۴.۳K
۳:۴۳
"آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدتوان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت
آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشهایوان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت
آن نفسی که باخودی بستهٔ ابر غصهایوان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت
آن نفسی که باخودی یار کناره میکندوان نفسی که بیخودی بادهٔ یار آیدت
آن نفسی که باخودی همچو خزان فسردهایوان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت
جملهٔ بیقراریت از طلب قرار توستطالب بیقرار شو تا که قرار آیدت
جملهٔ ناگوارشت از طلب گوارش استترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت
جملهٔ بیمرادیت از طلب مراد توستور نه همه مرادها همچو نثار آیدت
عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نیتا که نگار نازگر عاشق زار آیدت
خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسداز مه و از ستارهها والله عار آیدت"
مولانا
آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشهایوان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت
آن نفسی که باخودی بستهٔ ابر غصهایوان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت
آن نفسی که باخودی یار کناره میکندوان نفسی که بیخودی بادهٔ یار آیدت
آن نفسی که باخودی همچو خزان فسردهایوان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت
جملهٔ بیقراریت از طلب قرار توستطالب بیقرار شو تا که قرار آیدت
جملهٔ ناگوارشت از طلب گوارش استترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت
جملهٔ بیمرادیت از طلب مراد توستور نه همه مرادها همچو نثار آیدت
عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نیتا که نگار نازگر عاشق زار آیدت
خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسداز مه و از ستارهها والله عار آیدت"
۴.۲K
۴:۳۱
بوستان سعدی باب دوم حکایت ممسک و فرزند ناخلف
یکی رفت و دینار از او صد هزارخلف برد صاحبدلی هوشیارنه چون ممسکان دست بر زر گرفتچو آزادگان دست از او بر گرفتز درویش خالی نبودی درشمسافر به مهمان سرای اندرشدل خویش و بیگانه خرسند کردنه همچون پدر سیم و زر بند کردملامت کنی گفتش ای باد دستبه یک ره پریشان مکن هرچه هستبه سالی توان خرمن اندوختنبه یک دم نه مردی بود سوختنچو در دست تنگی نداری شکیبنگه دار وقت فراخی حسیببه دختر چه خوش گفت بانوی دهکه روز نوا برگ سختی بنههمه وقت بردار مشک و سبویکه پیوسته در ده روان نیست جویبه دنیا توان آخرت یافتنبه زر پنجه شیر بر تافتناگر تنگدستی مرو پیش یاروگر سیم داری بیا و بیاراگر روی بر خاک پایش نهیجوابت نگوید به دست تهیخداوند زر برکند چشم دیوبه دام آورد صخر جنی به ریوتهی دست در خوبرویان مپیچکه بی هیچ مردم نیرزند هیچبه دست تهی بر نیاد امیدبه زر برکنی چشم دیو سپیدبه یک بار بر دوستان زر مپاشوز آسیب دشمن به اندیشه باشاگر هرچه یابی به کف برنهیکفت وقت حاجت بماند تهیگدایان به سعی تو هرگز قوینگردند، ترسم تو لاغر شویچو مناع خیر این حکایت بگفتز غیرت جوانمرد را رگ نخفتپراگنده دل گشت از آن عیب جویبر آشفت و گفت ای پراگنده گویمرا دستگاهی که پیرامن استپدر گفت میراث جد من استنه ایشان به خست نگه داشتندبحسرت بمردندو بگذاشتند؟به دستم نیفتاد مال پدرکه بعد از من افتد به دست پسر؟همان به که امروز مردم خورندکه فردا پس از من به یغما برندخور و پوش و بخشای و راحت رساننگه می چه داری ز بهر کسان؟برند از جهان با خود اصحاب رایفرو مایه ماند به حسرت بجایزر و نعمت اکنون بده کان تستکه بعد از تو بیرون ز فرمان تستبه دنیا توانی که عقبی خریبخر، جان من، ورنه حسرت بری
