صلح حقیقی از عدالت میگذرد، نه از تحقیر. مذاکره حقیقی میان دو طرف صاحب اراده شکل میگیرد، نه میان فرماندهنده و فرمانبر. امنیت حقیقی زمانی به وجود میآید که امنیت همه ملتهای منطقه به رسمیت شناخته شود، نه آنکه یک دولت حق داشته باشد هر جا و هر زمان که خواست حمله کند و دیگران تنها موظف باشند تهدیدهای او را بپذیرند.
ما میتوانیم هم جنگ را محکوم کنیم و هم تسلیم را. میتوانیم هم از دیپلماسی دفاع کنیم و هم از استقلال. میتوانیم هم خواهان زندگی باشیم و هم نپذیریم که زندگی به بهای از دسترفتن عزت ملی ادامه یابد. ما نه در جستوجوی مرگیم و نه شیفته ویرانی؛ اما نمیتوانیم تحقیر را صلح بنامیم و فرمانبرداری را عقلانیت جلوه دهیم.
ترامپ و نتانیاهو، در این معنا، همان «دعیّ بن دعیّ» زمانهاند؛ نه سخن از نسب آنان است، بلکه سخن از منش سیاسی آنان است. منشی که ملتها را میان شمشیر و ذلت قرار میدهد و سپس انتظار دارد قربانی، تسلیم خود را انتخابی آزادانه بداند. پاسخ به این منطق همان پاسخی است که قرنها پیش در کربلا داده شد و هنوز در حافظه ایرانی و شیعی زنده است:
ما جنگ را نمیطلبیم، اما ذلت را نیز نمیپذیریم.ما صلح میخواهیم، اما نه صلحی که نام دیگر تسلیم باشد.ما زندگی میخواهیم، اما زندگی با عزت، استقلال و اختیار.
و تا زمانی که ما را میان شمشیر و خواری قرار دهند، پاسخ همان است:
هیهات منّا الذلّة.
ما میتوانیم هم جنگ را محکوم کنیم و هم تسلیم را. میتوانیم هم از دیپلماسی دفاع کنیم و هم از استقلال. میتوانیم هم خواهان زندگی باشیم و هم نپذیریم که زندگی به بهای از دسترفتن عزت ملی ادامه یابد. ما نه در جستوجوی مرگیم و نه شیفته ویرانی؛ اما نمیتوانیم تحقیر را صلح بنامیم و فرمانبرداری را عقلانیت جلوه دهیم.
ترامپ و نتانیاهو، در این معنا، همان «دعیّ بن دعیّ» زمانهاند؛ نه سخن از نسب آنان است، بلکه سخن از منش سیاسی آنان است. منشی که ملتها را میان شمشیر و ذلت قرار میدهد و سپس انتظار دارد قربانی، تسلیم خود را انتخابی آزادانه بداند. پاسخ به این منطق همان پاسخی است که قرنها پیش در کربلا داده شد و هنوز در حافظه ایرانی و شیعی زنده است:
ما جنگ را نمیطلبیم، اما ذلت را نیز نمیپذیریم.ما صلح میخواهیم، اما نه صلحی که نام دیگر تسلیم باشد.ما زندگی میخواهیم، اما زندگی با عزت، استقلال و اختیار.
و تا زمانی که ما را میان شمشیر و خواری قرار دهند، پاسخ همان است:
هیهات منّا الذلّة.
۱.۶K
۷:۴۹
امروز لینزی گراهام مرده است و به دنیای مردگان پیوسته، اما ایران زامبی نبود .این متن را دو هفته پیش از آغاز جنگ نوشتم.آن روز کریم سجادپور، در حضور لینزی گراهام و رضا پهلوی، جمهوری اسلامی را یک «رژیم زامبی» نامید: ساختاری که گویا از نظر اقتصادی، اجتماعی و ایدئولوژیک مرده است و فقط با خشونت به حرکت ادامه میدهد.
این استعاره موسادپز به سیاستگذاران غربی مانند گراهام و ترامپ القا کرد که ایران دیگر یک بازیگر کامل نیست، بلکه مانعی نیمهجان است که با یک فشار نهایی کنار خواهد رفت. وقتی چنین تصویری پذیرفته شود، هزینه تشدید بحران نیز پایین برآورد میشود. جنگ از یک مخاطره بزرگ به «ضربه آخر» تبدیل میشود. مذاکره بیفایده جلوه میکند. بازدارندگی جای خود را به وسوسه حذف میدهد و مدیریت بحران به امید فروپاشی واگذار میشود.مسئله فقط اشتباه سجادپور نبود. مسئله بازار سیاستیای بود که چنین تحلیلی را میخرید، بازتولید میکرد و به زبان تصمیمگیری تبدیل میساخت.در این بازار، تحلیلگر به سیاستمدار همان چیزی را میفروشد که سیاستمدار مایل است بشنود: طرف مقابل ضعیف است، جامعه آماده شورش است، ساختار از درون تهی شده، زمان به سود ماست و فشار بیشتر هزینه چندانی ندارد.اما جنگ نشان داد که این گزارهها بیش از آنکه محصول شناخت ساختار قدرت در ایران باشند، بیانگر آرزوهای سیاسی مخالفان جمهوری اسلامیاند.
