میگویند همه فاسدند، همه رها کردهاند، کشور در سراشیبی است؛ پس تو هم عاقل باش، خودت را همرنگ کن، به فکر آینده خودت باش و از این ویرانه فاصله بگیر.
#نه!
فساد دیگران، مجوز بیمسئولیتی ما نیست. رانتخواری، تراستیبازی، منفعتطلبی و پشت کردن دیگران به منافع عمومی، مسئولیت ما را نسبت به ایران ساقط نمیکند.
ممکن است هزاران کیلومتر دور باشیم، اما فاصله جغرافیایی، نسبت آدم با وطن را از میان نمیبرد. ایران فقط خاکی نیست که بر آن ایستادهایم؛ زبان و حافظه ماست، بخشی از هویت ماست و آیندهای است که هنوز در برابرش مسئولیم.
اتفاقاً در روزگار افول است که «کار برای کشور» معنا پیدا میکند؛ با دانش، قلم، سرمایه، زمان، ساختن، نقد کردن و ایستادن در برابر فساد و ابتذال.
ایران را نمیتوان به دست بدترینها و متجاوزین سپرد و بعد از دور تنها برایش مرثیه خواند.
ما پای کار ایرانیم؛نه از سر سادهدلی و خوشبینی،بلکه از سر مسئولیت.
این، امر ملی است.
#نه!
فساد دیگران، مجوز بیمسئولیتی ما نیست. رانتخواری، تراستیبازی، منفعتطلبی و پشت کردن دیگران به منافع عمومی، مسئولیت ما را نسبت به ایران ساقط نمیکند.
ممکن است هزاران کیلومتر دور باشیم، اما فاصله جغرافیایی، نسبت آدم با وطن را از میان نمیبرد. ایران فقط خاکی نیست که بر آن ایستادهایم؛ زبان و حافظه ماست، بخشی از هویت ماست و آیندهای است که هنوز در برابرش مسئولیم.
اتفاقاً در روزگار افول است که «کار برای کشور» معنا پیدا میکند؛ با دانش، قلم، سرمایه، زمان، ساختن، نقد کردن و ایستادن در برابر فساد و ابتذال.
ایران را نمیتوان به دست بدترینها و متجاوزین سپرد و بعد از دور تنها برایش مرثیه خواند.
ما پای کار ایرانیم؛نه از سر سادهدلی و خوشبینی،بلکه از سر مسئولیت.
این، امر ملی است.
۲.۱K
۱۱:۰۱
داشتم تبلیغ تور یک هتل را میدیدم؛ هتل هم از قضا در کویری در ایران بود. پیشنهادش بد نبود، تصاویرش هم وسوسهکننده بود و داشتم با علاقه نگاه میکردم که ناگهان متوجه شدم دیگر چندان حواسم به خود هتل نیست. بیشتر انرژی ذهنیام صرف ترجمه همزمان حرفهای گوینده شده بود؛ از فارسی به فارسی.
هر چند ثانیه یک کلمه انگلیسی از راه میرسید. «آوتدور» داشت. کمی فکر کردم و فهمیدم منظور همان حیاط و فضای بیرونی است. بعد رسیدیم به «لیوینگروم»؛ همان اتاق نشیمن خودمان که ظاهراً اگر اسمش را فارسی بگویی بخشی از کیفیتش را از دست میدهد. بعد «پنل» آمد؛ پنلی برای تنظیم گرما و سرما. البته این یکی دستکم یک ابزار مشخص بود، اما باز هم نحوه گفتنش جوری بود که انگار اگر میگفتند «کنترل دمای اتاق»، شأن تکنولوژیک هتل پایین میآمد. کمی بعد هم «سویمینگپول» ظاهر شد. استخر دیگر ظاهراً بهتنهایی جواب نمیداد؛ آب همان آب بود، اما حتماً باید در «سویمینگپول» شنا میکردیم، نه در استخر.
اینجا دیگر برایم موضوع از چند واژه انگلیسی فراتر رفت. با خودم فکر کردم چه اتفاقی افتاده که حیاط دیگر نمیتواند حیاط باشد؟ چه زمانی اتاق نشیمن به «لیوینگروم» ارتقا پیدا کرده و استخر برای حفظ شأن خود نیازمند عنوان «سویمینگپول» شده است؟ شاید اگر میگفتند «هتل حیاط، اتاق نشیمن و استخر دارد»، زیادی معمولی به نظر میرسید. ولی وقتی همه اینها به آوتدور و لیوینگروم و سویمینگپول تبدیل میشوند، آدم احساس میکند شاید برای ورود به هتل هم باید از بخش مهاجرت عبور کند.
کمکم به نظرم رسید که این کلمات خودشان بخشی از امکانات هتلاند. هر واژه انگلیسی انگار یک ستاره دیگر به مجموعه اضافه میکند. حیاط، حیاط است؛ ولی آوتدور لابد چهارستاره است. نشیمن اگر نشیمن باشد، جایی است که آدم مینشیند؛ اما اگر لیوینگروم شود، احتمالاً باید روی مبلش شیکتر بنشینی. استخر هم تا وقتی استخر است، آدم در آن شنا میکند؛ وقتی سویمینگپول شد، شنا هم باید کمی اینترنشنالتر باشد. حتی تنظیم دمای اتاق هم اگر با «پنل» انجام شود، انگار دیگر صرفاً گرم و سردکردن نیست؛ بخشی از یک تجربه مدرن است.
مسئله البته مخالفت با کلمات خارجی نیست. زبان همیشه وام میگیرد و فارسی هم پر از واژههایی است که روزگاری از زبان دیگری آمدهاند و امروز دیگر کسی متوجه خارجیبودنشان نمیشود. چیزی که توجهم را جلب میکرد، استفاده نمایشی از انگلیسی دقیقاً در جاهایی بود که هیچ نیاز ارتباطی جدی به آن وجود نداشت. «سویمینگپول» هیچ اطلاعات بیشتری از «استخر» نمیدهد و «لیوینگروم» هم اتاق دیگری پشت اتاق نشیمن پنهان نکرده است. خود انگلیسیبودن واژه است که قرار است یک معنای اضافه تولید کند.
آن معنای اضافه هم چندان پنهان نیست: مدرنبودن، لوکسبودن، جهانیبودن و کمی هم فاصلهگرفتن از امر معمولی. تبلیغ فقط یک اتاق و استخر نمیفروشد؛ یک تصویر از زندگی میفروشد. «نشیمن» متعلق به خانه است، اما «لیوینگروم» متعلق به کاتالوگ. «حیاط» ممکن است آدم را یاد خانه مادربزرگ، باغچه و تخت چوبی بیندازد؛ ولی «آوتدور» جایی است که باید در آن قهوه دستت باشد، عینک آفتابی زده باشی و ترجیحاً کسی همان لحظه از تو عکس بگیرد. استخر هم جایی است که بچهها در آن آببازی میکنند؛ «سویمینگپول» لابد جایی است که باید حوله سفید، صندلی آفتابگیر و یک لیوان رنگی هم در قاب باشد.
هر چند ثانیه یک کلمه انگلیسی از راه میرسید. «آوتدور» داشت. کمی فکر کردم و فهمیدم منظور همان حیاط و فضای بیرونی است. بعد رسیدیم به «لیوینگروم»؛ همان اتاق نشیمن خودمان که ظاهراً اگر اسمش را فارسی بگویی بخشی از کیفیتش را از دست میدهد. بعد «پنل» آمد؛ پنلی برای تنظیم گرما و سرما. البته این یکی دستکم یک ابزار مشخص بود، اما باز هم نحوه گفتنش جوری بود که انگار اگر میگفتند «کنترل دمای اتاق»، شأن تکنولوژیک هتل پایین میآمد. کمی بعد هم «سویمینگپول» ظاهر شد. استخر دیگر ظاهراً بهتنهایی جواب نمیداد؛ آب همان آب بود، اما حتماً باید در «سویمینگپول» شنا میکردیم، نه در استخر.
اینجا دیگر برایم موضوع از چند واژه انگلیسی فراتر رفت. با خودم فکر کردم چه اتفاقی افتاده که حیاط دیگر نمیتواند حیاط باشد؟ چه زمانی اتاق نشیمن به «لیوینگروم» ارتقا پیدا کرده و استخر برای حفظ شأن خود نیازمند عنوان «سویمینگپول» شده است؟ شاید اگر میگفتند «هتل حیاط، اتاق نشیمن و استخر دارد»، زیادی معمولی به نظر میرسید. ولی وقتی همه اینها به آوتدور و لیوینگروم و سویمینگپول تبدیل میشوند، آدم احساس میکند شاید برای ورود به هتل هم باید از بخش مهاجرت عبور کند.
