عکس پروفایل حسین قتیبح

حسین قتیب

۱ هزار عضو
قربان: از خونِ قربانگاه تا اخلاقِ تقرّبقربان یکی از آن واژه‌هایی است که اگر فقط آن را به «ذبح حیوان» ترجمه کنیم، بخش بزرگی از تاریخ دینی و زبانی آن را از دست می‌دهیم. قربان در اصل نه نام خون است، نه نام گوشت، نه حتی الزاماً نام کشتن. قربان در ژرف‌ترین لایه‌ی زبانی خود نامِ نزدیک‌کردن است: نزدیک‌کردن چیزی به خدا، بیرون‌کشیدن آن از مصرف عادی، و تبدیل‌کردن آن به نشانه‌ای از رابطه با امر مقدس.
از نظر زبان‌شناسی تاریخی، این واژه به ریشه‌ی سامی q-r-b / ق ر ب / קרב / ܩܪܒ بازمی‌گردد. معنای اصلی این ریشه در عربی، عبری، آرامی و سریانی، «نزدیک‌شدن»، «نزدیک‌کردن»، «به حضور آوردن» و سپس «تقدیم‌کردن» است. در عربی قُرْبَان، در عبری קָרְבָּן / qorbān، در آرامی qurbānā و در سریانی ܩܘܪܒܢܐ / qurbānā همگی به همین میدان معنایی تعلق دارند. پس قربان، پیش از آنکه یک عمل باشد، یک ساختار زبانی است: ساختاری که در آن «نزدیکی» به «پیشکش» و «پیشکش» به «مناسک» تبدیل می‌شود.
از منظر جامعه‌شناسی دین، قربان سازوکاری است که از راه آن یک جامعه امر مادی را به امر مقدس تبدیل می‌کند. حیوان، غله، روغن، شراب، کندر، خون، نان، مال یا بدن، در زندگی عادی بخشی از اقتصاد و معیشت است. اما وقتی وارد مناسک می‌شود، دیگر فقط «چیز» نیست؛ نشانه می‌شود. نشانه‌ی اطاعت، توبه، کفاره، عهد، شکرگزاری، پاکی، وفاداری یا تعلق به جماعت. قربان یعنی جامعه به ماده زبان می‌دهد و از طریق بدن، خوراک، خون، آتش، کاهن، سفره و تقسیم غذا با امر قدسی سخن می‌گوید.
۱. عهد عتیق و مناسک باستانی: قربان در جهان معبد، کاهن و قربانگاه
در عهد عتیق، به‌ویژه در سفر لاویان، قربان در مرکز یک نظام آیینی کامل قرار دارد. این نظام را نمی‌توان فقط به «کشتن حیوان» فروکاست. در اینجا با یک جهان اجتماعی و الهیاتی روبه‌رو هستیم: معبد، کاهن، قربانگاه، آتش، خون، پاکی و ناپاکی، گناه، کفاره، شکرگزاری و عهد. قربان در چنین جهانی یک عمل منفرد نیست؛ یک نهاد دینی است.در لاویان ۲:۱ آمده. است:
و هرگاه کسی قربانِ هدیه‌ی خوراکی برای یهوه تقدیم کند، قربانی او باید آرد نرم باشد؛ بر آن روغن بریزد و بر آن کندر بگذارد.
اینجا قربان اصلاً حیوان نیست. آرد، روغن و کندر است. بنابراین، در عهد عتیق نیز qorbān معنایی وسیع‌تر از «ذبح» دارد. قربان یعنی چیزی که از حوزه‌ی عادی مصرف جدا شده و در مسیر امر مقدس قرار گرفته است.
از نظر جامعه‌شناختی، قربانی در جهان عهد عتیق نوعی تنظیم رابطه‌ی اجتماعی با خدا است. انسان با قربانی، جایگاه خود را در برابر شریعت، گناه، جماعت و خدا بازتعریف می‌کند. کاهن واسطه‌ی این بازتعریف است. قربانگاه محل تبدیل است: جایی که حیوان، آرد، روغن یا خون از ماده‌ی خام به نشانه‌ی دینی تبدیل می‌شود. این همان لحظه‌ای است که اقتصاد به الهیات، بدن به نماد، و خوراک به عهد تبدیل می‌گردد.
۲. مناسک باستانی: قربانی به‌عنوان مهار خشونت و تولید نظم
اگر از عهد عتیق فراتر برویم و به جهان باستانی‌تر مناسک نگاه کنیم، قربانی تقریباً در همه‌ی تمدن‌های کهن کارکردی بنیادین داشته است. در بین‌النهرین، شام، یونان، ایران باستان، عربستان پیشااسلامی و فرهنگ‌های مدیترانه‌ای، قربانی راهی برای تنظیم رابطه‌ی انسان با نیروهای نادیدنی بود. انسان با قربانی، ناامنی جهان را قابل‌فهم می‌کرد: بیماری، خشکسالی، جنگ، مرگ، شکست، باروری و پیروزی همگی به زبان مناسک ترجمه می‌شدند.
از منظر انسان‌شناسی دین، قربانی چند کارکرد اصلی دارد. نخست، جداسازی است: چیزی از جهان عادی جدا می‌شود. دوم، تقدیم است: آن چیز در مسیر امر مقدس قرار می‌گیرد. سوم، تبدیل است: ماده به نشانه تبدیل می‌شود. چهارم، توزیع است: بخشی از قربانی خورده، سوزانده، وقف یا میان جماعت تقسیم می‌شود. پنجم، مهار خشونت است: خشونت خام و پراکنده در قالب آیینی، کنترل‌شده و معنادار قرار می‌گیرد.
به همین دلیل، قربانی در جوامع باستانی فقط «دین» نبود؛ سیاست، اقتصاد، خانواده و نظم اجتماعی نیز بود. قربانگاه گاهی مرکز شهر بود، کاهن گاهی حافظ نظم اجتماعی، و قربانی گاهی نمایش عمومی وفاداری به خدایان، پادشاه، قبیله یا قانون مقدس. قربانی نوعی زبان عمومی بود که جامعه از طریق آن می‌گفت چه چیزی پاک است، چه چیزی خطرناک است، چه چیزی قابل‌بخشش است و چه چیزی باید از نو وارد نظم شود.
۳. مسیحیت: از قربانی معبدی تا قربانی مسیح و قربان مقدس
مسیحیت از دل همین جهان یهودی و معبدی بیرون آمد، اما قربانی را به شکلی تازه بازتفسیر کرد. در عهد جدید، واژه‌ی سامی Corban / Korban مستقیماً در انجیل مرقس آمده است. در مرقس ۷:۱۱، عیسی به رسمی اشاره می‌کند که در آن کسی می‌توانست مالی را «قربان» اعلام کند، یعنی آن را هدیه یا وقف‌شده برای خدا بداند، و از این راه از مسئولیت اخلاقی نسبت به پدر و مادر فرار کند.در اینجا قربان به معنای ذبح حیوان نیست
undefined۲۱
undefined۴