من پیش از جنگ نوشتم که زامبیسازی، آمریکا را به سمت تشدید بحران بدون مدیریت، فشار بدون مسئولیت و جنگ بدون افق میبرد. نوشتم که تصور فروپاشی قریبالوقوع، هزینه جنگ را در ذهن سیاستگذار کاهش میدهد. نوشتم که ایران، برخلاف ادعای آنان، یک نظام «در حال مرگ» نیست، بلکه ساختاری «در حال سازگاری» است.جنگ این هشدار را تأیید کرد. اکنون یکی از حامیان اصلی آن روایت از دنیا رفته است. اما مسئله مرگ گراهام نیست. مسئله بقای محاسبهای است که او نمایندگی میکرد.تا زمانی که این محاسبه در واشنگتن، رسانهها و اندیشکدههای غربی بازنگری نشود، خطر تکرار همان اشتباه پابرجاست: دستکمگرفتن ظرفیت ایران، بیشبرآوردکردن آثار فشار، اشتباهگرفتن آرزو با تحلیل، و آغاز جنگی بر اساس تصویری که هیچگاه با واقعیت تطابق نداشت.
این استعاره موسادپز به سیاستگذاران غربی مانند گراهام و ترامپ القا کرد که ایران دیگر یک بازیگر کامل نیست، بلکه مانعی نیمهجان است که با یک فشار نهایی کنار خواهد رفت. وقتی چنین تصویری پذیرفته شود، هزینه تشدید بحران نیز پایین برآورد میشود. جنگ از یک مخاطره بزرگ به «ضربه آخر» تبدیل میشود. مذاکره بیفایده جلوه میکند. بازدارندگی جای خود را به وسوسه حذف میدهد و مدیریت بحران به امید فروپاشی واگذار میشود.مسئله فقط اشتباه سجادپور نبود. مسئله بازار سیاستیای بود که چنین تحلیلی را میخرید، بازتولید میکرد و به زبان تصمیمگیری تبدیل میساخت.در این بازار، تحلیلگر به سیاستمدار همان چیزی را میفروشد که سیاستمدار مایل است بشنود: طرف مقابل ضعیف است، جامعه آماده شورش است، ساختار از درون تهی شده، زمان به سود ماست و فشار بیشتر هزینه چندانی ندارد.اما جنگ نشان داد که این گزارهها بیش از آنکه محصول شناخت ساختار قدرت در ایران باشند، بیانگر آرزوهای سیاسی مخالفان جمهوری اسلامیاند.
من پیش از جنگ نوشتم که زامبیسازی، آمریکا را به سمت تشدید بحران بدون مدیریت، فشار بدون مسئولیت و جنگ بدون افق میبرد. نوشتم که تصور فروپاشی قریبالوقوع، هزینه جنگ را در ذهن سیاستگذار کاهش میدهد. نوشتم که ایران، برخلاف ادعای آنان، یک نظام «در حال مرگ» نیست، بلکه ساختاری «در حال سازگاری» است.جنگ این هشدار را تأیید کرد. اکنون یکی از حامیان اصلی آن روایت از دنیا رفته است. اما مسئله مرگ گراهام نیست. مسئله بقای محاسبهای است که او نمایندگی میکرد.تا زمانی که این محاسبه در واشنگتن، رسانهها و اندیشکدههای غربی بازنگری نشود، خطر تکرار همان اشتباه پابرجاست: دستکمگرفتن ظرفیت ایران، بیشبرآوردکردن آثار فشار، اشتباهگرفتن آرزو با تحلیل، و آغاز جنگی بر اساس تصویری که هیچگاه با واقعیت تطابق نداشت.
۹۷۹
۱۹:۴۹
۸۵۷
۱۹:۴۹
آنچه در جنوب ایران در حال رخدادن است، فقط افزایش تعداد حملات دشمن نیست. مسئله اصلی، تغییر در عمق، جهت و منطق عملیات است.
تا این لحظه قشم، سیریک، بندرعباس، جاسک، بوشهر، خنداب، بندر ماهشهر، بهبهان، اندیمشک، دزفول، اهواز، آبادان و خرمشهر هدف تجاوز آمریکا قرار گرفتهاند.
این نقاط تصادفی انتخاب نشدهاند. وقتی آنها را روی نقشه کنار هم میگذاریم، یک الگوی روشن دیده میشود: حملات از خط ساحلی آغاز شده و بهتدریج به سمت عقبه در جنوب و جنوبغرب کشور حرکت میکند.
