر جبین بست و خویشتن را ملامت کرده بهسوی دکان بازگشت و از مادر خویش و شهر بصره یاد کرده بگریست و این دو بیت برخواند:نماز شام غریبان چو گریه آغازمبهمویههای غریبانه قصه پردازمبه یاد یار و دیار آن چنان بگریم زارکه از جهان ره رسم سفر براندازم
و اما شمسالدین وزیر سه روز در دمشق بماند روز چهارم بهسوی بصره روان شد. چون به بصره رسید در منزل فرود آمده برآسود. پس از آن نزد سلطان بصره شد. سلطان حرمت او بداشت و از سبب آمدنش پرسید. وزیر قصه خود فرو خواند و بهسلطان بنمود که علی نورالدین نام برادری داشته. سلطان چو نام نورالدین بشنید برای او طلب آمرزش طلبید. و گفت: ای وزیر او وزیر من بود و من او را بسی دوست داشتم، پانزده سال پیش از این سپری شد، پسری برجای گذاشت و آن پسر هم ناپدید گشته خبر او به ما نرسید ولکن مادر آن پسر که دختر وزیر نخستین بود در نزد من است. چون شمسالدین از ملک شنید که مادر پسر برادرش زنده است، فرحناک شد و گفت: ای ملک اجازت ده که او را ببینم، ملک دستور داده شمسالدین بهسوی خانه برادر آمد و چشم بر در و دیوار خانه بیانداخت و عقبه او را ببوسید و برادرش نورالدین را بهخاطر آورد و از غربت او یاد کرده بگریست و این دو بیت برخواند:
از روی یار خرگهی ایوان همیبینم تهیوز قد آن سرو سهی خالی همیبینم چمنبرجای رطل و جام می گوران نهادستند پیبرجای چنگ و نای و نی آواز زاغ است و زغن
خیره مرد..........
۳۴٫۱
۱۶
۴:۵۴
پس از آن خانه اندر شد. نام نورالدین را دید که به آب زر بر در و دیوارهای خانه نوشتهاند. بر آن نام نزدیک شده آن را ببوسید و بگریست و این ابیات برخواند:
تا دلبر از من دور شد دل در برم رنجور شدمشکم همه کافور شد شمشاد من شد نسترناز حجره تا سعدی بشد از خیمه تا سلمی بشداز حجله تا لیلی بشد گویی شد جانم ز تننتوان گذشت از منزلی کانجا بیافتد مشکلیاز قصه سنگیندلی نوشینلب و سیمینذقن
پس از آن به مکانی که مادرِ حسن بدرالدین بدانجا بود برسید. مادرِ حسن از روزی که پسرش ناپدید شده بود، صورتِ قبری ساخته، شبانهروز بر آن قبر همیگریست. چون شمسالدین بدانسان رسید، در پشتِ در بایستاد؛ دید که مادرِ حسن گریان است و این دو بیت همیخواند:
قرةالعینِ من آن میوهٔ دل یادش بادکه خود آسان بشد و کارِ مرا مشکل کردآه و فریاد که از چشمِ حسودِ مهومهردر لحد ماهِ کمانابرویِ من منزل کرد
پس شمسالدین داخلِ آن مکان شد. مادرِ حسن را سلام کرده گفت: برادرِ شوهرِ توام. پس از آن قصه بروی خواند و گفت: حسن بدرالدین شبی با دخترِ من بهروز آورده، دخترم را پسری زاده است و اکنون آن پسر با من است. چون مادرِ حسن خبر شنید که او زنده است، برخاسته در پایِ برادرِ شوهر افتاده و بر دستِ او بوسه زد و این دو بیت برخواند:مژدهای دل که دگر بار صبا باز آمد
هدهدِ خوشبر از طرفِ سبا باز آمدچشمِ من از پیِ این قافله بس آه کشیدتا به گوشِ دلم آوازِ درا باز آمد
پس از آن وزیر فرمود که عجیب پسرِ حسن را بیاورند. چون عجیب را حاضر آوردند، جدهٔ او را در آغوش گرفته بگریست. چون قصه به اینجا رسید و شهرزاد لب از داستان فرو بست.
آب زر.................
آب طلا برای تذهیب نوشتنمشکم همه کافور شد...
موی سیاهم سپید شدسیمین ذقن .............
کنایه از معشوق زیباقره العین.................
نورچشمدرا...........................
زنگولهجده........................
