سالها بعد، آدمهای زیادی او را موفق و باهوش میدیدند.
اما تمام این نقابها فقط یک مأموریت داشتند:اینکه آن کودک زخمی دیده نشود.
کودکی که هنوز باور داشت برای دوستداشتنی بودن، باید نقش بازی کند، دیگران را تحت تأثیر قرار دهد و همیشه برندهی معامله باشد.
آن نگهبان، بیش از آنکه شیاد باشد، کودکی بود که سالها پیش ارزشمندی خودش را گم کرده بود.
@honarederang@honarederang
اما تمام این نقابها فقط یک مأموریت داشتند:اینکه آن کودک زخمی دیده نشود.
کودکی که هنوز باور داشت برای دوستداشتنی بودن، باید نقش بازی کند، دیگران را تحت تأثیر قرار دهد و همیشه برندهی معامله باشد.
آن نگهبان، بیش از آنکه شیاد باشد، کودکی بود که سالها پیش ارزشمندی خودش را گم کرده بود.
@honarederang@honarederang
۲۳
۱۰:۱۳
لحظاتی درنگ کن و از خودت چند سوال مهم بپرس:
الان کجا ایستادهام؟چرا اینجا هستم؟به کجا میخواهم بروم؟چرا میخواهم به آنجا برسم؟و قرار است این مسیر را چگونه طی کنم؟
این پرسشها، یعنی خودآگاهی در لحظهلحظهی زندگی.یعنی داشتن نقشهی راه، نه فقط حرکت کردن.
یادت باشه:هر رسیدنی ارزشمند نیست.هر موفقیتی، موفقیتِ تو نیست.و هر مقصدی، سزاوار آن نیست که به هر قیمتی به آن برسی.
@honarederang@honarederang
الان کجا ایستادهام؟چرا اینجا هستم؟به کجا میخواهم بروم؟چرا میخواهم به آنجا برسم؟و قرار است این مسیر را چگونه طی کنم؟
این پرسشها، یعنی خودآگاهی در لحظهلحظهی زندگی.یعنی داشتن نقشهی راه، نه فقط حرکت کردن.
یادت باشه:هر رسیدنی ارزشمند نیست.هر موفقیتی، موفقیتِ تو نیست.و هر مقصدی، سزاوار آن نیست که به هر قیمتی به آن برسی.
@honarederang@honarederang
۳۲
۱۰:۴۲
غم به شما عمق میدهد و شادی ارتفاع.
غم ریشههایتان را گسترده میکند و شادی شاخههایتان را.
شادی مثل درختی است که به سمت آسمان میرود و به زندگی رنگ و حرکت میدهد. غم مانند ریشههایی است که تا بطن زمین پایین میروند و صبر و تحمل را آرامآرام شکل میدهند.
هر دو مورد نیازند؛ هرچه درختی بلندتر شود، همزمان ریشههایش عمیقتر میشوند.
بله... در غم همانقدر احساس زندگی هست که در شادی؛ یکی تو را به بیرون حرکت میدهد و دیگری به درون.
@honarederang@honarederang
غم ریشههایتان را گسترده میکند و شادی شاخههایتان را.
شادی مثل درختی است که به سمت آسمان میرود و به زندگی رنگ و حرکت میدهد. غم مانند ریشههایی است که تا بطن زمین پایین میروند و صبر و تحمل را آرامآرام شکل میدهند.
هر دو مورد نیازند؛ هرچه درختی بلندتر شود، همزمان ریشههایش عمیقتر میشوند.
بله... در غم همانقدر احساس زندگی هست که در شادی؛ یکی تو را به بیرون حرکت میدهد و دیگری به درون.
@honarederang@honarederang
۱۸
۷:۲۷
تنهایی.mp3
۰۳:۴۰-۸.۴۵ مگابایت
کنار تنهاییت بنشین
️
۲۵
۷:۳۶
بعد از عبور از نگهبانهای درونی، وارد قلعه شدم...اینجا قلعه پادشاهی من است...باورم نمیشود..
اما تا به گنجهای داخل قلعه نرسم، یک پادشاه واقعی نمیشوم.
پس به سمت زیرزمین قلعه رفتم؛ جایی که گنجهای پادشاهی پنهان بودند.
درِ اولین صندوقچه را که باز کردم، نوشتهای از طلا در آن پیدا کردم: ثبات و پیشبینیپذیری درونی
با خودم فکر کردم چرا این گنج اینقدر ارزشمند است؟
شاید چون در جهانی که هر روز ناپایدارتر و غیرقابل پیشبینیتر میشود، داشتن یک نقطه اتکای درونی، از هر طلایی باارزشتر است.
حدس زدم این گنج را نمیتوان از بیرون به دست آورد؛ آرامآرام با دروننگری کشف میشود.



@honarederang@honarederang
اما تا به گنجهای داخل قلعه نرسم، یک پادشاه واقعی نمیشوم.
پس به سمت زیرزمین قلعه رفتم؛ جایی که گنجهای پادشاهی پنهان بودند.
