لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل HR Home | خانه منابع انسانیH
۳.۴ هزار عضو

HR Home | خانه منابع انسانی

خانه منابع انسانی | شریک راهبردی کسب‌وکار شما
ارائه‌دهنده راهکارها و خدمات توسعه‌محور:مشاوره فردی و سازمانیآموزش، توسعه و توانمندسازیطراحی و استقرار زیرساخت‌های سرمایه انسانی
undefined مشاوره و دریافت اطلاعات بیشتر: HRHome.ir/info
undefined@hrhome_admin
مشاهده در وب بله
۳۱ مرداد

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

۷ شهریور
thumbnail
آیا اولین اشتباه، آخرین فرصت است؟
undefined۶

۱.۶K

۱۹:۱۷

#داستان‌های_مدیریتی_آقاجون
این قسمت: undefined آیا اولین اشتباه، آخرین فرصت است؟

کلافه بودم. برای سومین بار در یک ماه گذشته، یکی از اعضای تیم در جلسه‌ای مهم با مشتری، رشته کار را از دست داده بود و من مجبور شدم خودم وسط بحث وارد شوم و اوضاع را جمع کنم. احساس می‌کردم هرچه برای آموزش تیم وقت می‌گذارم، باز هم در لحظه حساس، کار را خراب می‌کنند. با خودم می‌گفتم: «اگر خودم کارها را پیش ببرم، هم سریع‌تر است و هم بی‌نقص.»
با همین افکار پرپیچ‌وخم، راهی بازار شدم. پناهگاه همیشگی‌ام حجره آقاجون بود؛ جایی که بوی نم و پشم فرش‌های دستباف، ترکیب عجیبی با عطر هل و دارچین چای قندپهلو می‌ساخت.
آقاجون روی چهارپایه چوبی‌اش نشسته بود و با عینکی که بندش روی گردنش افتاده بود، به حاشیه یک فرش لچک‌ترنج خیره شده بود. سلام کردم. بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، با دست اشاره کرد که روی پشتی کنار دیوار بنشینم.
چند دقیقه‌ای در سکوت گذشت تا عینک را برداشت و نگاهم کرد. از چهره‌ام خواند که کشتی‌هایم غرق شده‌اند. استکان کمرباریک را از سینی مسی برداشت، جلوی من گذاشت و گفت: «باز کدوم گره کارِت کور شده که راه حجره پیرمرد رو پیش گرفتی؟»
سفره دلم را باز کردم. از اشتباهات تیمم گفتم، از اینکه نمی‌توانم به آن‌ها اعتماد کنم و از اینکه تصمیم گرفته‌ام پروژه‌های حساس را خودم دست بگیرم تا آبروی شرکتم حفظ شود.
آقاجون استکان چای خودش را برداشت، جرعه‌ای نوشید و نگاهش را به فرش نیمه‌کاره‌ای که گوشه حجره افتاده بود دوخت. آرام گفت: «پنجاه سال پیش، وقتی تازه پشت لبم سبز شده بود، شاگردِ اوستا رحیم بودم. اوستا رحیم خدابیامرز، دستش توی رفوگری طلا بود. یه روز یه تاجر بزرگ، یه قالی ابریشم تبریز آورد که یه گوشه‌اش سوخته بود. اوستا کار رو سپرد به من. گفت: “بشین پای کار، ببینم چند مرده حلّاجی.”»
آقاجون دست‌های چروکیده‌اش را روی زانوهایش کشید و ادامه داد: «سه روز چشمم به تار و پود اون قالی بود. روز چهارم، وقتی خواستم گره‌ها رو سفت کنم، دستم لرزید و درفش رفت توی چله‌ی اصلی فرش. چند تا تار ابریشم پاره شد. دنیا روی سرم خراب شد. قالی، قالیِ اعیان بود و قیمت خونِ من می‌ارزید. اوستا رحیم اومد بالای سرم. رنگم مثل گچ سفید شده بود. منتظر بودم با لگد از حجره بیرونم کنه.»
آقاجون لبخند محوی زد و گفت: «می‌دونی اوستا چیکار کرد؟ درفش رو از دستم نگرفت. خودش ننشست پای کار. فقط دستش رو گذاشت روی شونه‌ام و گفت: “حالا که پاره کردی، خودتم باید وصله‌اش کنی. بشکاف، از اول بباف.”»