هدف فقط زدن چند پایگاه، سامانه موشکی یا مرکز نظامی نیست. فشار از ساحل به سمت عمق در حال گسترش است تا خطوط دفاعی، رینگهای موشکی، مراکز پشتیبانی و مسیرهای انتقال نیرو و تجهیزات به عقب رانده شوند.
به بیان دیگر، دشمن تلاش میکند میان خط دفاع ساحلی و عقبه لجستیکی کشور فاصله ایجاد کند. ابتدا سواحل، بنادر و مراکز نزدیک به دریا تحت فشار قرار میگیرند و بعد دامنه حملات به مسیرهای ارتباطی، مراکز پشتیبانی و نقاط مهمتر در خوزستان و جنوب کشور کشیده میشود.
اینها حملات جدا از هم نیستند. قشم، بندرعباس، جاسک، بوشهر، ماهشهر، اهواز، اندیمشک و دزفول هرکدام بخشی از یک جغرافیای بههمپیوسته نظامی و لجستیکیاند. حمله به هرکدام، در نهایت بخشی از شبکه دفاع، پشتیبانی و انتقال را تحت فشار قرار میدهد.
نکته مهم این است که این روند فعلاً در سطحی پایینتر از جنگ تمامعیار پیش میرود. یعنی دشمن هنوز لزوماً وارد مرحله نهایی نشده، اما با حملات محدودتر، مرحلهبهمرحله میدان را آماده میکند.
در این نوع عملیات، هدف فقط تخریب نیست. واکنش ایران سنجیده میشود، نقاط ضعف شناسایی میشوند، بخشی از توان دفاعی فرسوده میشود و هزینه عملیات بعدی پایین میآید. عملیاتهای زیر حد جنگ تمامعیار، در واقع میتوانند مقدمهای برای یک عملیات بزرگتر باشند.
اگر این روند ادامه پیدا کند، معنایش این است که دشمن میخواهد پیش از ورود به مرحله وسیعتر، خطوط دفاعی را عقب ببرد، مسیرهای پشتیبانی را مختل کند و امکان مانور بیشتری در جنوب و جنوبغرب به دست آورد.
در چنین وضعیتی، اهمیت چابهار و خطوط ارتباطی شرق و شمالشرق دوچندان میشود. چابهار تنها بندری است که برای اتصال ایران به آبهای آزاد، به عبور از تنگه هرمز وابسته نیست. همین ویژگی، آن را از یک بندر تجاری به یک دارایی راهبردی تبدیل میکند.
راهآهنهای شرق و شمالشرق نیز فقط پروژههای عمرانی یا اقتصادی نیستند. این خطوط در شرایط بحران میتوانند بخشی از شبکه جایگزین حمل کالا، تجهیزات، سوخت و منابع باشند و وابستگی کشور را به مسیرهای تحت فشار در جنوب کاهش دهند.
بنابراین، حملات اخیر را باید روی یک نقشه واحد دید. نقشهای که از ساحل شروع شده، به سمت عقبه حرکت میکند و هدفش فقط تخریب نقاط منفرد نیست، بلکه فرسایش تدریجی ساختار دفاعی و لجستیکی ایران است.
آنچه در حال شکلگیری است، مجموعهای از حملات تصادفی نیست. این یک روند مرحلهای برای آمادهسازی میدان و بازکردن راه عملیاتهای بزرگتر است.
تا این لحظه قشم، سیریک، بندرعباس، جاسک، بوشهر، خنداب، بندر ماهشهر، بهبهان، اندیمشک، دزفول، اهواز، آبادان و خرمشهر هدف تجاوز آمریکا قرار گرفتهاند.
این نقاط تصادفی انتخاب نشدهاند. وقتی آنها را روی نقشه کنار هم میگذاریم، یک الگوی روشن دیده میشود: حملات از خط ساحلی آغاز شده و بهتدریج به سمت عقبه در جنوب و جنوبغرب کشور حرکت میکند.
هدف فقط زدن چند پایگاه، سامانه موشکی یا مرکز نظامی نیست. فشار از ساحل به سمت عمق در حال گسترش است تا خطوط دفاعی، رینگهای موشکی، مراکز پشتیبانی و مسیرهای انتقال نیرو و تجهیزات به عقب رانده شوند.
به بیان دیگر، دشمن تلاش میکند میان خط دفاع ساحلی و عقبه لجستیکی کشور فاصله ایجاد کند. ابتدا سواحل، بنادر و مراکز نزدیک به دریا تحت فشار قرار میگیرند و بعد دامنه حملات به مسیرهای ارتباطی، مراکز پشتیبانی و نقاط مهمتر در خوزستان و جنوب کشور کشیده میشود.
اینها حملات جدا از هم نیستند. قشم، بندرعباس، جاسک، بوشهر، ماهشهر، اهواز، اندیمشک و دزفول هرکدام بخشی از یک جغرافیای بههمپیوسته نظامی و لجستیکیاند. حمله به هرکدام، در نهایت بخشی از شبکه دفاع، پشتیبانی و انتقال را تحت فشار قرار میدهد.