۲.۳K

۱۴:۳۵

، بلکه مالی است که با یک اعلام دینی از حوزه‌ی استفاده‌ی عادی خارج می‌شود. نقد عیسی نیز دقیقاً در همین نقطه است: چیزی می‌تواند نام مقدس بگیرد، اما کارکرد غیراخلاقی پیدا کند. اگر «وقف خدا» بهانه‌ای برای ترک مسئولیت نسبت به پدر و مادر شود، قداست به پوششی برای بی‌اخلاقی تبدیل شده است.
این یکی از مهم‌ترین چرخش‌های مسیحی در فهم قربانی است: مناسک باید با اخلاق سنجیده شود. اسم مقدس کافی نیست. اعلام وقف، نذر یا قربان اگر رابطه‌ی انسانی را نابود کند، از معنا تهی می‌شود.
اما تحول بزرگ‌تر در مسیحیت، انتقال مفهوم قربانی از قربانگاه معبد به بدن مسیح است. در رساله به عبرانیان، قربانی‌های معبدی به‌عنوان نظامی تکرارشونده توصیف می‌شوند، درحالی‌که قربانی مسیح به‌عنوان قربانی نهایی، یگانه و «یک‌بار برای همیشه» فهمیده می‌شود. مسیحیت قربانی را حذف نمی‌کند؛ آن را از حیوان به بدن مسیح، از معبد به صلیب، و از تکرار آیینی به روایت رستگاری منتقل می‌کند.
از اینجا به بعد، قربانی در مسیحیت دو مسیر پیدا می‌کند. از یک سو، در الهیات صلیب، مسیح خود قربانی نهایی است. از سوی دیگر، در آیین عشای ربانی، قربانی به زبان نان، شراب، بدن، خون، یادبود و حضور مقدس وارد عبادت کلیسایی می‌شود. در سنت‌های سریانی، این پیوند زبانی بسیار روشن است: واژه‌ی ܩܘܪܒܢܐ / qurbānā برای «قربان مقدس» یا همان آیین Eucharist به کار می‌رود. در اینجا قربان دیگر قربانی حیوانی نیست، بلکه حضور آیینی و رازآمیز بدن مسیح در جماعت مؤمنان است.
از منظر جامعه‌شناسی دین، مسیحیت قربان را از قربانگاه بیرونی به بدن نجات‌بخش منتقل می‌کند. در عهد عتیق، کاهن قربانی را تقدیم می‌کرد. در مسیحیت، خود مسیح هم کاهن است، هم قربانی، هم واسطه‌ی عهد. این تغییر، قربانی را از یک نهاد معبدی به یک ساختار نجات‌شناختی تبدیل می‌کند.
۴. اسلام: قربان، تقوا و عبور از خون
اسلام نیز درون همان جهان ابراهیمی سخن می‌گوید، اما قربان را به شکلی خاص بازتنظیم می‌کند. قرآن از یک طرف حافظه‌ی قربانی را حفظ می‌کند: داستان فرزندان آدم، سنت ابراهیمی، حج، ذبح، اطعام و شعائر. از طرف دیگر، معنای قربانی را از خون و گوشت به تقوا منتقل می‌کند. این همان نقطه‌ای است که اسلام، بدون حذف مناسک، آن را اخلاقی و اجتماعی می‌کند.
نخستین متن مهم، داستان دو فرزند آدم است:
وَٱتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ٱبْنَىْ ءَادَمَ بِٱلْحَقِّ إِذْ قَرَّبَا قُرْبَانًۭا فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِمَا وَلَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ ٱلْـَٔاخَرِ قَالَ لَأَقْتُلَنَّكَ ۖ قَالَ إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ ٱللَّهُ مِنَ ٱلْمُتَّقِينَ