نگاهم به چشم‌های نافذ آقاجون گره خورده بود. او ادامه داد: «اون قالی دو هفته وقت منو گرفت، در حالی که اوستا رحیم می‌تونست تو دو روز جمعش کنه. اون ماه اوستا از جیب خودش جریمه دیرکردِ فرش رو به تاجر داد، اما نگذاشت من بفهمم. سال‌ها بعد فهمیدم اوستا اون روز قالی رو رفو نکرد، من رو رفو کرد. اوستا می‌دونست که فرشِ ابریشم با پول درست میشه، اما شاگردی که درفش از دستش گرفته بشه، تا آخر عمرش دستش به کار نمیره و ترس از بریدن، همیشه تو جونش می‌مونه.»
آقاجون بلند شد، دستمال یزدی‌اش را از جیب کتش درآورد و گرد و خاکِ خیالیِ روی میز را پاک کرد. قبل از اینکه به سمت درِ حجره برود تا به پیشواز مشتری تازه‌وارد برود، برگشت و توی چشم‌هایم نگاه کرد:
«علیرضا جان… کاسبی که دلش نیاد شاگردش یه قیچیِ اشتباه به فرش بزنه، تا آخر عمرش باید خودش تنهایی حجره رو جارو بکشه. این اشتباهاتِ شاگرد، هزینه‌یِ رفوگریِ فرداست، نه خسارتِ امروز. کسی که همیشه می‌خواد بی‌نقص بمونه، هیچ‌وقت رشد نمی‌کنه؛ فقط یاد می‌گیره چطور تنهایی، کارهای کوچکِ خودش رو مدیریت کنه.»
سکوت سنگینی در حجره پیچید. صدایی جز تیک‌تاکِ ساعتِ دیواریِ قدیمی و همهمه‌ی مبهمِ بازار که از دوردست می‌آمد، شنیده نمی‌شد. آقاجون انگار که بارِ سنگینی را از روی دوشم برداشته باشد، بدون آنکه منتظرِ پاسخی بماند، بلند شد. رفت سمتِ فرش‌ها، همان قالیچه‌یِ نیمه‌کاره را برداشت و دوباره روی چهارپایه‌اش نشست. درفشش را به دست گرفت و با وسواس شروع کرد به برگرداندنِ گره‌ها.
فهمیدم ضعفِ تیمِ من، ضعفِ مهارتِ آن‌ها نبود؛ ضعفِ «اعتمادِ» من بود. من از ترسِ اینکه آن‌ها به فرشِ کسب‌وکارم قیچیِ اشتباه بزنند، اصلاً اجازه نداده بودم حتی سوزن دست بگیرند.
آقاجون بدون اینکه سرش را بالا بیاورد و با همان صدایِ آرامِ همیشگی‌اش گفت: «چایِ سرد، کامِ آدم رو تلخ می‌کنه، ولی فکرِ سرد… آینده رو. برو به کارِت برس که کارِ اصلی، ساختنِ آدم‌هاست، نه خودِ فرش.»
از حجره که بیرون آمدم، هوایِ بازار برایم متفاوت بود. نه آسمان عوض شده بود و نه مسیرِ بازگشت؛ فقط نگاهم به دست‌های تیمم تغییر کرده بود. حالا می‌دانستم که برای داشتنِ یک حجره‌ی بزرگ، باید اجازه بدهم شاگردانم گاهی درفش‌شان به چله‌ هم بخورد.
undefined۱۱
undefined۳
undefined۱

۱.۸K

۱۹:۱۸

undefined حالا از شما بشنویم...
«آخرین بار که یکی از اعضای تیم‌تان کاری را درست انجام نداد، آیا خودتان آستین بالا زدید و «فرش» را رفو کردید، یا ایستادید و اجازه دادید «شاگرد» خودش کار را درست کند؟ هزینه‌ی این رفوگری برای شما چه بود؟»
ا-------------------------------
پشت هر قصه‌ی آقاجون، ساعت‌ها نشستن و نوشتن است. اگر به دل‌تان نشست، با یک واکنش 🤍 و بازنشر undefined راوی را حمایت کنید.
ا-------------------------------
#آقاجون #خانه_منابع_انسانی #رهبری_همدلانه #آموزش #مدیریت_منابع_انسانی
ا-------------------------------
undefined کلیدِ ورود به خانه منابع انسانی: @HRHomeم
undefined۱۸
undefined۳
undefined۱