نکته مهم این است که این روند فعلاً در سطحی پایینتر از جنگ تمامعیار پیش میرود. یعنی دشمن هنوز لزوماً وارد مرحله نهایی نشده، اما با حملات محدودتر، مرحلهبهمرحله میدان را آماده میکند.
در این نوع عملیات، هدف فقط تخریب نیست. واکنش ایران سنجیده میشود، نقاط ضعف شناسایی میشوند، بخشی از توان دفاعی فرسوده میشود و هزینه عملیات بعدی پایین میآید. عملیاتهای زیر حد جنگ تمامعیار، در واقع میتوانند مقدمهای برای یک عملیات بزرگتر باشند.
اگر این روند ادامه پیدا کند، معنایش این است که دشمن میخواهد پیش از ورود به مرحله وسیعتر، خطوط دفاعی را عقب ببرد، مسیرهای پشتیبانی را مختل کند و امکان مانور بیشتری در جنوب و جنوبغرب به دست آورد.
در چنین وضعیتی، اهمیت چابهار و خطوط ارتباطی شرق و شمالشرق دوچندان میشود. چابهار تنها بندری است که برای اتصال ایران به آبهای آزاد، به عبور از تنگه هرمز وابسته نیست. همین ویژگی، آن را از یک بندر تجاری به یک دارایی راهبردی تبدیل میکند.
راهآهنهای شرق و شمالشرق نیز فقط پروژههای عمرانی یا اقتصادی نیستند. این خطوط در شرایط بحران میتوانند بخشی از شبکه جایگزین حمل کالا، تجهیزات، سوخت و منابع باشند و وابستگی کشور را به مسیرهای تحت فشار در جنوب کاهش دهند.
بنابراین، حملات اخیر را باید روی یک نقشه واحد دید. نقشهای که از ساحل شروع شده، به سمت عقبه حرکت میکند و هدفش فقط تخریب نقاط منفرد نیست، بلکه فرسایش تدریجی ساختار دفاعی و لجستیکی ایران است.
آنچه در حال شکلگیری است، مجموعهای از حملات تصادفی نیست. این یک روند مرحلهای برای آمادهسازی میدان و بازکردن راه عملیاتهای بزرگتر است.
۱۴.۱K
۶:۰۳
روایت رسمی یا واقعیت راهبردی؟ حملات دریایی و مسئله ضمانت اجرای توافق
به نظر میرسد تلاش هماهنگی برای تثبیت یک روایت مشخص در حال شکلگیری است؛ روایتی که مدعی است گروههایی جنگطلب در داخل ایران، به دلیل منافع سیاسی، اقتصادی یا امنیتی، خواهان تداوم جنگ هستند و با حملات محدود به کشتیهای تجاری، عمداً توافق موجود را از بین بردهاند. نتیجه طبیعی این روایت نیز آن است که ایالات متحده بازیگری پایبند به تعهدات، علاقهمند به حقوق بینالملل و قربانی اقدامات غیرمسئولانه ایران معرفی شود.
این روایت از نظر رسانهای جذاب است. پیشینه تاریخی مشابه، ذهنیت عمومی را برای پذیرش آن آماده میکند و یک چارچوب تفسیری ساده برای توضیح رخدادهای پیچیده ارائه میدهد. اما تحلیل راهبردی، برخلاف روایت رسانهای، باید توالی واقعی اقدامات، منطق تصمیمگیری بازیگران و مسئله «ضمانت اجرای توافق» را بررسی کند.
در عمل، مهمترین عاملی که ایالات متحده را به توقف عملیات نظامی و پذیرش آتشبس سوق داد، نه تغییر ناگهانی اراده سیاسی واشنگتن، بلکه فشار ناشی از وضعیت تنگه هرمز بود. البته باید میان «بازدارندگی» (Deterrence) و «اجبار یا وادارسازی» (Compellence) تفاوت قائل شد. تنگه هرمز ابزار بازدارندگی به معنای کلاسیک آن نبود؛ زیرا بازدارندگی زمانی رخ میدهد که پیش از اقدام، محاسبات طرف مقابل را تغییر دهد و او را از آغاز عملیات منصرف کند. در این پرونده، تنگه هرمز بیشتر نقش یک ابزار اجبار را ایفا کرد؛ یعنی وسیلهای برای تحمیل هزینه و واداشتن طرف مقابل به پذیرش یا اجرای یک توافق.
در ادبیات روابط بینالملل، توافق زمانی پایدار میماند که برای نقض آن هزینه وجود داشته باشد. در غیر این صورت، تعهدات صرفاً ارزش سیاسی دارند و نه ارزش اجرایی. ایران با استفاده از اهرم تنگه هرمز تلاش کرد چنین هزینهای ایجاد کند. به نظر میرسد ایالات متحده در برآوردهای اولیه خود این ظرفیت را کمتر از واقع ارزیابی کرده بود. همزمان، اسرائیل نیز این تصور را به واشنگتن منتقل کرده بود که با حذف رهبران سیاسی و فرماندهان نظامی، ساختار تصمیمگیری و توان عملیاتی ایران فرو خواهد پاشید و مقاومت سازمانیافته پایان خواهد یافت. تحولات بعدی نشان داد این ارزیابی با واقعیت فاصله داشت.