مادربزرگ
۳۴٫۲
تا دلبر از من دور شد دل در برم رنجور شدمشکم همه کافور شد شمشاد من شد نسترناز حجره تا سعدی بشد از خیمه تا سلمی بشداز حجله تا لیلی بشد گویی شد جانم ز تننتوان گذشت از منزلی کانجا بیافتد مشکلیاز قصه سنگیندلی نوشینلب و سیمینذقن
پس از آن به مکانی که مادرِ حسن بدرالدین بدانجا بود برسید. مادرِ حسن از روزی که پسرش ناپدید شده بود، صورتِ قبری ساخته، شبانهروز بر آن قبر همیگریست. چون شمسالدین بدانسان رسید، در پشتِ در بایستاد؛ دید که مادرِ حسن گریان است و این دو بیت همیخواند:
قرةالعینِ من آن میوهٔ دل یادش بادکه خود آسان بشد و کارِ مرا مشکل کردآه و فریاد که از چشمِ حسودِ مهومهردر لحد ماهِ کمانابرویِ من منزل کرد
پس شمسالدین داخلِ آن مکان شد. مادرِ حسن را سلام کرده گفت: برادرِ شوهرِ توام. پس از آن قصه بروی خواند و گفت: حسن بدرالدین شبی با دخترِ من بهروز آورده، دخترم را پسری زاده است و اکنون آن پسر با من است. چون مادرِ حسن خبر شنید که او زنده است، برخاسته در پایِ برادرِ شوهر افتاده و بر دستِ او بوسه زد و این دو بیت برخواند:مژدهای دل که دگر بار صبا باز آمد
هدهدِ خوشبر از طرفِ سبا باز آمدچشمِ من از پیِ این قافله بس آه کشیدتا به گوشِ دلم آوازِ درا باز آمد
پس از آن وزیر فرمود که عجیب پسرِ حسن را بیاورند. چون عجیب را حاضر آوردند، جدهٔ او را در آغوش گرفته بگریست. چون قصه به اینجا رسید و شهرزاد لب از داستان فرو بست.
آب زر.................
۳۴٫۲
۱۲
۴:۵۴
سلامو صبح بخیرروایتهای هزار و یک شب (بهویژه در داستانهای بلندِ اینچنینی) به دلیل ساختار تودرتو و ورود ناگهانیِ عناصر ماورایی، گاهی رشتهٔ پیوستگیِ روایی را برای خواننده مبهم میکنند. این داستانها اساساً با منطقِ خطیِ رئالیستی نوشته نشدهاند، بلکه بر پایهٔ تقارنهای نمادین پیش میروند.پس بجهت رفع ابهام مختصر اشاراتی میکنم تا گره های روایی باز بشود
حسن بدرالدینحسن پس از ازدواج با «ستالحسن، بجای کوژ پشت» در شبِ زفاف به دلیل یک درگیریِ ماورایی بین دو جن (یکی عفیف و یکی شرور)، توسط جنِ شرور از مصر دزدیده و به دمشق پرتاب میشود.او در دمشق هویت خود را فراموش میکند، در یک دکان طباخی (آشپزی) مشغول میشود و در واقع در یک برزخِ هویتی به سر میبرد. او نه میداند کیست و نه خانوادهاش میدانند او کجاست.
عجیباو فرزند حسن و ستالحسن است که پس از ربوده شدن حسن به دنیا میآید.عجیببنحسن. نماد پیوند گمشده است. بحران روایی از اینجا شروع میشود که او در مکتبخانه تحقیر میشود چون پدر ندارد. این تحقیر، موتور محرک سفر وزیر (شمسالدین) و مادر عجیب برای یافتن حسن میشود.عفریت عامل جابهجایی عفریت (جن) نقش دست تقدیر را بازی میکند. او همان کسی است که حسن را ربود و پیوند خانوادگی را گسسته. حضور او در داستان، یادآوری این نکته است که تقدیر چقدر بیرحم و غیرقابلکنترل است.قبرستانمادرِ حسن، وقتی میبیند خبری از پسرش نیست، در بصره برای او قبرِ نمادین میسازد. این قبر، نماد یأسِ مطلق است. اما در پایان داستان، همین قبر است که تبدیل به نقطهٔ وصال میشود. یعنی جایی که وزیر به او خبر میدهد پسرش زنده است. در واقع قبرستان از مکانی برای سوگواری به مکانی برای تولد دوبارهی امید تبدیل میشود.
خلاصهٔ وضعیت
حسن....قربانی جنیان، از مصر به دمشق پرتاب شد. دچار فراموشی هویت. و طباخ شد.عجیب... محصول فراق، فرزند حسن، عامل اصلی آغازِ سفر برای یافتن حقیقت.وزیر شمسالدین... جستوجوگر، مسئول سفر و برقراری نظم خانوادگی
نکته این داستان، در واقع یک سفر قهرمانی معکوس است. حسن به سفر نمیرود تا چیزی به دست آورد (مثلِ اودیسه)، بلکه ربوده شده تا در یک فضای غریب، دوباره خودش را پیدا کند. سنگ زدن عجیب به پیشانی پدر، اوج این نشناختن است. آنها دقیقاً در چند قدمی هم هستند، اما نقاب تقدیر نمیگذارد همدیگر را ببینند تا زمانی که وزیر برسد و گره را باز کند.