۲.۲K

۱۹:۱۸

۱۲ شهریور
thumbnail
undefined «ورود به دنیای حرفه‌ای منابع انسانی»
بیشتر دوره‌های کارآموزی این حوزه به امور اداری خلاصه می‌شوند؛ اما ما در خانه منابع انسانی باور داریم کارآموزی باید نقطه پرتاب حرفه‌ای شما باشد و فرصت ارزیابی پتانسیل شما برای ما. ما به دنبال یک کارآموز تمام وقت حضوری در تهران هستیم.
اگر به حوزه منابع انسانی و توسعه سازمانی علاقه‌مندید و می‌خواهید الفبای این حرفه را در دل پروژه‌های واقعی، علمی و در کنار متخصصان این حوزه بیاموزید، جای شما در تیم ما خالی است.
undefined آنچه در این مسیر تجربه می‌کنید:
درگیر شدن مستقیم در فرایندهای ارزیابی، جذب و توسعه سرمایه انسانی
یادگیری متدهای نوین مدیریت منابع انسانی مبتنی بر استانداردها و تجارب عملی
منتورینگ مستمر و دریافت بازخوردهای رشد فردی و حرفه‌ای
فرصت تثبیت موقعیت شغلی و همکاری بلندمدت در پروژه‌ها
🧭 ما به دنبال چه کسی هستیم؟undefined اشتیاق واقعی به یادگیری و تفکر تحلیلیundefined روحیه پیگیری، مسئولیت‌پذیری و کار تیمیundefined آشنایی با انواع ابزارهای هوش مصنوعیundefined آشنایی با لینکدین، تلگرام و ...undefined آشنایی مقدماتی با مفاهیم مدیریت یا روانشناسی (مزیت محسوب می‌شود)مهم‌تر از همه: انگیزه برای کشف کردن و خلق کردن

undefined نحوه ارسال درخواست و ارتباط:اگر احساس می‌کنید این مسیر، همان فرصتی است که منتظرش بودید، همین حالا رزومه خود را از طریق لینک ذیل بارگزاری کنید:
undefinedhttps://survey.porsline.ir/s/VXRasPC8
یا معرفی کوتاهی از خود، علایق و تجاربتان را به آیدی زیر ارسال کنید:
undefined [@hrhome_admin]
(ظرفیت پذیرش محدود بوده و اولویت با دوستانی است که زودتر ارتباط برقرار کنند).
undefined۵
undefined۲
undefined۲
undefined۱
undefined۱
undefined۱

۲.۲K

۱۲:۰۱

۱۷ شهریور
thumbnail
undefined دوره تخصصی مدیریت جامع فرآیند جذب و استخدام سفر ۸گانه توسعه؛ از آموزش تا استخدام
استخدام حرفه‌ای، فراتر از بررسی رزومه و برگزاری مصاحبه است. در این دوره، مسیر جذب و استخدام را از طراحی فرآیند تا انتخاب و از طراحی فرآیند تا انتخاب و همراه‌سازی نیروی جدید، پروژه‌محور تجربه کنید.
undefined ۸ گام تا جذب و استخدام حرفه‌ای
۱. معماری فرآیند و سیاست‌گذاری جذب۲. مهندسی شغل و مدل‌سازی شایستگی۳. مغناطیس جذب، برند کارفرمایی و منبع‌یابی۴. ابزارهای غربالگری و پیش‌ارزیابی۵. مهندسی مصاحبه رفتاری و مدیریت جلسه۶. آزمون‌ها و ابزارهای مکمل ارزیابی۷. هوش مصنوعی و تحلیل داده در استخدام۸. صحت‌سنجی، جامعه‌پذیری و تثبیت نیروی جدید
undefined این دوره برای چه کسانی است؟
مدیران و کارشناسان منابع انسانی و جذب و استخدام، مدیران و سرپرستان درگیر در انتخاب نیرو، صاحبان کسب‌وکارهای کوچک و متوسط و علاقه‌مندان به ورود حرفه‌ای به حوزه جذب و استخدام.
undefined فراتر از آموزشundefined یادگیری پروژه‌محور همراه با تمرین‌های کاربردیundefined دسترسی به جعبه‌ابزار اجرایی جذب و استخدامundefined فرصت معرفی نفرات برتر دوره به بازار کار
undefined سه نفر اول دوره، هرکدام از یک جلسه مشاوره رایگان یک‌ساعته در پایان دوره بهره‌مند خواهند شد.
undefined ظرفیت محدود | به علت برگزاری به صورت تعاملی و تمرین محور
undefined زمان: ۲۹ شهریور تا ۲۱ مهرundefined روز و ساعت: یکشنبه و سه‌شنبه، ساعت ۱۸ تا ۲۰undefined مدت: ۱۶ ساعت در ۸ جلسه undefined شیوه برگزاری: حضوری | تهران، میدان فاطمیundefined شهریه: ۸ میلیون تومان | امکان پرداخت اقساط در 2 مرحلهundefined برگزارکننده: خانه منابع انسانی
undefined برای ثبت‌نام و دریافت اطلاعات تکمیلی، به آیدی زیر پیام دهید:
@HRHome_Admin
undefined۱۳
undefined۱
undefined۱