با این حال، در عملکرد ایران نیز یک ضعف راهبردی آشکار مشاهده میشود. تیم تصمیمگیر ظاهراً احتمال محاصره دریایی را بهعنوان پاسخ مستقیم به فشار بر تنگه هرمز به اندازه کافی پیشبینی نکرده بود. آغاز محاصره دریایی تنها دو روز پس از پذیرش آتشبس، عملاً نخستین و مهمترین شکاف در توافق محسوب میشد. این اقدام، توازن اولیه توافق را تغییر داد، اما واکنش متناسبی برای بازگرداندن هزینه به طرف مقابل مشاهده نشد.
مرحله بعد، پس از توافق اسلامآباد، اهمیت بیشتری پیدا کرد. بر اساس تفاهم حاصلشده، قرار بود بازگشایی تنگه هرمز با ترتیبات مورد توافق ایران ظرف شش روز انجام شود. اما باز کردن مسیر جنوبی و اعمال فشار بر عمان برای بیاثر کردن این ترتیبات، عملاً بخش دیگری از توافق را خنثی کرد. بنابراین، اگر قرار است درباره نقض توافق صحبت شود، نمیتوان صرفاً آخرین حلقه زنجیره، یعنی حملات به کشتیها، را برجسته کرد و حلقههای پیشین را نادیده گرفت.
ممکن است گفته شود حمله به کشتیهای تجاری، صرفنظر از زمینه سیاسی، اقدامی غیرقابل دفاع است. این بحث، از منظر حقوق بینالملل، قابل طرح و بررسی است. اما پرسش راهبردی همچنان پابرجاست: هنگامی که طرف مقابل تعهدات خود را نقض میکند و هیچ نهاد بینالمللی قادر به وادار کردن او به اجرای توافق نیست، چه ابزار عملی دیگری برای بازگرداندن او به چارچوب توافق وجود دارد؟
این همان نقطهای است که تحلیل باید از سطح اخلاقی یا تبلیغاتی به سطح ساختار نظام بینالملل منتقل شود. نظام بینالملل فاقد مرجع عالیِ الزامآور است. اجرای توافقها نه بر پایه اعتماد، بلکه بر پایه هزینه نقض آنها استوار است. هرگاه یکی از طرفین احساس کند که میتواند بدون پرداخت هزینه از تعهدات خود عبور کند، توافق عملاً ارزش اجرایی خود را از دست میدهد.
از این منظر، حملات دریایی را نمیتوان صرفاً محصول جنگطلبی، ماجراجویی یا بیثباتی داخلی دانست. اگر چنین حملاتی رخ داده باشند، باید آنها را در چارچوب تلاش برای بازگرداندن هزینه نقض توافق به طرف مقابل تحلیل کرد؛ نه بهعنوان علت اولیه بحران، بلکه بهعنوان واکنشی به فروپاشی تدریجی سازوکار اجرای توافق.
بنابراین، مسئله اصلی وجود یا عدم وجود افراد جنگطلب در ایران نیست. مسئله اصلی، فقدان ضمانت اجرای توافق در نظام بینالملل است.
به نظر میرسد تلاش هماهنگی برای تثبیت یک روایت مشخص در حال شکلگیری است؛ روایتی که مدعی است گروههایی جنگطلب در داخل ایران، به دلیل منافع سیاسی، اقتصادی یا امنیتی، خواهان تداوم جنگ هستند و با حملات محدود به کشتیهای تجاری، عمداً توافق موجود را از بین بردهاند. نتیجه طبیعی این روایت نیز آن است که ایالات متحده بازیگری پایبند به تعهدات، علاقهمند به حقوق بینالملل و قربانی اقدامات غیرمسئولانه ایران معرفی شود.
این روایت از نظر رسانهای جذاب است. پیشینه تاریخی مشابه، ذهنیت عمومی را برای پذیرش آن آماده میکند و یک چارچوب تفسیری ساده برای توضیح رخدادهای پیچیده ارائه میدهد. اما تحلیل راهبردی، برخلاف روایت رسانهای، باید توالی واقعی اقدامات، منطق تصمیمگیری بازیگران و مسئله «ضمانت اجرای توافق» را بررسی کند.
