بازارسال شده از تبلیغات گسترده باراد در بله ( تبلیغات بله)
۲
۸:۴۰
بازارسال شده از 💝تبلیغات نبات بانو✅️
۱
۸:۴۰
#همفکری
سلام نبات جان، روزتون بخیر، خدا قوت
پیرو توصیه های خانم های مهربون بابت ترک دست پدر نازنینِ نان حلال خور، خیلی از خانم ها پیشتهاد استفاده از وازلین را دادن، ولی طبق تجربه،مصرف زیادتر از حد وازلین نه تنها خوب نیست بلکه باعث نازک شدن پوست وحساس شدن اون میشه ، این اتفاق برای مادر خودم افتاد ودکتر پوست بهشون گفتند که چون از وازلین زیاد استفاده کردند پوستشان نازک وآسیب پذیر شده، وقتی وازلین را قطع کردن بعد ازمدتی دوباره پوست دستشون بهتر شد.همچنین پمادهای کورتونی باعث نازک تر شدن پوست میشه،ان شاء الله دختر گلشون قبل امتحان راههای پیشنهادی تحقیق بکنند که مبادا دستهای نازنین این پدر ضمهربون بیشتر آسیب ببینه،خدا پدرشون را براشون حفظ بکنه، به امید روزی که در مملکت ثروتمند عزیز ما سالمندان به جای کار کردن یک زندگی راحت را تجربه کنند
شماهم نظرتون رو توی قسمت کامنت یا دیدگاه زیر همین پست بیان کنید و با دیگر اعضا تبادل نظر و گفتگو کنید🥰
۱۴۲
۸:۵۵
بازارسال شده از 🧚ࡅ࣪بߊࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊܝ̇و🏡
••*
ترکیب رنگهایی که امسال ترندن
#استایل#ایده_استایل

مجموعه نبات بانو
*
ترکیب رنگهایی که امسال ترندن
#استایل#ایده_استایل
۱۷
۸:۵۷
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
بازارسال شده از 💝تبلیغات نبات بانو✅️
قبل از هر خرید و فروشی این کانال رو ببین؛ امسال بیشترین سود تو کدوم بازاره؟²@cheragh
۱
۸:۵۸
🗝💎ܣܝ̇ߊܝܝߊܣܝ̇ߺܝܦ̇ࡅ߳ܘ💎🗝
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_سیوسه از فکر زن ادریس شدن اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، من نه از خاله خوشم میومد، نه از پسرش.. اصلا بعد دیدن ناصر و ابراز علاقه اش، هیچ پسری به چشمم نمیومد... مامان اما دست بردار نبود، وقت و بی وقت خوبی های خواهرزاده اش رو بهم گوشزد میکرد، میگفت فامیل گوشت همو بخورن استخون هم رو دور نمیندازن، توام که سر به هوایی و زبون دراز، همون بهتره عروس خاله ات بشی که فردا روز اسمت سر زبون ها نیفته! من ولی تو فکر ناصر بودم، انقدر که کل روز حتی حین درس خوندن به اون فکر میکردم! دلم میخواست زودتر از جمعه برم ببینمش، بشینم رو همون چارپایه ی کثیف، یک استکان چایی جوشیده بگیرم دستم و گوش بدم به تعریف کردن هاش....با خودم گفتم این جمعه که دیدمش بهش میگم خواستگار دارم، شاید اینجوری زودتر خودش رو جمع و جور کنه و جلو بیاد... اون روز وقتی برگشتم خونه رضا زودتر از همیشه مغازه رو بسته بود، با اخم هایی درهم روی پله ها نشسته بود و داشت گل کفشش رو تمیز میکرد، سریع به سمتش رفتم، تا من رو دید غرغرکنان سلامی کرد، کنارش نشستم:چی شده داداش؟ نگاهم کرد، برای چند لحظه ای سکوت کرد و بعد نفس عمیقی کشید و گفت:طوری نیست، همون بحث همیشگی، معصوم بالاس، مامان زنگ زده که بیا کار واجب دارم، وقتی اومدم دیدم کار واجبش رسوندن معصوم به خونه اشونه... لب ورچیدم و با حرص گفتم:میخوای باهاش ازدواج کنی؟ خندید و گفت:فضولیش به تو نیومده، هنوز بچه ای... گفتم:معصوم از من کوچکتر ها! تازه همین جمعه ای واسم خواستگار اومده... رنگ رضا به آنی پرید، بهت زده گفت:واسه تو؟ کی؟ کی اومدن که من نفهمیدم؟ عصبانی شده بود، با تعجب گفتم:فکر کردم خبر داری، این همه روزه مامان چپ میره راست میره تعریف خوبی های ادریس و خاله رو میکنه! رضا چنگی به موهاش زد:کجا بودم من که خبر داشته باشم؟ واسه چی مامان بهم نگفته؟ جواب هم دادید؟ تازه یک طرفدار پیدا کرده بودم،میدونستم رضا بگه نه، مامان هم دست میکشه از اصرار بیخودش... با بغض گفتم:از نظر مامان که تموم شده اس! میگه دوست دارم یکی از دخترام رو بدم قوم خودم! ولی من گفتم زنش نمیشم... من میخوام درسم رو بخونم داداش... رضا کلافه گفت:خیلی خب، من با مامان حرف میزنم.... نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:برو بالا... خودم با مامان حرف میزنم.... چشمی گفتم و با خیال راحت از جا بلند شدم، همینکه خواستم برم بالا مامان رو دیدم، اخم هاش حسابی درهم بود و بدجور به من نگاه میکرد.... لب گزیدم و خواستم از کنارش رد بشم که سفت بازوم رو گرفت و جوری که به گوش رضا نرسه گفت:بار آخرت باشه اینقدر با رضا بگو بخند میکنی! وقت شوهر کردنته، دست از این کارات برنداشتی؟ لب ورچیدم و غرغرکنان گفتم:داداشمه ها! مامان هولم داد سمت سالن:برو انقدر زبون درازی نکن، حواست باشه معصوم داخله... نبینم چیزی بگی که ناراحت بشه... رو ترش کردم و وارد ساختمون شدم، معصوم کنار خانم گل نشسته بود و داشت باهاش صحبت میکرد، من رو که دید با شوق سلامی بهم کرد و از جا بلند شد، راستش هیچ ازش خوشم نمیومد، احساس میکردم میخواد با زرنگی و زبون بازی خودش رو تو دل رضا جا کنه، سنی هم نداشت دختر بیچاره، انگار به زور عمه بود که حرف ها قلمبه سلمبه میزد و تلاش میکرد خودش رو بزرگتر از سنش نشون بده... سلام سرسری کردم و قبل اینکه معصوم بهم برسه گفتم:من امتحان دارم، میرم بالا درس بخونم... دست دراز شده ی معصوم رو نادیده گرفتم و رفتم بالا... از پنجره ی سالن نگاهی به حیاط انداختم، مامان کنار رضا نشسته بود و مشخص بود داره باهاش حرف میزنه، رضا هم فقط سر تکون میداد! آخرشم مامان تونست رضا رو قانع کنه که بره داخل، میدونستم همونقدر که مامان رو حرف رضا حرف نمیزنه، رضا هم دلش نمیاد به مامان نه بگه! صدای حرف زدن و خنده از پایین میومد، کتابم رو باز کردم و ذهنم پر کشید به سمت ناصر... * مامان تو پوست خودش نمیگنجید، تونسته بود رضا رو راضی کنه دو سه باری معصوم رو ببینه و باهاش همکلام بشه، بلکه به دلش بشینه و راضی بشه به عقد، عمه گفته بود، اول شما معصوم رو عقد کنید، بعد ما میآییم خواستگاری آفرین! مامان هم که ته آرزوهاش شوهر دادن سه تا دخترش بود و داشت به آرزوش میرسید! میگفت آفرین که عقد کنه، رابطه ی شما هم رسمی میشه! اینا رو که میگفت دلم میخواست جیغ بکشم. دلم رو خوش کرده بودم به قول نصفه نیمه ی رضا که گفته بود نمیذارم عروس خاله بشی... ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سیوچهار
جمعه که شد انگار جون تازه ای گرفتم، شب قبلش بی توجه به غرغرهای مامان و دور از چشم مامان با موچین و قیچی چند تار موی تیره ی پشت لبم رو برداشته بودم و از ترس اینکه آسيه بفهمه و مچم رو بگیره حتی واسه شام از اتاق بیرون نیومده بودم و خودم رو به خواب زدم....