حسن بدرالدینحسن پس از ازدواج با «ستالحسن، بجای کوژ پشت» در شبِ زفاف به دلیل یک درگیریِ ماورایی بین دو جن (یکی عفیف و یکی شرور)، توسط جنِ شرور از مصر دزدیده و به دمشق پرتاب میشود.او در دمشق هویت خود را فراموش میکند، در یک دکان طباخی (آشپزی) مشغول میشود و در واقع در یک برزخِ هویتی به سر میبرد. او نه میداند کیست و نه خانوادهاش میدانند او کجاست.
عجیباو فرزند حسن و ستالحسن است که پس از ربوده شدن حسن به دنیا میآید.عجیببنحسن. نماد پیوند گمشده است. بحران روایی از اینجا شروع میشود که او در مکتبخانه تحقیر میشود چون پدر ندارد. این تحقیر، موتور محرک سفر وزیر (شمسالدین) و مادر عجیب برای یافتن حسن میشود.عفریت عامل جابهجایی عفریت (جن) نقش دست تقدیر را بازی میکند. او همان کسی است که حسن را ربود و پیوند خانوادگی را گسسته. حضور او در داستان، یادآوری این نکته است که تقدیر چقدر بیرحم و غیرقابلکنترل است.قبرستانمادرِ حسن، وقتی میبیند خبری از پسرش نیست، در بصره برای او قبرِ نمادین میسازد. این قبر، نماد یأسِ مطلق است. اما در پایان داستان، همین قبر است که تبدیل به نقطهٔ وصال میشود. یعنی جایی که وزیر به او خبر میدهد پسرش زنده است. در واقع قبرستان از مکانی برای سوگواری به مکانی برای تولد دوبارهی امید تبدیل میشود.
خلاصهٔ وضعیت
حسن....قربانی جنیان، از مصر به دمشق پرتاب شد. دچار فراموشی هویت. و طباخ شد.عجیب... محصول فراق، فرزند حسن، عامل اصلی آغازِ سفر برای یافتن حقیقت.وزیر شمسالدین... جستوجوگر، مسئول سفر و برقراری نظم خانوادگی
نکته این داستان، در واقع یک سفر قهرمانی معکوس است. حسن به سفر نمیرود تا چیزی به دست آورد (مثلِ اودیسه)، بلکه ربوده شده تا در یک فضای غریب، دوباره خودش را پیدا کند. سنگ زدن عجیب به پیشانی پدر، اوج این نشناختن است. آنها دقیقاً در چند قدمی هم هستند، اما نقاب تقدیر نمیگذارد همدیگر را ببینند تا زمانی که وزیر برسد و گره را باز کند.
۲۶
۴:۵۶
هزارویک شبشب سی و پنجم
گفت: ای ملک جوانبخت، شمسالدین گفت: این نه وقت گریستن است بلکه باید ساز و برگ رحیل کنی و با ما به دیار مصر روان شوی. امید هست که خدای تعالی پراکندگیِ ما را جمع آورد. مادرِ حسن در حال برخاسته دخترها و کنیزانِ خود را جمع آورده و شمسالدین نزد سلطانِ بصره شد. او را وداع کرد و سلطانِ بصره هدیهها به سویِ ملک فرستاد و همان روز با زنِ برادرِ خود روان شد و همیرفتند تا به دمشق رسیدند و در آنجا فرود آمدند. وزیر به خادمان گفت: هفتهای در این شهر خواهیم بود تا تحفهای لایق برای سلطانِ مصر مهیا کنیم. عجیب با خادمک گفت که تفرج را بسی علاقه دارم، برخیز تا به بازارِ دمشق برویم و ببینیم که بر آن طبّاخ که طعامِ او را خورده، جُبَینش را شکستیم، چه ماجرا رفت. خادم فرمان پذیرفت. در حال عجیب و خادمک از خیمه بهدر آمدند و عجیب را مهرِ پدری به سویِ طبّاخ کشید تا به دکانِ طبّاخ برسیدند.