«و داستان دو پسر آدم را به‌درستی بر آنان بخوان، آنگاه که آن دو قربانی/پیشکشی‌ای تقدیم کردند؛ پس از یکی پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد. او گفت: حتماً تو را خواهم کشت. دیگری گفت: خداوند تنها از پرهیزگاران می‌پذیرد.»مائده، ۵:۲۷
در این آیه، تعبیر قَرَّبَا قُرْبَانًا از نظر زبان‌شناختی بسیار مهم است. فعل و اسم هر دو از ریشه‌ی ق ر ب آمده‌اند. یعنی قربان در زبان قرآن همان چیزی است که برای تقرب تقدیم می‌شود. اما قرآن بلافاصله مسئله را از سطح ماده به سطح اخلاق می‌برد: «خدا تنها از متقین می‌پذیرد.» پس معیار قربانی، فقط انجام مناسک نیست؛ وضعیت اخلاقی فاعل مناسک است.
این داستان همچنین نشان می‌دهد که قربانی همیشه با خطر رقابت و خشونت همراه است. دو نفر قربانی می‌کنند، اما پذیرش یکی و رد دیگری به قتل منجر می‌شود. در سطح جامعه‌شناختی، این آیه نشان می‌دهد که مناسک اگر از تقوا جدا شود، می‌تواند به جای مهار خشونت، آن را تحریک کند. قربانی باید انسان را از خودخواهی بیرون بکشد، اما اگر حسادت و مالکیت بر آن چیره شود، قربان به ضد خود تبدیل می‌شود.
دومین متن مهم، آیه‌ی سوره حج است. اینجا قرآن مستقیماً با منطق خون و گوشت سخن می‌گوید:
لَن يَنَالَ ٱللَّهَ لُحُومُهَا وَلَا دِمَآؤُهَا وَلَـٰكِن يَنَالُهُ ٱلتَّقْوَىٰ مِنكُمْ ۚ كَذَٰلِكَ سَخَّرَهَا لَكُمْ لِتُكَبِّرُوا۟ ٱللَّهَ عَلَىٰ مَا هَدَىٰكُمْ ۗ وَبَشِّرِ ٱلْمُحْسِنِينَ
«نه گوشت‌های آن‌ها به خدا می‌رسد و نه خون‌هایشان؛ بلکه تقوای شماست که به او می‌رسد. این‌گونه آن‌ها را برای شما رام کرد تا خدا را به سبب آنچه شما را هدایت کرده بزرگ دارید؛ و نیکوکاران را بشارت ده.»حج، ۲۲:۳۷
این آیه یکی از دقیق‌ترین صورت‌بندی‌های دینی درباره‌ی نسبت مناسک و اخلاق است. قرآن نمی‌گوید قربانی بی‌معناست. برعکس، در آیات پیشین، قربانی را از شعائر الله می‌داند. اما تأکید می‌کند که گوشت و خون به خدا نمی‌رسد. معنای قربانی در ماده‌ی آن نیست؛ در تقوا، ذکر خدا، اطعام و پیوند اجتماعی است.
در اسلام، قربانی هم حافظه‌ی ابراهیمی دارد، هم کارکرد اجتماعی. ذبح حیوان، اگر فقط در سطح خون باقی بماند، تهی می‌شود.
undefined۱۷
undefined۸

۲.۴K

۱۴:۳۶

اما اگر با نام خدا، نیت، تقوا، شکرگزاری و تقسیم گوشت میان دیگران همراه شود، به کنشی اجتماعی و اخلاقی تبدیل می‌شود. قربانی اسلامی، در ایده‌آل قرآنی، نباید نمایش خشونت باشد؛ باید نمایش تقوا، اطعام و خروج از خودمحوری باشد.
undefined۲۶
undefined۸

