لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل هِيَ للوطن.ه
۳۹۹ عضو

هِيَ للوطن.

معشوقهٔ شاه مجنون؛ امرؤالقیس کندی..نامه‌رسان غسان کنفانی و غادة السمانهم‌سفر ابن‌عربی از اندلس تا دمشق[چاکر فاطمة وأبيها وبعلها وبنيها]کپی احساسات و افکار؟ جنایت.راه ارتباطی:ble.ir/SendHarfBot?start=169e3540dcfa6b
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۶ تیر
چون شد آن ایام نبض دل‌پسند؟چون شدی تو ممبر مشکل‌پسند؟
undefined۶
undefined۱

۲۸۰

۱۹:۵۹

امشب از هر شب بله زیباتر است..
undefined۷

۲۸۱

۲۰:۰۰

۷ تیر
توی اشعار شهید خامنه‌ای به یه چیزی برخوردم. چیزی که توی ادبیات کمتر با این صراحت و تداوم دیده‌‌م و اون روح مقاومت، کوشش و جهده. رنج و سختی نه به انزوا و خاموشی ختم می‌شه، و نه به اندوه فرساینده؛ بلکه غمیه که آدم رو زنده‌تر، شجاع‌تر و جسورتر می‌کنه. از اون جنس غم‌های مأیوس‌کننده نیست؛ پرتحرک، ثمربخش و سرشار از حیات و جنبشه. وای خیلی برام دلنشینه.به قولی شاعر رنج‌کشیده‌ست ولی روی رنج رو کم می‌کنه.مثلا:«در لگدکوب حوادث جان دیگر یافتمچون غبار از زیر پای کاروان برخاستم»یا«نبود روا که گیرم جا در حضیض پَستیسِیلم که هستی خود از کوهسار دارم»یا«تو موج غیرت و عزمی، ز بحر بیم مدارحذر ز غرش طوفان مکن، ز جا مگریز»
درمجموع «امین» برای من روایت جان گرفتن از دل رنجه. و نکتهٔ شگرف اینجاست که این معنا فقط توی کلماتش جاری نیست؛ بلکه این ابیات، آیینهٔ نوع زیست و مسیر زندگیشن.
undefined۱۴
undefined۳

۳۰۵

۰:۳۴

مکعب شیشه‌ای؛ در باب گسست حسی
همه‌جا صاف و تخت، بی‌عمق و بی‌افق است. در جست‌جوی وسعت و بی‌کرانگی هستم. عمق و پرسپکتیو می‌خواهم. دلم گم‌گشتی نگاهم در دوردست‌ها [و شکافتن انتهای مه‌آلود پردهٔ نقاشی زیستن] را می‌خواهد. چشم‌اندازی که در آن، نگاه به سطح گیر نمی‌کند و امتداد می‌یابد. می‌خواهم از این فضای فشرده و دیوارهای نزدیک و مه‌آلود شیشه‌ای بیرون بزنم. از پشت این مکعب شیشه‌ای نظاره‌گر نمایش بی‌روحی هستم. لمس‌های ناملموس، تجربه‌های استعاری و گنگ و موهوم. سست! مثل لمس دست معشوقه‌ای در خواب؛ سست. سردردهای بی‌انتها، بین درک جهان طبیعت و خویشتنم، حایل شده‌اند. به صورتک‌ها نگاه می‌کنم، توی بازار قدم می‌زنم، چت می‌کنم؛ و همزمان سمفونی "رقص شمشیر" توی سرم پخش می‌شود. سردرد، سردرد...توی چشم‌هات نگاه می‌کنم و سعی می‌کنم بفهمم چه می‌گویی. سمفونی اوج می‌گیرد و کلمات فارسی و عربی توی هزارتوهای مغزم سر می‌خورند. توی سرم یک نوازندهٔ پیر زندگی می‌کند؛ به سمفونی‌های خشن علاقه دارد. سازش را رها نمی‌کند. از توی خانه‌اش جم نمی‌خورد. در برابر انزوایی که بر من تحمیل می‌کند مقاومت می‌کنم. هستی را دوست دارم و بودن را. از این رنج فیزیکی، از حایل سنگینی که بین پوستِ تنم و طبیعت افتاده، خسته‌ام. باران، این سرشک عاشقانهٔ ابر باستانی، از پوست نانویی‌ و عصر جدیدی‌ام سر می‌خورد و می‌لغزد و ناپیدا می‌شود. می‌خواهم در دل پهنه‌ای سبز دراز بکشم. لمس قطرهٔ باران بر پوستم را عمیق‌تر می‌خواهم. می‌خواهم روی چمنزار غلتی بخورم از مکعب شیشه‌ای بیرون بجهم؛ دستم را حایل سرم کنم؛ ارکستر را تعطیل کنم و در حالی که آواز آهستهٔ پر قمری، حلزون گوشم را پر کرده، به چشم‌هایت نگاه کنم. نگاهت کنم و بفهمم چه می‌گویی.
-محدثه در هفتِ تیر؛ زیر هفت‌تیر زندگی؛ در تکاپوی زیستن.
undefined۱۱