۲.۱K

۹:۰۶

۲۰ شهریور
thumbnail
#داستان‌های_آقاجون:این داستان: نهال به تنهایی چقدر رشد می‌کنه؟
تو جلسه‌ی مشاوره با یکی از مدیرهای ارشد نشسته بودیم که یهو گفت: «نیروی تازه‌واردمون رو نمی‌خوایم هزینه فرصت برای آموزشش بدیم. بذار خودش یاد بگیره، همون‌جوری که ما یاد گرفتیم. من خودم روز اول کسی دستم رو نگرفت.» چند نفر دیگه هم سرشون رو تکون دادن، انگار حرف حساب همین بود. من فقط موضوعات مهم جلسه رو یادداشت کردم و ساکت موندم، ولی اون جمله تا شب باهام موند.
فردا صبح رفتم باغ آقاجون. دیدمش کنار درخت گردوی قدیمی نشسته، داره یه نهال کوچیک رو با نخ نازکی می‌بندد به تنه‌ی درخت.
نشستم کنارش. «این نهالو چرا تنها نمی‌کاری؟»
بدون اینکه دست از کار بکشه گفت: «تنها که بکاریش، ریشه‌ش باید خودش راه باز کنه تو خاکی که هیچ‌وقت ندیده. بعضی وقتا ده سال طول می‌کشه، بعضی وقتا اصلاً طاقت نمیاره، خشک می‌شه. ولی وقتی می‌زنمش به ریشه‌ی یه درخت که سال‌هاست این خاک رو می‌شناسه، از سال دوم بار می‌ده.»
گفتم: «دیروز یه مدیر بهم گفت خودش هم کسی دستشو نگرفته، پس چرا باید نیروی جدیدو دست بگیره؟»
آقاجون یه لحظه دستش رو از نهال کشید عقب، نگاهم کرد. «پسرجان، اینکه یکی تو سرما بزرگ شده، دلیل نمی‌شه بچه‌شو ببره تو سرما بذاره. اونی که تنها راه باز کرده، قدر سختیشو می‌دونه؛ نباید همون سختی رو میراث بذاره واسه بعدی.»
سکوت کردم.
«یه چیز دیگه هم بگم؟ نهالی که تنها بمونه و زنده هم بمونه، ریشه‌ش کج می‌افته. بعداً به زور صافش می‌کنی، اگه اصلاً بشه. اون مدیر شاید خودش زنده مونده، ولی از کجا معلوم ریشه‌ش صاف افتاده؟»
پرسیدم: «خب اگه پیوند بد بزنن چی؟»
خندید. «اونجاست که باید بلد باشی کجا رو ببری، با چه زاویه‌ای. پیوند بی‌دقت، نه نهالو زنده نگه می‌داره نه درخت اصلی رو.»
اون روز، وقتی برگشتم، دیگه می‌دونستم تو جلسه‌ی بعدی چی بگم.
پسرجان...اونی که تنها راه باز کرده، قدر سختیشو می‌دونه؛
نباید همون سختی رو میراث بذاره واسه بعدی.

