۴۶
۱۱:۱۱
در شهری که دیوارها از سنگِ صیقلخورده و لباسها از ابریشمهای رنگارنگ بود، مردمی زندگی میکردند که همگی خود را «روشنبین» مینامیدند. آنها روزانه در معابد بزرگ دعا میخواندند، کتابهای ضخیم را با صدای بلند تلاوت میکردند و با افتخار، نشانهای مذهبی و علمی خود را بر سینه میزدند.در گوشهای از این شهر، پیرمردی تنها در کوچهای تاریک زندگی میکرد. او نه کتابی داشت و نه نشانهای؛ تنها یک قلم دود و یک تکه کاغذ داشت. او هر شب، با چشمانی که انگار از دنیای دیگری میدید، کلمات را روی کاغذ میکشید.روزی، یکی از دانشمندان بزرگ شهر که ردای پرزرقوبرق به تن داشت، از مقابل خانه پیرمرد گذشت. او دید که پیرمرد مشغول نوشتن است. دانشمند با غرور ایستاد و گفت: «ای پیرمرد! تو چه مینویسی که روز و شب را از خواب و خلسه باز میداری؟ من که سالهاست در کتابها غرق هستم، هرگز چنین اضطرابی در قلبم حس نکردهام!»پیرمرد قلم را زمین گذاشت، نگاهی به آن دانشمند، آن زاهد، و آن فقیهی که در آن لحظه از کنارشان میگذشت، انداخت و با صدایی که گویی از دل زمین برمیآمد، بیتِ معروف را خواند:«ای دل تو دمی مطیع سبحان نشدی…»با اتمام شعر، سکوتی سنگین شهر را فرا گرفت. دانشمند نگاهی به ردای خود کرد و ناگهان حس کرد آن ردا سنگین شده است؛ گویی لباسش از جنس سرب است، نه ابریشم. زاهد که در نزدیکی بود، ناگهان لرزید؛ او دریافت که تمام سالهای عبادتش، تنها تکرار کلمات بود، بدون آنکه قطرهای از عشقِ الهی در قلبش جاری شود.آنها فهمیدند که سالهاست در حال «نمایش دادنِ» ایمان هستند، نه «زندگی کردن» با آن. آنها مسلمان و دانشمند و زاهد بودند، اما در عمق وجودشان، هنوز با حقیقتِ آن حقیقتِ بزرگ، روبرو نشده بودند.آن روز، شهرِ نور برای اولین بار، تاریک شد؛ اما در تاریکی، چشمهای مردمی که تازه بیدار شده بودند، شروع به درخشش کرد.
۸۶
۱۱:۲۱
۴۶
۱۳:۳۲
بسم الله الرحمن الرحیم(به نام خداوند بخشنده مهربان)
نادِ عَلیّاً مَظهَرَ العَجائِبعلی (ع) را که مظهر و تجلی شگفتیهاست، صدا بزن.
تَجِدهُ عَوْناً لَکَ فِی النَّوائِباو را در سختیها و گرفتاریها، یاریگر خود خواهی یافت.
کُلَّ هَمٍّ وَ غَمٍّ سَیَنجَلیهر اندوه و غمی، از میان خواهد رفت (پایان خواهد یافت).
بِوَلایَتِکَ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّبه برکتِ ولایت تو ای علی، ای علی، ای علی.
۷۴
۱۳:۳۳
فروش اثر خوشنویسی ماندگار « آستان نور»«آنچه دل میشنود، خط روایت میکند»@honarsarayeazizi


هر کجا بوی خدا می آید خلق بین بی سر و پا می آید
شاعر: مولانا جلال الدین محمد






۵۳
۷:۰۸
فروش اثر خوشنویسی ماندگار « آستان نور»


«کلامِ نور در جامهٔ خط»«آنچه دل میشنود، خط روایت میکند»«آستان نور – اثر خوشنویسی نفیس از علیرضا عزیزی»


هر کجا بوی خدا می آید خلق بین بی سر و پا می آید
شاعر: مولانا جلال الدین محمد



خوشنویس : علیرضا عزیزی
متریال کاغذ : کاغذ نفیس ایتالیایی با دوام بالا
مرکب : مرکب برند ( دایسو ) از کشور ژاپن
قطاعی و ابرو باد دستی : علیرضا عزیزی
اثر بر روی مقوا پرس شده جهت ماندگاری سالیان متمادی
کد خوشنویسی اثر : 13 / قطعه بزرگ / 2
این اثر بدون قاب است زیرا قاب بر حسب سلیقه ی مشتری و متناسب با دکور انتخاب می شود
ابعاد اثر : 30 *47
قیمت : 3000000 تومان 


«گاهی یک بیت شعر، یک در را در دل انسان باز میکند… جایی که بوی خدا میآید، دلها بیاختیار راه را پیدا میکنند.»


این تابلو برای «فضاهای معنوی، اتاقهای مطالعه و دکوراسیونهای لوکس و آرامبخش» بسیار مناسب است.@honarsarayeazizi
۳۲
۷:۱۱
۵۳
۷:۵۲
۳۴
۷:۵۵