لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل از شما چه پنهان | هدا ترخانا
۲۱۷ عضو

از شما چه پنهان | هدا ترخان

سلام بر هر کسی که خدا مقدر کرده نوشتهٔ مرا بخواند
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۵ مرداد
thumbnail
این خط از کتاب بود که من را مجبور کرد نصفه شبی از جا بلند بشوم و برای کلمه هایش کف بزنم: «فیلتر حبابی یعنی شما در یک دایره بسته از محتوا گیر می‌افتید. مطالبی که می‌بینید، نظراتی که میخوانید و حتی دوستانی که به شما معرفی می‌شوند، همه شبیه شما هستند. در این دایره، هیچ صدای متفاوتی به گوش نمی‌رسد. شما مدام تایید می‌شوید و همین تایید تکراری به شما توهم می‌دهد که اکثریت هستید، برنده اید، مسلطید.»
این کتاب از همان‌هاست که من را به وجد آورد. به او قول داده بودم نظرم را بگویم. هرچه نوشتم، دیدم حق مطلب را ادا نمی‌کند. فقط این را می‌دانم جنس دلسوزیش برای مخاطب منحصر به فرد است. مادرانه. از آنها که می‌خواهد تو هرجور شده در این دنیای وانفسا باخت ندهی! هر چه بقیه قطره چکانی با دوره های نجومی و کلی منت می‌خواهند یادت دهند. هدا جان ترخان آن را حریره کرده و قاشق قاشق در ذهنت بی‌چشم‌داشت سرازیر می‌کند.
یک سالی است که این کوه یخ ترسناک را می‌شناسم. برای نترسیدنم دوره های مختلف دیده و مقاله‌ های سنگین خوانده ام و برای خودم یاداشت برداشتم. اما این کتاب همانی بود که باید اول کار می‌خواندم. در این کتاب تو از وهم ها و فانتزی‌هایی که سالهاست صاحبان بی مرز «ماسماسک» دستت برایت ساخته اند، در می‌آیی و میوفتی وسط پشت صحنه اش؛ آنهم با اسناد علمی، معتبر و اثبات شده. بعد از آن می‌فهمی در چه حبابی گیر کرده ایم! چه یوغی با دست‌های خودمان دور گردن خودمان انداخته ایم و بدون آنکه بفهمیم زنجیرش را دادیم دست غول‌های رسانه و بسترهایی که نام «صلح و حقوق بشر و جهان آزاد» را یدک می‌کشند.
خیلی وقت بود، می‌خواستم به اطرافیانم بگویم «اینجا همه چیز جدی کَشک است»، «همه چیز»!!! اما مدلش را بلد نبودم. خانم ترخان کارم را راحت کرد. شما هم اگر دوست دارید یکبار برای همیشه بدانید واقعا چه خبر است!؟ آب دستتان است بگذارید زمین و «۹۱٪» را بخوانید.
پ.ن: یا اگر از تفکر نقاد استقبال میکنید!
#ریحانه_بهمنی

۲۱۳

۱۴:۰۶

۶ مرداد
thumbnail
خمیربازیش رو آورده می‌گه: این رو برام آلو می‌کنی؟

ذهن بچه‌ها اینطوریه. به‌ پیش‌فرض‌ها پایبند نیست.نمیگه برام گردش کن. نمیگه توپش کن. میگه آلوش کن.و این یعنی خلاقیت!

۲۳۰

۱۰:۳۳

۷ مرداد
حتی نفرین‌های انکیدو در افسانهٔ گیلگمش هم دلم را خنک نمی‌کند:
«ای شَمَش! مال او را هیچ ‌كن! قدرت مردی او را بستان! باشد كه عفریتان عذابش كنند! باشد كه ماران پیشاپیش قدم‌هایش برویند! باشد كه روزهای عمر او را پایانی نبوَد! باشد كه نفرین‌های من بر فرازِ سرش بماند! باشد كه به كنج دیوارها خانه كند! پاهای او هماره فرسوده و ریش باد! باشد كه گدایان و ماندگان و راندگان سنگ بر گونه‌اش زنند...»

