لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل مطالب آموزنده و سخنان ناب بزرگان و گاهی هم طنز میزارمم
۲۵۵ عضو

مطالب آموزنده و سخنان ناب بزرگان و گاهی هم طنز میزارم

سخنان حسین پناهی و بزرگان برای تبادل و تبلیغات لطفا به آیدی زیر پیام بدیدundefinedundefinedundefined@ava_golmohamadi.
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲ مرداد
مطالب آموزنده و سخنان ناب بزرگان و گاهی هم طنز میزارم
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefined داستان های جذاب؛ #رمان_حورا #قسمت_صد_و_هجدهم روز سوم شد و روز آخر. آخرین یادمانی که می خواستند بروند شلمچه بود. از درب ورودی کفش هایشان را درآوردند. ازطرفی اذان را هم گفته بودند و برای نماز جماعت می خواستند برسند. سنگ و کلوخ های ریز وارد پایشان میشد. ولی این باعث نمیشد که سرعتشان برای رسیدن به نمازجماعت کم شود. نمازجماعت را که خواندند، بیشتر کاروان ها آماده برگشتن شدند اما کاروان مهرزاد اینها تازه آمده بودند. بعد ازگشتن درفروشگاه کوچک شلمچه آقای یگانه بچه ها را به گوشه ای روی خاک ها راهنمایی کرد. و خودش ایستاد برای روایتگری _بچه ها برای بار چندم میگم براتون؟! نمیدونم چیکار کردید که اینجوری دعوتتون کردن. بعداز چندین سال که دارم برای روایتگری میآم، اولین سفرمه که این دعوت شدن های خاص رو میبینم. روبه روتون کربلاست و پشت سرتون مشهد. همینطور که آقای یگانه می گفت همه مخصوصا مهرزاد ناله میکردند و به پهنای صورت، اشک می ریختند. _بزارین ادامه اش رو بگم. تو بین الحرمین نشستین. امشبم که شب جمعه است. شب زیارتی اربابمون حسینه. از همه مهمتر ایام، ایام شادی و سرور ائمه است. نیمه شعبان تو راهه. بیاید همه با هم حدیث کسایی تقدیم کنیم به اهل بیتمون و اونایی که بین ما بودند و الان نیستند. بیاین از امام رضا و امام حسین و این شهدایی که تو جمعشون بودیم و داریم برمی گردیم، بخوایم سند کربلا رو برامون امضا کنن تا سال دیگه این موقع ان شالله کربلا باشیم. آقای یگانه شروع کرد به خواندن حدیث کسا و بچه ها از خود بی خود شده بودند. عجب حال و هوایی بود. بعد از آن هرکدام گوشه ای اختیار کردند. یکی نمازمیخواند.. یکی در سجده بود.. یکی مشغول خاک جمع کردن بود.. اقای یگانه فرصتی به همه داد برای وداع با شهدا. صبح روز بعد با دل هایی شکسته و حالی پرازمعنویت آماده می شدند. هیچ کدام دلشان راضی به رفتن نمی شد عجیب خو گرفته بودند به آن جا. معراج شهدا آخرین جایی بود که رفتند. نوای مداحی شهیدگمنام پخش می شد. عکس و فیلم مادران شهدایی که تفحص شده بودند را هم گذاشته بودند. دو شهید گمنام هم آورده بودند. آن ها دقیقا روزی که کاروان آقای یگانه وارد خرمشهر شد پیدا شده بودند. باز هم نشانه... باز هم دعوت خاص شهدا... آقای یگانه درحالی که خودش اشک می ریخت، تنهاجملاتی که توانست بگوید این بود "بچه ها چی کارکردین شماها؟ چیکارکردین که شهدا این طوری دارند با ما عشق بازی میکنند؟ انگار راست قامت ازبدو ورودتون ایستادند تا به شما خوش آمد بگن. انگار که شماها مهمونای خاص شهدا بودین." بعد این جملات، بچه ها دیگر جانی برایشان نمانده بود از بس که گریه کرده بودند. به ایستگاه قطار رفتند و بعد از رفتن به قم و زیارت درقم وجمکران برگشتند به سمت مشهد. ادامہ دارد.....
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined داستان های جذاب؛#رمان_حورا
#قسمت_صد_و_نوزدهم
بعد از خرید یک دست کت و شلوار شیک برای خودش یک دست هم برای پدرش خرید.
سوار ماشین شد. چند دقیقه توی ترافیک با خودش خلوت کرده بود. استرس این را داشت که چطور با خونواده حورا روبرو شود.
اقا نمیخوای حرکت کنی ما کار و زندگی داریم.