کمکم به نظرم رسید که این کلمات خودشان بخشی از امکانات هتلاند. هر واژه انگلیسی انگار یک ستاره دیگر به مجموعه اضافه میکند. حیاط، حیاط است؛ ولی آوتدور لابد چهارستاره است. نشیمن اگر نشیمن باشد، جایی است که آدم مینشیند؛ اما اگر لیوینگروم شود، احتمالاً باید روی مبلش شیکتر بنشینی. استخر هم تا وقتی استخر است، آدم در آن شنا میکند؛ وقتی سویمینگپول شد، شنا هم باید کمی اینترنشنالتر باشد. حتی تنظیم دمای اتاق هم اگر با «پنل» انجام شود، انگار دیگر صرفاً گرم و سردکردن نیست؛ بخشی از یک تجربه مدرن است.
مسئله البته مخالفت با کلمات خارجی نیست. زبان همیشه وام میگیرد و فارسی هم پر از واژههایی است که روزگاری از زبان دیگری آمدهاند و امروز دیگر کسی متوجه خارجیبودنشان نمیشود. چیزی که توجهم را جلب میکرد، استفاده نمایشی از انگلیسی دقیقاً در جاهایی بود که هیچ نیاز ارتباطی جدی به آن وجود نداشت. «سویمینگپول» هیچ اطلاعات بیشتری از «استخر» نمیدهد و «لیوینگروم» هم اتاق دیگری پشت اتاق نشیمن پنهان نکرده است. خود انگلیسیبودن واژه است که قرار است یک معنای اضافه تولید کند.
آن معنای اضافه هم چندان پنهان نیست: مدرنبودن، لوکسبودن، جهانیبودن و کمی هم فاصلهگرفتن از امر معمولی. تبلیغ فقط یک اتاق و استخر نمیفروشد؛ یک تصویر از زندگی میفروشد. «نشیمن» متعلق به خانه است، اما «لیوینگروم» متعلق به کاتالوگ. «حیاط» ممکن است آدم را یاد خانه مادربزرگ، باغچه و تخت چوبی بیندازد؛ ولی «آوتدور» جایی است که باید در آن قهوه دستت باشد، عینک آفتابی زده باشی و ترجیحاً کسی همان لحظه از تو عکس بگیرد. استخر هم جایی است که بچهها در آن آببازی میکنند؛ «سویمینگپول» لابد جایی است که باید حوله سفید، صندلی آفتابگیر و یک لیوان رنگی هم در قاب باشد.
۱.۳K
۷:۲۷
مسئله ایران، جمهوری اسلامی نیست
میرشایمر و جنگی که آمریکا نباید وارد آن میشدیکی از دوستان با تعجب میگفت کار به جایی رسیده که در یک روضه، خانمِ جلسه هم از میرشایمر نقلقول کرده است! میرشایمری که تا چندی پیش نامش بیشتر در کلاسهای روابط بینالملل و میان مکتب رئالیسم شنیده میشد، حالا ظاهراً راهش را به مجالس مذهبی و شبکههای اجتماعی هم باز کرده است. البته وقتی یک نظریهپرداز اینقدر فراگیر میشود، معمولاً هرکس بخشی از حرف او را که به کار روایت خودش میآید انتخاب میکند.
اما فارغ از اینکه چه کسی، کجا و با چه برداشتی میرشایمر را نقل میکند، پرسش جالبتر این است: اگر واقعاً با عینک رئالیسم تهاجمی او به جنگ آمریکا و ایران نگاه کنیم، چه میبینیم؟ آیا مسئله واقعاً نوع حکومت ایران و ایدئولوژی جمهوری اسلامی است، یا در لایهای عمیقتر با جغرافیا، توزیع قدرت، امنیت اسرائیل، حضور آمریکا و ظهور یک قدرت مستقل منطقهای روبهرو هستیم؟اگر از دریچه جان میرشایمر به جنگ آمریکا و ایران نگاه کنیم، نخستین کاری که باید انجام دهیم کنار گذاشتن بخش بزرگی از ادبیات رایج درباره «ماهیت جمهوری اسلامی» است. رئالیسم تهاجمی اساساً نظریهای درباره خوب و بد بودن حکومتها نیست. دولتها را، تا حد زیادی، جعبههای سیاه میبیند و به جای ایدئولوژی و شخصیت رهبران، از آنارشی، جغرافیا، توزیع قابلیتها، بقا و موازنه قدرت آغاز میکند. در جزوهای که مبنای بحث ما بود نیز همین نکته بهصراحت آمده است: در رئالیسم تهاجمی، نیتها متغیر قابل اتکایی نیستند و «قابلیتها» تعیینکنندهترند؛ حتی دولتهایی با نیات ظاهراً مسالمتآمیز نیز زیر فشار ساختار به رقابت قدرت کشیده میشوند.
از همینجا میتوان یک گزاره بهظاهر خلافآمدِ عادت مطرح کرد: اگر فردا جمهوری اسلامی ناپدید شود و در تهران یک جمهوری سکولار، یک پادشاهی یا حتی یک دموکراسی کاملاً غربگرا مستقر شود، مسئله ژئوپلیتیکی ایران برای آمریکا و اسرائیل از میان نمیرود. تنها در صورت حذف و تجزیه ایران است که این مساله ناپدید میشود. فرض کنید حکومتی دیگر با همین مرزها بر سر کار بیاید ، شاید شدت خصومت کم شود، زبان سیاست خارجی تغییر کند و حتی دورهای از همکاری شکل بگیرد، اما جغرافیا عوض نمیشود؛ جمعیت ایران عوض نمیشود؛ منابع انرژی، دسترسی به خلیج فارس و تنگه هرمز، عمق سرزمینی، موقعیت میان آسیای مرکزی، قفقاز، خلیج فارس و شبهقاره و ظرفیت تبدیلشدن ایران به قدرت مسلط پیرامونی باقی میماند. به زبان میرشایمر، ساختار مهمتر از نیت است.
این دقیقاً همان منطق مرکزی کتاب کلاسیک او The Tragedy of Great Power Politics است. در نظامی که قدرت بالاتری برای تضمین امنیت دولتها وجود ندارد، هیچ دولتی نمیتواند امنیت خود را به حسن نیت دیگری واگذار کند. نیت امروز ممکن است فردا تغییر کند؛ آنچه باقی میماند قابلیت است. به همین دلیل قدرتهای بزرگ نه صرفاً از دشمنان بالفعل، بلکه از تمرکز بالقوه قدرت نیز میترسند. «تراژدی» نزد میرشایمر همینجاست: حتی اگر هیچیک از بازیگران ذاتاً جنگطلب نباشند، ساختار آنها را به رقابت برای قدرت و در شرایطی به جنگ سوق میدهد. خود او توضیح میدهد که حتی قدرتهای کاملاً راضی از وضع موجود نیز، چون نمیتوانند از نیت آینده دیگران مطمئن باشند، ناچار به رقابت امنیتی میشوند.
خاورمیانه را با این عینک نگاه کنیم. یک سوی معادله، اسرائیل قرار دارد: قدرتی کوچک از حیث جغرافیا و جمعیت، اما برخوردار از برتری تکنولوژیک و نظامی، بازدارندگی هستهای و پشتوانه مستقیم ایالات متحده. سوی دیگر، ایران است: کشوری بسیار بزرگتر از نظر سرزمین و جمعیت، با عمق استراتژیک فراوان و ظرفیت بالقوه برای تبدیلشدن به مهمترین قدرت بومی خلیج فارس. میان این دو، دولتهای عربی قرار دارند که بخش مهمی از امنیت خود را به قدرت خارجی آمریکا متصل کردهاند. و در بالای این ساختار، ایالات متحده قرار دارد که از فاصله هزاران کیلومتری میکوشد موازنه مطلوب خود را در منطقه حفظ کند.
این ترکیب، بدون آنکه یک جمله درباره اسلام سیاسی، ولایت فقیه یا ایدئولوژی جمهوری اسلامی بگوییم، یک ساختار ذاتاً رقابتی ایجاد میکند.
از این منظر، یکی از بزرگترین اشتباهات آمریکا در ۲۰۰۳ نیز قابل فهم است. واشنگتن عراق را نابود کرد تا یک دشمن را حذف کند، اما همزمان مهمترین وزنه موازنهکننده قدرت ایران در غرب این کشور را از میان برد. نتیجه چیزی بود که یک رئالیست باید پیشبینی میکرد: قدرت نسبی ایران افزایش یافت. جزوه ما نیز دقیقاً همین خوانش را به میرشایمر نسبت میدهد: جنگ عراق بهجای مهار ایران، مهمترین موازنهکننده آن را حذف و موقعیت منطقهای تهران را تقویت کرد..
بیستوسه سال بعد، واشنگتن به شکلی دیگر همان اشتباه را تکرار کرد.