۲.۵K

۱۴:۳۷

‎⁨نه تسلیم، نه تشدید کور- راه سوم ایران در عصر فروپاشی نظم جهانی⁩.pdf

۸۷۸.۶۷ کیلوبایت

این متن درباره بن‌بست راهبردی ایران در عصر فروپاشی نظم جهانی است: نه مذاکره بی‌اهرم، نه تشدید کور. راه‌حل آن «راه سوم» است: بازسازی بازدارندگی، استفاده هوشمندانه از اهرم‌های ژئوپلیتیک، فعال‌سازی چین و چابهار، مدیریت واقع‌بینانه رابطه با شرق، و سپس مذاکره از موضع قدرت.
متن بلند و حاوی جزییات اجرایی، اما لازم است. نسخه کامل را اینجا بخوانیدundefined
undefined۲۷
undefined۲

۲K

۲۲:۲۴

‏اگر بدانید توییتر فارسی فقط محل دعوا و نظر دادن نیست، بلکه میدان تعیین دستور کار، عملیات روانی، موج‌سازی الگوریتمی و حذف صدای مستقل است، خیلی چیزها را جدی‌تر می‌خوانید؛ نه هر ترندی را افکار عمومی می‌دانید، نه هر حمله‌ای را خودجوش، نه هر سکوتی را بی‌معنی!
‏اگر بخواهیم بفهمیم توییتر فارسی واقعا چه کاربردی دارد، نباید آن را صرفا «فضای گفت‌وگو» یا «بازار آزاد نظر» تصور کنیم. توییتر فارسی، بیش از هر چیز، میدان جنگ بر سر دستور کار عمومی است: این‌که چه موضوعی دیده شود، چه چیزی مسئله اصلی معرفی شود، چه کسی متهم شود، چه کسی تطهیر شود، و افکار عمومی به کدام سمت رانده شود.
‏کارکرد نخست آن agenda setting است؛ یعنی آوردن مسئله به دستور کار، برجسته‌سازی گزینشی، و مدیریت توجه عمومی توسط طرفین، جریان‌ها، دولت‌ها، اپوزیسیون‌ها، شبکه‌های رسانه‌ای و گروه‌های فشار.
‏کارکرد دوم، عملیات روانی و الگوریتمی است. هشتگ، ترند، موج‌سازی، حمله هماهنگ، حساب‌های ناشناس، بات‌ها، اکانت‌های اجاره‌ای و الگوریتم‌های تقویت‌کننده، فقط ابزار انتشار نظر نیستند؛ ابزار شکل دادن به ادراک‌اند. این‌جا واقعیت همیشه مهم‌ترین چیز نیست، بلکه آن چیزی مهم می‌شود که بیشتر دیده، تکرار و القا می‌شود.
‏کارکرد سوم، سرکوب صداهای مستقل است. در چنین فضایی، صدای مستقل نه لزوما با سانسور رسمی، بلکه با فحاشی، برچسب‌زنی، تحقیر، تهدید، گزارش جمعی، تخریب شخصیت و حذف الگوریتمی به حاشیه رانده می‌شود. نتیجه این است که میدان، به جای آن‌که محل گفت‌وگوی آزاد باشد، به عرصه‌ای برای سازمان‌دهی هیاهو، مهندسی توجه و حذف‏های غیرهمسو تبدیل می‌شود.
undefined۴۲
undefined۱۱
undefined۱