حسن بدرالدین را دیدند که در دکان ایستاده است. اتفاقاً حسن نیز در آن روز حُبّالرُّمان پخته بود، چون عجیب را بر درِ نظر افتاد و اثرِ سنگ در جبینِ او بدید، مهرش بجنبید و او را سلام داده با او گفت: در این مدت مرا دل پیش تو بود. چون حسن بدرالدین به سوی او نظر کرد دلش تپیدن گرفت و سر به زیر افکند که او سخن گوید. زبان را یارای سخن گفتن نبود. پس از زمانی سر بر کرده خروشی این ابیات برخواند:ای که با سلسله زلفِ دراز آمدهایفرصتت باد که دیوانهنواز آمدهایآب و آتش به هم آمیختهای از لب و رخچشم بد دور که خوش شعبدهباز آمدهایآفرین بر دل نرمِ تو که از بهرِ ثوابکشتهٔ غمزهٔ خود را به نماز آمدهای
پس از آن گفت: چه شود که خاطرِ حزینم را شادمان کنید و از طعامِ من بخورید؟ و ای پسر، به خدا سوگند که من در پیِ تو نیفتادم، مگر این که مرا خرد به زبان رفته بود.عجیب گفت: به خدا سوگند که تو دوستدارِ منی، که در پیِ من افتادی و همیخواستی که مرا رسوا کنی. اکنون طعامِ تو را نخواهم خورد، مگر اینکه سوگند یاد کنی که از دکان برنایی و برابرِ ما روان نشوی وگرنه به سویِ تو دیگر باز نگردیم و تا هفتهٔ دیگر در این شهر مقیم هستیم. حسن سوگندها یاد کرد. پس عجیب و خادم به دکان درآمدند. بدرالدین ظرفی پر از حبالرمان با شکر آمیخته پیش آورد. عجیب گفت: تو نیز با ما بنشین و بخور، شاید خدای تعالی ما را فرجی عطا کند. بدرالدین فرحناک گشته با ایشان بنشست و بخوردن نشست، ولی چشم از رویِ عجیب برنمیداشت. عجیب گفت: اگر نه عاشق منی چرا چشم از من برنمیداری؟ بدرالدین گفت:گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهرآن مهر بر که افکنم آن دل کجا برمو این دو بیت نیز برخواند:
ترا میبینم و میلم زیادت میشود هر دممرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردمندارم دستت از دامن به جز در خاکدانِ غمچو برخاکم گذار آری بگیرد دامنت دستمالقصه، بدرالدین گاهی لقمه به عجیب میداد و گاهی به خادمک تا اینکه سیر شدند. آنگاه به آبِ گرم دستِ ایشان بشست و دستارچهٔ حریر برآورده دستِ ایشان پاک کرد و گلاب بر ایشان پشانید. پس از آن از دکان بهدرآمده همیرفتند تا به همهٔ خیمهها برسیدند. عجیب نزدِ جدهٔ خویش رفت. جده او را در آغوش کشیده بوسید و از پسر یاد کرده آهی کشید و بگریست و این دو بیت برخواند:
تا نزدِ من ای فراق مسکن کردیاحوال مرا به کام دشمن کردیای دردِ فراقِ یار اگر زنده بومبا وصل بگویم آنچه با من کردی
پس از آن با عجیب گفت: ای فرزند کجا بودی؟ عجیب گفت: در شهرِ دمشق بودم. در آن هنگام جده برخاست و ظرفِ حبالرمان که شیرینی آن کم بود پیش آورد و با خادم گفت: بنشین و با خواجهٔ خود حبالرمان بخور. خادم بنشست. عجیب لقمهای برداشته شیرینیِ آن کم یافت، چون سیر بود از خوردن آزرده شد. گفت: این چگونه طعام است؟ جده گفت: ای فرزند چون است که طعام من نمیپسندی و حال آنکه حبالرمان جز من کسی نتواند پخت مگر پدرِ تو حسن. عجیب گفت: ای جده این طعام تو نیکو بود، لیکن ما به شهر اندر طبّاخی دیدیم که رایحهٔ حبالرمان او به دلهای حزین فرح میبخشید و مردم بدان مشتاق میگردیدند و این طعام را بر او نسبت نتوان داد. چون جده این سخن بشنید در خشم شد و به سویِ خادم نظر کرد. چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.