امیر مهدی با معذرت خواهی لبخندی زد و راه افتاد.
روز بعد تا ساعت۸شب در مغازه بود. وقتی به خانه رسید ساعت ۸و نیم شب بود.
پدر و مادرش با استرس گفتند: پسر کجا بودی تو؟ منتظرت بودیم خب دیر شد.گوشیتم که جواب نمیدی نگرانت شدیم.

امیرمهدی در جواب آن ها پاسخ داد: شرمنده توی ترافیک مونده بودم.

_آخ از دست تو پسر.

_مادر من ناراحت نشین بیاید ببینید چی خریدم برا بابا.

کت و شلوار را از کاور در آورد و به دست پدرش داد.

_قابل شما رو نداره باباجون. امیدوارم خوشتون بیاد.

وای پسرم دست شما درد نکنه. چرا زحمت کشیدی؟ خیلی قشنگه ممنونم پسرم.

_خواهش میکنم پدرم وظیفه بود. ببخشید که کمه.
_قربونت برم پسرم نزن این حرفو.
هدی گفت:خب دیگه بریم دیره مامان جون.
بالاخره همه با خوشی و خنده راه افتادند.فقط دل در دل امیر مهدی نبود. چقدر دلش برای حورایش تنگ شده بود. چقدر بی صبرانه منتظر دیدن حورا در لباس سفید خاستگاری بود.قلبش در سینه می کوبید و بی قراری می کرد.
"ميگم دلبرولى من دوستت دارم چون شبيهِ هيچكس نيستىشبيهِ هيچكس شعر نميخونىشبيهِ هيچكس نگآه نميكنىشبيهِ هيچكس نيستى جز خودت كه دلبرىيا اينكه هيچكس شبيه‌ات دلبر نيست؟و شعر نميخونه؟و نگاه نميكنه؟و نميدونم...ولى ميدونم كه تو، فقط تو دلبرى...شبيهِ خودت دلبر بمون هميشهخـب؟!"