در عمل، مهمترین عاملی که ایالات متحده را به توقف عملیات نظامی و پذیرش آتشبس سوق داد، نه تغییر ناگهانی اراده سیاسی واشنگتن، بلکه فشار ناشی از وضعیت تنگه هرمز بود. البته باید میان «بازدارندگی» (Deterrence) و «اجبار یا وادارسازی» (Compellence) تفاوت قائل شد. تنگه هرمز ابزار بازدارندگی به معنای کلاسیک آن نبود؛ زیرا بازدارندگی زمانی رخ میدهد که پیش از اقدام، محاسبات طرف مقابل را تغییر دهد و او را از آغاز عملیات منصرف کند. در این پرونده، تنگه هرمز بیشتر نقش یک ابزار اجبار را ایفا کرد؛ یعنی وسیلهای برای تحمیل هزینه و واداشتن طرف مقابل به پذیرش یا اجرای یک توافق.
در ادبیات روابط بینالملل، توافق زمانی پایدار میماند که برای نقض آن هزینه وجود داشته باشد. در غیر این صورت، تعهدات صرفاً ارزش سیاسی دارند و نه ارزش اجرایی. ایران با استفاده از اهرم تنگه هرمز تلاش کرد چنین هزینهای ایجاد کند. به نظر میرسد ایالات متحده در برآوردهای اولیه خود این ظرفیت را کمتر از واقع ارزیابی کرده بود. همزمان، اسرائیل نیز این تصور را به واشنگتن منتقل کرده بود که با حذف رهبران سیاسی و فرماندهان نظامی، ساختار تصمیمگیری و توان عملیاتی ایران فرو خواهد پاشید و مقاومت سازمانیافته پایان خواهد یافت. تحولات بعدی نشان داد این ارزیابی با واقعیت فاصله داشت.
با این حال، در عملکرد ایران نیز یک ضعف راهبردی آشکار مشاهده میشود. تیم تصمیمگیر ظاهراً احتمال محاصره دریایی را بهعنوان پاسخ مستقیم به فشار بر تنگه هرمز به اندازه کافی پیشبینی نکرده بود. آغاز محاصره دریایی تنها دو روز پس از پذیرش آتشبس، عملاً نخستین و مهمترین شکاف در توافق محسوب میشد. این اقدام، توازن اولیه توافق را تغییر داد، اما واکنش متناسبی برای بازگرداندن هزینه به طرف مقابل مشاهده نشد.
مرحله بعد، پس از توافق اسلامآباد، اهمیت بیشتری پیدا کرد. بر اساس تفاهم حاصلشده، قرار بود بازگشایی تنگه هرمز با ترتیبات مورد توافق ایران ظرف شش روز انجام شود. اما باز کردن مسیر جنوبی و اعمال فشار بر عمان برای بیاثر کردن این ترتیبات، عملاً بخش دیگری از توافق را خنثی کرد. بنابراین، اگر قرار است درباره نقض توافق صحبت شود، نمیتوان صرفاً آخرین حلقه زنجیره، یعنی حملات به کشتیها، را برجسته کرد و حلقههای پیشین را نادیده گرفت.
ممکن است گفته شود حمله به کشتیهای تجاری، صرفنظر از زمینه سیاسی، اقدامی غیرقابل دفاع است. این بحث، از منظر حقوق بینالملل، قابل طرح و بررسی است. اما پرسش راهبردی همچنان پابرجاست: هنگامی که طرف مقابل تعهدات خود را نقض میکند و هیچ نهاد بینالمللی قادر به وادار کردن او به اجرای توافق نیست، چه ابزار عملی دیگری برای بازگرداندن او به چارچوب توافق وجود دارد؟
این همان نقطهای است که تحلیل باید از سطح اخلاقی یا تبلیغاتی به سطح ساختار نظام بینالملل منتقل شود. نظام بینالملل فاقد مرجع عالیِ الزامآور است. اجرای توافقها نه بر پایه اعتماد، بلکه بر پایه هزینه نقض آنها استوار است. هرگاه یکی از طرفین احساس کند که میتواند بدون پرداخت هزینه از تعهدات خود عبور کند، توافق عملاً ارزش اجرایی خود را از دست میدهد.
از این منظر، حملات دریایی را نمیتوان صرفاً محصول جنگطلبی، ماجراجویی یا بیثباتی داخلی دانست. اگر چنین حملاتی رخ داده باشند، باید آنها را در چارچوب تلاش برای بازگرداندن هزینه نقض توافق به طرف مقابل تحلیل کرد؛ نه بهعنوان علت اولیه بحران، بلکه بهعنوان واکنشی به فروپاشی تدریجی سازوکار اجرای توافق.
بنابراین، مسئله اصلی وجود یا عدم وجود افراد جنگطلب در ایران نیست. مسئله اصلی، فقدان ضمانت اجرای توافق در نظام بینالملل است.
۸۸۱
۱۱:۱۱
تا زمانی که قدرتهای بزرگ بتوانند بدون پرداخت هزینه از تعهدات خود عدول کنند، هر توافقی شکننده خواهد بود و طرف ضعیفتر ناچار خواهد شد برای حفظ منافع خود به ابزارهای فشار متوسل شود؛ ابزارهایی که ممکن است از منظر حقوقی یا سیاسی محل اختلاف باشند، اما در منطق واقعگرایانه روابط بینالملل، تلاشی برای ایجاد همان چیزی هستند که نظام بینالملل فاقد آن است: ضمانت اجرای مؤثر.