۳۵
گفت: ای ملک جوانبخت، شمسالدین گفت: این نه وقت گریستن است بلکه باید ساز و برگ رحیل کنی و با ما به دیار مصر روان شوی. امید هست که خدای تعالی پراکندگیِ ما را جمع آورد. مادرِ حسن در حال برخاسته دخترها و کنیزانِ خود را جمع آورده و شمسالدین نزد سلطانِ بصره شد. او را وداع کرد و سلطانِ بصره هدیهها به سویِ ملک فرستاد و همان روز با زنِ برادرِ خود روان شد و همیرفتند تا به دمشق رسیدند و در آنجا فرود آمدند. وزیر به خادمان گفت: هفتهای در این شهر خواهیم بود تا تحفهای لایق برای سلطانِ مصر مهیا کنیم. عجیب با خادمک گفت که تفرج را بسی علاقه دارم، برخیز تا به بازارِ دمشق برویم و ببینیم که بر آن طبّاخ که طعامِ او را خورده، جُبَینش را شکستیم، چه ماجرا رفت. خادم فرمان پذیرفت. در حال عجیب و خادمک از خیمه بهدر آمدند و عجیب را مهرِ پدری به سویِ طبّاخ کشید تا به دکانِ طبّاخ برسیدند.حسن بدرالدین را دیدند که در دکان ایستاده است. اتفاقاً حسن نیز در آن روز حُبّالرُّمان پخته بود، چون عجیب را بر درِ نظر افتاد و اثرِ سنگ در جبینِ او بدید، مهرش بجنبید و او را سلام داده با او گفت: در این مدت مرا دل پیش تو بود. چون حسن بدرالدین به سوی او نظر کرد دلش تپیدن گرفت و سر به زیر افکند که او سخن گوید. زبان را یارای سخن گفتن نبود. پس از زمانی سر بر کرده خروشی این ابیات برخواند:ای که با سلسله زلفِ دراز آمدهایفرصتت باد که دیوانهنواز آمدهایآب و آتش به هم آمیختهای از لب و رخچشم بد دور که خوش شعبدهباز آمدهایآفرین بر دل نرمِ تو که از بهرِ ثوابکشتهٔ غمزهٔ خود را به نماز آمدهای
پس از آن گفت: چه شود که خاطرِ حزینم را شادمان کنید و از طعامِ من بخورید؟ و ای پسر، به خدا سوگند که من در پیِ تو نیفتادم، مگر این که مرا خرد به زبان رفته بود.عجیب گفت: به خدا سوگند که تو دوستدارِ منی، که در پیِ من افتادی و همیخواستی که مرا رسوا کنی. اکنون طعامِ تو را نخواهم خورد، مگر اینکه سوگند یاد کنی که از دکان برنایی و برابرِ ما روان نشوی وگرنه به سویِ تو دیگر باز نگردیم و تا هفتهٔ دیگر در این شهر مقیم هستیم. حسن سوگندها یاد کرد. پس عجیب و خادم به دکان درآمدند. بدرالدین ظرفی پر از حبالرمان با شکر آمیخته پیش آورد. عجیب گفت: تو نیز با ما بنشین و بخور، شاید خدای تعالی ما را فرجی عطا کند. بدرالدین فرحناک گشته با ایشان بنشست و بخوردن نشست، ولی چشم از رویِ عجیب برنمیداشت. عجیب گفت: اگر نه عاشق منی چرا چشم از من برنمیداری؟ بدرالدین گفت:گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهرآن مهر بر که افکنم آن دل کجا برمو این دو بیت نیز برخواند:
ترا میبینم و میلم زیادت میشود هر دممرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردمندارم دستت از دامن به جز در خاکدانِ غمچو برخاکم گذار آری بگیرد دامنت دستمالقصه، بدرالدین گاهی لقمه به عجیب میداد و گاهی به خادمک تا اینکه سیر شدند. آنگاه به آبِ گرم دستِ ایشان بشست و دستارچهٔ حریر برآورده دستِ ایشان پاک کرد و گلاب بر ایشان پشانید. پس از آن از دکان بهدرآمده همیرفتند تا به همهٔ خیمهها برسیدند. عجیب نزدِ جدهٔ خویش رفت. جده او را در آغوش کشیده بوسید و از پسر یاد کرده آهی کشید و بگریست و این دو بیت برخواند:
تا نزدِ من ای فراق مسکن کردیاحوال مرا به کام دشمن کردیای دردِ فراقِ یار اگر زنده بومبا وصل بگویم آنچه با من کردی
پس از آن با عجیب گفت: ای فرزند کجا بودی؟ عجیب گفت: در شهرِ دمشق بودم. در آن هنگام جده برخاست و ظرفِ حبالرمان که شیرینی آن کم بود پیش آورد و با خادم گفت: بنشین و با خواجهٔ خود حبالرمان بخور. خادم بنشست. عجیب لقمهای برداشته شیرینیِ آن کم یافت، چون سیر بود از خوردن آزرده شد. گفت: این چگونه طعام است؟ جده گفت: ای فرزند چون است که طعام من نمیپسندی و حال آنکه حبالرمان جز من کسی نتواند پخت مگر پدرِ تو حسن. عجیب گفت: ای جده این طعام تو نیکو بود، لیکن ما به شهر اندر طبّاخی دیدیم که رایحهٔ حبالرمان او به دلهای حزین فرح میبخشید و مردم بدان مشتاق میگردیدند و این طعام را بر او نسبت نتوان داد. چون جده این سخن بشنید در خشم شد و به سویِ خادم نظر کرد. چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.