صبح زود از اتاقم بیرون زدم،مامان هنوز خواب بود ،انگار که از اتاق بیرون نیومده بود، سریع از پله ها پایین رفتم و رو به یکی از خدمه ی خونه گفتم:مامانم که بیدار شد بهش بگو من رفتم خونه ی مریم ریاضی بخونم...
سیما خانم که سرش تو کار خودش بود چشمی گفت و لقمه ی صبحانه ای به دستم داد و راهیم کرد...
انگار دروغ گفتن و پنهانکاری بار اولش سخت بود! دیگه نه نگران فهمیدن مامان بودم نه حتی ترسی از دیده شدنم داشتم!
تا خود مکانیکی با قدم های بلند رفتم،بیخیال از اینکه اگر یکی ببینه و به مامان گزارش بده چی میشه؟
وقتی رسیدم ناصر دم در بود و داشت اطراف رو میپایید، تا من رو دید اشاره کرد دنبالش برم و خودش سریع رفت داخل،
نگاهی به اطراف انداختم و بی معطلی وارد شدم، ناصر کرکره رو کشید پایین .. سرم رو پایین انداختم و سلام کردم
گفت: دلم واست خیلی تنگ شده بود....داشتم لحظه شماری میکردم برای دیدنت...
نشست روبه روم، انقدر خجالت زده بودم که حتی روم نمیشد سرم رو بالا بگیرم و نگاهش کنم!
ناصر گفت:وقتی اینجوری سرخ و سفید میشی، انگار دنیا رو بهم میدن...همیشه دوست داشتم یه زن آفتاب مهتاب ندیده بگیرم..دوست دارم هرچه زودتر بیام خواستگاریت...
زمزمه کردم:واسم خواستگار اومده.....
به آنی لبخندش تبدیل به اخم شد،از جا بلند شد و چند قدمی راه رفت،عصبانیتش هم واسم قشنگ بود،با خودم گفتم ببین چقدر دوستت داره آفاق!انقدر زیاد که از شنیدن همین جمله عصبانی شده!
سریع گفتم:پسرخالمه،دوستش ندارم... اصلا تا حالا دوبارم باهاش همکلام نشدم...به مادرمم گفتم زنش نمیشم... اما...تا وقتی تو پا پیش نذاری...
خجالت زده سرم رو پایین انداختم،با خودم گفتم الان با خودش میگه لابد این حرف ها رو زده تا مجبورم کنه زودتر برم خواستگاریش:از وقتی دیدمت دنیام رنگ و بوی دیگه ای گرفته، مگه میذارم دست کسی با تو ازدواج کنه؟
گفتم:یک تنه نمیتونم جلوی خانواده ام بایستم...
گفت:میام، خیلی زود...
اشکی بی اختیار روی گونه ام نشست، سراسیمه از جا بلند شدم و کیفم رو برداشتم.سردرگم بودم... احساس میکردم اشتباه کردم،اصلا بودنم تو اون ساعت از روز،کنار پسری که جز یک اسم و شغل هیچی ازش نمیدونستم اشتباه بود...
ناصر سریع از جا بلند شد و گفت:چی شد آفاق؟
ناصر گفت:من دوستت دارم آفاق، انقدر زیاد که نمیدونم چطور باید علاقه ام رو بهت نشون بدم!
انگار نقطه ضعفم دستش اومده بود،چون هروقت میگفت دوستت دارم تردید میکردم تو رفتنم...
ناصر که فهمید زیاده روی کرده ،مشغول تعریف کردن از خاطراتش شد،از شیطنت های بچگی و دوران مدرسه اش...از کتک هایی که از دست مدیر و معلم و پدرش میخورد! جالب بود واسم که تو حرف هاش اصلا اسمی از مادرش نمیاورد، یعنی تو هیچکدوم از خاطراتش انگار مادرش نقشی نداشت!