۸۳۱
۱۱:۱۲
۱.۵K
۱۱:۱۲
بخش مهمی از جریان سیاسی مدافع «مقاومت» و افزایش توان بازدارندگی در ایران، متأسفانه این مفاهیم را نه در چارچوب عقلانیت راهبردی، منافع ملی و الزامات توسعه، بلکه با نگاهی ایدئولوژیک، هویتی و گاه آخرالزمانی صورتبندی میکند. در این رویکرد، امنیت به هدفی مستقل از رفاه، توسعه اقتصادی و رضایت اجتماعی تبدیل میشود؛ گویی میتوان کشوری ضعیف از نظر اقتصادی، فرسوده از نظر اجتماعی و منزوی در نظام بینالملل داشت، اما همچنان از بازدارندگی پایدار سخن گفت.
مخالفت این طیف با قراردادها، مذاکرات و تفاهمهای بینالمللی نیز همواره حاصل ارزیابی فنی هزینهها و منافع نیست، بلکه در بسیاری از موارد تابع رقابتهای جناحی و ملاحظات سیاست داخلی است. همان توافقی که از سوی رقیب سیاسی «تسلیم» خوانده میشود، ممکن است در شرایطی دیگر و به دست نیروهای همسو، بهعنوان «پیروزی راهبردی» معرفی شود. این استاندارد دوگانه، اعتبار بحث امنیت ملی را بهشدت آسیب زده است.
افزون بر این، سابقه دوگانهسازی میان «خودی» و «غیرخودی»، محدودسازی تنوع اجتماعی و تلاش برای تحمیل یک سبک زندگی خاص، سبب شده است که بخش قابلتوجهی از جامعه، مفهوم مقاومت را نه با استقلال و امنیت ملی، بلکه با سرکوب داخلی، انزوای خارجی و بیاعتنایی به توسعه پیوند دهد. نتیجه این وضعیت آن است که حتی بحث ضروری و عقلانی درباره بازدارندگی نیز در افکار عمومی با تندروی، جمود فکری و ماجراجویی ایدئولوژیک یکسان پنداشته میشود.
حال آنکه بازدارندگی، در معنای علمی و راهبردی آن، نه دشمن دیپلماسی است و نه جایگزین توسعه. بازدارندگی پایدار تنها زمانی شکل میگیرد که قدرت نظامی با مشروعیت سیاسی، انسجام اجتماعی، اقتصاد توانمند، فناوری پیشرفته و روابط خارجی سنجیده همراه باشد. کشوری که مردمش از آینده ناامیدند و اقتصادش توان بازتولید قدرت ندارد، حتی با برخورداری از ابزارهای نظامی نیز نمیتواند امنیتی پایدار ایجاد کند.
ازاینرو، ضروری است مفهوم بازدارندگی از انحصار گفتمانهای ایدئولوژیک خارج شود و بار دیگر در چهارچوب منافع ملی، توسعه و عقلانیت راهبردی تعریف گردد. دفاع از ایران نباید به معنای فداکردن ایران در راه آرمانهای انتزاعی باشد. سیاست امنیتی مسئولانه، پیش از هر چیز باید حافظ جان، رفاه، کرامت و آینده مردم ایران باشد.
مخالفت این طیف با قراردادها، مذاکرات و تفاهمهای بینالمللی نیز همواره حاصل ارزیابی فنی هزینهها و منافع نیست، بلکه در بسیاری از موارد تابع رقابتهای جناحی و ملاحظات سیاست داخلی است. همان توافقی که از سوی رقیب سیاسی «تسلیم» خوانده میشود، ممکن است در شرایطی دیگر و به دست نیروهای همسو، بهعنوان «پیروزی راهبردی» معرفی شود. این استاندارد دوگانه، اعتبار بحث امنیت ملی را بهشدت آسیب زده است.
افزون بر این، سابقه دوگانهسازی میان «خودی» و «غیرخودی»، محدودسازی تنوع اجتماعی و تلاش برای تحمیل یک سبک زندگی خاص، سبب شده است که بخش قابلتوجهی از جامعه، مفهوم مقاومت را نه با استقلال و امنیت ملی، بلکه با سرکوب داخلی، انزوای خارجی و بیاعتنایی به توسعه پیوند دهد. نتیجه این وضعیت آن است که حتی بحث ضروری و عقلانی درباره بازدارندگی نیز در افکار عمومی با تندروی، جمود فکری و ماجراجویی ایدئولوژیک یکسان پنداشته میشود.