درِ اولین صندوقچه را که باز کردم، نوشتهای از طلا در آن پیدا کردم: ثبات و پیشبینیپذیری درونی
با خودم فکر کردم چرا این گنج اینقدر ارزشمند است؟
شاید چون در جهانی که هر روز ناپایدارتر و غیرقابل پیشبینیتر میشود، داشتن یک نقطه اتکای درونی، از هر طلایی باارزشتر است.
حدس زدم این گنج را نمیتوان از بیرون به دست آورد؛ آرامآرام با دروننگری کشف میشود.
@honarederang@honarederang
۳۳
۱۸:۲۷
ثبات و استقلال درونی.m4a
۰۳:۲۸-۱.۷۱ مگابایت
ناپایداری، واقعیت زندگی
۱۷
۱۳:۰۰
آیا اغلب احساس نارضایتی، ناامنی یا آسیبپذیری داری و به شدت دنبال کسی هستی که بهش تکیه کنی و بهش پناه ببری؟
آیا برای از دست ندادن اون آدم، گاهی بیش از حد چسبنده یا وابسته رفتار میکنی؟
این احساس بیشتر توی چه موقعیتهایی سراغت میاد؟وقتی تنها میشی؟ وقتی تعارض پیش میاد؟ یا وقتی احساس میکنی ممکنه طرف مقابل ازت فاصله بگیره؟
توی چنین موقعیتهایی احساس میکنی چند سالته؟
@honarederang@honarederang
۲۵
۱۳:۰۷
داشتم همچنان به سفرم ادامه میدادم.
هرچه عمیقتر میرفتم، انگار به سالهای خیلی دور زندگیام نزدیکتر میشدم؛ به روزهایی که تازه داشتم با این دنیا ارتباط برقرار میکردم.
در زیرزمین قلعهی پادشاهیام، صندوقچهی دومی را پیدا کردم.
روی آن نوشته شده بود:
احساس ارزشمندی و کفایت درونی.
هرچه عمیقتر میرفتم، انگار به سالهای خیلی دور زندگیام نزدیکتر میشدم؛ به روزهایی که تازه داشتم با این دنیا ارتباط برقرار میکردم.
در زیرزمین قلعهی پادشاهیام، صندوقچهی دومی را پیدا کردم.
روی آن نوشته شده بود:
احساس ارزشمندی و کفایت درونی.
۱۳
۱۹:۴۲
وقتی درِ صندوق را باز کردم، حس عجیبی داشتم.
انگار یادم آمد که زمانی، خیلی قبلتر از اینکه خودم را با دیگران مقایسه کنم، اصلاً لازم نبود ثابت کنم ارزشمندم.
فقط بودم...
و همان بودن، کافی بود.
آن روزها احساس نمیکردم باید کسی غیر از خودم باشم تا دوستداشتنی شوم.
@honarederang
انگار یادم آمد که زمانی، خیلی قبلتر از اینکه خودم را با دیگران مقایسه کنم، اصلاً لازم نبود ثابت کنم ارزشمندم.
فقط بودم...
و همان بودن، کافی بود.
آن روزها احساس نمیکردم باید کسی غیر از خودم باشم تا دوستداشتنی شوم.
@honarederang
۱۳
۱۹:۴۵
بعد انگار چیزی تغییر کرد...
کمکم شرم وارد زندگیام شد.
شرم آرام و بیصدا در گوشم گفت: «تو به اندازه کافی خوب نیستی.»
از آن به بعد، هر اشتباه، هر شکست یا هر مقایسه، فقط یک اتفاق نبود؛ تبدیل میشد به مدرکی برای اینکه «من کافی نیستم.»
آنقدر این صدا را باور کرده بودم که یادم رفته بود گنج هنوز همانجا، زیر لایههای شرم، منتظر من است.
فهمیدم شرم، ارزشمندی را از بین نمیبرد؛ فقط کاری میکند دیگر نتوانم آن را ببینم.
شاید بخش مهمی از این سفر، کنار زدن همین لایههای شرم باشد؛ تا دوباره با همان احساس قدیمی روبهرو شوم...
اینکه لازم نیست ارزشم را ثابت کنم؛ فقط لازم است دوباره آن را به یاد بیاورم.
@honarederang@honarederang
کمکم شرم وارد زندگیام شد.
شرم آرام و بیصدا در گوشم گفت: «تو به اندازه کافی خوب نیستی.»
از آن به بعد، هر اشتباه، هر شکست یا هر مقایسه، فقط یک اتفاق نبود؛ تبدیل میشد به مدرکی برای اینکه «من کافی نیستم.»
آنقدر این صدا را باور کرده بودم که یادم رفته بود گنج هنوز همانجا، زیر لایههای شرم، منتظر من است.
فهمیدم شرم، ارزشمندی را از بین نمیبرد؛ فقط کاری میکند دیگر نتوانم آن را ببینم.
شاید بخش مهمی از این سفر، کنار زدن همین لایههای شرم باشد؛ تا دوباره با همان احساس قدیمی روبهرو شوم...
اینکه لازم نیست ارزشم را ثابت کنم؛ فقط لازم است دوباره آن را به یاد بیاورم.
@honarederang@honarederang
۱۴
۶:۴۹