۱۷۴

۱۸:۴۲

thumbnail
عباس، یادت هست بچه که بودیم باتری‌ها را می‌چیدی روی بال آن جنگنده‌ای که بابا از مکه خریده بود و بعد رهایشان می‌کردی روی مواضع نوار کاستی دشمن؟
یادت هست تمام نقاشی‌های بچگی‌ات هلی‌کوپتر بود چون دلت می‌خواست مثل شیرودی باشی؟ همانی که از فیلم «سیمرغ» شیفته‌اش شدی و بعد تمام روزهای کودکی‌مان را پر کرد.
هر بار که از تنکابن رد می‌شویم، به آن تابلوی قشنگ «به شهر شهید خلبان شیرودی خوش آمدید» لبخند می‌زنم و تمام آن روزها مرور می‌شود توی سرم.ما قهرمان داشتیم. قهرمان داشتن خیلی خوب است. می‌رود ته‌نشین می‌شود در آخرین مویرگ‌های وجود آدم و به این سادگی‌ها آدم را رها نمی‌کند.
نگو آن روزها که ما مشغول نقاشی و میگ‌بازی بوده‌ایم، یکی دیگر مشغول شیرودی شدن بوده.از غروب که این تصویر را دیده‌ام انگار شهید شیرودی برایم زنده شده. انگار روح آن دلیردلی دمیده به پیکر مجید کاظمی. خلبانی که با سوخو ۲۴، مقابل پرمدعاترین پدافندها، با کمترین ارتفاع جلو رفته تا بتواند انتقام بچه‌های میناب را بگیرد.
من آن روزهای کودکی خیال می‌کردم این آدم‌ها فقط توی فیلم‌ها پیدایشان می‌شود و اگر هم بوده‌اند، فقط مخصوص همان هشت سال طلایی بوده‌اند که ما کلی ستاره داشتیم. کلی قهرمان داشتیم.
چه روزگاری بر ما گذشت. حالا پیکر قهرمان دیگری را بعد از ماه‌ها برگردانده‌اند به خاک وطن و من به این فکر می‌کنم کاش کسی باشد این سیمرغ‌ها را نشان بچه‌هایمان بدهد.
سیمرغ‌هایی که جان عزیز و شیرینشان را گرفتند کف دست و بال کشیدند تا بلندترین قله‌های قاف تا بچه‌های ما بی‌قصه و قهرمان نمانند.
آخ عباس!
https://ble.ir/hoda_tarkhan

۲۵۶

۲۰:۱۱

۱۲ مرداد
thumbnail
سرهنگ حبیب‌الله جزایری،من برای تو، برای آن زیبایی معصومی که از دستت رفت و تو دیوانه‌اش بودی، آن ریش‌هایت که بعد از سقوط مصدق کوتاهشان نکردی، غصه‌ات برای مرغ عشق‌ها و گربه‌ها و پناهگاهت که شیخ صفی بود، برای آن پالتو که اندازهٔ تنت نکردی و آن آرزویت که عاقبت حتمی محقق شد، خیلی دلم سوخت. خیلی.از آن غم بزرگت که نمی‌خواستی ایران پاره‌پاره شود میان دست انگلیسی‌ها و آلمان‌ها و بعدتر آمریکایی‌ها.
خواستم بدانی وصیت‌نامه‌ات پیدا شد.و ما خون آن دوازده گروهبان را که ریخته شد تا مردم، ارتش و آینده بدانند چه بر ایران رفته، قدر می‌دانیم.نمی‌گذاریم این‌ها هدر بروند.
حالا حتمی خدا آن عرق‌خوری‌ها و تریاک کشیدن‌هایت از سر ناچاری و عجز را بخشیده. حتمی آن سروان کرازلی عوضی هم حسابی سرخ و سوخته شده در انتهای جهنم.خواستم بدانی حالا ایران کلی از آن گروهبان‌ها دارد که می‌شورند در برابر تحقیر و آن خون‌ها، آن‌خون‌ها فرو نرفته‌اند توی زمین و همه جاری شده‌اند و خون، خون مظلوم، فرو نمی‌رود در زمین. می‌ماند و گرگ اجنبی‌خوار می‌شود و چنگال می‌کشد به خرخرهٔ اجنبی. حتمی. مطمئن باش.

۲۳۵

۱۴:۴۶

۱۵ مرداد
بازارسال شده از زیتون تلخ
thumbnail
#هند_رجب
دانشجوهای کلمبیا وقتی ساختمان قدیمی دانشگاه را گرفتند، اسمش را گذاشتند «تالار هند»؛ به یاد دختر پنج‌ساله‌ای از تل‌الهوای غزه که از یک خانواده هفت‌نفره تنها بازمانده بود و زیر صندلیِ ماشین، میان پیکر عموزاده‌هایش، با صدای لرزان به هلال احمر زنگ زد: «من می‌ترسم… بیایید من را ببرید.»
این اپیزود، روایت همان مکالمه است؛ گفت‌وگوی یک اپراتور با دختربچه‌ای که در محاصره، برای آرام شدن پشت تلفن سوره کوثر می‌خواند.
undefined با ما در کانال پادکست «زیتون تلخ» همراه باشید؛
تلگرام/ ایتا/ بله

۱۲

۱۶:۵۳

بازارسال شده از زیتون تلخ

Hind Rajab.mp3

۲۰:۲۲-۱۹.۳۱ مگابایت
اپیزود ششم: #هند_رجب

کاری از حوزه هنری انقلاب اسلامیگوینده و سرپرست نویسندگان: محمدرضا ابوالحسنیطراحی و ترکیب صدا: علی ساداتنویسنده و تهیه کننده: امیر مهریزدان

undefined با ما در کانال پادکست «زیتون تلخ» همراه باشید؛
تلگرام/ ایتا/ بله/ شنوتو

۱

۱۶:۵۳

thumbnail
راستش مامان‌بزرگ‌ها خیلی خوب بلدند همه‌چیز زندگی را قشنگ کنند. حتی قوطی‌های قرص.دیدن این برگ‌های کوچک روی اپن هم به خنده‌ام انداخت، هم شگفت‌زده‌ام کرد، هم غصه‌ام داد، هم امیدوارم کرد.تا به حال هیچ‌چیز نتوانسته بود هم‌زمان این‌همه حس را درون من بیدار کند.