۱.۴K

۲۱:۵۴

این سه نفر و چند نفر دیگر! علی لاریجانی، علی شمخانی و محمدباقر قالیباف، با همه تفاوت‌های سیاسی، نهادی و شخصیتی‌شان، در یک نقطه مشترک بودند: هر سه، در تحلیل طرف مقابل و دشمن، جزو چهره‌هایی به شمار می‌رفتند که می‌توانستند در شرایط بحران، پرونده‌های حساس کشور را مدیریت کنند، میان نهادهای مختلف پل بزنند، هزینه تصمیم‌گیری را پایین بیاورند و در لحظات پیچیده، نقش تنظیم‌گر داشته باشند. هر سه نیز، در سال‌های گذشته، به شکل‌های مختلف زیر فشار رسانه‌ای، تخریب سیاسی، عملیات حیثیتی و فرسایش اعتماد عمومی قرار گرفتند.
در مورد علی لاریجانی، مسئله از سطح حملات رسانه‌ای و سیاسی فراتر رفت و به حذف رسمی از رقابت سیاسی رسید. رد صلاحیت او در انتخابات ریاست جمهوری، فقط حذف یک فرد از یک انتخابات نبود. لاریجانی کسی بود که سابقه ریاست مجلس، دبیری شورای عالی امنیت ملی، حضور در پرونده روسیه و چین ، ارتباط با لایه‌های مختلف ساخت قدرت و تجربه تصمیم‌گیری در پرونده‌های پیچیده را داشت. فارغ از هر داوری درباره کارنامه او، کنار گذاشتن چنین ظرفیتی در دوره‌ای که کشور با بحران‌های امنیتی، اقتصادی و خارجی روبه‌رو بود، نشانه‌ای از فرسایش تدریجی سرمایه حکمرانی بود.
شمخانی نیز نمونه دیگری از همین الگو بود. او نه یک سیاستمدار معمولی، بلکه چهره‌ای امنیتی و راهبردی بود که در پرونده‌های منطقه‌ای، روابط با بازیگران عربی، موازنه‌های داخلی و مدیریت برخی گره‌های حساس مانند اتمی نقش داشت. فشارها علیه او همیشه در قالب نقد شفاف و مستند سیاست‌ها مطرح نمی‌شد. گاهی با نشانه‌گذاری رسانه‌ای، درز اطلاعات ناقص، برجسته‌سازی گزینشی و ساختن فضای تردید نسبت به نقش و موقعیت او پیش می‌رفت. چنین فشاری، حتی وقتی از داخل تولید یا بازتولید می‌شود، می‌تواند در نهایت به همان نقطه‌ای برسد که طرف مقابل می‌خواهد: فرسایش یک چهره دارای کارکرد راهبردی.
قالیباف نفر سوم این بحث است. درباره او باید صریح بود. نگارنده به قالیباف نقد دارد؛ هم به دوره شهرداری، هم به مشاورانش، و هم به رفتار و مواضع او در انتخابات ریاست جمهوری. این متن دفاع سیاسی از قالیباف نیست و قرار نیست همه نقدها علیه او را نادیده بگیرد. همچنین نگارنده معتقد نیست هر نقدی که علیه قالیباف، یا علیه چهره‌هایی از این دست، مطرح شده لزوما عملیات روانی بوده است. بسیاری از نقدها واقعی، قابل طرح و حتی ضروری بوده‌اند.
اما مسئله خود نقد نیست؛ مسئله چارچوبی است که نقد در آن مصرف می‌شود. یک نقد می‌تواند به اصلاح، شفافیت و پاسخ‌گویی کمک کند. اما همان نقد، وقتی در قاب درز اطلاعات ناقص، بزرگ‌نمایی گزینشی، هیجان رسانه‌ای، تخریب حیثیتی و حذف سیاسیچ قرار بگیرد، کارکرد دیگری پیدا می‌کند. در این حالت، حتی نقد درست هم ممکن است در مسیری به کار گرفته شود که نتیجه نهایی آن نه اصلاح ساختار، بلکه فرسایش ظرفیت راهبردی کشور باشد.
اینجا باید میان دو چیز تفاوت گذاشت: نقد مسئولانه و عملیات شناختی. نقد مسئولانه خطا را روشن می‌کند، سند می‌آورد، نسبت میان اتهام و شواهد را حفظ می‌کند، امکان پاسخ می‌دهد و به اصلاح نهاد کمک می‌کند. اما عملیات شناختی، با گزینش اطلاعات، تحریک هیجان اخلاقی، ساختن دوگانه‌های ساده، حذف زمینه، و تبدیل ابهام به قطعیت، اعتماد عمومی را می‌سوزاند و چهره‌های دارای تجربه حکمرانی را پیش از لحظه بحران بی‌اعتبار می‌کند.
دشمن همیشه لازم نیست مستقیما فرمان بدهد یا شبکه‌ای آشکار را هدایت کند. گاهی کافی است اطلاعاتی را به شکل حساب‌شده درز دهد، بخشی از واقعیت را برجسته کند، بخشی دیگر را پنهان بگذارد، حساسیت‌های جامعه را تحریک کند، و واژگانی مانند فساد، عدالت، رانت، انحصار و پاک‌سازی را در قابی خاص قرار دهد. بعد از آن، نیروهای داخلی خودشان وارد میدان می‌شوند؛ با انگیزه‌های سیاسی، جناحی، اخلاقی یا حتی صادقانه. اما نتیجه کار، گاهی همان چیزی است که طرف مقابل طراحی کرده بود.
در چنین وضعیتی، بخشی از عناصر داخلی و برخی جریان‌های سیاسی، به نام مبارزه با فساد و عدالت‌خواهی، عملا در زمینی بازی می‌کنند که خروجی آن نه تقویت کشور، بلکه فرسایش ظرفیت تصمیم‌گیری است. آن‌ها ممکن است خود را مستقل، انقلابی و عدالت‌طلب بدانند، اما اگر نسبت میان نقد، سند، زمان، مصلحت عمومی و امنیت ملی را درک نکنند، ناخواسته به بازوی تکمیل‌کننده همان عملیاتی تبدیل می‌شوند که هدفش بی‌اعتبارسازی نیروهای مؤثر در مدیریت بحران است.
لاریجانی، شمخانی و قالیباف را باید در همین چارچوب بازخوانی کرد. بازهم گویم بحث این نیست که این افراد معصوم، بی‌خطا یا بیرون از نقد بوده‌اند. بحث این است که هر سه، در مقاطع مختلف، در نقطه اتصال سیاست داخلی، امنیت ملی، مدیریت بحران و پرونده‌های حساس قرار داشتند.
undefined۱۴۹
undefined۶۲
undefined۲
undefined۱