میرشایمر و جنگی که آمریکا نباید وارد آن میشدیکی از دوستان با تعجب میگفت کار به جایی رسیده که در یک روضه، خانمِ جلسه هم از میرشایمر نقلقول کرده است! میرشایمری که تا چندی پیش نامش بیشتر در کلاسهای روابط بینالملل و میان مکتب رئالیسم شنیده میشد، حالا ظاهراً راهش را به مجالس مذهبی و شبکههای اجتماعی هم باز کرده است. البته وقتی یک نظریهپرداز اینقدر فراگیر میشود، معمولاً هرکس بخشی از حرف او را که به کار روایت خودش میآید انتخاب میکند.
اما فارغ از اینکه چه کسی، کجا و با چه برداشتی میرشایمر را نقل میکند، پرسش جالبتر این است: اگر واقعاً با عینک رئالیسم تهاجمی او به جنگ آمریکا و ایران نگاه کنیم، چه میبینیم؟ آیا مسئله واقعاً نوع حکومت ایران و ایدئولوژی جمهوری اسلامی است، یا در لایهای عمیقتر با جغرافیا، توزیع قدرت، امنیت اسرائیل، حضور آمریکا و ظهور یک قدرت مستقل منطقهای روبهرو هستیم؟اگر از دریچه جان میرشایمر به جنگ آمریکا و ایران نگاه کنیم، نخستین کاری که باید انجام دهیم کنار گذاشتن بخش بزرگی از ادبیات رایج درباره «ماهیت جمهوری اسلامی» است. رئالیسم تهاجمی اساساً نظریهای درباره خوب و بد بودن حکومتها نیست. دولتها را، تا حد زیادی، جعبههای سیاه میبیند و به جای ایدئولوژی و شخصیت رهبران، از آنارشی، جغرافیا، توزیع قابلیتها، بقا و موازنه قدرت آغاز میکند. در جزوهای که مبنای بحث ما بود نیز همین نکته بهصراحت آمده است: در رئالیسم تهاجمی، نیتها متغیر قابل اتکایی نیستند و «قابلیتها» تعیینکنندهترند؛ حتی دولتهایی با نیات ظاهراً مسالمتآمیز نیز زیر فشار ساختار به رقابت قدرت کشیده میشوند.
از همینجا میتوان یک گزاره بهظاهر خلافآمدِ عادت مطرح کرد: اگر فردا جمهوری اسلامی ناپدید شود و در تهران یک جمهوری سکولار، یک پادشاهی یا حتی یک دموکراسی کاملاً غربگرا مستقر شود، مسئله ژئوپلیتیکی ایران برای آمریکا و اسرائیل از میان نمیرود. تنها در صورت حذف و تجزیه ایران است که این مساله ناپدید میشود. فرض کنید حکومتی دیگر با همین مرزها بر سر کار بیاید ، شاید شدت خصومت کم شود، زبان سیاست خارجی تغییر کند و حتی دورهای از همکاری شکل بگیرد، اما جغرافیا عوض نمیشود؛ جمعیت ایران عوض نمیشود؛ منابع انرژی، دسترسی به خلیج فارس و تنگه هرمز، عمق سرزمینی، موقعیت میان آسیای مرکزی، قفقاز، خلیج فارس و شبهقاره و ظرفیت تبدیلشدن ایران به قدرت مسلط پیرامونی باقی میماند. به زبان میرشایمر، ساختار مهمتر از نیت است.
این دقیقاً همان منطق مرکزی کتاب کلاسیک او The Tragedy of Great Power Politics است. در نظامی که قدرت بالاتری برای تضمین امنیت دولتها وجود ندارد، هیچ دولتی نمیتواند امنیت خود را به حسن نیت دیگری واگذار کند. نیت امروز ممکن است فردا تغییر کند؛ آنچه باقی میماند قابلیت است. به همین دلیل قدرتهای بزرگ نه صرفاً از دشمنان بالفعل، بلکه از تمرکز بالقوه قدرت نیز میترسند. «تراژدی» نزد میرشایمر همینجاست: حتی اگر هیچیک از بازیگران ذاتاً جنگطلب نباشند، ساختار آنها را به رقابت برای قدرت و در شرایطی به جنگ سوق میدهد. خود او توضیح میدهد که حتی قدرتهای کاملاً راضی از وضع موجود نیز، چون نمیتوانند از نیت آینده دیگران مطمئن باشند، ناچار به رقابت امنیتی میشوند.
خاورمیانه را با این عینک نگاه کنیم. یک سوی معادله، اسرائیل قرار دارد: قدرتی کوچک از حیث جغرافیا و جمعیت، اما برخوردار از برتری تکنولوژیک و نظامی، بازدارندگی هستهای و پشتوانه مستقیم ایالات متحده. سوی دیگر، ایران است: کشوری بسیار بزرگتر از نظر سرزمین و جمعیت، با عمق استراتژیک فراوان و ظرفیت بالقوه برای تبدیلشدن به مهمترین قدرت بومی خلیج فارس. میان این دو، دولتهای عربی قرار دارند که بخش مهمی از امنیت خود را به قدرت خارجی آمریکا متصل کردهاند. و در بالای این ساختار، ایالات متحده قرار دارد که از فاصله هزاران کیلومتری میکوشد موازنه مطلوب خود را در منطقه حفظ کند.
این ترکیب، بدون آنکه یک جمله درباره اسلام سیاسی، ولایت فقیه یا ایدئولوژی جمهوری اسلامی بگوییم، یک ساختار ذاتاً رقابتی ایجاد میکند.
از این منظر، یکی از بزرگترین اشتباهات آمریکا در ۲۰۰۳ نیز قابل فهم است. واشنگتن عراق را نابود کرد تا یک دشمن را حذف کند، اما همزمان مهمترین وزنه موازنهکننده قدرت ایران در غرب این کشور را از میان برد. نتیجه چیزی بود که یک رئالیست باید پیشبینی میکرد: قدرت نسبی ایران افزایش یافت. جزوه ما نیز دقیقاً همین خوانش را به میرشایمر نسبت میدهد: جنگ عراق بهجای مهار ایران، مهمترین موازنهکننده آن را حذف و موقعیت منطقهای تهران را تقویت کرد..
بیستوسه سال بعد، واشنگتن به شکلی دیگر همان اشتباه را تکرار کرد.
۱.۳K
۶:۵۱
این بار نه با حذف دشمن ایران، بلکه با ورود مستقیم به جنگی که هدف سیاسی آن بسیار بزرگتر از ابزاری بود که برای تحققش وجود داشت.
آمریکا میتواند تأسیسات ایران را بمباران کند؛ میتواند اقتصاد آن را فرسوده کند؛ میتواند توان نظامی ایران را کاهش دهد. اما این با تحمیل یک نظم سیاسی پایدار بر ایران یکی نیست. میرشایمر از آغاز جنگ دقیقاً بر همین شکاف میان «توان تخریب» و «توان پیروزی سیاسی» انگشت گذاشت. او جنگ را خطای بزرگ ترامپ خواند و استدلال کرد که واشنگتن و تلآویو استراتژی منسجمی برای تبدیل برتری هوایی و دریایی به تسلیم سیاسی ایران ندارند. در ماههای بعد نیز استدلال او تغییر نکرد: آمریکا قدرت تخریب بسیار بیشتری دارد، اما راه نظامی قابل اتکایی برای مجبورکردن تهران به پذیرش نظم مورد نظر واشنگتن ندارد.
اینجا تفاوت میان قدرت مطلق و قدرت نسبی برای تحمیل اراده اهمیت پیدا میکند. آمریکا بیتردید از ایران قدرتمندتر است؛ اما این پرسش درستی نیست. پرسش درست این است: برای وادارکردن کشوری ۹۰ میلیونی با این وسعت، جغرافیا و امکان جنگ نامتقارن به پذیرش شرایط سیاسی دشمن، چه مقدار قدرت باید به میدان آورد و چه هزینهای باید پرداخت؟
اگر هزینه رسیدن به هدف بیش از ارزش آن هدف باشد، قدرت بیشتر الزاماً به معنای سیاست بهتر نیست.و درست همینجا منافع آمریکا و اسرائیل الزاماً بر هم منطبق نیست.برای اسرائیل، کاهش هرچه بیشتر ظرفیت ایران میتواند یک منفعت امنیتی مستقیم باشد. اسرائیل در منطقه زندگی میکند و ایران یکی از مهمترین محدودکنندگان آزادی عمل آن است. اما آمریکا یک قدرت جهانی است. رقیب همتراز واشنگتن ایران نیست؛ چین است. از منطق رئالیسم تهاجمی، منابع آمریکا باید پیش از هر چیز صرف جلوگیری از ظهور یک هژمون رقیب در شرق آسیا شود، نه صرف جنگی فرسایشی علیه قدرتی منطقهای که قادر به تهدید هژمونی آمریکا در نیمکره غربی یا توازن جهانی نیست. در همان چارچوب آموزشی، میرشایمر خواهان offshore balancing، اجتناب از گرفتارشدن در جنگهای خاورمیانه و تمرکز بر چین است.