-------------------------------
undefined از شما بشنویم....شما هم فکر می‌کنید چون خودتون سخت یاد گرفتید، فکر می‌کنید بقیه هم باید همون‌طور یاد بگیرن؟ مرز بین سخت‌گیری و همراهی چه باید باشد؟

#مدیریت #منتورینگ #آموزش
-------------------------------
undefined کلیدِ ورود به خانه منابع انسانی: @HRHome
undefined۱۷
undefined۵

۲K

۱۷:۳۸

۲۳ شهریور
thumbnail
معماریِ فریب undefined | به مناسبت بازگشایی مدارس undefined
بعضی مدرسه‌ها را که وارد می‌شوی، حس می‌کنی پا به یک هتل پنج‌ستاره گذاشته‌ای. استخر سرپوشیده، اتاق تراپی، کافی‌شاپ اختصاصی، جشن تولد برای هر دانش‌آموز... معماری‌شان خیره‌کننده است؛ فقط یک ستون این بنا خالی‌ست: آموزش undefined.
شهریه‌ها میلیاردی‌ست، خدمات‌شان بی‌نقص است. اما وقتی از پشت این ویترین عبور می‌کنی، نه معلم باتجربه‌ای می‌بینی، نه برنامه‌ی درسی‌ای عمیقی، نه روش آموزشی نوینی، نه رشدی که واقعاً اتفاق افتاده باشد. اینجا دیگر مدرسه نیست؛ اقامتگاهی‌ست با شهریه‌ی تحصیلی undefined.
این پدیده منحصر به آموزش‌وپرورش نیست.
در دنیای سازمان هم نسخه‌ی دقیق همین ماجرا را زیاد دیده‌ایم: اتاق استراحت، اسنک‌بار، مرخصی نامحدود، دکوراسیونی که از مجله بیرون آمده... همه‌چیز برای «تجربه‌ی کارکنان» طراحی شده، جز خودِ کار — مسیر رشد، مدیریت شایسته، سیستمی که واقعاً بسازد undefined.
وقتی رهبری یک مجموعه توانِ معماریِ جوهر را ندارد، به معماریِ پوسته پناه می‌برد. رفاه، قرار بود مکمل توسعه و شایستگی باشد، نه پوششی برای غیابش 🧩.
و نتیجه‌ی این معماریِ فریب، همیشه یک چیز است: وفاداری‌ای که عمقش به‌اندازه‌ی همان ویترین است — زودگذر. چون یک روز همه ظواهر تکراری می‌شود و آدم‌ها به جستجوی معنا خواهند رفت. معنا در کار، زندگی، نقش و ... undefined
ا-------------------------------
undefined در سازمان شما، پشتِ ویترین چه چیزی ساخته شده است؟
ا-------------------------------
#برند_کارفرما #تجربه_کارکنان #مدیریت #خانه_منابع_انسانی
undefined۱۳
undefined۲
undefined۱
undefined۱
undefined۱