۱۹۳

۲۱:۱۱

۱۷ مرداد
گیج و منگی بین رویا و کابوس. از خودت می‌پرسی از کدام پل پرت شده‌ای پایین که شب و روزت را یادت نیست. چند سال نوری جدا شده‌ای از زمین. کجا رها شده‌ای که دیگر دستت به هیچ نصف‌النهاری نمی‌رسد. قطب شده‌ای یکسر. سرد و تاریک و بی‌سکنه. انگار کن نشسته‌ای روی تابی آویخته از بلندترین شاخهٔ درخت گردوی حیاط. همان که مادربزرگت می‌گفت نایست زیرش. جن تو را می‌برد.می‌افتی در شهر پریان و می‌شنوی که گرگ‌ها راس ساعت ۲ زوزه می‌کشند. زوزه می‌کشند. عروسی گرگ‌هاست. در پایین‌دست روستا، قلب مردی را از سینه‌اش کشیده‌اند بیرون.خون راه افتاده در راه‌آب‌ها. شره کرده تا تمام زمین‌های کشاورزی. شهریور که برسد تمام گندم‌ها سرخ‌اند.
خواب است این‌ها؟ راست است این‌ها؟ من هنوز معلقم. چند سیلی دیگر لازم است برای پریدن؟ لبهٔ آستینم گیر افتاده در دستگیرهٔ این کابوس. رهایم نمی‌کند. آن رنگ‌های صورتی بچگی‌هایم را چه کسی غارت کرده است؟
سیلی بعدی را محکم‌تر بزن.این‌ها حالا‌حالاها بیدار نخواهند شد.

https://ble.ir/hoda_tarkhan

۱۶۸

۲۱:۰۶

۲۱ مرداد
من آنجایی خیلی دوستش دارم که خدا صدایش می‌زند: «ای که روانداز بر خود کشیده‌ای!»من شیفتهٔ این تصویرم. دلم غنج می‌زند برایش. چه نوازشی در این آیهٔ سورهٔ مدثر است.
صدایش می‌زند: «ای که روانداز بر خود کشیده‌ای، بلند شو!» و بعد هی دلداری‌اش می‌دهد تا غصه‌های دلش را ببرد. به ماه قسم می‌خورد. به شب قسم می‌خورد وقتی که بساطش را جمع می‌کند. و به سپیدهٔ صبح وقتی سفره‌اش را روی سر دنیا پهن می‌کند.
در تک‌تک این‌ها لطافتی هست که خدا فقط می‌تواند خرج نزدیک‌ترین بنده‌اش کند. نوازشش کند. دلجویی‌اش کند که غصهٔ حرف یاوه‌گوها را نخورد.
من همین‌جا بود که دلم گره خورد به آخرین فرستادهٔ خدا. این‌جا بود که دیدم چقدر عزیزکرده‌ است. و همین‌جا بود که غصه‌ام شد از کم شناختنش.چه دردهای بزرگی داریم ما.آخرهای همین سوره خدا تصویری از آینده را به پیامبر نشان می‌دهد.اولش می‌گوید: ببین، هرکسی گیر کارهای خودش است.روزی می‌رسد که اهل سعادت، از آن گرفتار آتش‌ها می‌پرسند: «چه شد که کارتان به اینجا رسید؟»و آن‌ها چند مشخصه می‌گویند که انگار محکم می‌خورد توی صورت آدم.می‌گویند: «نماز را سبک می‌شمردیم، به فقرا غذا نمی‌دادیم و با یاوه‌گوها دمخور بودیم! خیال می‌کردیم روز جزا دروغ است تا آنکه مرگ به سراغمان آمد!»
راستی‌راستی دمخور بودن با یاوه‌گوها اینقدر وزن دارد؟ اینکه آدم ذهن و گوش و دلش را پر کند از چرت‌وپرت یاوه‌گوها اینقدر خطرناک است؟پناه بر خدا!پس این‌همه عمر ما که دارد تلف می‌شود پای کلیپ‌های مسخره و بی‌ارزش، فیلم‌های دوزاری، شبکه‌های دروغگو، آدم‌های بی‌دانش و پرمدعا، این‌ها اینقدر وزن دارد؟ اینقدر مهم است که بعدها بشود یکی از چهار عنصر مهم جهنمی شدن؟
چه دردهای بزرگی داریم ما که روزهای زیادی را به شنیدن یاوه‌گوها گذراندیم و از عزیزکردهٔ نزدیک خدا هیچ نمی‌دانیم. از همان که خدا قربان‌صدقه‌اش رفته و طاقت نداشته ببیند به دلتنگی و غصه توی بسترش جمع شده.
چه دردهای بزرگی داریم ما!
https://ble.ir/hoda_tarkhan

۳۰۵

۲:۰۸