۵.۶K

۷:۱۳

چنین چهره‌هایی، حتی اگر محل نقد باشند، برای طرف مقابل نیز مهم‌اند؛ زیرا حذف یا بی‌اعتبارسازی آن‌ها فقط حذف یک فرد نیست، بلکه کاهش ظرفیت کشور برای تصمیم‌گیری در لحظات سخت است.
در مورد سردار باقری نیز همین منطق را می‌توان در ضمنِ این بحث دید. او محور سوم این متن نیست، اما نمونه‌ای مهم از الگوی فرسایش پیش از حذف است. در پرونده‌هایی از این جنس، حذف راهبردی همیشه با ترور فیزیکی آغاز نمی‌شود. پیش از آن، مرحله‌ای از تردیدسازی، تخریب سرمایه نمادین، مشکوک‌سازی کارنامه و کاهش اعتماد عمومی شکل می‌گیرد. این همان چیزی است که پیش‌تر درباره سردار سلیمانی هم تجربه شده بود: ابتدا تردیدسازی و حمله به سرمایه نمادین، سپس آشکار شدن ارزش راهبردی آن چهره پس از فقدان او.
این الگو نشان می‌دهد که جنگ شناختی فقط بیرون از مرزها اتفاق نمی‌افتد. بخش مهمی از آن درون فضای داخلی فعال می‌شود؛ از طریق رقابت‌های جناحی، میل به افشاگری، مصرف شتاب‌زده اطلاعات، اخلاق‌گرایی نمایشی، و تبدیل نقد به تخریب. دشمن نقطه حساس را پیدا می‌کند، موضوع را برجسته می‌کند، واژگان مشروع را روی آن می‌گذارد، سپس اجازه می‌دهد بازیگران داخلی، با انگیزه‌های خودشان، پروژه فرسایش را ادامه دهند.
خطر اصلی همین‌جاست. کشوری که در شرایط بحران به تجربه، حافظه نهادی، شبکه تصمیم‌گیری و چهره‌های میانجی نیاز دارد، نباید سرمایه‌های راهبردی خود را پیش از میدان اصلی، در میدان تخریب داخلی بسوزاند. مبارزه با فساد ضروری است. پاسخ‌گویی حیاتی است. نقد قدرت واجب است. اما وقتی این مفاهیم از چارچوب اصلاح خارج شوند و در خدمت عملیات روانی قرار بگیرند، نتیجه دیگر اصلاح نیست؛ نتیجه، بی‌دفاع کردن کشور در برابر بحران‌های بزرگ‌تر است.
undefined۲۵۴
undefined۴
undefined۴
undefined۱