ادامہ دارد....
undefined۱

۳۰

۱۵:۴۲

مطالب آموزنده و سخنان ناب بزرگان و گاهی هم طنز میزارم
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefined داستان های جذاب؛ #رمان_حورا #قسمت_صد_و_نوزدهم بعد از خرید یک دست کت و شلوار شیک برای خودش یک دست هم برای پدرش خرید. سوار ماشین شد. چند دقیقه توی ترافیک با خودش خلوت کرده بود. استرس این را داشت که چطور با خونواده حورا روبرو شود. اقا نمیخوای حرکت کنی ما کار و زندگی داریم. امیر مهدی با معذرت خواهی لبخندی زد و راه افتاد. روز بعد تا ساعت۸شب در مغازه بود. وقتی به خانه رسید ساعت ۸و نیم شب بود. پدر و مادرش با استرس گفتند: پسر کجا بودی تو؟ منتظرت بودیم خب دیر شد.گوشیتم که جواب نمیدی نگرانت شدیم. امیرمهدی در جواب آن ها پاسخ داد: شرمنده توی ترافیک مونده بودم. _آخ از دست تو پسر. _مادر من ناراحت نشین بیاید ببینید چی خریدم برا بابا. کت و شلوار را از کاور در آورد و به دست پدرش داد. _قابل شما رو نداره باباجون. امیدوارم خوشتون بیاد. وای پسرم دست شما درد نکنه. چرا زحمت کشیدی؟ خیلی قشنگه ممنونم پسرم. _خواهش میکنم پدرم وظیفه بود. ببخشید که کمه. _قربونت برم پسرم نزن این حرفو. هدی گفت:خب دیگه بریم دیره مامان جون. بالاخره همه با خوشی و خنده راه افتادند. فقط دل در دل امیر مهدی نبود. چقدر دلش برای حورایش تنگ شده بود. چقدر بی صبرانه منتظر دیدن حورا در لباس سفید خاستگاری بود.قلبش در سینه می کوبید و بی قراری می کرد. "ميگم دلبر ولى من دوستت دارم چون شبيهِ هيچكس نيستى شبيهِ هيچكس شعر نميخونى شبيهِ هيچكس نگآه نميكنى شبيهِ هيچكس نيستى جز خودت كه دلبرى يا اينكه هيچكس شبيه‌ات دلبر نيست؟ و شعر نميخونه؟ و نگاه نميكنه؟ و نميدونم... ولى ميدونم كه تو، فقط تو دلبرى... شبيهِ خودت دلبر بمون هميشه خـب؟!" ادامہ دارد....
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined داستان های جذاب؛#رمان_حورا
#قسمت_صد_و_بیستم
آقا رضا از این که حورا شماره اش را به خانواده ی امیر مهدی داده بود، خوشحال بود. با آن همه بدی که در حق آن دخترک مظلوم کرده بودند، حورا باز هم احترامشان را نگه داشته بود و سر خود کاری نکرده بود.البته این کار از دختری مثل حورا بعید نبود.
هدی به حورا خبر داده بود که پدر امیر مهدی برای خواستگاری به آقا رضا زنگ زده است.حورا از این اتفاق خوشحال بود اما از این که آقا رضا و مریم خانم مخالفت کنند دلشوره داشت.از صبح منتظر این بود که دایی رضا به او خبر خواستگاری را بدهد.
"تو را باید کمی بیشتر دوست داشتکمی بیشتر از یک همراهکمی بیشتر از یک همسفرکمی بیشتر از یک آشنای ناشناس!تو را باید...اندازه تمام دلشوره هایتاندازه اعتماد کردنتتو را باید با تمام حرف هایی که در چشمانت موج میزندبا تمام رازهایی که در سینه داری دوست داشتتو را باید همانند یک هوای ابرییک شب بارانییک آهنگ قدیمییک شعر تمام نشدنیهمانند یک ملو درامِ کلاسیکِ عاشقانه ی فرانسویهمانند یک آواره ی عاشق دوست داشت!برای دوست داشتنت باید غرور را رها کرد!"
حورا در خانه ی خود نشسته بود و مشغول خواندن کتاب بود که تلفن خانه اش به صدا در آمد.شماره خانه دایی رضا بود حورا با استرس گوشی تلفن را برداشت.
_بله؟!
_سلام حورا جان. خوبی؟!
_سلام. ممنون دایی جان. شما خوبین؟
_قربانت. حورا جان زنگ زدم بگم که بیای خونه ما. قراره امیر مهدی و خانواده اش بیان خواستگاری.
حورا که هم هول شده بود هم از خوشحالی زبانش بند آمده بود، گفت:ب...باشه چشم.
_حورا جان کاری نداری؟!
_نه. سلام برسونین به همه.
حورا از اینکه دایی رضا با ملایمت با او صحبت می کرد کمی احساس آرامش کرد.اما هنوز هم نگران حرف های مریم خانم بود.‌‌ چون فقط او می توانست نظر دایی رضا را تغییر دهد.

ادامہ دارد...
undefined۲

۳۱

۱۵:۴۲

thumbnail
وقتی انقدر به دیگران امید داشته باشی و ناامیدت کنن ، یاد میگیری تو خودت، تو گوشه ای از وجودت آدمی بسازی که تو روزهای سخت ، نیازی به پناه بردن به هیچکس و هیچ چیزی جز خدای مهربون نداشته باشی
@hosein_panahii
undefined۴