۲.۱K

۵:۰۰

۶ آبان
thumbnail
داستان‌های آقاجون:
برای غریبه استاد، برای خودی شاگرد!«هنوز برای سرپرستی آماده نیست؛ اما اگر برود، کسی را نداریم که جایش را بگیرد!»
این جمله را مدیر یکی از شرکت‌هایی گفت که با آن‌ها همکاری می‌کنیم.
چند ماهی بود به دنبال جذب سرپرست بودند. رزومه‌های متعددی بررسی شده بود، مصاحبه‌های زیادی برگزار کرده بودند، اما هنوز گزینه مناسبی پیدا نشده بود.
از طرف دیگر، کارشناس ارشد همان مجموعه، با سال‌ها تجربه و شناخت دقیق از کار، مدتی بود برای موقعیت‌های سرپرستی در شرکت‌های دیگر مصاحبه می‌کرد.
جالب اینکه همان فردی که در سازمان خودش برای سرپرستی آماده شناخته نمی‌شد، در شرکت‌های دیگر گزینه‌ای جدی برای این جایگاه بود!
البته مدیر هم بیراه نمی‌گفت. آن کارشناس در مدیریت افراد هنوز جای رشد داشت.
اما سؤالی ذهنم را درگیر کرده بود:
چرا برای استخدام یک فرد ناشناس حاضر به پذیرش ریسک هستیم، اما برای ارتقای نیروی خودمان نه؟
عصر همان روز سری به حجره آقاجون زدم.
پشت چهارپایه چوبی نشسته بود و با ذره‌بین، گره‌های پشت قالی قدیمی را بررسی می‌کرد.
گفتم: «آقاجون، یک معما دارم!»
بدون اینکه سر بلند کند، گفت: «اگه مربوط به مالیاته، برو حجره بغلی!»
خندیدم و ماجرا را برایش تعریف کردم.
ذره‌بین را کنار گذاشت، جرعه‌ای چای نوشید و گفت:
«خدا رحمت کنه مش‌صادق رو. بیست سال پیش همین گرفتاری رو داشت.»
پرسیدم: «چه گرفتاری‌ای؟»
گفت: «شاگردی داشت به اسم کاظم. هجده سال کنارش کار کرده بود. از مشتری و جنس و بازار، همه‌چیز سرش می‌شد. فقط مش‌صادق هنوز بهش می‌گفت بچه!»
پرسیدم: «بعد چه شد؟»
«یک روز مش‌صادق تصمیم گرفت حجره دومی باز کنه. دنبال کسی می‌گشت که اداره حجره رو بهش بسپره.»
گفتم: «کاظم چطور؟»
آقاجون لبخندی زد.
«من هم همین رو پرسیدم. مش‌صادق گفت کاظم هنوز خامه؛ تو معامله‌های سخت دست‌ودلش می‌لرزه.»
گفتم: «مگر اشتباه می‌گفت؟»
«نه پسرجان، اشتباه نمی‌گفت. کاظم هم بی‌عیب نبود.»
آقاجون استکان چایش را برداشت و ادامه داد:
«بالاخره تاجری از تبریز پیدا کرد که خیلی تعریفش رو شنیده بود. حجره دوم رو سپرد دست اون.»
پرسیدم: «پس کاظم چه شد؟»
«رفت دو راسته پایین‌تر و مسئول حجره یک تاجر دیگه شد.»
با تعجب گفتم: «یعنی آنجا قبولش کردند؟»
«آره. تازه مش‌صادق رفت پیش صاحب اون حجره و گفت حواست باشه، کاظم تو بعضی معامله‌ها کم‌تجربه‌ست.»
«صاحب حجره چه گفت؟»
آقاجون لبخند زد.
«گفت می‌دونم حاجی! برای همین سه ماه اول خودم کنارش می‌ایستم.»
لحظه‌ای سکوت کردم.
«آخرش چه شد؟»
«کاظم موند و کار رو یاد گرفت. اون تاجر تبریزی هم شش ماه بعد رفت. گفت جای بهتری پیدا کردم!»
آقاجون خندید و ادامه داد:
«چند روز بعد، مش‌صادق اومد پیشم و گفت عجب اشتباهی کردم! غریبه رو آوردم، خودی رو از دست دادم.»
پرسیدم: «شما چه گفتید؟»
«گفتم صادق، تو دنبال کسی بودی که از روز اول همه‌چیز رو بلد باشه؛ اون یکی دنبال کسی بود که ارزش داشته باشه سه ماه وقت پاش بذاره.»
از جا بلند شدم و آماده رفتن بودم که آقاجون صدایم زد.
«پسرجان! می‌دونی چرا مش‌صادق کاظم رو انتخاب نکرد؟»
گفتم: «چون فکر می‌کرد هنوز آماده نیست.»
آقاجون سری تکان داد.
«نه! چون هجده سال بود عیب‌هاشو از نزدیک می‌دید، اما عیب غریبه رو هنوز ندیده بود.»بعد دوباره ذره‌بین را برداشت، به پشت قالی نگاه کرد و گفت:
«بعضی کاسبا جنس خودشونو زیر ذره‌بین می‌ذارن، اما جنس غریبه رو از پشت ویترین می‌خرن!»
-------------------------------شما چه فکر می‌کنید؟
چرا برخی سازمان‌ها برای جذب مدیران بیرونی ریسک می‌کنند، اما برای رشد و ارتقای کارکنان خود چنین فرصتی قائل نمی‌شوند؟-------------------------------
#داستان‌های_مدیریتی_آقاجون #مدیریت #منابع_انسانی #توسعه_کارکنان
undefined۲۰
undefined۱۲
undefined۸

۹۹۳

۶:۳۸