حال آنکه بازدارندگی، در معنای علمی و راهبردی آن، نه دشمن دیپلماسی است و نه جایگزین توسعه. بازدارندگی پایدار تنها زمانی شکل میگیرد که قدرت نظامی با مشروعیت سیاسی، انسجام اجتماعی، اقتصاد توانمند، فناوری پیشرفته و روابط خارجی سنجیده همراه باشد. کشوری که مردمش از آینده ناامیدند و اقتصادش توان بازتولید قدرت ندارد، حتی با برخورداری از ابزارهای نظامی نیز نمیتواند امنیتی پایدار ایجاد کند.
ازاینرو، ضروری است مفهوم بازدارندگی از انحصار گفتمانهای ایدئولوژیک خارج شود و بار دیگر در چهارچوب منافع ملی، توسعه و عقلانیت راهبردی تعریف گردد. دفاع از ایران نباید به معنای فداکردن ایران در راه آرمانهای انتزاعی باشد. سیاست امنیتی مسئولانه، پیش از هر چیز باید حافظ جان، رفاه، کرامت و آینده مردم ایران باشد.
۲.۲K
۱۳:۵۱
دشمن، در همان زمانی که بنادر و جزایر کشور را میکوبد و خود را برای اشغال برخی از آنها آماده میکند، به جنگ داخلی و رویارویی نیروهای سیاسی در ایران چشم دوخته و دل بسته است.
آنکه میگوید «امت مبعوث شده، بعثی است»، در خط دشمن است.آنکه میگوید اسلحه بردارید و مخالفان خود را درو کنید، در خط دشمن است.آنکه میگوید مسئولان کشور کودتاچیاند، در خط دشمن است.آنکه میگوید ایران توافق را نقض کرده و مسئول آغاز جنگ است، در خط دشمن است.و آنکه میگوید بروید در جنوب بجنگید و چنین فضایی را میسازد، در خط دشمن است.
امروز، هر سخنی که شکاف داخلی را عمیقتر کند، ایرانی را در برابر ایرانی قرار دهد و کشور را از درون فرسوده سازد، خواسته یا ناخواسته، به همان هدفی خدمت میکند که دشمن برای تحقق آن به جنگ آمده است.
آنکه میگوید «امت مبعوث شده، بعثی است»، در خط دشمن است.آنکه میگوید اسلحه بردارید و مخالفان خود را درو کنید، در خط دشمن است.آنکه میگوید مسئولان کشور کودتاچیاند، در خط دشمن است.آنکه میگوید ایران توافق را نقض کرده و مسئول آغاز جنگ است، در خط دشمن است.و آنکه میگوید بروید در جنوب بجنگید و چنین فضایی را میسازد، در خط دشمن است.
امروز، هر سخنی که شکاف داخلی را عمیقتر کند، ایرانی را در برابر ایرانی قرار دهد و کشور را از درون فرسوده سازد، خواسته یا ناخواسته، به همان هدفی خدمت میکند که دشمن برای تحقق آن به جنگ آمده است.
۳.۶K
۱۱:۰۷
نبرد برای هرمز-1.pdf
۴۴۸.۱۵ کیلوبایت
آنچه در این نوشتار آمد، یک سناریوی آیندهپژوهانه و بدبینانه بر پایه برخی الگوهای تاریخی، ملاحظات راهبردی و روندهای قابل مشاهده است؛ نه یک گزارش اطلاعاتی، نه پیشبینی قطعی آینده و نه ادعای اطلاع از تصمیمات محرمانه دولتها.
هدف از سناریوسازی، آمادهکردن ذهن برای بررسی بدترین احتمالات است، نه اثبات اینکه چنین رخدادهایی حتماً اتفاق خواهند افتاد. در مطالعات راهبردی، گاهی ارزش یک سناریو دقیقاً در این است که با نگاهی بدبینانه، آسیبپذیریها و مخاطرات احتمالی را آشکار کند تا درباره آنها اندیشیده شود.
امید و آرزوی ما این است که هیچیک از این سناریوهای تلخ هرگز تحقق نیابد. انشاءالله به لطف خداوند، هوشیاری ملت ایران، تدبیر مسئولان و تلاش فرزندان این سرزمین، چنین خواب شومی هرگز تعبیر نخواهد شد و امنیت، آرامش و تمامیت ارضی ایران حفظ خواهد ماند.
هدف از سناریوسازی، آمادهکردن ذهن برای بررسی بدترین احتمالات است، نه اثبات اینکه چنین رخدادهایی حتماً اتفاق خواهند افتاد. در مطالعات راهبردی، گاهی ارزش یک سناریو دقیقاً در این است که با نگاهی بدبینانه، آسیبپذیریها و مخاطرات احتمالی را آشکار کند تا درباره آنها اندیشیده شود.
امید و آرزوی ما این است که هیچیک از این سناریوهای تلخ هرگز تحقق نیابد. انشاءالله به لطف خداوند، هوشیاری ملت ایران، تدبیر مسئولان و تلاش فرزندان این سرزمین، چنین خواب شومی هرگز تعبیر نخواهد شد و امنیت، آرامش و تمامیت ارضی ایران حفظ خواهد ماند.
۱.۱K
۷:۱۰