یکی رفت و دینار از او صد هزارخلف برد صاحبدلی هوشیارنه چون ممسکان دست بر زر گرفتچو آزادگان دست از او بر گرفتز درویش خالی نبودی درشمسافر به مهمان سرای اندرشدل خویش و بیگانه خرسند کردنه همچون پدر سیم و زر بند کردملامت کنی گفتش ای باد دستبه یک ره پریشان مکن هرچه هستبه سالی توان خرمن اندوختنبه یک دم نه مردی بود سوختنچو در دست تنگی نداری شکیبنگه دار وقت فراخی حسیببه دختر چه خوش گفت بانوی دهکه روز نوا برگ سختی بنههمه وقت بردار مشک و سبویکه پیوسته در ده روان نیست جویبه دنیا توان آخرت یافتنبه زر پنجه شیر بر تافتناگر تنگدستی مرو پیش یاروگر سیم داری بیا و بیاراگر روی بر خاک پایش نهیجوابت نگوید به دست تهیخداوند زر برکند چشم دیوبه دام آورد صخر جنی به ریوتهی دست در خوبرویان مپیچکه بی هیچ مردم نیرزند هیچبه دست تهی بر نیاد امیدبه زر برکنی چشم دیو سپیدبه یک بار بر دوستان زر مپاشوز آسیب دشمن به اندیشه باشاگر هرچه یابی به کف برنهیکفت وقت حاجت بماند تهیگدایان به سعی تو هرگز قوینگردند، ترسم تو لاغر شویچو مناع خیر این حکایت بگفتز غیرت جوانمرد را رگ نخفتپراگنده دل گشت از آن عیب جویبر آشفت و گفت ای پراگنده گویمرا دستگاهی که پیرامن استپدر گفت میراث جد من استنه ایشان به خست نگه داشتندبحسرت بمردندو بگذاشتند؟به دستم نیفتاد مال پدرکه بعد از من افتد به دست پسر؟همان به که امروز مردم خورندکه فردا پس از من به یغما برندخور و پوش و بخشای و راحت رساننگه می چه داری ز بهر کسان؟برند از جهان با خود اصحاب رایفرو مایه ماند به حسرت بجایزر و نعمت اکنون بده کان تستکه بعد از تو بیرون ز فرمان تستبه دنیا توانی که عقبی خریبخر، جان من، ورنه حسرت بری
۳.۴K
۳:۵۷
۲.۷K
۱۵:۴۱
هیچوقت نباید به دنبال خوشبختی کامل بود. غیر ممکن است بتوان کسی را در این دنیا پیدا کرد که صد در صد خوشبخت باشد. باید به زیباییهای کوچک زندگی بسنده کرده و آنها را در کنار هم چید، درست مثل یک جاده. در آن صورت است که وقتی برگردی و پشت سرت را نگاه کنی، میبینی چه مسیر طولانیای را به سمت خوشبختی طی کردهای.
۴.۶K
۱۷:۵۵
کف و سقف دو مسئله مهم در زندگی هستند، در این مورد، کف شما حداقل شرایط ضروری است که نیاز دارید تا از زندگی احساس رضایت کنید. سقف شما نهایت توانایی نهفته و بزرگترین رویایی است که در سر میپرورانید. اگر در جایی بین کف و سقف خواستههایتان زندگی میکنید، پس باید شاد باشید زیرا به حداقل آنچه که برای شاد بودن نیاز داشتهاید، رسیدهاید و به این معنا هم نیست که دیگر به سقف آرزوهایتان نخواهید رسید.
۴.۳K
۱۳:۰۴
داستان آدمهایی که به دنبال خوشبختی هستن و پیداش نمیکنن؛ اگر در این راه شکست میخورن، برای اینه که از خوشبختی مفهومی در ذهن دارن که از دیگران برگرفتهاند و با واقعیت آنها همخوانی ندارد؛ مثل پول، ازدواج موفق،.. ماشین کورسی، آپارتمانهای بزرگ دو طبقه در پاریس ...مفاهیم قراردادی، این آدمها علیرغم موفقیتشون خوشبخت نیستن، چون خوشبختی دیگران رو زندگی میکنن خوشبختی از نظر سایرین ..
۳.۹K
۵:۰۴
اگر ميخواهي براي آدمهاي طبقه بالا پز بدهي، زحمت نکش، آنها هميشه به نظر حقارت نگاهت ميکنند. اگر هم ميخواهي براي زيردستهايت پز بدهي، باز هم زحمت نکش، چون فقط حسوديشان را تحريک ميکني. اين نوع شخصيت کاذب تو را به جايي نميرساند. فقط قلب باز است که به تو اجازه ميدهد در چشم همه يک جور باشي.
۳.۶K
۱۹:۰۲
۲.۶K
۴:۱۷
۱K
۱۵:۲۹