۳۵
۱۶
۴:۵۴
هزارویک شبشب سی و ششم
گفت: ای ملک جوانبخت، جده در خشم شد و به خادم گفت: مگر پسر مرا به دکّهٔ طبّاخان بردهای؟ خادم هراس کرده ماجرا پوشیده داشت. گفت: به دکان نرفتیم، ولی از دکان درگذشتیم. عجیب گفت: بهخدا سوگند به دکان اندر شدیم و خوردنی خوردیم و او را طعام بهتر از طعام تو بود. جدهٔ عجیب برخاست، ماجرا به شمسالدین باز گفت. شمسالدین خادمک را حاضر آورده با او گفت: عجیب را بهرِ چه به دکانِ طبّاخ بردهای؟ خادم گفت: حاشا که من چنین کار کنم. عجیب گفت: بهخدا سوگند دروغ میگوید به دکانِ طبّاخ رفته حبالرمان بخوردیم و سیر شدیم. وزیر را خشم افزون گشت و از خادمک باز پرسید. خادم راست نگفت. وزیر با او گفت: اگر سخنِ تو راست است بنشین و در برابرِ ما خوردنی بخور. خادم سه لقمه خورد، دیگر نتوانست خورد در حال از دست بیافکند و گفت: ای خواجه من از دوش سیرم.وزیر دانست که ایشان نزدِ طبّاخ رفتهاند. آنگاه کنیزکان را فرمود که خادم را بر زمین انداختند و او را بیازردند. پس از آن شمسالدین گفت: سخن به راستی گو. خادم گفت: ای خواجه ما به دکان رفته حبالرمان بخوردیم که در تمامت عمر چنان طعام نخورده بودیم. آنگاه مادر حسن در خشم شد و برآشفت و نصف دینار زر به خادم داد گفت: بهسوی آن طباخ شو و از حَبّالرمان و از ظرفی بیاور تا خواجه بدانند که کدام یک از این دو طعام نیکوتر است.خادم بهسوی طباخ رفت و با او گفت: در خانهٔ خواجه حَبّالرمان پختهاند و ما بهخوبیِ طعام تو گفتیم، این نصف دینار بستان و حَبّالرمان بده و آن را خوب بپز تا در سرِ طعام تو بسی آزرم برهدم. حسن بدرالدین بخندید و گفت: بهخدا سوگند این طعام را جز من و مادرم کس نتواند پخت و او اکنون در شهرهای دور دست است. پس از آن حسن بدرالدین ظرف برداشت و حَبّالرمان در آن کرد و مشک و گلاب بر وی بیامیخت. خادم آن را گرفته به خیمه شتافت. چون به منزل رسید، مادرِ حسن ظرف را بگرفت و طعام آن چشید و طباخ را نشناخت و فریاد برآورده بی خود بیافتاد. وزیر مبهوت ماند گلاب بر وی همی افشاندند تا به خود آمد و گفت: اگر پسرم زنده است این حب الرمان را کسی جز او نپخته از اینکه کسی جز من و او نتوان پخت. چون وزیر سخن او بشنید، فرحناک شد و در حال برخاست و بر خادمان زد و گفت: بیست تن از شما بهدکهٔ طباخ شوید و دکان او را ویران و خود را بدین مکان آورید، ولی او را نیازارید. وزیر خود سوار گشته به نزدِ دمشق رفت و نامهای که سلطان مصر نوشته بود بر وی بنمود. نایبِ خادمانِ اشتریان بیاوردند و حسن را به صندوق گذاشته بارها برشتران نهادند و فیالفور روان شدند و بدینسان همی رفتند تا به مصر رسیدند و در زیدانیه فرود آمدند.وزیر فرمود: حسن را از صندوق به درآورید و نجاران، خواسته بنشانید چوب دار بفرمود. حسن گفت: دار بهره چه میخواهی؟ وزیر گفت: تو را بهدار خواهم آویخت. حسن گفت: گناه من چیست؟ وزیر گفت: حَبّالرمان که پخته بودی آن را فلفل کم بود. حسن بدرالدین محزون شد و در کار خود بهفکرت اندر بود که شب برآمد.وزیر حسن را گفت: فردا تو را بهدار خواهم کرد و چندان صبر کرد که حسن بهخواب رفت. وزیر سوار گشته و صندوق با او همیبردند تا به شهر درآمدند. چون وزیر به خانه خود رسید با دختر خود ستالحسن گفت: منت خدای را که جدایی از میان تو و پسر عمت برداشته شد. اکنون برخیز و حجله بیارای و خانه را چنان فرش کن که در شب عروسی بوده. ستالحسن کنیزکان را بفرمود: آنگاه وزیر ورقهای را که متاعهای خانه در آن نوشته بود، گرفته فرمود: هرچیز را به مکان خود بگذارند بدانسان که اگر ببیند آن شب را با شب عروسی فرق نگذارد. پس از آن وزیر ستالحسن را گفت: خود را بیارای به حجله اندر شو و با او گفت: چون پسر عمت نزد تو آید با او بگو که در آبخانه دیر کردی پس از آن با او بخسب و تا بامداد با او حدیث کن.