از این زاویه، جنگ ایران برای آمریکا یک انحراف استراتژیک است: مصرف مهمات و ظرفیت نظامی، درگیری اقتصادی، آسیب به تجارت انرژی، فرسایش اعتبار سیاسی، فشار بر نیروهای مستقر در منطقه و مهمتر از همه، منحرفکردن تمرکز از قدرتی که واقعاً میتواند نظم بینالمللی مطلوب آمریکا را به چالش بکشد. میرشایمر حتی در ماههای اخیر نیز استدلال کرده است که آمریکا، با وجود توان عظیمش، فاقد راهبردی برای وادارکردن ایران به تسلیم است و فشار اقتصادی و نظامی، مسئله اساسی را حل نکرده است.
اما اگر جنگ با ایران از دیدگاه رئالیستی تا این اندازه نامطلوب بود، چرا آمریکا وارد آن شد؟
اینجاست که کتاب دوم، The Israel Lobby and U.S. Foreign Policy، وارد تحلیل میشود.
میرشایمر و استیون والت در آن کتاب یک ادعای مهم دارند که باید دقیق فهمیده شود. آنها نمیگویند اسرائیل آمریکا را «کنترل» میکند و نمیگویند آمریکا هیچ منفعت مستقلی در خاورمیانه ندارد. استدلال آنها پیچیدهتر و مهمتر است: شبکهای از سازمانها، نخبگان، حامیان مالی، گروههای فشار و سیاستمداران حامی اسرائیل در داخل ایالات متحده توانستهاند در برخی موضوعات، تعریف منافع اسرائیل و منافع آمریکا را به یکدیگر نزدیک کنند؛ حتی در جایی که از منظر راهبردی این دو الزاماً یکی نیستند.درباره ایران، میرشایمر و والت سالها پیش از جنگ کنونی همین ادعا را مطرح کردند. آنها در پاسخ به منتقدانشان نوشتند که آمریکا حتی بدون اسرائیل نیز نسبت به قدرت و برنامه هستهای ایران نگران میبود؛ اما اسرائیل و مهمترین بخشهای لابی اسرائیل نقش مهمی در سوقدادن واشنگتن به سیاست تقابل و برجستهکردن گزینه نظامی داشتهاند. این تمایز مهم است: لابی، ایران را اختراع نکرد؛ اما میتواند نحوه پاسخ آمریکا به مسئله ایران را تغییر دهد. در نتیجه، دو کتاب میرشایمر کنار هم یک توضیح بسیار قدرتمند به دست میدهند.The Tragedy of Great Power Politics به ما میگوید چرا مسئله ایران ساختاری است: جغرافیا و قابلیتهای ایران باعث میشوند هر ایران قدرتمند و مستقل، صرفنظر از نوع رژیم، با تلاش دیگران برای محدودکردن آن مواجه شود.The Israel Lobby and U.S. Foreign Policy توضیح میدهد چرا این رقابت ساختاری لزوماً نباید به جنگ آمریکا و ایران تبدیل شود، اما در واشنگتن میتواند چنین شود: زیرا بازیگری که ایران برای او یک تهدید درجهاول منطقهای است، قادر است بر تعریف تهدید در سیاست داخلی آمریکا اثر بگذارد.
اینجا یک تمایز کلیدی وجود دارد: ساختار، رقابت ایران و اسرائیل را توضیح میدهد؛ لابی و تصمیم سیاسی، ورود مستقیم آمریکا به آن رقابت را توضیح میدهند.
و همین تمایز است که نشان میدهد چرا این جنگ از منظر منافع آمریکا خطا بود.
آمریکا میتواند تأسیسات ایران را بمباران کند؛ میتواند اقتصاد آن را فرسوده کند؛ میتواند توان نظامی ایران را کاهش دهد. اما این با تحمیل یک نظم سیاسی پایدار بر ایران یکی نیست. میرشایمر از آغاز جنگ دقیقاً بر همین شکاف میان «توان تخریب» و «توان پیروزی سیاسی» انگشت گذاشت. او جنگ را خطای بزرگ ترامپ خواند و استدلال کرد که واشنگتن و تلآویو استراتژی منسجمی برای تبدیل برتری هوایی و دریایی به تسلیم سیاسی ایران ندارند. در ماههای بعد نیز استدلال او تغییر نکرد: آمریکا قدرت تخریب بسیار بیشتری دارد، اما راه نظامی قابل اتکایی برای مجبورکردن تهران به پذیرش نظم مورد نظر واشنگتن ندارد.
اینجا تفاوت میان قدرت مطلق و قدرت نسبی برای تحمیل اراده اهمیت پیدا میکند. آمریکا بیتردید از ایران قدرتمندتر است؛ اما این پرسش درستی نیست. پرسش درست این است: برای وادارکردن کشوری ۹۰ میلیونی با این وسعت، جغرافیا و امکان جنگ نامتقارن به پذیرش شرایط سیاسی دشمن، چه مقدار قدرت باید به میدان آورد و چه هزینهای باید پرداخت؟
اگر هزینه رسیدن به هدف بیش از ارزش آن هدف باشد، قدرت بیشتر الزاماً به معنای سیاست بهتر نیست.و درست همینجا منافع آمریکا و اسرائیل الزاماً بر هم منطبق نیست.برای اسرائیل، کاهش هرچه بیشتر ظرفیت ایران میتواند یک منفعت امنیتی مستقیم باشد. اسرائیل در منطقه زندگی میکند و ایران یکی از مهمترین محدودکنندگان آزادی عمل آن است. اما آمریکا یک قدرت جهانی است. رقیب همتراز واشنگتن ایران نیست؛ چین است. از منطق رئالیسم تهاجمی، منابع آمریکا باید پیش از هر چیز صرف جلوگیری از ظهور یک هژمون رقیب در شرق آسیا شود، نه صرف جنگی فرسایشی علیه قدرتی منطقهای که قادر به تهدید هژمونی آمریکا در نیمکره غربی یا توازن جهانی نیست. در همان چارچوب آموزشی، میرشایمر خواهان offshore balancing، اجتناب از گرفتارشدن در جنگهای خاورمیانه و تمرکز بر چین است.
از این زاویه، جنگ ایران برای آمریکا یک انحراف استراتژیک است: مصرف مهمات و ظرفیت نظامی، درگیری اقتصادی، آسیب به تجارت انرژی، فرسایش اعتبار سیاسی، فشار بر نیروهای مستقر در منطقه و مهمتر از همه، منحرفکردن تمرکز از قدرتی که واقعاً میتواند نظم بینالمللی مطلوب آمریکا را به چالش بکشد. میرشایمر حتی در ماههای اخیر نیز استدلال کرده است که آمریکا، با وجود توان عظیمش، فاقد راهبردی برای وادارکردن ایران به تسلیم است و فشار اقتصادی و نظامی، مسئله اساسی را حل نکرده است.
اما اگر جنگ با ایران از دیدگاه رئالیستی تا این اندازه نامطلوب بود، چرا آمریکا وارد آن شد؟
اینجاست که کتاب دوم، The Israel Lobby and U.S. Foreign Policy، وارد تحلیل میشود.
میرشایمر و استیون والت در آن کتاب یک ادعای مهم دارند که باید دقیق فهمیده شود. آنها نمیگویند اسرائیل آمریکا را «کنترل» میکند و نمیگویند آمریکا هیچ منفعت مستقلی در خاورمیانه ندارد. استدلال آنها پیچیدهتر و مهمتر است: شبکهای از سازمانها، نخبگان، حامیان مالی، گروههای فشار و سیاستمداران حامی اسرائیل در داخل ایالات متحده توانستهاند در برخی موضوعات، تعریف منافع اسرائیل و منافع آمریکا را به یکدیگر نزدیک کنند؛ حتی در جایی که از منظر راهبردی این دو الزاماً یکی نیستند.درباره ایران، میرشایمر و والت سالها پیش از جنگ کنونی همین ادعا را مطرح کردند. آنها در پاسخ به منتقدانشان نوشتند که آمریکا حتی بدون اسرائیل نیز نسبت به قدرت و برنامه هستهای ایران نگران میبود؛ اما اسرائیل و مهمترین بخشهای لابی اسرائیل نقش مهمی در سوقدادن واشنگتن به سیاست تقابل و برجستهکردن گزینه نظامی داشتهاند. این تمایز مهم است: لابی، ایران را اختراع نکرد؛ اما میتواند نحوه پاسخ آمریکا به مسئله ایران را تغییر دهد. در نتیجه، دو کتاب میرشایمر کنار هم یک توضیح بسیار قدرتمند به دست میدهند.The Tragedy of Great Power Politics به ما میگوید چرا مسئله ایران ساختاری است: جغرافیا و قابلیتهای ایران باعث میشوند هر ایران قدرتمند و مستقل، صرفنظر از نوع رژیم، با تلاش دیگران برای محدودکردن آن مواجه شود.The Israel Lobby and U.S. Foreign Policy توضیح میدهد چرا این رقابت ساختاری لزوماً نباید به جنگ آمریکا و ایران تبدیل شود، اما در واشنگتن میتواند چنین شود: زیرا بازیگری که ایران برای او یک تهدید درجهاول منطقهای است، قادر است بر تعریف تهدید در سیاست داخلی آمریکا اثر بگذارد.