۳۲

۱۵:۴۴

thumbnail
#_ابگوشت_گیاهی
مواد لازم
گندم4/1 پیمانهنخود ، لوبیا چیتی وسفید1 پیمانهپیاز متوسط2 عددگوجه فرنگی4 عددسیب زمینی متوسط4 عددسویا2/1 پیمانهرب3 قاشق غذاخوریروغن3 قاشق غذا خورینمک2 قاشق چایخوریفلفل قرمزلیمو عمانی4 عددکره ۱۰۰گرمآب 8 پیمانهزرد چوبه1 قاشق چایخوریدارچین1 قاشق چایخوری 
طرز تهیه :
ابتدا تمام حبوبات و گندم را از قبل خیس می کنیم که نفخ آنها گرفته شود.سپس بمدت 2 الی 3 ساعت می پزیم تا کاملا پخته شود.سویا را طبق روش قبل آماده کرده و با کره خوب تفت می دهیم.
. به ترتیب زرد چوبه ، فلفل سیاه ، نمک ، دارچین ، کمی زعفران آب شده ( به دلخواه ) ، رب گوجه فرنگی ، دو عدد پیاز که از قبل سرخ کرده ایم را اضافه می کنیم و تفت می دهیم.
. سپس 4 عدد سیب زمینی پوست کنده و 4 عدد گوجه فرنگی پوره شده را همراه با 8 پیمانه آب و لیمو عمانی نصف شده را اضافه می کنیم و با حرارت ملایم می گذاریم تا خوب بپزد و جا بیفتد و تمام مواد جذب یکدیگر شوند.
. موقع سرو کردن آب آن را ا ز توری رد کرده و بقیه محتویات را جدا نموده ، بکوبید و در ظرف مورد نظر با سبزی خوردن و نان سنگک گرم میل نمائید

علاقه ای به آموزش آشپزی و ترفند خونه داری دارید دوستان ؟؟؟ اگر بله باundefinedو اگر نه با undefinedنظرتون و اعلام کنید

🥮••undefined•» undefined️🧁 «•undefined••🥮
undefined۲

۴۲

۱۵:۴۹

یک روز می‌فهمیخیلی از چیزهایی که دنبالش بودی،قرار نبودهبه تو تعلق داشته باشند؛فقط آمده بودندتا سلیقه‌یِ قلبت را عوض کنند،فهمت را عمیق‌تر کنند،و تو رابرای نسخه‌یِ تازه‌تری از خودتآماده کنند....

undefined @hosein_Panahii
undefined۲

۳۲

۲۲:۱۵

دو دوست در بیابان همسفر بودند ، در طول راه با هم دعوا کردند ، یکی به دیگری سیلی زد ، دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت : امروز بهترین دوستم بهم سیلی زد ، آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام کنند ، ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد ، اما دوستش او را نجات داد ، او بر روی سنگ نوشت : امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد ، دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید : چرا وقتی سیلی ات زدم بر روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی ؟ دوستش پاسخ داد : وقتی دوستی تو را ناراحت میکند باید آن را بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آن را پاک کند ، ولی وقتی به تو خوبی میکند باید آن را بر روی سنگ حک کنی تا هیچ بادی آن را پاک نکند ..



#حکایت #داستان ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
undefined۶

۱۵۱

۲۲:۱۷

۳ مرداد
thumbnail
undefinedاکبر عبدی درگذشت
undefinedاکبر عبدی، بازیگر سینما و تلویزیون در سن ۶۶ سالگی درگذشت.
undefined۱

۲۸

۶:۴۱

thumbnail
خدایا شکرت......شکر برای شروعی دوبارهشکر برای اینکه امروز هم این فرصت به من داده شده تا خودمو محک بزنم‌undefined
undefined۲

۲۹

۶:۴۲

thumbnail
••undefinedundefined••
گاهی بلندترین جنگ‌ها توی ذهن خودمونه… اما حتی وسط این هیاهو، روح هنوز نجوا می‌کنه: آرامش ممکنه…
undefined۲

۲۶

۷:۲۸

thumbnail
هیچ کس تا به امروز، با اگر و اما و شاید به خواسته هایش نرسیده است.
اگر واقعا خواهان موفقیت هستید باید سلطان "بایدها" باشید، نه بنده "شایدها"
@hisein_panahii
undefined۲

۲۹

۷:۳۱