ساعت که نزدیک یازده شد قصد رفتن کردم، ناصر بی قرار کیفم رو به دست گرفت و گفت:آخرین جمعه ی قبل سال تحویله...بعدش معلوم نیست تا کی نبینمت...
با تردید گفتم:من... شاید بتونم به بهانه ی درس خوندن با دوستم بازم بیام...
هفت روز اول عید مکانیکی تعطیله... منم یک سر میرم شیراز پیش خانواده ام...
اوهومی گفتم،قدمی به جلو برداشت..
صدای دراومد....
قلبم داشت از حرکت می ایستاد،زمزمه کردم کیه؟ نکنه کسی من رو دیده!
دستش رو به نشونه ی سکوت بالا آورد:نترس...مشتریه....
منو کشوند به سمت انتهای مغازه،وارد یک اتاقک کوچیک که قد یک نفر جای خواب داشت و باقیش وسایل کارشون بود شدم، ناصر زمزمه وار گفت:تا اسمت رو صدا نزدم از اینجا بیرون نمیای... فهمیدی؟
با گریه گفتم:اگر کسی بفهمه من اینجام چی؟
کلافه گفت:کسی نمیفهمه، من برم تا شک نکردن...
در رو بست و قفل کرد و خودش رفت، گوشم رو به در چسبوندم..
صدای آشنای عباس به گوشم رسید...
+این همه وقت چرا در رو باز نمیکنی؟
ناصر دستپاچه گفت:خواب بودم اوستا، ببخشید...
حس میکردم هر لحظه ممکنه قلبم از حرکت بایسته..
ادامه دارد....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سیوچهار
جمعه که شد انگار جون تازه ای گرفتم، شب قبلش بی توجه به غرغرهای مامان و دور از چشم مامان با موچین و قیچی چند تار موی تیره ی پشت لبم رو برداشته بودم و از ترس اینکه آسيه بفهمه و مچم رو بگیره حتی واسه شام از اتاق بیرون نیومده بودم و خودم رو به خواب زدم....
صبح زود از اتاقم بیرون زدم،مامان هنوز خواب بود ،انگار که از اتاق بیرون نیومده بود، سریع از پله ها پایین رفتم و رو به یکی از خدمه ی خونه گفتم:مامانم که بیدار شد بهش بگو من رفتم خونه ی مریم ریاضی بخونم...
سیما خانم که سرش تو کار خودش بود چشمی گفت و لقمه ی صبحانه ای به دستم داد و راهیم کرد...
انگار دروغ گفتن و پنهانکاری بار اولش سخت بود! دیگه نه نگران فهمیدن مامان بودم نه حتی ترسی از دیده شدنم داشتم!
تا خود مکانیکی با قدم های بلند رفتم،بیخیال از اینکه اگر یکی ببینه و به مامان گزارش بده چی میشه؟
وقتی رسیدم ناصر دم در بود و داشت اطراف رو میپایید، تا من رو دید اشاره کرد دنبالش برم و خودش سریع رفت داخل،
نگاهی به اطراف انداختم و بی معطلی وارد شدم، ناصر کرکره رو کشید پایین .. سرم رو پایین انداختم و سلام کردم
گفت: دلم واست خیلی تنگ شده بود....داشتم لحظه شماری میکردم برای دیدنت...
نشست روبه روم، انقدر خجالت زده بودم که حتی روم نمیشد سرم رو بالا بگیرم و نگاهش کنم!
ناصر گفت:وقتی اینجوری سرخ و سفید میشی، انگار دنیا رو بهم میدن...همیشه دوست داشتم یه زن آفتاب مهتاب ندیده بگیرم..دوست دارم هرچه زودتر بیام خواستگاریت...
زمزمه کردم:واسم خواستگار اومده.....
به آنی لبخندش تبدیل به اخم شد،از جا بلند شد و چند قدمی راه رفت،عصبانیتش هم واسم قشنگ بود،با خودم گفتم ببین چقدر دوستت داره آفاق!انقدر زیاد که از شنیدن همین جمله عصبانی شده!
سریع گفتم:پسرخالمه،دوستش ندارم... اصلا تا حالا دوبارم باهاش همکلام نشدم...به مادرمم گفتم زنش نمیشم... اما...تا وقتی تو پا پیش نذاری...