اینجا یک تمایز کلیدی وجود دارد: ساختار، رقابت ایران و اسرائیل را توضیح میدهد؛ لابی و تصمیم سیاسی، ورود مستقیم آمریکا به آن رقابت را توضیح میدهند.
و همین تمایز است که نشان میدهد چرا این جنگ از منظر منافع آمریکا خطا بود.
۱.۲K
۶:۵۱
بر اساس منطق میرشامیر در سطح منطقهای، مسئله ایران حتی با فرض پایان جمهوری اسلامی نیز تمام نمیشود. حتی یک حکومت کاملاً متفاوت در تهران، اگر ایران را دوباره به دولتی قدرتمند، ثروتمند و دارای سیاست خارجی مستقل تبدیل کند، دیر یا زود با همان سؤال مواجه خواهد شد: چه کسی باید قواعد امنیتی خلیج فارس و خاورمیانه را تعیین کند؟اگر پاسخ واشنگتن و تلآویو این باشد که ایران، صرفنظر از نوع حکومتش، باید کشوری فاقد قدرت بازدارندگی، فاقد حوزه نفوذ و وابسته به نظم امنیتی مورد نظر آنان باشد، تعارض بازتولید خواهد شد.این شاید مهمترین نتیجهای باشد که میتوان از میرشایمر گرفت: جمهوری اسلامی میتواند شکل، شدت و زبان منازعه را توضیح دهد؛ اما وجود منازعه را بهتنهایی توضیح نمیدهد. ریشه عمیقتر در توزیع قدرت است.
تراژدی دقیقاً همین است: ایران برای امنشدن میکوشد قدرتمندتر شود؛ اسرائیل افزایش قدرت ایران را کاهش امنیت خود میبیند؛ اسرائیل برای حفظ برتری خود به آمریکا متوسل میشود؛ آمریکا برای حفظ نظم مطلوب متحدش وارد میدان میشود؛ و اقدام هر یک، انگیزه دیگری برای افزایش قدرت را بیشتر میکند.
تراژدی دقیقاً همین است: ایران برای امنشدن میکوشد قدرتمندتر شود؛ اسرائیل افزایش قدرت ایران را کاهش امنیت خود میبیند؛ اسرائیل برای حفظ برتری خود به آمریکا متوسل میشود؛ آمریکا برای حفظ نظم مطلوب متحدش وارد میدان میشود؛ و اقدام هر یک، انگیزه دیگری برای افزایش قدرت را بیشتر میکند.
۱.۳K
۶:۵۶
پوستر میدان فاطمی که در آن اژدهای چینی عقاب آمریکایی را میبلعد، شاید برای تبلیغات سیاسی تصویر جذابی باشد، اما از منظر فرهنگ راهبردی چین تقریباً وارونه است.
چین ایالات متحده را مهمترین رقیب قدرت خود میداند، اما رقابت را الزاماً به معنای تقابل مستقیم، دائمی و ایدئولوژیک با آمریکا تعریف نمیکند. منطق راهبردی پکن اساساً بر اجتناب از یک تقابل زودرس با قدرت مسلط، افزایش تدریجی قابلیتها، استفاده از زمان، تغییر موازنه به صورت مرحلهای، و وادار کردن رقیب به سازگار شدن با واقعیتهای جدید استوار است. هدف، ساختن صحنهای نیست که در آن چین در یک نبرد نمادین آمریکا را «شکست» دهد؛ هدف، تغییر تدریجی ساختار قدرت به نحوی است که توان آمریکا برای تحمیل ارادهاش محدودتر شود.
این تفاوت برای فهم سیاست خارجی چین بسیار مهم است. پکن میتواند همزمان با واشنگتن رقابت نظامی در اقیانوس آرام داشته باشد، برای فناوری و زنجیرههای تأمین با آن رقابت کند، بر سر تایوان در آستانه برخورد قرار گیرد و در عین حال یکی از بزرگترین روابط اقتصادی جهان را با آمریکا حفظ کند. در منطق چینی، رقابت لزوماً مستلزم قطع رابطه، دشمنسازی ایدئولوژیک یا تشکیل یک جبهه جهانی ضدآمریکایی نیست.
مشکل پوستر تهران فقط یک خطای تصویری نیست؛ نشاندهنده یک خطای بزرگتر در فهم چین است. در تهران گاهی چین از دریچه منازعه ایران و آمریکا دیده میشود: چون ما با آمریکا تعارض داریم و چین نیز با آمریکا رقابت دارد، پس لابد چین در همان جبهه ما قرار دارد. این دقیقاً همان چیزی است که سیاست چین از آن اجتناب میکند. پکن نه برای ایران با آمریکا میجنگد، نه رقابت خود با واشنگتن را بر اساس دشمنی ایران با آمریکا تنظیم میکند و نه علاقهای دارد خود را جزئی از یک محور ایدئولوژیک ضدغربی معرفی کند.
فرهنگ راهبردی چین بیش از آنکه درباره «بلعیدن عقاب» باشد، درباره پرهیز از نبردی است که زمان و شرایط آن را رقیب تعیین کرده است. چین ترجیح میدهد قابلیتهایش را انباشته کند، وابستگیها را به اهرم تبدیل کند، هزینه انتخابهای رقیب را بالا ببرد و محیط راهبردی را آرامآرام به سود خود تغییر دهد.اژدهایی که در میدان فاطمی عقاب را میخورد، بیش از آنکه تصویری از چین باشد، تصویری از تخیل راهبردی تهران درباره چین است.
چین ایالات متحده را مهمترین رقیب قدرت خود میداند، اما رقابت را الزاماً به معنای تقابل مستقیم، دائمی و ایدئولوژیک با آمریکا تعریف نمیکند. منطق راهبردی پکن اساساً بر اجتناب از یک تقابل زودرس با قدرت مسلط، افزایش تدریجی قابلیتها، استفاده از زمان، تغییر موازنه به صورت مرحلهای، و وادار کردن رقیب به سازگار شدن با واقعیتهای جدید استوار است. هدف، ساختن صحنهای نیست که در آن چین در یک نبرد نمادین آمریکا را «شکست» دهد؛ هدف، تغییر تدریجی ساختار قدرت به نحوی است که توان آمریکا برای تحمیل ارادهاش محدودتر شود.
این تفاوت برای فهم سیاست خارجی چین بسیار مهم است. پکن میتواند همزمان با واشنگتن رقابت نظامی در اقیانوس آرام داشته باشد، برای فناوری و زنجیرههای تأمین با آن رقابت کند، بر سر تایوان در آستانه برخورد قرار گیرد و در عین حال یکی از بزرگترین روابط اقتصادی جهان را با آمریکا حفظ کند. در منطق چینی، رقابت لزوماً مستلزم قطع رابطه، دشمنسازی ایدئولوژیک یا تشکیل یک جبهه جهانی ضدآمریکایی نیست.
مشکل پوستر تهران فقط یک خطای تصویری نیست؛ نشاندهنده یک خطای بزرگتر در فهم چین است. در تهران گاهی چین از دریچه منازعه ایران و آمریکا دیده میشود: چون ما با آمریکا تعارض داریم و چین نیز با آمریکا رقابت دارد، پس لابد چین در همان جبهه ما قرار دارد. این دقیقاً همان چیزی است که سیاست چین از آن اجتناب میکند. پکن نه برای ایران با آمریکا میجنگد، نه رقابت خود با واشنگتن را بر اساس دشمنی ایران با آمریکا تنظیم میکند و نه علاقهای دارد خود را جزئی از یک محور ایدئولوژیک ضدغربی معرفی کند.
فرهنگ راهبردی چین بیش از آنکه درباره «بلعیدن عقاب» باشد، درباره پرهیز از نبردی است که زمان و شرایط آن را رقیب تعیین کرده است. چین ترجیح میدهد قابلیتهایش را انباشته کند، وابستگیها را به اهرم تبدیل کند، هزینه انتخابهای رقیب را بالا ببرد و محیط راهبردی را آرامآرام به سود خود تغییر دهد.اژدهایی که در میدان فاطمی عقاب را میخورد، بیش از آنکه تصویری از چین باشد، تصویری از تخیل راهبردی تهران درباره چین است.