۶.۳K

۷:۱۴

thumbnail
‏این گزاره که اگر مذاکرات هسته‌ای ایران به سرمایه‌گذاری شرکت‌های نفت و گاز آمریکا گره بخورد، واشنگتن ناچار خواهد شد تحریم‌ها را بردارد، ایران را به سوئیفت بازگرداند و دیگر نتواند زیرساخت‌های نفتی ایران را تهدید کند، بیش از آنکه تحلیلی از جهان امروز باشد، یادگاری از خوش‌بینی‌های اقتصاد سیاسی لیبرال در دهه‌های گذشته است. احتمالاً در امتحان جامع دکتری چهار پنج دهه پیش، چنین ایده‌ای هنوز نمره خوبی می‌گرفت؛ زیرا در آن جهان، فرض بر این بود که تجارت، سرمایه‌گذاری و وابستگی متقابل، دولت‌ها را عقلانی‌تر، منازعات را پرهزینه‌تر و نظام بین‌الملل را قاعده‌مندتر می‌کند. مشکل اینجاست که جهان بعد از تحریم‌های ثانویه، جنگ‌های مالی، و اسلحه‌کردن وابستگی متقابل weaponization of interdependence، خروج یک‌جانبه آمریکا از توافق‌ها، و تبدیل دلار، سوئیفت، بیمه، فناوری و زنجیره تأمین به ابزار حکمرانی ژئوپلیتیک، دیگر همان جهان نیست.‏نظم قاعده‌محور لیبرال، اگر نگوییم کاملاً پایان یافته، دست‌کم دیگر آن ظرفیت سابق برای مهار قدرت عریان را ندارد. آنچه امروز با آن روبه‌رو هستیم نه صرفاً رقابت آزاد اقتصادی، بلکه نوعی امپریالیسم نوین است؛ امپریالیسمی که الزاماً با اشغال سرزمینی عمل نمی‌کند ( که اخیرا هم می‌کند) ، بلکه از مسیر کنترل زیرساخت‌های مالی، قواعد فرامرزی، تحریم‌های ثانویه، استانداردهای فناوری، بیمه، کشتیرانی و دسترسی به بازار جهانی اعمال قدرت می‌کند. در چنین ساختاری، شرکت‌های نفتی آمریکا بازیگران مستقل و صلح‌ساز نیستند، بلکه در نهایت درون معماری حقوقی و امنیتی دولت آمریکا عمل می‌کنند.
‏از این منظر، ورود شرکت‌های آمریکایی به ایران لزوماً واشنگتن را گروگان منافع اقتصادی نمی‌کند؛ برعکس، ممکن است ایران را به شبکه‌ای وصل کند که کلیدهای اصلی آن در اختیار همان قدرتی است که تحریم را طراحی کرده است. سوئیفت نیز یک نهاد فنی بی‌طرف نیست؛ بخشی از زیرساخت قدرت مالی غرب است. اتصال به آن بدون تغییر در توازن قدرت، تضمین امنیت اقتصادی ایجاد نمی‌کند، بلکه گاهی فقط آسیب‌پذیری را مدرن‌تر و قابل ردیابی‌تر می‌سازد.
‏همچنین تصور اینکه حضور سرمایه آمریکایی مانع تهدید زیرساخت‌های نفتی ایران می‌شود، با منطق سیاست جهانی امروز سازگار نیست. سرمایه می‌تواند خارج شود، بیمه شود، از شمول خسارت مستثنا گردد، یا حتی به اهرم فشار تبدیل شود. دولت آمریکا بارها نشان داده که در لحظه تصمیم امنیتی، منافع شرکت‌ها را تنظیم، محدود یا قربانی می‌کند؛ نه اینکه سیاست خارجی خود را تابع آن‌ها سازد.
‏بنابراین مشکل اصلی اینگونه تحلیل، نه صرفاً خوش‌بینی اقتصادی، بلکه عقب‌ماندن مفهومی از تحول نظم جهانی است. جهان امروز با کتاب‌های کلاسیک وابستگی متقابل توضیح داده نمی‌شود، مگر آنکه فصل‌های جدیدی درباره تحریم، دلار، سوئیفت، کنترل داده، فناوری و قدرت فرامرزی به آن افزوده شود. راهبرد واقع‌بینانه برای ایران، شرط‌بندی بر مهربان شدن امپراتوری از طریق چند قرارداد نفتی نیست؛ بلکه کاهش آسیب‌پذیری، تنوع‌بخشی به کانال‌های مالی و انرژی، تقویت ظرفیت داخلی، و فهم دقیق این واقعیت است که در نظم جدید، اتصال به شبکه جهانی اگر بدون قدرت چانه‌زنی شد، بیشتر شبیه ورود به اتاق کنترل دیگران است تا خروج از تحریم.
undefined۳۸
undefined۲