خجالت زده سرم رو پایین انداختم،با خودم گفتم الان با خودش میگه لابد این حرف ها رو زده تا مجبورم کنه زودتر برم خواستگاریش:از وقتی دیدمت دنیام رنگ و بوی دیگه ای گرفته، مگه میذارم دست کسی با تو ازدواج کنه؟
گفتم:یک تنه نمیتونم جلوی خانواده ام بایستم...
گفت:میام، خیلی زود...
اشکی بی اختیار روی گونه ام نشست، سراسیمه از جا بلند شدم و کیفم رو برداشتم.سردرگم بودم... احساس میکردم اشتباه کردم،اصلا بودنم تو اون ساعت از روز،کنار پسری که جز یک اسم و شغل هیچی ازش نمیدونستم اشتباه بود...
ناصر سریع از جا بلند شد و گفت:چی شد آفاق؟
ناصر گفت:من دوستت دارم آفاق، انقدر زیاد که نمیدونم چطور باید علاقه ام رو بهت نشون بدم!
انگار نقطه ضعفم دستش اومده بود،چون هروقت میگفت دوستت دارم تردید میکردم تو رفتنم...
ناصر که فهمید زیاده روی کرده ،مشغول تعریف کردن از خاطراتش شد،از شیطنت های بچگی و دوران مدرسه اش...از کتک هایی که از دست مدیر و معلم و پدرش میخورد! جالب بود واسم که تو حرف هاش اصلا اسمی از مادرش نمیاورد، یعنی تو هیچکدوم از خاطراتش انگار مادرش نقشی نداشت!
ساعت که نزدیک یازده شد قصد رفتن کردم، ناصر بی قرار کیفم رو به دست گرفت و گفت:آخرین جمعه ی قبل سال تحویله...بعدش معلوم نیست تا کی نبینمت...
با تردید گفتم:من... شاید بتونم به بهانه ی درس خوندن با دوستم بازم بیام...
هفت روز اول عید مکانیکی تعطیله... منم یک سر میرم شیراز پیش خانواده ام...
اوهومی گفتم،قدمی به جلو برداشت..
صدای دراومد....
قلبم داشت از حرکت می ایستاد،زمزمه کردم کیه؟ نکنه کسی من رو دیده!
دستش رو به نشونه ی سکوت بالا آورد:نترس...مشتریه....
منو کشوند به سمت انتهای مغازه،وارد یک اتاقک کوچیک که قد یک نفر جای خواب داشت و باقیش وسایل کارشون بود شدم، ناصر زمزمه وار گفت:تا اسمت رو صدا نزدم از اینجا بیرون نمیای... فهمیدی؟
با گریه گفتم:اگر کسی بفهمه من اینجام چی؟
کلافه گفت:کسی نمیفهمه، من برم تا شک نکردن...
در رو بست و قفل کرد و خودش رفت، گوشم رو به در چسبوندم..
صدای آشنای عباس به گوشم رسید...
+این همه وقت چرا در رو باز نمیکنی؟
ناصر دستپاچه گفت:خواب بودم اوستا، ببخشید...
حس میکردم هر لحظه ممکنه قلبم از حرکت بایسته..
ادامه دارد....
✾
۷۰
۹:۱۰
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
بازارسال شده از نجات بیزنیس با پروشات
سه بار بگو « یا الله »
حالا بزن رو قفل های وسط قلب


ببین خدا چطوری سوپرایزت می کنه

🟢 🟢 🟢 🟢
🟢
🟢 🟢
🟢
🟢

🟢
🟢



🟢
🟢


🟢
🟢

🟢
🟢
🟢
🟢
اینجا #رضایت ها را بخون مشکلاتت حل میشه
²
حالا بزن رو قفل های وسط قلب
ببین خدا چطوری سوپرایزت می کنه
🟢 🟢 🟢 🟢
🟢
🟢
🟢
🟢
🟢
🟢
🟢
اینجا #رضایت ها را بخون مشکلاتت حل میشه
۱
۹:۱۴
بازارسال شده از 💝تبلیغات نبات بانو✅️