۲.۸K
۱۱:۰۰
مهمترین اشتباه ایران پس از جنگ و پذیرش آتشبس، نه اصل ورود به مذاکرات، بلکه ناتوانی در درک راهبرد مرحلهبندیشده آمریکا برای افزایش فشار بر ایران بود. ایران حتی پس از اعلام مذاکرات و اعمال محاصره دریایی، همچنان بر ادامه مسیر دیپلماتیک اصرار ورزید، بیآنکه واکنش متناسبی به تغییر شرایط و تشدید فشارهای آمریکا نشان دهد.
در واقع، تحرکات نظامی و دریایی آمریکا را نباید مجموعهای از اقدامات پراکنده و واکنشهای مقطعی تلقی کرد. این اقدامات، به نظر میرسد، بخشی از یک برنامه مشخص و مرحلهبندیشده برای اعمال فشار بر ایران بودهاند؛ برنامهای که با تحریمهای اقتصادی آغاز شد، وارد مرحله عملیات نظامی شد و پس از پذیرش آتشبس، با محاصره دریایی و تهدید به تشدید اقدامات نظامی ادامه یافت. به عبارت دیگر، پایان عملیات نظامی به معنای پایان راهبرد فشار آمریکا نبود، بلکه صرفاً گذار از یک مرحله به مرحله دیگر محسوب میشد.
در این میان، یکی از خطاهای اساسی در محاسبات ایران، برداشت نادرست از شخصیت و شیوه تصمیمگیری ترامپ بود. ترامپ در ظاهر سیاستمداری نامعقول، غیرقابل پیشبینی و در عین حال آماده معامله به نظر میرسد. اما این ویژگیهای ظاهری نباید ما را از وجود یک راهبرد نسبتاً منسجم در پس رفتار او غافل کند. اعلام آمادگی برای مذاکره، اعمال تحریم، توسل به نیروی نظامی و سپس تشدید فشار دریایی را میتوان اجزای مکمل یک سیاست واحد دانست.
در واقع، تحرکات نظامی و دریایی آمریکا را نباید مجموعهای از اقدامات پراکنده و واکنشهای مقطعی تلقی کرد. این اقدامات، به نظر میرسد، بخشی از یک برنامه مشخص و مرحلهبندیشده برای اعمال فشار بر ایران بودهاند؛ برنامهای که با تحریمهای اقتصادی آغاز شد، وارد مرحله عملیات نظامی شد و پس از پذیرش آتشبس، با محاصره دریایی و تهدید به تشدید اقدامات نظامی ادامه یافت. به عبارت دیگر، پایان عملیات نظامی به معنای پایان راهبرد فشار آمریکا نبود، بلکه صرفاً گذار از یک مرحله به مرحله دیگر محسوب میشد.
در این میان، یکی از خطاهای اساسی در محاسبات ایران، برداشت نادرست از شخصیت و شیوه تصمیمگیری ترامپ بود. ترامپ در ظاهر سیاستمداری نامعقول، غیرقابل پیشبینی و در عین حال آماده معامله به نظر میرسد. اما این ویژگیهای ظاهری نباید ما را از وجود یک راهبرد نسبتاً منسجم در پس رفتار او غافل کند. اعلام آمادگی برای مذاکره، اعمال تحریم، توسل به نیروی نظامی و سپس تشدید فشار دریایی را میتوان اجزای مکمل یک سیاست واحد دانست.
۱K
۱۳:۳۹
چرا مینویسم و چرا با نام مستعار؟
مینویسم، چون باور دارم در برابر آنچه بر جامعه و سرزمینمان میگذرد، نمیتوان همیشه سکوت کرد. نوشتن برای من نه حرفهای برای کسب شهرت است و نه تلاشی برای اثبات برتری اندیشه خود بر دیگران. بیشتر نوعی احساس مسئولیت است؛ مسئولیتی در برابر حقیقت، در برابر جامعهای که به آن تعلق دارم و در برابر آیندهای که هنوز میتوان در شکل دادن به آن سهمی داشت. شاید یک نوشته نتواند چیزی را تغییر دهد، اما میتواند پرسشی برانگیزد، تردیدی در یک باور جاافتاده ایجاد کند، راهی برای گفتوگو بگشاید یا به کسی کمک کند واقعیت را از زاویه دیگری ببیند. گاهی همین تأثیر کوچک کافی است تا نوشتن معنا پیدا کند.
اما اگر هدف از نوشتن، مشارکت در گفتوگو و کمک به روشنتر شدن مسائل است، چرا باید نام نویسنده بر خود نوشته سایه بیندازد؟ چرا مخاطب پیش از آنکه استدلالی را بخواند، درگیر هویت، سابقه، تعلقات یا موقعیت کسی شود که آن را نوشته است؟ من ترجیح میدهم نوشتههایم تا جای ممکن با محتوایشان داوری شوند، نه با نامی که زیر آنها قرار میگیرد. نام مستعار البته پیشداوری را بهکلی از میان نمیبرد، اما میتواند فاصلهای میان شخص نویسنده و استدلال او ایجاد کند؛ فاصلهای که شاید به شنیده شدن بهتر سخن کمک کند.
دلیل دیگری هم هست که برایم کماهمیتتر از این ملاحظات فکری نیست: امنیت شخصی. در روزگاری که بیان یک نظر انتقادی ممکن است هزینههایی فراتر از یک اختلافنظر ساده داشته باشد، نمیخواهم نوشتن به معنای به خطر انداختن امنیت خود و نزدیکانم باشد. میان شجاعت و بیاحتیاطی تفاوت وجود دارد. کسی که با نام مستعار مینویسد، لزوماً از مسئولیت نمیگریزد؛ گاهی دقیقاً برای آنکه بتواند مسئولیتش را ادامه دهد، هویت خود را آشکار نمیکند. من مسئولیت درستی ادعاها، دقت شواهد و انصاف در داوری را میپذیرم، اما دلیلی نمیبینم که همراه با این مسئولیت، هر خطر غیرضروری را نیز بپذیرم.
بااینحال، انتخاب نام مستعار برای من فقط مسئله پنهان کردن نام واقعی نیست. اینکه نام «حسین قتیب» را برگزیدهام، تصادفی نیست. پشت این نام داستانی تاریخی نهفته است که به گمانم معنای مسئولیت فردی را بهزیبایی نشان میدهد و درعینحال توضیح میدهد که چرا اساساً نوشتن را کاری ارزشمند میدانم.
حسین قتیب، یا آنگونه که نظامی عروضی در چهار مقاله از او یاد میکند، حیی قتیبه، عامل خراج طوس در روزگار فردوسی بود. به روایت نظامی عروضی، او در سالهای دشوار زندگی فردوسی با سهلگیری در دریافت خراج، از فشار مالی بر شاعر کاست. خود فردوسی نیز در پایان شاهنامه، از او با سپاس یاد میکند:
حسین قتیب است از آزادگانکه از من نخواهد سخن رایگان
ازویم خور و پوشش و سیم و زروزو یافتم جنبش و پای و پر
نیَم آگه از اصل و فرع خراجهمیغلتم اندر میان دواج
این ابیات برای من از تأثیرگذارترین بخشهای شاهنامهاند؛ نه به دلیل زیبایی ادبی آنها، بلکه به سبب داستان انسانی و تاریخیای که در پسشان نهفته است.
فردوسی سالهای طولانی عمر خود را صرف آفرینش اثری کرد که قرار بود میراث فرهنگی و تاریخی ایران را برای نسلهای بعد زنده نگاه دارد. اما آفرینش چنین اثری فقط به نبوغ و اراده شاعر وابسته نبود. او نیز، مانند هر انسان دیگری، به معاش، آرامش و فرصت کار نیاز داشت. در روایت مشهور، سلطان محمود غزنوی، با همه ثروت و قدرتش، پاداش شایستهای به فردوسی نداد. در مقابل، یک مأمور محلی، با اختیاراتی محدود، تصمیم گرفت فشار خراج را از دوش شاعر بردارد.
نمیدانیم اگر حسین قتیب چنین نمیکرد، سرنوشت شاهنامه چه میشد. اما میدانیم که کمک او برای فردوسی چنان ارزشی داشت که نامش را در شاهنامه ثبت کرد. نظامی عروضی پس از نقل این ماجرا مینویسد: «لاجرم نام او تا قیامت بماند و پادشاهان همیخوانند.»