۳۳۵

۱۲:۱۷

۹ تیر
thumbnail
تمام آن روز از پژواک سرگردانی در سرم می‌گفتم. از آن صدای آشنای عربی آمیخته به فارسی؛ همان‌که وقتی شنیدمش، سراسر به وجد آمدم. ذوق کردم که ابی‌فراس را می‌شناسی. همیشه در ساحت ادب پیشگام بودی. من از چیزهای دیگر سردرنمی‌آورم؛ اما ادیب‌ها را خوب می‌شناسم؛ و شما را. می‌گفتم صدایش از سر نمی‌رود. می‌گفتند: کدام صدا؟ می‌خواندم و می‌خواندم. صدا برایم جان گرفته بود.
أراك عصي الدمع شيمتك الصبر أما للهوى نهي عليك ولا أمر؟تو را می‌بینم که اشکت فرونمی‌ریزد؛ و صبوری خصلت توست. مگر عشق بر تو فرمان نمی‌راند و امر و نهی نمی‌کند؟
بلى أنا مشتاق و عندي لوعة ولكن مثلي لا يذاع له سرآرى من مشتاقم و در جان، سوز عشقی دارم اما رازِ کسی چون من، آشکار نمی‌شود.
شعر از ابی‌فراس حمدانیترجمهٔ محدثه سلامی
undefined۱۰

۳۶۵

۰:۲۹

۱۵ تیر
thumbnail
«فلم ينقطع وحي متى ما رأيتهم
بل الوحي في تلك العباءات ماثل»
پس چون آنان را بینی،خواهی دانست که وحی هرگز از جهان رخت برنبستهبلکه هنوز در پیچش همان عباها حضور دارد...
-تمیم البرغوثیترجمهٔ محدثه سلامی
undefined۱۲

۴۳۴

۱۳:۰۳

۲۶ تیر
شو اخبارك؟
undefined۸
undefined۲

۲۵۲

۲۱:۴۹

۴ مرداد
thumbnail
تازه از موزه برگشته‌ام. نمی‌دانی چقدر دلم می‌خواست این چیزهای زیبا را با تو ببینم. باید روزی با هم آن‌ها را تماشا کنیم. هر بار که روبه‌روی اثری هنری باشکوه و خیره‌کننده می‌ایستم، احساس سنگینی از تنهایی بر من چیره می‌شود. حتی در بهشت نیز انسان باید محبوبی داشته باشد تا بتواند از آن به تمامی لذت ببرد.— از نامه‌های جبران خلیل جبران به مری هاسکل Beloved Prophet: The Love Letters of Kahlil Gibran and Mary Haskell and Her Private Journal.
undefined۴

۱۷۳

۲۲:۴۶

«اشتقت لهُنا.»

۱۶۸

۲۲:۴۹

واقعاً باورم نمی‌شه یه سری‌هاتون پیام می‌دید که کجایی و فلان. یعنی واقعاً بعد از این‌همه مدت نفهمیدید من تلگرام فعالم؟ شما چجور فن‌هایی هستید آخه.
undefined۴

۱۶۷

۲۲:۵۰