۹۳۱

۱۶:۴۵

thumbnail
undefined۳۴
undefined۱۲
undefined۱

۹۸۷

۱۷:۰۹

undefinedهشدار و مهم: چرا میرشایمر از احتمال حمله هسته‌ای اسرائیل به ایران سخن می‌گوید؟ برخلاف برخی ادعاها او نه نوکر سرویس امنیتی روسیه است و نه متوهمی لجباز.‏او از درون دستگاه فکری خود یعنی رئالیسم تهاجمی به مسئله نگاه می‌کند: اسراییل رژیمی است کوچک، محاصره‌شده از نظر ادراک امنیتی، دارای ظرفیت هسته‌ای، و مواجه با دشمنانی که شکست متعارف آن را می‌توانند به‌عنوان پایان بازدارندگی‌اش تفسیر کنند.
‏رئالیسم تهاجمی با یک فرض بنیادین آغاز می‌شود: نظام بین‌الملل آنارشیک است. یعنی هیچ دولت جهانی، دادگاه نهایی یا قدرت برتری وجود ندارد که بتواند امنیت دولت‌ها را در لحظه بحران تضمین کند. دولت‌ها در نهایت خودشان مسئول بقای خود هستند. این وضعیت باعث می‌شود که حتی دولت‌هایی که امروز نیت تهاجمی ندارند، برای فردا قابل اعتماد نباشند، چون نیت‌ها تغییرپذیرند و هیچ دولت عاقلی نمی‌تواند بقای خود را بر خوش‌بینی نسبت به نیت دشمن بنا کند.
‏از همین‌جا منطق میرشایمر درباره اسرائیل قابل فهم می‌شود. اسرائیل در نگاه او دولتی است که امنیت خود را نه بر اعتماد به نظم بین‌المللی، بلکه بر برتری نظامی، حمایت آمریکا، ضربه پیش‌دستانه، و بازدارندگی شدید بنا کرده است. این الگوی امنیتی زمانی کار می‌کند که دشمنان اسرائیل باور داشته باشند هزینه حمله به اسرائیل یا شکست دادن آن بسیار سنگین است. اما اگر اسرائیل در جنگی بزرگ شکست بخورد، مسئله فقط از دست دادن یک نبرد یا یک منطقه نیست. مسئله از نظر رئالیستی این است که تصویر شکست‌ناپذیری اسرائیل فرو می‌ریزد.
‏در رئالیسم تهاجمی، اعتبار قدرت اهمیت حیاتی دارد. قدرت فقط چیزی نیست که یک دولت در اختیار دارد؛ چیزی است که دیگران نیز باید آن را باور کنند. اگر دشمنان اسرائیل به این نتیجه برسند که این کشور دیگر توانایی یا اراده لازم برای تحمیل هزینه سنگین ندارد، بازدارندگی آن آسیب می‌بیند. در چنین شرایطی، شکست می‌تواند به یک اثر دومینویی منجر شود: ایران جسورتر شود، حزب‌الله قدرت مانور بیشتری پیدا کند، گروه‌های متحد ایران در منطقه فعال‌تر شوند، و دولت‌های عربی نیز در محاسبات خود بازنگری کنند. بنابراین از نگاه میرشایمر، شکست اسرائیل ممکن است صرفاً یک رویداد نظامی نباشد، بلکه یک بحران در کل معماری بازدارندگی اسرائیل باشد.
‏نکته مهم دیگر در تحلیل میرشایمر، مسئله «تهدید وجودی» است. بسیاری از دولت‌ها می‌توانند شکست نظامی را تحمل کنند. یک قدرت بزرگ ممکن است جنگی را ببازد و همچنان از نظر جغرافیایی، جمعیتی، اقتصادی و نظامی پابرجا بماند. اما اسرائیل به دلیل وسعت محدود، تراکم جمعیتی، عمق راهبردی اندک، و تاریخ سیاسی خاص خود، شکست بزرگ را ممکن است به‌عنوان تهدیدی علیه موجودیت خود تفسیر کند. در چنین وضعیتی، فاصله میان شکست نظامی و هراس از نابودی سیاسی کوتاه‌تر می‌شود.
‏از همین‌جا مسئله سلاح هسته‌ای وارد تحلیل می‌شود. در رئالیسم تهاجمی، سلاح هسته‌ای فقط یک سلاح بزرگ‌تر نیست؛ بالاترین ابزار تضمین بقاست. تا وقتی ابزارهای متعارف برای بازدارندگی کافی باشند، استفاده از سلاح هسته‌ای غیرعقلانی و بسیار پرهزینه است. اما اگر دولت به این جمع‌بندی برسد که ابزارهای متعارف دیگر نمی‌توانند جلوی شکست موجودیتی را بگیرند، گزینه هسته‌ای ممکن است از سطح «بازدارندگی خاموش» به سطح «ابزار اجبار نهایی» منتقل شود. یعنی دولت ممکن است تهدید کند یا حتی به استفاده محدود فکر کند تا دشمن را وادار به عقب‌نشینی کند، شوک راهبردی ایجاد کند و بازدارندگی از دست‌رفته را بازسازی کند
‏در این‌جا سلاح هسته‌ای در تحلیل میرشایمر نقش «آخرین ضمانت بقا» را پیدا می‌کند. دولت هسته‌ای ممکن است در شرایط عادی از سلاح هسته‌ای استفاده نکند، چون هزینه‌های سیاسی، اخلاقی، راهبردی و انسانی آن عظیم است. اما اگر همان دولت به این نتیجه برسد که شکست مساوی با پایان بقای آن است، منطق محاسبه تغییر می‌کند. در این حالت، سلاح هسته‌ای دیگر ابزار جنگ متعارف نیست، بلکه ابزار جلوگیری از شکست نهایی است. یعنی دولت می‌گوید: اگر بقای من در خطر باشد، باید به دشمن نشان دهم که پیروزی بر من هزینه‌ای غیرقابل تصور خواهد داشت.
‏به همین دلیل، میرشایمر چنین سناریویی را مطرح می‌کند تا بگوید نباید فرض کرد که قدرت‌های هسته‌ای در لحظات شکست حتماً خویشتن‌دار باقی می‌مانند. ادبیات بازدارندگی معمولاً بر این فرض بنا شده است که سلاح هسته‌ای برای جلوگیری از جنگ است، نه برای استفاده واقعی. اما رئالیسم تهاجمی به ما یادآوری می‌کند که در شرایط بحرانی، مرز میان بازدارندگی و استفاده می‌تواند خطرناک شود. اگر یک دولت احساس کند که تهدید دیگر با نمایش قدرت کنترل نمی‌شود، ممکن است به این فکر کند که باید خودِ قدرت ویرانگر را به کار گیرد.
undefined۴۱
undefined۶
undefined۴
undefined۴
undefined۲
undefined۱

۶۱۸

۲۲:۳۲