این داستان همیشه مرا به فکر فرو میبرد. حسین قتیب نه شاعر بود، نه فیلسوف و نه پادشاه. قرار نبود شاهنامه را او بنویسد یا نامش در کنار بزرگترین چهرههای تاریخ ایران قرار گیرد. او تنها در محدوده اختیارات خود تصمیمی گرفت که به انسانی دیگر امکان داد کار ارزشمندش را با آسودگی بیشتری ادامه دهد. شاید در زمان خود، آن تصمیم چیزی بیش از یک سهلگیری اداری به نظر نمیرسید؛ اما همان تصمیم کوچک، نام او را در اثری ماندگار ثبت کرد.
برای من، اهمیت ماجرا دقیقاً در همین جاست: همه ما قرار نیست فردوسی باشیم، اما هر کدام میتوانیم در اندازه توان و موقعیت خود، نقشی شبیه حسین قتیب داشته باشیم. میتوانیم باری از دوش کسی برداریم، از اندیشهای ارزشمند حمایت کنیم، مانعی را از سر راه گفتوگو برداریم یا با نوشتن چند سطر، به روشنتر شدن مسئلهای کمک کنیم. اهمیت یک عمل را همیشه نمیتوان با بزرگی و شهرت انجامدهنده آن سنجید.
مینویسم، چون باور دارم در برابر آنچه بر جامعه و سرزمینمان میگذرد، نمیتوان همیشه سکوت کرد. نوشتن برای من نه حرفهای برای کسب شهرت است و نه تلاشی برای اثبات برتری اندیشه خود بر دیگران. بیشتر نوعی احساس مسئولیت است؛ مسئولیتی در برابر حقیقت، در برابر جامعهای که به آن تعلق دارم و در برابر آیندهای که هنوز میتوان در شکل دادن به آن سهمی داشت. شاید یک نوشته نتواند چیزی را تغییر دهد، اما میتواند پرسشی برانگیزد، تردیدی در یک باور جاافتاده ایجاد کند، راهی برای گفتوگو بگشاید یا به کسی کمک کند واقعیت را از زاویه دیگری ببیند. گاهی همین تأثیر کوچک کافی است تا نوشتن معنا پیدا کند.
اما اگر هدف از نوشتن، مشارکت در گفتوگو و کمک به روشنتر شدن مسائل است، چرا باید نام نویسنده بر خود نوشته سایه بیندازد؟ چرا مخاطب پیش از آنکه استدلالی را بخواند، درگیر هویت، سابقه، تعلقات یا موقعیت کسی شود که آن را نوشته است؟ من ترجیح میدهم نوشتههایم تا جای ممکن با محتوایشان داوری شوند، نه با نامی که زیر آنها قرار میگیرد. نام مستعار البته پیشداوری را بهکلی از میان نمیبرد، اما میتواند فاصلهای میان شخص نویسنده و استدلال او ایجاد کند؛ فاصلهای که شاید به شنیده شدن بهتر سخن کمک کند.
دلیل دیگری هم هست که برایم کماهمیتتر از این ملاحظات فکری نیست: امنیت شخصی. در روزگاری که بیان یک نظر انتقادی ممکن است هزینههایی فراتر از یک اختلافنظر ساده داشته باشد، نمیخواهم نوشتن به معنای به خطر انداختن امنیت خود و نزدیکانم باشد. میان شجاعت و بیاحتیاطی تفاوت وجود دارد. کسی که با نام مستعار مینویسد، لزوماً از مسئولیت نمیگریزد؛ گاهی دقیقاً برای آنکه بتواند مسئولیتش را ادامه دهد، هویت خود را آشکار نمیکند. من مسئولیت درستی ادعاها، دقت شواهد و انصاف در داوری را میپذیرم، اما دلیلی نمیبینم که همراه با این مسئولیت، هر خطر غیرضروری را نیز بپذیرم.
بااینحال، انتخاب نام مستعار برای من فقط مسئله پنهان کردن نام واقعی نیست. اینکه نام «حسین قتیب» را برگزیدهام، تصادفی نیست. پشت این نام داستانی تاریخی نهفته است که به گمانم معنای مسئولیت فردی را بهزیبایی نشان میدهد و درعینحال توضیح میدهد که چرا اساساً نوشتن را کاری ارزشمند میدانم.
حسین قتیب، یا آنگونه که نظامی عروضی در چهار مقاله از او یاد میکند، حیی قتیبه، عامل خراج طوس در روزگار فردوسی بود. به روایت نظامی عروضی، او در سالهای دشوار زندگی فردوسی با سهلگیری در دریافت خراج، از فشار مالی بر شاعر کاست. خود فردوسی نیز در پایان شاهنامه، از او با سپاس یاد میکند:
حسین قتیب است از آزادگانکه از من نخواهد سخن رایگان
ازویم خور و پوشش و سیم و زروزو یافتم جنبش و پای و پر
نیَم آگه از اصل و فرع خراجهمیغلتم اندر میان دواج
این ابیات برای من از تأثیرگذارترین بخشهای شاهنامهاند؛ نه به دلیل زیبایی ادبی آنها، بلکه به سبب داستان انسانی و تاریخیای که در پسشان نهفته است.
فردوسی سالهای طولانی عمر خود را صرف آفرینش اثری کرد که قرار بود میراث فرهنگی و تاریخی ایران را برای نسلهای بعد زنده نگاه دارد. اما آفرینش چنین اثری فقط به نبوغ و اراده شاعر وابسته نبود. او نیز، مانند هر انسان دیگری، به معاش، آرامش و فرصت کار نیاز داشت. در روایت مشهور، سلطان محمود غزنوی، با همه ثروت و قدرتش، پاداش شایستهای به فردوسی نداد. در مقابل، یک مأمور محلی، با اختیاراتی محدود، تصمیم گرفت فشار خراج را از دوش شاعر بردارد.
نمیدانیم اگر حسین قتیب چنین نمیکرد، سرنوشت شاهنامه چه میشد. اما میدانیم که کمک او برای فردوسی چنان ارزشی داشت که نامش را در شاهنامه ثبت کرد. نظامی عروضی پس از نقل این ماجرا مینویسد: «لاجرم نام او تا قیامت بماند و پادشاهان همیخوانند.»
این داستان همیشه مرا به فکر فرو میبرد. حسین قتیب نه شاعر بود، نه فیلسوف و نه پادشاه. قرار نبود شاهنامه را او بنویسد یا نامش در کنار بزرگترین چهرههای تاریخ ایران قرار گیرد. او تنها در محدوده اختیارات خود تصمیمی گرفت که به انسانی دیگر امکان داد کار ارزشمندش را با آسودگی بیشتری ادامه دهد. شاید در زمان خود، آن تصمیم چیزی بیش از یک سهلگیری اداری به نظر نمیرسید؛ اما همان تصمیم کوچک، نام او را در اثری ماندگار ثبت کرد.
برای من، اهمیت ماجرا دقیقاً در همین جاست: همه ما قرار نیست فردوسی باشیم، اما هر کدام میتوانیم در اندازه توان و موقعیت خود، نقشی شبیه حسین قتیب داشته باشیم. میتوانیم باری از دوش کسی برداریم، از اندیشهای ارزشمند حمایت کنیم، مانعی را از سر راه گفتوگو برداریم یا با نوشتن چند سطر، به روشنتر شدن مسئلهای کمک کنیم. اهمیت یک عمل را همیشه نمیتوان با بزرگی و شهرت انجامدهنده آن سنجید.
۱.۳K
۱۹:۰۶
جنگ بعدی لزوماً با شلیک نخستین موشک آغاز نمیشود. پیش از آن، نبردی بر سر حقیقت، تعیین مقصر و مشروعیتبخشیدن به اقدام نظامی در جریان است. چه کسی توافق را شکست؟ چه کسی آغازگر درگیری است؟ چه کسی مسئول پیامدهای جنگ بعدی خواهد بود؟ پاسخ به این پرسشها ممکن است پیش از آغاز درگیری نظامی، در میدان رسانهها ساخته و تثبیت شود.
نمونهاش روایتی است که این روزها درباره حملات به نفتکشها و کشتیهای تجاری شکل گرفته است: اینکه ایران عامدانه تفاهم اسلامآباد را نقض کرده و در نتیجه مسئول فروپاشی توافق و تشدید احتمالی جنگ است. اصل وقوع حملات یک موضوع است؛ اما تبدیل آن به روایتی قطعی از مسئولیت یکجانبه ایران، بدون بررسی تعهدات طرفین، محاصره دریایی آمریکا و توالی اقدامات نظامی، موضوعی دیگر. گاهی برای ساختن روایتی گمراهکننده حتی نیازی به جعل واقعیت نیست؛ کافی است بخشی از حقیقت انتخاب و بخشهای دیگر حذف شوند.