۳۶٫۱
گفت: ای ملک جوانبخت، جده در خشم شد و به خادم گفت: مگر پسر مرا به دکّهٔ طبّاخان بردهای؟ خادم هراس کرده ماجرا پوشیده داشت. گفت: به دکان نرفتیم، ولی از دکان درگذشتیم. عجیب گفت: بهخدا سوگند به دکان اندر شدیم و خوردنی خوردیم و او را طعام بهتر از طعام تو بود. جدهٔ عجیب برخاست، ماجرا به شمسالدین باز گفت. شمسالدین خادمک را حاضر آورده با او گفت: عجیب را بهرِ چه به دکانِ طبّاخ بردهای؟ خادم گفت: حاشا که من چنین کار کنم. عجیب گفت: بهخدا سوگند دروغ میگوید به دکانِ طبّاخ رفته حبالرمان بخوردیم و سیر شدیم. وزیر را خشم افزون گشت و از خادمک باز پرسید. خادم راست نگفت. وزیر با او گفت: اگر سخنِ تو راست است بنشین و در برابرِ ما خوردنی بخور. خادم سه لقمه خورد، دیگر نتوانست خورد در حال از دست بیافکند و گفت: ای خواجه من از دوش سیرم.وزیر دانست که ایشان نزدِ طبّاخ رفتهاند. آنگاه کنیزکان را فرمود که خادم را بر زمین انداختند و او را بیازردند. پس از آن شمسالدین گفت: سخن به راستی گو. خادم گفت: ای خواجه ما به دکان رفته حبالرمان بخوردیم که در تمامت عمر چنان طعام نخورده بودیم. آنگاه مادر حسن در خشم شد و برآشفت و نصف دینار زر به خادم داد گفت: بهسوی آن طباخ شو و از حَبّالرمان و از ظرفی بیاور تا خواجه بدانند که کدام یک از این دو طعام نیکوتر است.خادم بهسوی طباخ رفت و با او گفت: در خانهٔ خواجه حَبّالرمان پختهاند و ما بهخوبیِ طعام تو گفتیم، این نصف دینار بستان و حَبّالرمان بده و آن را خوب بپز تا در سرِ طعام تو بسی آزرم برهدم. حسن بدرالدین بخندید و گفت: بهخدا سوگند این طعام را جز من و مادرم کس نتواند پخت و او اکنون در شهرهای دور دست است. پس از آن حسن بدرالدین ظرف برداشت و حَبّالرمان در آن کرد و مشک و گلاب بر وی بیامیخت. خادم آن را گرفته به خیمه شتافت. چون به منزل رسید، مادرِ حسن ظرف را بگرفت و طعام آن چشید و طباخ را نشناخت و فریاد برآورده بی خود بیافتاد. وزیر مبهوت ماند گلاب بر وی همی افشاندند تا به خود آمد و گفت: اگر پسرم زنده است این حب الرمان را کسی جز او نپخته از اینکه کسی جز من و او نتوان پخت. چون وزیر سخن او بشنید، فرحناک شد و در حال برخاست و بر خادمان زد و گفت: بیست تن از شما بهدکهٔ طباخ شوید و دکان او را ویران و خود را بدین مکان آورید، ولی او را نیازارید. وزیر خود سوار گشته به نزدِ دمشق رفت و نامهای که سلطان مصر نوشته بود بر وی بنمود. نایبِ خادمانِ اشتریان بیاوردند و حسن را به صندوق گذاشته بارها برشتران نهادند و فیالفور روان شدند و بدینسان همی رفتند تا به مصر رسیدند و در زیدانیه فرود آمدند.وزیر فرمود: حسن را از صندوق به درآورید و نجاران، خواسته بنشانید چوب دار بفرمود. حسن گفت: دار بهره چه میخواهی؟ وزیر گفت: تو را بهدار خواهم آویخت. حسن گفت: گناه من چیست؟ وزیر گفت: حَبّالرمان که پخته بودی آن را فلفل کم بود. حسن بدرالدین محزون شد و در کار خود بهفکرت اندر بود که شب برآمد.وزیر حسن را گفت: فردا تو را بهدار خواهم کرد و چندان صبر کرد که حسن بهخواب رفت. وزیر سوار گشته و صندوق با او همیبردند تا به شهر درآمدند. چون وزیر به خانه خود رسید با دختر خود ستالحسن گفت: منت خدای را که جدایی از میان تو و پسر عمت برداشته شد. اکنون برخیز و حجله بیارای و خانه را چنان فرش کن که در شب عروسی بوده. ستالحسن کنیزکان را بفرمود: آنگاه وزیر ورقهای را که متاعهای خانه در آن نوشته بود، گرفته فرمود: هرچیز را به مکان خود بگذارند بدانسان که اگر ببیند آن شب را با شب عروسی فرق نگذارد. پس از آن وزیر ستالحسن را گفت: خود را بیارای به حجله اندر شو و با او گفت: چون پسر عمت نزد تو آید با او بگو که در آبخانه دیر کردی پس از آن با او بخسب و تا بامداد با او حدیث کن.