پیشتر نیز شاهد تلاش برای بیاعتبارکردن تصاویر واقعی بمباران تهران بودیم. برخی حسابهای رسانهای مدعی شدند تصاویر ویرانیها صحنهسازی شده و زنانی که در عکسها دیده میشوند بازیگرانی تکراریاند. بررسی مستقل تصاویر خیابان صابونچی تهران، این ادعا را رد کرد. در اینجا مسئله تنها انتشار یک خبر نادرست نبود؛ تلاش برای مشکوککردن مخاطب به خود واقعیت، حتی در برابر تصاویر مستند ویرانی و قربانیان جنگ بود.
در مرحله احتمالی بعدی جنگ، باید بیش از گذشته مراقب سه پدیده باشیم: Misinformation، اطلاعات نادرستی که ناآگاهانه منتشر میشوند؛ Disinformation، اطلاعات جعلی و تحریفشدهای که عامدانه برای فریب تولید میشوند؛ و Malinformation، اطلاعات واقعی که برای آسیبرساندن، مثلاً افشای هویت یا موقعیت افراد در معرض خطر، به کار گرفته میشوند. این سه میتوانند همزمان برای ایجاد وحشت، تخریب اعتماد عمومی، انکار واقعیتهای جنگ و آمادهسازی افکار عمومی برای پذیرش درگیری تازه مورد استفاده قرار گیرند.
در چنین شرایطی، ستاد تبلیغات جنگ، اگر وجود دارد، باید لحظهبهلحظه فضای اطلاعاتی را رصد کند و با سرعت، دقت و شواهد قابلراستیآزمایی پاسخگو باشد. البته مقابله با جنگ اطلاعاتی به معنای ساختن روایتهای متقابل یا انکار واقعیتهای ناخوشایند نیست. سرمایه اصلی در این نبرد، اعتماد عمومی است و این سرمایه تنها با صداقت و شفافیت حفظ میشود.
جنگ روایتها ممکن است پیش از جنگ نظامی، نتیجه مهمی را رقم بزند: اینکه افکار عمومی چه کسی را آغازگر جنگ بداند، چه کسی را قربانی بشناسد و چه کسی را مسئول ویرانیهای بعدی قلمداد کند
نمونهاش روایتی است که این روزها درباره حملات به نفتکشها و کشتیهای تجاری شکل گرفته است: اینکه ایران عامدانه تفاهم اسلامآباد را نقض کرده و در نتیجه مسئول فروپاشی توافق و تشدید احتمالی جنگ است. اصل وقوع حملات یک موضوع است؛ اما تبدیل آن به روایتی قطعی از مسئولیت یکجانبه ایران، بدون بررسی تعهدات طرفین، محاصره دریایی آمریکا و توالی اقدامات نظامی، موضوعی دیگر. گاهی برای ساختن روایتی گمراهکننده حتی نیازی به جعل واقعیت نیست؛ کافی است بخشی از حقیقت انتخاب و بخشهای دیگر حذف شوند.
پیشتر نیز شاهد تلاش برای بیاعتبارکردن تصاویر واقعی بمباران تهران بودیم. برخی حسابهای رسانهای مدعی شدند تصاویر ویرانیها صحنهسازی شده و زنانی که در عکسها دیده میشوند بازیگرانی تکراریاند. بررسی مستقل تصاویر خیابان صابونچی تهران، این ادعا را رد کرد. در اینجا مسئله تنها انتشار یک خبر نادرست نبود؛ تلاش برای مشکوککردن مخاطب به خود واقعیت، حتی در برابر تصاویر مستند ویرانی و قربانیان جنگ بود.
در مرحله احتمالی بعدی جنگ، باید بیش از گذشته مراقب سه پدیده باشیم: Misinformation، اطلاعات نادرستی که ناآگاهانه منتشر میشوند؛ Disinformation، اطلاعات جعلی و تحریفشدهای که عامدانه برای فریب تولید میشوند؛ و Malinformation، اطلاعات واقعی که برای آسیبرساندن، مثلاً افشای هویت یا موقعیت افراد در معرض خطر، به کار گرفته میشوند. این سه میتوانند همزمان برای ایجاد وحشت، تخریب اعتماد عمومی، انکار واقعیتهای جنگ و آمادهسازی افکار عمومی برای پذیرش درگیری تازه مورد استفاده قرار گیرند.
در چنین شرایطی، ستاد تبلیغات جنگ، اگر وجود دارد، باید لحظهبهلحظه فضای اطلاعاتی را رصد کند و با سرعت، دقت و شواهد قابلراستیآزمایی پاسخگو باشد. البته مقابله با جنگ اطلاعاتی به معنای ساختن روایتهای متقابل یا انکار واقعیتهای ناخوشایند نیست. سرمایه اصلی در این نبرد، اعتماد عمومی است و این سرمایه تنها با صداقت و شفافیت حفظ میشود.
جنگ روایتها ممکن است پیش از جنگ نظامی، نتیجه مهمی را رقم بزند: اینکه افکار عمومی چه کسی را آغازگر جنگ بداند، چه کسی را قربانی بشناسد و چه کسی را مسئول ویرانیهای بعدی قلمداد کند
۱.۵K
۱۰:۰۶
در فرهنگ ایرانی، با همه کاستیها و تناقضهای تاریخیاش، حرمت کلام، ادب در معاشرت و پرهیز از دشنامگویی همواره از ارزشهای مهم اخلاقی بوده است. فحاشی رکیک، بهویژه در جمع خانواده و در حضور زنان، رفتاری نکوهیده تلقی میشد و رواج آن عمدتاً به برخی محافل و مناسبات اجتماعی محدود بود.
یکی از ویرانگرترین آسیبهای #صهیوپهلویسم به فرهنگ عمومی ایران، عادیسازی دشنامپراکنی، زشتگویی، زشتخویی، عربدهکشی، هتاکی، پردهدری، بیحرمتی، لجنپراکنی، حیثیتکشی، زنستیزی و خشونت کلامی است.
این زشتیها صرفاً نشانه سقوط اخلاق فردی نیستند؛ به ابزار سرکوب و ساکتکردن مخالفان تبدیل شدهاند. بهویژه هنگامی که زنی صدای مستقل و موضعی انتقادی دارد، بهجای پاسخ به استدلال او، سیلی از دشنامهای جنسی و ناموسی، اتهامهای بیسند، تحقیر و ترور شخصیت به راه میاندازند. هدف نه گفتوگو، بلکه ارعاب، تخریب حیثیت و خاموشکردن صداهای مستقل است.
این ابتذال سازمانیافته، این خشونتورزی زبانی و این سقوط اخلاقی، شرمآور و ویرانگر است.
پس از جنگ، در کنار بازسازی کشور، به بازسازی فرهنگ عمومی نیز نیاز داریم. باید فضای عمومی را از آلودگی فحاشی، نفرتپراکنی، بیحرمتی و خشونت کلامی پالود. بازسازی ایران فقط بازسازی شهرها و زیرساختها نیست؛ بازسازی اخلاق اجتماعی، حرمت انسان، منزلت زنان و فرهنگ مدارا نیز هست.جامعهای که در آن دشنام جای استدلال و هتاکی جای گفتوگو را بگیرد، نه آزاد خواهد شد و نه دموکراتیک.
یکی از ویرانگرترین آسیبهای #صهیوپهلویسم به فرهنگ عمومی ایران، عادیسازی دشنامپراکنی، زشتگویی، زشتخویی، عربدهکشی، هتاکی، پردهدری، بیحرمتی، لجنپراکنی، حیثیتکشی، زنستیزی و خشونت کلامی است.
این زشتیها صرفاً نشانه سقوط اخلاق فردی نیستند؛ به ابزار سرکوب و ساکتکردن مخالفان تبدیل شدهاند. بهویژه هنگامی که زنی صدای مستقل و موضعی انتقادی دارد، بهجای پاسخ به استدلال او، سیلی از دشنامهای جنسی و ناموسی، اتهامهای بیسند، تحقیر و ترور شخصیت به راه میاندازند. هدف نه گفتوگو، بلکه ارعاب، تخریب حیثیت و خاموشکردن صداهای مستقل است.
این ابتذال سازمانیافته، این خشونتورزی زبانی و این سقوط اخلاقی، شرمآور و ویرانگر است.
پس از جنگ، در کنار بازسازی کشور، به بازسازی فرهنگ عمومی نیز نیاز داریم. باید فضای عمومی را از آلودگی فحاشی، نفرتپراکنی، بیحرمتی و خشونت کلامی پالود. بازسازی ایران فقط بازسازی شهرها و زیرساختها نیست؛ بازسازی اخلاق اجتماعی، حرمت انسان، منزلت زنان و فرهنگ مدارا نیز هست.جامعهای که در آن دشنام جای استدلال و هتاکی جای گفتوگو را بگیرد، نه آزاد خواهد شد و نه دموکراتیک.
۴۲۵
۱۱:۱۱