۳۶٫۱
۴
۶:۱۹
پس از آن شمسالدین حسن را از صندوق بهدرآورده بند از او برداشته جامههای او برکند و پیراهنی بلند که در هنگام خواب میپوشیدند بپوشانید و با این همه کارها حسن در خواب بود پس از آن از خواب بیدار گشت و خویشتن را در دهلیزی یافت با خود گفت: یا رب این خواب است یا بیداری است. آنگاه برخاست نرمنرم میرفت تا به در دیگری رسید و خود را در خانهای دید که در شب عروسی در آن خانه بود و نظرش به حجلهای که سریر در آن خانه بود بیافتاد و دستار خود برفراز سریر بدید و ردایی را که بدرهای زر در میان او بود در کنار بالین یافت. گاهی پای پیش و گاهی پس مینهاد و با خود میگفت: آیا خواب میبینم یا بیدارم که من اکنون در صندوق بودم و حسن در غایت تعجب ایستاده حیران بود که ستالحسن گوشه پرده برداشته با او گفت: چرا نمیآیی و از بهر چه حیرانی تو در آغاز شب بدینسان نبودی.
بدرالدین بخندید و گفت: چند سال است که من از تو غایب بودم. ستالحسن گفت: این سخنان چیست؟ نام خدا به گرد خویشتن بدم. تو به آبخانه رفتی.بدرالدین گفت: راست میگویی. ولکن چون من از نزد تو بیرون شدم در آبخانه خواب به من غلبه کرده در خواب دیدم که در دمشق طباخم گویا کودکی از اکابرزادگان با خادمی به دکان من درآمدند و مرا با او چنین و چنان در میان رفت و آنگاه حسن دست به جبین کشیده گفت: بهخدا سوگند که سخنان من صدق است از آن که، آن کودک سر من بشکست و گویا در خواب دیدم که حبالرمان پختهام و آن را فلفل کم بوده است. ولکن به خدا سوگند که من در آبخانه چندین زمان نخفتهام که این همه خواب ببینم. ستالحسن گفت: تو را بهخدا سوگند میدهم، بازگو که زیاده بر این خواب چه دیدی. حسن تمامت ماجرا بیان کرد و گفت: بهخدا سوگند که اگر بیدار نمیشدم، مرا بهدار میکردند. ستالحسن گفت: از بهر چه بر دارت میکردند؟ حسن گفت: از بهر آن که حبالرمان مرا فلفل کم بود. گویا دیدم که دکه مرا ویران کردند و مرا در صندوقی حبس نمودند پس از آن چوب دار بنشاندند و همیخواستند که مرا بر دار کنند. اگر بیدار نمیشدم مرا بر دار میکردند. آنگاه ستالحسن بخندید و او را در آغوش گرفته با یکدیگر بخفتند ولکن حسن تا بامدادان در کار خود حیران بود. چون قصه به اینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.
۳۶٫۲@HezarooYekShab
بدرالدین بخندید و گفت: چند سال است که من از تو غایب بودم. ستالحسن گفت: این سخنان چیست؟ نام خدا به گرد خویشتن بدم. تو به آبخانه رفتی.بدرالدین گفت: راست میگویی. ولکن چون من از نزد تو بیرون شدم در آبخانه خواب به من غلبه کرده در خواب دیدم که در دمشق طباخم گویا کودکی از اکابرزادگان با خادمی به دکان من درآمدند و مرا با او چنین و چنان در میان رفت و آنگاه حسن دست به جبین کشیده گفت: بهخدا سوگند که سخنان من صدق است از آن که، آن کودک سر من بشکست و گویا در خواب دیدم که حبالرمان پختهام و آن را فلفل کم بوده است. ولکن به خدا سوگند که من در آبخانه چندین زمان نخفتهام که این همه خواب ببینم. ستالحسن گفت: تو را بهخدا سوگند میدهم، بازگو که زیاده بر این خواب چه دیدی. حسن تمامت ماجرا بیان کرد و گفت: بهخدا سوگند که اگر بیدار نمیشدم، مرا بهدار میکردند. ستالحسن گفت: از بهر چه بر دارت میکردند؟ حسن گفت: از بهر آن که حبالرمان مرا فلفل کم بود. گویا دیدم که دکه مرا ویران کردند و مرا در صندوقی حبس نمودند پس از آن چوب دار بنشاندند و همیخواستند که مرا بر دار کنند. اگر بیدار نمیشدم مرا بر دار میکردند. آنگاه ستالحسن بخندید و او را در آغوش گرفته با یکدیگر بخفتند ولکن حسن تا بامدادان در کار خود حیران بود. چون قصه به اینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.
۳۶٫۲@HezarooYekShab
۶
۶:۱۹